چپتر 1026: سقوطِ فالکون اسکات (۴۴)
چپتر 1026: سقوطِ فالکون اسکات (۴۴)
شوالیهٔ باوقار بیتفاوت به او خیره ماند و هیچ واکنشی نشان نداد. جواهراتِ یاقوتیِ چشمانش با شعلههای زرشکی و تهدیدآمیزی میدرخشیدند و هیچ احساسی را بروز نمیدادند. سانی آهی کشید.
«آخه بیخیال... نمیفهمی داره چه اتفاقی میافته؟ فقط... یه حسی نشون بده، لطفاً! نمیکُشتت که... فکر کنم...»
قدیس ساکت و مثلِ همیشه سرد ماند؛ چیزی که دلش را به درد میآورد.
سانی زیرِ لب ناسزایی گفت، نگاهش را برگرداند و رونها را احضار کرد. نمادهای درخشان در هوا روبهرویش ظاهر شدند:
نام: سانلس.
نامِ راستین: گمشده از نور.
رتبه: عروجیافته.
طبقه: اهریمن.
هستههای سایه: [۴/۷].
قطعههای سایه: [۲۹۷۳/۴۰۰۰].
خاطرهها: [زنگولهٔ نقرهای]، [کفنِ عروسکگردان]، [تکهٔ نیمهشب]، [سنگِ نامعمولی]، [خارِ خزنده]، [چشمهٔ بیپایان]، [بالِ تاریک]، [تکهٔ مهتاب]، [نقابِ بافنده]، [سوگندِ شکسته]، [برگِ پاییزی]، [نگاهِ بیرحم]، [صندوقِ حریص]، [بارِ آسمانی]، [خاطرهٔ آتش]، [خاطرهٔ یخ]، [ضربهٔ رعد]، [کمانِ جنگیِ مورگان]، [فانوسِ سایه]، [نوایِ استخوان]، [صندلیِ سایه]، [زینِ گرانقیمت]، [آخرین آرزو]، [گناهِ تسلا]، [لبهٔ تلخ]، [فریادِ خفه]، [سوزنِ بافنده]، [مرواریدِ جوهر]، [صیدِ چابک]، [کفنِ غروبِ بیرمق]، [یادگاریِ محاصره]، [جویندهٔ بیامان].
قطعههای سایهاش داشت به سه هزار نزدیک میشد. اما این بخشِ مهمِ ماجرا نبود.
سانی با چهرهای دردمند فهرستِ خاطرههایش را بررسی کرد، سپس نگاهی به پایین انداخت و رویِ نامِ قدیس متمرکز شد.
سایه: [قدیسِ عقیقی]
...قطعههای سایه: [۱۹۶/۲۰۰].
خیلی نزدیک بود... قدیس تنها سه و نیم قطعه با اشباع کردنِ شمارشگر فاصله داشت.
متأسفانه، دیگر زمانی برای شکارِ خاطرهها نمانده بود. همچنین فرصتی نبود تا قدیس در صورتِ زخمی شدن بهآرامی در هستهٔ او بهبود یابد؛ به همین دلیل در یکی دو روزِ گذشته او را برای دفاع از دیوار نفرستاده بود.
سانی میتوانست برود و از آشنایانش چند خاطره گدایی کند، اما نیازی به این کار نبود. او از قبل آماده بود که نتواند بهموقع به هدفش برسد. معنایش فقط این بود که باید چند خاطره از خاطرههای خودش را فدا میکرد.
مشکل اینجا بود که همهٔ خاطرههایش را عزیز میداشت. همهٔ آنها به نوبهٔ خود مفید بودند.
برخی برای توانمندیِ رزمیاش حیاتی بودند و برخی نوعی بیمه برای موقعیتهای غیرمنتظره به شمار میرفتند. برای مثال، بالِ تاریک و بارِ آسمانی اصلاً خاطرههای فوقالعادهای نبودند، با این حال در صورتی که راهی برای گریز از نبردِ هوایی وجود نداشت، به آنها نیاز پیدا میکرد. خاطرههای دیگر افسونهای مفیدی داشتند که میخواست روزی آنها را بازتولید کند.
سانی از سطحِ برخی خاطرهها فراتر رفته بود، اما از نظرِ احساسی به آنها دلبستگی داشت. مهمتر از آن، امیدوار بود اگر رین روزی خفته شد، آنها را به او بدهد.
در واقع، تنها یک خاطرهٔ بیفایده در زرادخانهاش وجود داشت: زنگولهٔ نقرهای. با این حال، سانی تمایلی به فدا کردنش نداشت. این اولین خاطرهای بود که به دست آورده بود و اولین خاطرهای که با جادو تغییرش داده بود. همچنین... یادگاری بود که روزهای شادتری را به یادش میآورد.
تازه فقط یه خاطرهٔ خفته از ردهٔ ۲ـه. مصرف کردنش اصلاً قدیس رو سیر نمیکنه.
با این وجود، باید چیزی را فدا میکرد. در نهایت، سانی آهِ تلخی کشید و سه خاطره را احضار کرد.
یک کونایِ سنگین، گوهری درخشان از جنسِ مرجانِ سرخِ صیقلخورده و تیری با پرهای سبز روبهرویش ظاهر شدند.
آخری [جویندهٔ بیامان] بود؛ تیرِ عروجیافتهای از ردهٔ ۲ که اخیراً به دست آورده بود. به اندازهٔ ضربهٔ رعد قدرتمند بود، اما افسونهایی داشت که آن را به سمتِ یک هدفِ واحد هدایت میکرد و آسیبِ واردشده به آن دشمنِ یگانه را افزایش میداد.
که واقعاً نعمتی بود. با این حال، سانی راههای فراوانِ دیگری برای وارد کردنِ آسیبِ سنگین به یک هدفِ واحد داشت.
خاطرهٔ دوم... سوگندِ شکسته بود. مثلِ همیشه، وقتی هالهٔ روحفرسایش شروع به تحلیل بردنِ آرامِ روحِ خودِ سانی کرد، چهرهاش در هم رفت. تعویذِ فوقالعادهای بود که در گذشته بارها به دردش خورده بود و با مصونیتِ قدیس در برابرِ حملاتِ روحی، هماهنگیِ بینقصی داشت.
اما قدرتش بهعنوانِ خاطرهٔ بیدارِ ردهٔ ۱ چندان زیاد نبود. با سطحِ دشمنانی که سانی این روزها با آنها روبهرو میشد، مثلِ قطرهای در اقیانوس بود. گذشته از آن، قدیس حالا بیشتر در کنارِ کابوس میجنگید و امید میرفت در آینده سایههای بیشتری او را احاطه کنند. دیگران چنین مصونیتی نداشتند که همین، کاراییِ جواهرِ سرخ را محدود میکرد.
اولین خاطرهای که سانی احضار کرده بود، خارِ خزنده بود. دوباره آهی کشید و با حسرت به کونای نگاه کرد.
این خنجرِ پرتابی هیچ ایرادی نداشت و آنها چیزهای زیادی را با هم از سر گذرانده بودند. اما دیگر کاراییاش را از دست داده بود. سانی ترجیح میداد خارِ خزنده را صرفاً برای کاربردش نگه دارد، اما شرایط ایجاب میکرد که از چیزی بگذرد.
...سانی پیش از این انتقامجویِ صبور را از دست داده بود و حالا، قرار بود سه خاطرهٔ کاملاً سالمِ دیگر را هم از دست بدهد. انگار قلبش خون میگریست.
«حیف... خیلی حیف شد...»
چشمانش را بست و بعد بدونِ اینکه نگاه کند، خنجر، جواهر و تیر را به قدیس داد.
«بیا. تو... تو اینها رو بخور. نوشِ جان!»
شوالیهٔ عقیقیِ برازنده بیصدا خاطرهها را گرفت و بیآنکه حتی لحظهای درنگ کند، آنها را در مشتهایش خرد کرد. سانی با شنیدنِ آن صدایِ مهیب، خشکش زد.
«اون... اون حتی مکث هم نکرد! اونا خیلی باارزش بودن، لعنتی!»
چشمانش را که باز کرد، چهار جریان از جرقههای درخشان را دید که جذبِ بدنِ سایه میشدند. سپس، چشمانش با شعفِ تاریکی برق زد.
رونها هنوز در هوا معلق بودند و شمارشگر نشان میداد:
قطعههای سایه: [۲۰۰/۲۰۰].
در لحظهٔ بعد، سایهای که در جایگاهِ روحِ قدیس وجود داشت، ناگهان موج برداشت. چهار شرارهٔ تاریک در اعماقش با درخششی بینور تابیدند و رشتههایی از شعلههای سیاه از زرهش برخاست.
سانی مسحورِ این صحنهٔ آشنا، یک قدم عقب رفت.
پیش از این یک بار آن را دیده بود؛ همان زمانی که شوالیهٔ کمحرفش عروج کرد.
در لحظهٔ بعد، پیکرِ قدیس کاملاً در شعلههای سیاه فرو رفت و دیدنش را غیرممکن کرد. تندبادِ قدرتمندی در داخلِ کرگدن وزید و گرمایِ طاقتفرسا و سرمایِ استخوانسوز همزمان به سانی هجوم آوردند. پلک زد.
«اوه... گندش بزنن... شاید باید این کار رو توی دریای روح میکردم...»
اما حالا کاری جز صبر از دستش برنمیآمد. سانی که نگرانِ نفربرِ زرهیِ گرانقیمتش بود، سدی از سایهها احضار کرد تا قدیس را احاطه کند. یک دقیقه در سکوتی پرالتهاب گذشت، بعد دو دقیقه...
سپس، چیزی درونِ سد منفجر شد، آن را بهراحتی در هم شکست و سانی را به عقب پرتاب کرد.
موجی از تاریکی در کرگدن غلتید، داخلش را به هم ریخت و پنجرههای زرهپوشش را از درون ترک انداخت. وسیلهٔ نقلیهٔ عظیم لرزید و تکان خورد، سپس با نالهای بلند از حرکت ایستاد.
سانی با تقلا از جا بلند شد و به قدیس خیره ماند که در همان نقطه ایستاده بود و ظاهراً تغییری نکرده بود.
با این حال، تاریکیِ خفته در درونش حالا بسیار عمیقتر و ترسناکتر بود. بدنِ عقیقیاش حسی از قدرتی عظیم و مهیب ساطع میکرد و شعلههای زرشکی و تهدیدآمیزی که در چشمانِ یاقوتیاش میرقصیدند، درخشانتر شده بودند.
سایهٔ او — که حالا اهریمنی متعالی بود — سرش را کمی کج کرد و با همان بیتفاوتیِ همیشگیاش به او نگریست. اما سانی میتوانست رگهای از احساس را که پشتِ آن پنهان بود، حس کند.
غرور. رضایت.
قدردانی؟
آرامآرام لبخندِ پهنی روی صورتش نشست.
سانی غروبِ بیرمق را تکاند، صاف ایستاد و با لبخند به اهریمنِ تهدیدآمیز نگاه کرد.
«...نکنه از این به بعد باید بهت بگم قدیس قدیس، ها؟»