LNCrawler

چپتر 1216: در حال فرار

برده ی سایه — novelha.net · All chapters

چپتر 1216: در حال فرار

«گندش بزنن، گندش بزنن، گندش بزنن...»

سانی دقیقاً نمیدانست موجودی که در تعقیبشان بود چیست. امیدوار بود که اجسادِ تسخیرشده ظرفهای یک موجودِ واحد نباشند، بلکه پلیدهایی مجزا باشند، شبیه به نوچههای یک تایرنت... اما حتی اگر هم اینطور بود، مشخصاً راهی برای اشتراکگذاریِ اطلاعات با هم داشتند.

این را میدانست، چون امیدهایش داشت درست جلوی چشمانش نقش بر آب میشد.

اگر عروسکهای نگهبانِ دروازه راهی برای اشتراکِ اطلاعات نداشتند، میتوانست وانمود کند از حضورشان بیخبر است و کمی وقت بخرد. اما ظاهراً هر هفت استادِ تسخیرشده میدانستند که سانی به ماهیتشان پی برده است.

آرام به حرکت درآمدند. در ابتدا حرکاتشان نامحسوس به نظر میرسید، اما خیلی زود مشخص شد که دارند عروجیافتگانی را که هنوز انسان مانده بودند، محاصره میکنند.

لبخندهایی که به شکلی مورمورکننده انسانی بودند، چهرههایشان را روشن میکرد.

در یک طرف، هفت جسدِ تسخیرشده با قدرتِ یک پلیدِ اعظم قرار داشتند.

در طرفِ دیگر، سانی، نفیس، کای، افی، جت، سیشان، مورگان و یازده استادِ سالمِ دیگر بودند.

برای مورگان سه پژواکِ متعالی باقی مانده بود. سیشان یکی داشت.

سانی قدیس و کابوس را داشت.

...و دیوچه.

در واقع، آن گابلینِ لاغر و استخوانی کلیدِ بقایشان بود.

[بگو همه نزدیکتر بیایند.]

سانی پیشتر وضعیت را برای مورگان توضیح داده و با بقیهٔ متحدانش هماهنگ کرده بود. تنها شانسشان برای زنده ماندن فرار بود... اما فرار از حلقهٔ اجسادِ تسخیرشده غیرممکن به نظر میرسید.

با این حال، باید تلاش میکردند.

مورگان که میدانست باید چه کار کند، با آرامش به یازده عروجیافتهای که هنوز تسخیرِ نگهبانِ دروازه نشده بودند نگاه کرد و صدا زد:

«شماها! بیاید اینجا. در موردِ جیره و ذخیرهٔ آبمون سؤال دارم... تو هم همینطور. با اون پوست چند چادر میتونیم درست کنیم؟»

استادها دست از کار کشیدند و به سمتش رفتند. تا آن موقع، حتی آنها هم کمکم متوجه شده بودند که اتفاقِ عجیبی دارد میافتد.

یک گروه از افراد وسطِ برجِ توخالی ایستاده بودند. گروهِ دیگر پخش شده و آنها را محاصره کرده بودند.

فولادِ باستانی زیرِ ضرباتِ باد ناله میکرد.

«همینها هستن. سه عروجیافته هم بیرونن... اما فقط دو نفرشون انسانن.»

«بانو مورگان؟ قضیه... قضیه چیه؟»

استادهای انسان گیج به نظر میرسیدند.

در همین حین، انسانهای دیگر آرام جابهجا میشدند و آرایشِ جنگیِ پراکندهای به خود میگرفتند. سلاحهایشان از قبل در دستشان بود.

سانی تنها کسی بود که بیحرکت ماند.

تلاش برای جنگیدن با هفت پلیدِ اعظم چه فایدهای داشت؟

«دیگه وقتشه... فقط چند ثانیه زمان میخوام!»

مورگان نگاهِ سنگینی به زیردستانش انداخت و بعد با لحنی یکنواخت گفت:

«نزدیکتر بیاید.»

نگاهی به هم انداختند و بعد با تردید چند قدم جلو رفتند.

در همان زمان...

اجسادِ خندان نیز یک قدم به جلو برداشتند.

«کای، الان!»

فریادِ سانی در نالهٔ فولادِ درهمپیچیده گم شد.

و بعد، آن ناله نیز در صدای کای محو شد.

کماندارِ خوشچهره تنها یک کلمه به زبان آورد، اما همان یک کلمه فضای درونِ برجِ توخالی را کاملاً در بر گرفت و در وسعتِ تاریکِ آن پژواک یافت:

«بایستید.»

«آخ... لعنت...»

سانی هرگز هدفِ توانِ عروجیافتهٔ کای قرار نگرفته بود — یا بهتر بود بگوید، هرگز سوژهٔ تأثیرِ منفیِ آن نشده بود. دوستش معمولاً از قدرتِ صدایش برای الهام بخشیدن به سربازان و شعلهور کردنِ میلشان به جنگیدن، پیروزی و بقا استفاده میکرد.

اما این تنها کاری نبود که از دستش برمیآمد.

قدرتِ واقعیِ بلبل این بود که موجوداتِ زنده را وادار به اطاعت کند و آنها را تسلیمِ ارادهٔ خود سازد.

وقتی کای به همه دستور داد بایستند، انگار خودِ دنیا یخ زد.

سانی به لطفِ دفاعِ ذهنیِ فوقالعاده بالایش هنوز میتوانست حرکت کند، اما انگار کوهی روی سرش آوار شده بود... البته این وزن فیزیکی نبود. بلکه به طرزِ باورنکردنیای سخت بود به یاد بیاورد که اصلاً از همان اول چرا میخواست حرکت کند.

با کمی تقلا، توانست.

بقیه هم به همین شکل تحتتأثیر قرار گرفته بودند و هر کدام تا حدی در برابر این فرمان مقاومت میکردند.

حتی آن هفت جسد تلوتلو خوردند. با این حال، تقریباً در دم اثرِ فرمان را پس زدند... اما باز هم همان چند ثانیهای را که سانی نیاز داشت برایش خرید.

چون در آن لحظه، ناگهان کلِ برج لرزید...

و فروریخت.

نالهٔ عمیقِ پارهشدنِ فلز و صدای گوشخراشی بلند شد، و بعد باد و نور به داخلِ انگشتِ فولادی هجوم آورد.

البته دلیلش این بود که دیوچه لایههای بیرونیِ برج را جویده و تقریباً دورتادورش را خالی کرده بود.

سانی بهمحضِ دیدنِ دیدهبانهای گروهِ بازماندگان، آن گابلینِ شکمو را احضار کرده بود. در همان حالی که داشت با افی احوالپرسی میکرد، با مورگان حرف میزد، او را از خطر آگاه میکرد و هفت ظرفِ نگهبانِ دروازه را میپایید که داشتند آرام محاصرهشان میکردند، دیوِ سیریناپذیر پنهانی مشغولِ خوردنِ لایهٔ بیرونیِ انگشتِ فولادی بود.

درست در همان موقع، برج دیگر نتوانست وزنِ خودش را تحمل کند و سرنگون شد.

نورِ کورکنندهٔ خورشید در دم سایهٔ خنکِ درونش را از هم درید.

...اما هنوز سایههای زیادی باقی مانده بود.

سانی با فراخواندنِ آنها، در دم دهها شاخکِ تاریک را ظاهر کرد. تعدادی از آنها دورِ بدنِ جسدهایی پیچیدند که زیرِ خروارها فولاد دفن نشده بودند، اما در دم نابود شدند.

اما این فقط برای پرتکردنِ حواس بود.

بقیهٔ شاخکهای سایه آدمها را گرفتند و بیملاحظه آنها را از مسیرِ سقوطِ فلز بیرون کشیدند و به دلِ گرمای بیرحمِ بیابان پرت کردند.

همزمان، گردبادی از جرقه به شکلِ پژواکهای متعالی ظاهر شد که خود را به سمتِ پلیدها پرت کردند. هر کس با روشِ خودش تلاش کرد تا سرعتِ دشمن را کم کند.

صدای جیغ و فریاد به هوا برخاست. انفجاری از شعلههای سفید رخ داد و صدای تیزِ شکافتهشدنِ هوا با تیغههای بیشمار به گوش رسید. خون ریخت.

سانی روی شنهای سفید افتاد، غلت زد و روی پا ایستاد.

«فرار کنین!»

بیشترشان از برج بیرون آمده بودند، اما از یازده عروجیافتهای که مورگان فراخوانده بود، پنج نفر هیچکجا دیده نمیشدند.

تپههای شنیِ سفیدِ اطرافشان لرزیدند و بعد منفجر شدند، و ابرِ عظیمی از شن همهچیز را پوشاند.

کای دستِ افی را گرفت و به هوا اوج گرفت.

کابوس از دلِ تاریکی ظاهر شد و بهسمتِ جت تاخت.

مورگان مرکبِ خودش را داشت که شبیه اسبِ جنگیِ شاخداری از جنسِ فولاد بود.

...سانی دید نزدیکِ نفیس است.

بیآنکه به کارش فکر کند، او را محکم گرفت...

و پا در سایهها گذاشت.

لحظهای بعد، هر دو چند کیلومتر دورتر، در سایهٔ تپهٔ شنیِ بلندی ظاهر شدند.

او را با خود به درونِ گامِ سایه کشیده بود.

سانی با حالتی مبهوت به نفیس خیره شد و نفیس هم با چشمانی گردشده نگاهش کرد.

«این... این چی بود؟»

سانی دهان باز کرد، اما لحظهای خشکش زد.

«اون، اِ... فقط با خودم گفتم شاید جواب بده. کی فکرشو میکرد؟ جواب داد.»

سانی وقتی پا در سایهها میگذاشت نمیتوانست موجوداتِ زندهٔ دیگر را با خود ببرد، اما سرشتش پیش از این نشان داده بود که در مواردی خاص، نفیس را امتدادی از او میداند. یا بهتر است گفت... بیشتر انگار سانی را امتدادی از نفیس میدانست.

آنها با پیوندِ سایه به هم متصل بودند، به این معنی که روحشان به هم گره خورده بود. سانی مجبور نبود از این قضیه خوشش بیاید...

اما استفاده نکردن از آن هم احمقانه بود.

نفیس لحظهای نگاهش کرد و بعد سر تکان داد.

«باشه.»

کمی دیگر نگاهش کرد و اضافه کرد:

«حالا میتونی ولم کنی.»

سانی پوزخندِ کجی زد.

«اوه، ولی واقعاً نمیتونم.»

درست همان موقع، اسبی سیاه از روی تپه پرید و از شیبِ آن پایین تاخت. جت که بر پشتِ کابوس سوار بود، در حینِ عبور از کنارشان داد زد:

«بجنبین! دارن دنبالمون میان!»

سانی با سوزاندنِ جوهرش آهی کشید و بعد، نفیس را دوباره به درونِ سایهها کشید.