چپتر 1528: عدنِ جدید
چپتر 1528: عدنِ جدید
موردرت با چهرهای بیتفاوت او را برانداز کرد. بعد، لبخندِ دلنشینی زد.
«من از کجا بدونم؟ مگه من فرمانروام؟»
سانی چند لحظه در سکوت به او خیره ماند. عاقبت سر تکان داد.
«نه... ولی پسرِ یکیشونی، اون یکی بزرگت کرده، و الانم داری به سومی خدمت میکنی. اگه تو ندونی، پس کی میدونه؟»
موردرت خندید.
«خب، اینطوری که میگی، انگار واقعاً باید بدونم. اما سانلس، مثل اینکه یه چیزی رو اشتباه متوجه شدی. راستش... برام مهم نیست که بدونم. آخه چرا باید جهانِ بیداری برام مهم باشه؟ هر بلایی سرش بیاد ربطِ چندانی به من نداره.»
سانی اخم کرد.
راستش را بخواهی، موردرت بیشترِ کودکیاش را در عالمِ رؤیا گذرانده بود و دلبستگیِ چندانی به زمین نداشت. گذشته از این، آدمی نبود که جانِ صدها میلیون انسانِ بیگناه برایش مهم باشد، چه رسد به اینکه بخواهد برای نجاتشان قدمی بردارد.
تنها چیزی که برای موردرت اهمیت داشت، انتقام گرفتن از خاندانِ بزرگِ دلاوری بود.
لبخندِ محوی روی صورتِ سانی نقش بست.
«باشه، شاید جهانِ بیداری برات مهم نباشه. اما نقشههای پدرت که برات مهمه — حداقل در حدی که بتونی بهتر گند بزنی بهشون. پس مزخرف گفتن رو بس کن و فقط هرچی میدونی بگو. البته اگه زحمتی نیست.»
موردرت مدتی با حالتی سرگرم به او خیره ماند، بعد آهی کشید و سر تکان داد.
«خب، چرا که نه؟ ولی متأسفانه داری منو دستبالا میگیری. من واقعاً نمیدونم پدرم و ملکهٔ کرمها چه نقشهای تو سر دارن. با اولی که اصلاً حرف نمیزنم، دومی هم اونقدر بهم اعتماد نداره که اینجور رازها رو باهام در میون بذاره. فقط میدونم که برای جنگیدن با همدیگه کاملاً جدیان. برای همین هم به کی سونگ ملحق شدم.»
لحظهای مکث کرد و در حالی که لحنِ بیخیالِ همیشگیاش را کنار گذاشته بود، اضافه کرد:
«ولی بهت هشدار میدم. خیال نکن میتونی فرمانروایان رو درک کنی، سانلس. شاید با خودت بگی که دستشون رو خوندی، ولی اینطور نیست. اونا خیلی از ما پیرترن و خیلی هم قدرتمندتر. یه مشت شخصیتِ شرورِ پوشالی هم نیستن. پدرم، کی سونگ و اون نفرِ سوم... استثناییترین آدمهای نسلِ خودشونن، یا شاید حتی تمامِ نسلها. الکی هم به این تاجوتخت نرسیدن.»
سانی با چهرهای درهم به او نگاه کرد.
«میخوای چی بگی؟»
موردرت با لبخندی شانه بالا انداخت.
«فقط میگم که شاید درکِ نقشههاشون برات سخت باشه. رها کردنِ جهانِ بیداری؟ خب، راستش کاملاً بهشون میخوره که همچین کاری بکنن. ولی اگه بهش فکر کنی، آخه چرا باید این کار رو بکنن؟ حتی اگه فرمانروایان فقط به عالمِ رؤیا اهمیت بدن، باز هم برای پر کردنش به بیدارشدگان نیاز دارن. بیدارشدگان هم که بدونِ آدمهای عادی به وجود نمیان. بدونِ شکستنِ تخممرغ نمیتونی املت درست کنی، بدونِ مرغداری هم نمیتونی منبعِ ثابتی از تخممرغ داشته باشی. یه چیزی تو همین مایهها.»
سانی مدتی ساکت ماند و به حرفهای موردرت فکر کرد. هرچند واژههایی که به کار برده بود بسیار بدبینانه به نظر میرسید، اما پیامِ نهفته در آنها حقیقت داشت. واقعیت این بود که باید جمعیتِ عظیمی از انسانهای عادی وجود میداشت تا شمارِ نسبتاً اندکی از بیدارشدگان از میانشان ظهور کنند.
اگر واقعاً مقدّر بود که عالمِ رؤیا جهانِ بیداری را ببلعد، فرمانروایان نمیتوانستند پیش از وقوعِ این اتفاق، آن را کاملاً به حالِ خود رها کنند.
و این موضوع با تمامِ چیزهایی که سانی پیشتر دربارهشان فهمیده بود، تناقض داشت.
با گیجی اخم کرد.
عاقبت سر تکان داد و با صدایی گرفته پرسید:
«نفرِ سوم چی؟ آستریون، اون چی میخواد؟»
تا این حرف از دهانش بیرون آمد، لبخندِ موردرت محو شد و حالتی عجیب و... زورکی به خود گرفت. کمی به جلو خم شد.
«سانلس... یه لطفی در حقم بکن، سعی کن اون اسم رو بلند به زبون نیاری. وگرنه ممکنه واقعاً صدات رو بشنوه.»
سانی چند بار پلک زد و با ناباوری به او خیره ماند.
«بیخیال. جدی میگی؟»
موردرت آهِ بلندی کشید، بعد با سرزنش سر تکان داد.
«این رو نمیگم که بترسونمت، فقط دارم حقیقت رو میگم. اون پیرمرد... قدرتهاش یه کم فراتر از درکه. اگه از کی سونگ یا پدرم احساسِ خطر میکنی، وایسا تا با اون روبهرو بشی. یا بهتره بگم، دعا کن که هیچوقت باهاش روبهرو نشی.»
سانی به عقب تکیه داد و دستبهسینه نشست.
«چیش اینقدر ترسناکه؟ اگه اونقدر قدرتمنده، پس چرا تو این جنگی که سرود و دلاوری راه انداختن شرکت نمیکنه؟ کجاست؟ اصلاً حالا که بهش فکر میکنم، اون از کجا اومده؟ تقریباً هیچچیزی دربارهاش تو کتابهای تاریخ نوشته نشده. اونم یه میراثداره؟ خاندان داره؟ ارتش داره؟»
موردرت شانه بالا انداخت.
«چیزی که باید درموردش بدونی... اینه که قلمروِ اون با اون دو تای دیگه فرق داره. آره، قلمروها میتونن ماهیتِ متفاوتی داشته باشن. بیشترشون مثل چیزیان که پدرم و کی سونگ دارن، منطقهای. برای همینه که دلاوری و سرود دارن سرِ منطقه میجنگن. اما مالِ اون نه... قلمروِ اون بیشتر یه ایدهست تا یه مکان.»
چند لحظه ساکت ماند، سپس با لحنی گرفته گفت:
«تا الان باید متوجه شده باشی که خاندانهای بزرگ رو کسانی ساختن که تبارهای ایزدی رو به ارث بردن. دلاوری از تبارِ جنگ متولد شد، شعلهٔ جاودان از تبارِ خورشید، خاندانِ شب از تبارِ توفان. خاندانِ سرود بعداً به قدرت رسید، بعد از اینکه کی سونگ تبارِ جانور رو کشف کرد. پیرمرد کسیه که تبارِ دل رو داره... با این حال، به هیچ خاندانی تعلق نداره. میدونی چرا؟»
سانی سر تکان داد.
تبارِ ایزدِ دل...
ایزدِ دل، ایزدِ ارواح نیز بود، و همچنین ایزدِ احساسات، حافظه، گرسنگی و رشد. پس آستریون میتوانست چه نوع سرشتی داشته باشد؟ چه قدرتهایی در دست داشت؟ ماهیتِ قلمروِ او چه بود؟
موردرت نفسِ عمیقی کشید، سپس لبخند زد.
«خب... دلیلش اینه که اون از خاندانهای میراثدار نیست. خاندانهای میراثدار از قبل از به دنیا اومدنِ ما تو قدرت بودن، برای همین عادت کردیم فکر کنیم همیشه همینطور بوده. اما در واقع، قدرتهای زیادی بودن که برای حقِ شکل دادن به دنیا اونطور که خودشون میخواستن رقابت میکردن، تو اون دورانِ پرآشوبِ بعد از اینکه طلسم برای اولین بار نازل شد. بعضیهاشون خیلی وحشتناکتر از بقیه بودن. پیرمرد آخرین بازماندهٔ یکی از همون قدرتهای شکستخوردهست.»
سانی یادش آمد که دربارهٔ آن شنیده بود. تا جایی که میدانست، سیستمِ فعلی — که در آن حکومت و خاندانهای میراثدار با هم نظمِ جهانی را حفظ میکردند — پس از آن برقرار شد که چندین جناحِ حاشیهایِ دیگر به دستِ اولین میراثداران شکست خوردند. حتی با وجود تمامِ گناهانِ رژیمِ فعلی، آنهایی که میتوانستند به قدرت برسند بسیار وحشتناکتر بودند.
دستکم این چیزی بود که ردِّ ویرانی به او گفته بود.
موردرت لحظهای مکث کرد.
«آه، راستی... پیرمرد در واقع اونقدرها هم پیر نیست. من فقط اینطوری صداش میکنم. جناحی که اون ازش میاد، میدونی، گروهِ کوچکی از متعصبانِ راهِ عروج بودن. یه مشت افراطیِ واقعی، خیلی افراطیتر از هر کسی که ممکنه بین میراثداران دیده باشی. حالا، اون آدما... اونا واقعاً طرفدارِ این بودن که جهانِ بیداری رو کاملاً رها کنن، و باور داشتن که طلسمِ کابوس قراره راه رو برای یه شروعِ تازه هموار کنه. اینکه عالمِ رؤیا یه باغِ وحشی برای نسلِ جدیدی از انسانهاست.»
سر تکان داد.
«و اونا واقعاً جهانِ بیداری رو رها کردن، و مدت کوتاهی بعد از اینکه اولین استادها عروج یافتن، یه مستعمرهٔ منزوی تو عالمِ رؤیا تأسیس کردن. مردی که یه روز قرار بود بشه سومین فرمانروا... در واقع همونجا به دنیا اومد. راستش رو بخوای، اون اولین بچهٔ انسانی بود که تو عالمِ رؤیا به دنیا اومد. نخستین رؤیازاد.»
موردرت لبخند زد.
«خب، به هر حال. اون افراطیهای منزوی زیاد دووم نیاوردن. مستعمرهشون در نهایت به دست موجوداتِ کابوس تسخیر شد، و اون تنها کسی بود که زنده موند. در آخر، راهش رو به حصار پیدا کرد، با پدرم آشنا شد، به جهانِ بیداری برگردونده شد و به دستهٔ شمشیرِ شکسته پیوست.»
شاهزادهٔ هیچ با حالتی عجیب به سانی نگاه کرد، سپس اخم کرد.
«امیدوارم این حسِ کنجکاویت رو ارضا کرده باشه. آه، اینهمه حرف زدن تشنهم کرد. فکر کنم برم یه چیزی برای نوشیدن پیدا کنم...»
برخاست و خواست که برود، اما لحظهای درنگ کرد.
موردرت به عقب نگاه کرد و با لحنی دوستانه گفت:
«اوه، راستی. قبلاً گفتم که بهتره امیدوار باشی هیچوقت اون یارو رو نبینی. شرمنده... فکر نمیکنم حقِ انتخابی داشته باشی. پیرمرد، میدونی، خیلی به آدمایی که خونِ ایزدی دارن علاقه داره. با توجه به ارتباطت با سایه، تنها تبارِ گمشده، احتمالاً یه روز میاد پیدات میکنه. ستارهٔ دگرگونِ عزیزت رو هم همینطور، چون ممکنه هیچ جای این دو جهان رؤیازادِ دیگهای وجود نداشته باشه.»
با این حرف، لبخندِ دلنشینی زد و دور شد، و سانی را تنها گذاشت.
زنجیرشکن همچنان به سمتِ غرب حرکت میکرد، و برگهای درختِ مقدس در باد به نرمی خشخش میکردند.
سانی در سکوت به پهنهٔ وسیعِ رودِ بزرگ خیره ماند؛ سرش پر از افکارِ تاریک بود.
...لعنتی.
واقعاً بیانصافی بود. او حتی تبارِ ایزدِ سایه را هم نداشت — بافتِ خون مدتها پیش حریصانه آن را بلعیده بود.
چرا باید با یک فرمانروای مرموز و شوم سروکله میزد؟
اینطور نبود که سانی همین الان هم یک عالمه مشکلِ وحشتناکِ دیگر برای رسیدگی نداشته باشد.
شایدم موردرت دروغ میگفت.
تازه آن موقع بود که سانی به گفتگویشان فکر کرد و زیرِ لب ناسزایی گفت.
شاهزادهٔ هیچ آنهمه حرف زده بود، اما به هیچکدام از سؤالات جوابِ سرراستی نداده بود!
عوضی...