چپتر 1161: فولادِ متبرک
چپتر 1161: فولادِ متبرک
با اینکه بخشِ بزرگی از غولِ عظیم دستنخورده مانده بود، سانی به دیوچه دستور داد برگردد. وقتی موجودِ کوچک دوباره از سطحِ جزیره بالا آمد، اعضای دسته دورِ سانی جمع شده بودند.
«ها؟ وایسا... این وروجک عوض شده!»
افی حق داشت. دیوِ استخوانی با قبل فرق کرده بود. اول اینکه قد کشیده بود؛ همین چند روز پیش، دیوچه بهزور تا زانوی سانی میرسید، اما حالا سرش همسطحِ شکمِ او بود.
حالا صفحاتی سیاه، شبیهِ زرهی سبک، جاهای حساسِ بدنِ لاغر و عضلانیاش را پوشانده بود و هر کدام برقی فلزی و تاریک داشتند. چنگالهای بلند و تیز و دندانهای مثلثیاش هم همینطور بودند.
صورتِ دیوچه با پوزخندی عجیبوغریب در هم رفت و چانهاش را بالا گرفت.
بعد، دیوِ کوچک نگاهی دزدکی به نفیس انداخت.
سانی لبخند زد.
«تبریک میگم، زشترو. رسماً از یه گرملینِ بدقیافه به یه گابلینِ بدترکیب ارتقا پیدا کردی.»
پوزخندِ دیوچه کمی زورکی شد. به سانی چشمغره رفت و فسفس کرد.
نفیس چند لحظه نگاهشان کرد.
«...نمیدونم. به نظرم یکم بامزهست.»
دیوِ کوچک خشکش زد و بعد، بادی به غبغب انداخت.
سانی سر تکان داد و آه کشید.
«کوری مگه؟ خب، بیخیال. بذار ببینم دقیقاً چی عوض شده...»
رونها را احضار کرد، منتظر ماند تا نمادهای لرزان خودشان را نشان دهند و با دقت بررسیشان کرد.
بیشترِ رونها همان شکلِ قبل را داشتند:
سایه: دیوِ سیریناپذیر.
رتبهٔ سایه: متعالی.
طبقهٔ سایه: اهریمن.
نه رتبه تغییر کرده بود نه طبقه. پس تکامل باید فقط به صفتهای دیوچه ربط میداشت.
سانی چنین نتیجهای را پیشبینی میکرد، برای همین زیاد توی ذوقش نخورد. با کنجکاوی به خواندنِ رونها ادامه داد:
توصیفِ سایه: [موجودی کوچک و ترحمانگیز...]
صفتهای سایه: [خوششانس]، [شگفتی]، [سیریناپذیر]، [قسمخوردهٔ سایه]، [کالبدِ فولادیِ برتر].
سانی کمی سرش را کج کرد.
ها...
این که خیلی خوب بود!
پیشتر، دیوچه صفتی به نام [کالبدِ آهنینِ ساده] داشت. سانی انتظار داشت یک بخشِ آن تغییر کند، نه هر دو. نهتنها «ساده» به «برتر» تغییر کرده بود، بلکه «آهنین» هم به «فولادی» تبدیل شده بود.
این جهشِ بزرگی بود.
جالبه...
توصیفِ [کالبدِ آهنینِ ساده] نشان میداد که بدنِ دیوچه ویژگیهای فلز را دارد.
[کالبدِ فولادیِ برتر] چطور؟
روی نمادهای لرزان تمرکز کرد و خواند:
توصیفِ صفتِ [کالبدِ فولادیِ برتر]: «بدنِ این سایه همچون فولادِ متبرک است.»
زدم به هدف!
نهتنها آهنِ معمولی جای خود را به فولادِ متبرک داده بود—که بیشک از صدقهسرِ شاهزادهٔ خورشید بود—بلکه بدنِ دیوچه دیگر صرفاً ویژگیهای فلزی نداشت، بلکه تماموکمال شبیهِ فلز شده بود.
این یعنی چه؟ یعنی حالا کلِ بدنِ دیوِ کوچک بهاندازهٔ سلاحی ساختهشده از فولادِ متعالی مقاوم بود.
بهعبارت دیگر، تقریباً نابودنشدنی. دستکم نابودنشدنیتر از زرهِ استخوانیِ لاشخورِ اولیه که خودش رسوخناپذیر بود.
سانی بسیار راضی بود. به هدفِ اولیهاش برای سرسختتر کردنِ دیوِ سیریناپذیر رسیده بود. با این حال، همچنان میخواست بداند سایهاش دقیقاً چقدر سرسخت شده است...
فقط یک راه برای فهمیدنش وجود داشت.
در حالی که دیوچه سینهاش را سپر کرده بود، سانی لبخندِ ملیحی زد و با تمامِ توان لگدی نثارش کرد.
لحظهای بعد، صدای خفهٔ فلزی به گوش رسید و جیغی گوشخراش به هوا رفت.
«آخ! لعنتی! آخه این چه وضعشه؟! خیلی درد گرفت!»
سانی که روی یک پا بالا و پایین میپرید، پای دیگرش را با دست گرفت و به دیوِ لاغرمرده که با قیافهای بهتزده روی باسنش زمین خورده بود، چشمغره رفت.
«آخ! افی، تا جایی که میتونی این عوضیِ کوچولو رو محکم بزن!»
افی لحظهای مکث کرد و بعد با نگاهی آرام به او خیره شد.
«...عمراً همچین کاری بکنم، ظالمِ بیاحساس. بیا اینجا طفلکی... میخوای با هم اربابِ بیرحمت رو اذیت کنیم؟ آخ، تو چقدر بامزهای... البته از اون بامزههای زشت و کابوسوار...»
سانی با چشمانی گشادشده به صحنهٔ روبهرویش خیره ماند. آخه چه خبر بود؟ چرا همه با این جونورِ خبیث اینقدر خوب تا میکردند؟
نـ... نگو که...
آیا صفتِ [خوششانس] دیوچه روی احساسِ آدمها نسبت به او هم تأثیر میگذاشت؟
همینه!
در همین حین، دیوِ لاغرمرده با پوزخندی کینهتوزانه به سانی نگاه کرد.
...اما یک جای کار میلنگید.
ناگهان، چشمها و دهانِ دیوچه با نورِ آتشینِ سرخ و نارنجی درخشید که تضادِ شدیدی با درخششِ فلزی و سیاه چهرهاش داشت. دندانهای تیز و فولادیِ دیوچه هم تا چند لحظه پیش سیاه بود، اما اکنون با درخششی سرخ و داغ سوسو میزد و گرمایی سوزان از خود ساطع میکرد. انگار کورهٔ جهنمیِ سوزانی درونِ دهانِ دیوچه روشن بود.
این دیگه...
سانی چند بار پلک زد، سپس نگاهش را برگرداند و سریع به رونها نگاه کرد.
رشتهٔ تازهای در انتهای فهرستِ توانهای دیوِ سیریناپذیر به چشم میخورد.
توانهای سایه: [لاشخور]، [بلعنده]، [گامِ سایه]، [گرمای درونی].
بیدرنگ روی توانِ آخر تمرکز کرد.
توصیفِ توانِ [گرمای درونی]: «دندانها و چنگالهای این سایه میتواند از گرمایی نابودگر سرشار شود و قدرتِ بُرندگیشان را افزایش دهد.»
سانی لحظهای خشکش زد.
پس، صبر کن... این فولادِ متبرک نهتنها پیوندی با فلز به اون بخشیده، بلکه پیوندی با آتش هم بهش داده؟
و این پدرسوختهٔ کوچولو حتی توانِ تازهای هم از اون به دست آورده بود؟
خب، منطقی بود... هرچی باشه فولاد باید با آتش آبدیده میشد. و شاهزادهٔ خورشید هم پیش از تبدیل شدن به غولِ فولادی، در فلزِ مذاب غرق شده بود تا تاوانِ خیانتِ فرضیاش به ارادهٔ ایزدِ خورشید رو پس بده.
سانی نگاهی به دیوِ لاغرمرده انداخت و آه کشید.
«باشه، باشه. اینطوری زل نزن. دیگه نمیزنمت... کارت خوب بود، جونور!»
با این حرف، لبخندی زد و برای دیوچه انگشتِ شستش را به نشانهٔ تأیید بالا برد.
سایهٔ کوچک چند لحظه تردید کرد، سپس از جا پرید. درخششِ سرخ و سوزانی که از دندانهایش ساطع میشد، رفتهرفته از بین رفت. انگار خیلی به خودش افتخار میکرد.
سانی سر تکان داد.
«خوبه. آخ، فقط ببین چقدر سرسخت و قوی شدی!»
دیوچه دوباره سینهاش را سپر کرد و به حرفهای سانی گوش داد که ادامه داد:
«...فقط منتظرم بفرستمت تا با انواع و اقسامِ موجوداتِ کابوسِ فوقالعاده قوی بجنگی!»
رفتهرفته، حالتِ مغرورانهٔ چهرهٔ دیوِ لاغرمرده جای خود را به نگرانی و اضطراب داد.
سانی لبخندِ خبیثانهای زد.
«آره، آره... با همچین بدنی، حتی اگه یه تایتان هم یکم بجَوَتت، آسیبِ چندانی نمیبینی...»