چپتر 1243: در جستجوی نور
چپتر 1243: در جستجوی نور
تا سانی آنقدر نزدیک پرواز کند که بتواند منشأ جرقهٔ سفید را تشخیص دهد، جرقه دیگر ناپدید شده بود. با این حال پیدا کردنِ منشأ آن چندان سخت نبود؛ هر چه باشد در گسترهٔ خالیِ آبِ روانِ رودِ بزرگ، چیزهای زیادی برای دیدن وجود نداشت.
دیگر صبح شده بود. خورشیدها آرام از پایین طلوع میکردند و جهان در تابشِ کمجانِ گرگومیش غرق شده بود. درخششِ ملایمِ آبِ لرزان از بین رفته بود و حالا سانی راحتتر میتوانست رنگها را ببیند.
معلق در ارتفاعی بالا بر فرازِ جریانِ آب، خشکش زد. چهرهاش بهتزده بود.
«...آخه چطور ممکنه؟»
در فاصلهای دور زیرِ پایش، پهنهٔ وسیعی از رودِ بزرگ به رنگِ سرخ درآمده بود. خون آبِ زلال را کدر کرده بود و وسعتِ این لکهٔ آلوده دستکم به ۶ کیلومتر میرسید. از آن بالا، انگار گلِ سرخِ خونینی آرام وسطِ رود میشکفت.
درست وسطِ لکهٔ سرخ... هیولای اعظمِ آشنایی بیجان روی آب شناور بود؛ حلقههای نقرهایِ دورِ گردنش شکسته و کج شده بودند.
لاکپشتِ سیاه مرده بود.
درست در نقطهٔ اتصالِ گردن به بدن، زخمِ مهیبی به چشم میخورد. زخم آنقدر بزرگ بود که به تونل میمانست و همچنان رودهایی از خون از دلش به داخلِ آب سرازیر بود. زخمِ خروجی هم به همان اندازه هولناک بود و در سوی دیگرِ جثهٔ عظیمِ هیولا، درست زیرِ یکی از بالههای زرهدارش قرار داشت.
سانی که جا خورده بود، کمی درنگ کرد و بعد به پایین خیره شد؛ به نقطهای که تعقیبکنندهاش زیرِ آب پنهان بود. در همان لحظه، مارِ لاجوردی سر از آب بیرون آورد و با خشمی جنونآمیز که در چشمانِ کدرش زبانه میکشید، به سانی زل زد.
جانورِ اعظم لتوپاره و ناقص به نظر میرسید و تکههای بزرگی از گوشتِ گردنِ درازش کنده شده بود... اما بیشک هنوز زنده بود.
پیشتر فکر میکرد مارِ لاجوردی در برابرِ آن لاکپشتِ غولپیکر چیزی جز یک مارِ کوچک نیست. اما از قرارِ معلوم، همان مارِ کوچک توانسته بود بدنش را در جثهٔ هیولای بزرگتر فرو کند، او را از درون بدرد و دوباره به رود بگریزد تا خودش را به سانی برساند.
«این مارِ پیر حتماً ملکه... یا شاهِ؟... جانورانه. واقعاً یه هیولا رو از پا درآورد...»
کمی تحتتأثیر قرار گرفته بود.
اما بیشتر از آن، مضطرب بود. اینکه جانوری اعظم در تعقیبش بود بهخودیخود شرایطِ بدی محسوب میشد، اما حالا که فهمیده بود مارِ لاجوردی در میانِ موجوداتِ طبقهٔ خودش هم هیولایی ترسناک است، اوضاع از این هم بدتر به نظر میرسید.
«لعنت...»
سانی و لویاتانِ باستانی کمی دیگر به هم چشم دوختند و بعد، سانی دوباره نگاهش را به لاشهٔ جزیرهمانندِ لاکپشتِ سیاه دوخت.
در هر حال، حالا که نتیجهٔ نبردِ میانِ آن دو پلیدِ عظیم را میدید، باید اعتراف میکرد منشأ جرقهٔ سفید هرچه که بود، باید جایی روی لاکِ لاکپشتِ مرده پنهان شده باشد. در آن حوالی هیچ جای دیگری پیدا نمیشد که بتواند چنین جرقهای تولید کند.
سانی مدتی لاشهٔ هیولای اعظم را برانداز کرد؛ هنوز جرئت نمیکرد پایین برود. کمی فکر کرد، کمانِ جنگیِ مورگان را احضار کرد و تیرِ سیاهی روی زهِ آن نشاند.
سپس، به یکی از سایههایش دستور داد دورِ تیر بپیچد، زه را کشید و رهایش کرد.
تیر هوا را شکافت و به خزهٔ سبزی که لاکِ هیولا را پوشانده بود خورد. پس از سوراخ کردنِ لایهٔ نرمِ خزه، به سنگِ سیاه و فرسوده برخورد کرد و بیآنکه حتی خشی روی سطحش بیندازد، متلاشی شد.
تیر نابود شد، اما سایه از قبل به جزیرهٔ تاریک منتقل شده بود.
سایهٔ دلگیر به اطراف نگاه کرد، لرزید و سپس با چهرهای تسلیم نگاهی به آسمان انداخت. نگاهِ پرکینهاش انگار مستقیماً به وجدانِ سانی ضربه میزد.
سانی کمی جابهجا شد.
«به چی زل زدی؟ من وجدانم خیلی آسودهست! آسودهترین وجدان توی هر دو جهان... این نقصِ منه...»
گناهِ تسلا که کنارش ایستاده بود، آرام خندید.
سانی شبح را نادیده گرفت و به سایهٔ دلگیر دستور داد برود و بگردد. سپس از درونِ چشمانِ آن به دنیا نگاه کرد.
سطحِ لاکِ لاکپشتِ سیاه واقعاً شبیهِ جزیرهای بود. لکههای خزه سنگِ فرسوده را پوشانده بود و خودِ سنگ هم زبر و ناهموار بود. همهجایش پر از تپه، درههای عمیق و حتی گودالهای پر از آبی بود که مثلِ دریاچههای کوچک به نظر میرسیدند.
اینجا و آنجا تکههای دندانهداری از نقرهٔ کدر به چشم میخورد. تا جایی که سانی میفهمید، هیولای اعظم در گذشته... شاید هزاران سال پیش، بهنوعی با زرهی جنگی از نقرهٔ ناب پوشانده شده بود. حالا آن زرهِ نقرهای مات بود و زنگاری تاریک رویش را گرفته بود.
بیشترش از بین رفته بود، دستکم روی سطح — تنها لبههای لاک، گردن، سر و بالهها هنوز در نوارهای پهنی از آن فلزِ گرانبها محصور بودند. زنجیرهای عظیمی که سانی پیشتر دیده بود، زره را به لاکِ موجود محکم میکردند.
با این حال، فعلاً نمیخواست ماهیتِ پلیدِ مرده را دقیق بررسی کند. اول میخواست بفهمد آن نورِ سفید از کجا آمده بود.
طولی نکشید که سایه متوجهِ چیزی شد.
وسطِ لکهخزهٔ بزرگی، نقطهای سوخته بود و سطحِ سنگیِ زیرش را نمایان میکرد. خودِ سنگ پوشیده از خاکستر و دوده بود.
مهمتر از همه... ردِ یک دست روی خاکستر بود. ردِ دستِ یک انسان.
قلبِ سانی ناگهان تندتر زد.
سایهٔ دلگیر هم انگار هیجانزده بود. سرعت گرفت، روی جزیرهٔ تاریک سُر خورد و هر از گاهی به داخلِ شکافهای عمیقِ لاکِ سنگی شیرجه میزد.
با شیرجه زدن به داخلِ یکی از درههای کمعمقتر، چیزی دید که خشکش زد.
آنجا در سایهٔ شکاف، در حالی که به سنگِ سیاه و ناهموار تکیه داده بود...
زنِ جوانی با موهای نقرهای روی زمین نشسته بود. لباسهای سیاهش سوخته و پاره بود و نگاهی وحشی در چشمانِ خاکستریِ خیرهکنندهاش موج میزد. تکهای گوشتِ کبابشدهٔ عجیبوغریب در دست داشت و با چهرهای مصمم دندانهایش را در آن فرو میکرد.
انگشتان و لبانش چرب و روغنی بود.
نفیس بود.
همانطور که سانی و سایهٔ دلگیر در سکوتی بهتزده به او خیره شده بودند، ناگهان تکانی خورد، سرش را بلند کرد و مستقیم به سایه نگریست.
چشمانش کمی گشاد شد.
نف که جویدن را از یاد برده بود، لحظهای درنگ کرد...
و بعد با دستی چرب، ناشیانه برای سایه دست تکان داد.