LNCrawler

چپتر 1613: پیشنهادِ معقول

برده ی سایه — novelha.net · All chapters

چپتر 1613: پیشنهادِ معقول

«نمیگم. ولی میتونی سایه صدام کنی.»

صدای مردی که خود را سایه مینامید در معبدِ بینور پیچید، چنانکه گویی خودِ تاریکی به سؤالش جواب داده بود. آن صدای بهطرز عجیبی گریزپا، سرد و بیتفاوت بود و هیچ احساسی در آن به چشم نمیخورد.

با این حال، رگهای از غرور در آن حس میشد.

نفیس نامحسوس اخم کرد.

حالا که معارفه تمام شده بود، وقتش بود که هدفِ دیدارش را اعلام کند. اما او در موضعِ ضعف قرار داشت. اربابِ معبدِ تاریک انگار همهچیز را دربارهٔ او میدانست، در حالی که خودش تقریباً هیچچیز از او نمیدانست.

حتی کاسی که نگاهش میتوانست در بیشمار راز رخنه کند، انگار در برابرِ وجودِ سرورِ سایهها کاملاً کور بود.

...البته، نفیس حدسهایی دربارهٔ هویتِ واقعیاش میزد.

تاریکی دوباره به سخن درآمد و صدایش همچنان بیاحساس بود:

«افتخارِ حضورِ بانو ستارهٔ دگرگون رو مدیونِ چیام؟ با من چیکار داری؟»

نفیس لحظهای درنگ کرد و به فکر فرو رفت.

او را فرستاده بودند تا قدیسی قدرتمند را متقاعد کند که زیرِ پرچمِ پادشاهِ شمشیرها برود. اما با رسیدن به دژِ او، نفیس مجبور شد در نظرش دربارهٔ سرورِ سایهها تجدیدنظر کند.

او صرفاً قدرتمند نبود... نه، او از آن معدود کسانی بود، مثلِ خودش، که فراتر از تعاریفِ عادیِ قدرت بودند.

حالا که نفیس گسترهٔ پهناورِ تاریکیِ غیرقابلتوضیح، استخوانهای پلیدهای هولناکِ پنهان در آغوشِ تاریکش، عمارتِ باوقارِ معبدِ تاریک و موجوداتِ محافظش را دیده بود، میدانست که سرورِ سایهها از روی شانس در گورِ خدا زنده نمانده است، یا صرفاً به این دلیل که سرشتش بهطورِ خاص برای زندگی در این محیطِ طاقتفرسا مناسب بوده است.

بلکه با قدرتِ خودش در اینجا دوام آورده بود.

...و همین موضوع او را مطلوبتر میکرد.

البته، هنوز مجهولاتِ زیادی دربارهٔ این قدیسِ مرموز وجود داشت. نفیس نمیتوانست مطمئن باشد که قدرتهای او واقعاً چیست. موجوداتِ درندهای که به او خدمت میکردند نه پژواک بودند و نه موجودِ کابوس... پس ممکن بود زادهٔ سرشتش باشند، مثلِ بازتابهای شنیعِ شاهزادهٔ هیچ، یا مثلِ آن پلیدهایی که جانورسالار بر آنها فرمان میراند، تحتِ انقیاد درآمده باشند.

معلوم نبود خودِ این مرد چقدر قوی است، یا اینکه سرشتش هیچ کاربردی در نبردِ تنبهتن دارد یا نه. همچنین مشخص نبود از کجا آمده است و چطور توانسته بدونِ اینکه هیچ ردی از خود در هیچیک از این دو جهان به جا بگذارد، به یک قدیس تبدیل شود.

با این حال، نفیس ظنِ قویای داشت.

بیدارشدگانی که با سایهها پیوند داشتند بینهایت کمیاب بودند، چه رسد به آنهایی که واقعاً قدرتمند باشند. از طرفی... انسانها پیش از این پنج مورد از شش تبارِ ایزدی را به دست آورده بودند.

خاندانِ شعلهٔ جاودان وارثِ ایزدِ خورشید بودند، دلاوری وارثِ ایزدبانوی جنگ بود، سرود وارثِ ایزدبانوی جانوران بود، شب وارثِ ایزدبانوی توفان بود و در نهایت، آستریون تنها وارثِ ایزدِ دل بود.

تنها یک تبار باقی مانده بود که کسی به دستش نیاورده بود.

هیچکس نتوانسته بود خونِ ایزدِ سایه را پیدا کند و وارثش شود.

پس... این مرد، قدیسی با قدرتِ عظیم که از ناکجا پیدایش شده بود و بر سایهها اقتدار داشت.

یعنی او گواهِ این بود که آخرین تبارِ ایزدی بالاخره خود را نشان داده است؟

اگر اینطور بود... چرا الان؟ این چه معنایی داشت؟

یک چیز روشن بود. نفیس باید رویکردش را عوض میکرد، چون ثابت شده بود تصوراتِ پیشینش اشتباه است. در این معبدِ تاریک، قدرت و جایگاهِ والایش چندان معنایی نداشت، چون مردی که میخواست متقاعدش کند قدرتِ برابری داشت و اگر اراده میکرد، میتوانست همان جایگاه را از آنِ خود کند.

باید با سرورِ سایهها... مثلِ یک همتراز رفتار میکرد.

نفیس لبخندِ محوی زد.

«پس، سرورِ سایه. حاشیه نمیرم... پرسیدی چی میخوام؟ سادهست.»

لحظهای مکث کرد و بعد با همان لحنِ بیتفاوتِ همیشگیاش افزود:

«تو رو میخوام.»

صدای جابهجا شدنِ آتشبانان را پشتِ سرش میشنید. حتی انگار نفسِ یکیشان بند آمد و در سکوتِ مرگبارِ معبدِ تاریک با صدای بلند به سرفه افتاد. سرفهاش تا حدی فضای سنگینِ پیشنهادِ جدیِ او را خراب کرد.

سرورِ سایه هم بیدرنگ جواب نداد.

«خب، معلومه. حتماً داره با دقت مزایا و معایبِ وفاداری به قلمروِ شمشیر رو میسنجه. انتظارِ دیگهای هم نداشتم.»

با این حال، سکوت بیشتر از چیزی که انتظار داشت طول کشید.

«که اینطور. حتماً داره خیلی عمیق بهش فکر میکنه.»

نفیس تجسمِ صبر بود. پس با حوصله منتظر ماند و به قدیسِ مرموز زمان داد تا تصمیمش را جدی سبکسنگین کند.

پس از مدتی، سرورِ سایهها دوباره به حرف آمد و صدای گریزانش کمی بیروح به گوش رسید:

«دقیقاً... منظورت چیه؟»

نفیس کمی جا خورد، اما ماهرانه سردرگمیاش را پنهان کرد. مگر حرفش واضح نبود؟

«پس بذار روشنش کنم. من، ستارهٔ دگرگون، ازت دعوت میکنم به اتحادِ جنگجویانِ متعالی بپیوندی و زیرِ پرچمِ پادشاهِ شمشیرها خدمت کنی؛ تا بهعنوانِ یکی از قهرمانانش، قلمروِ انسانها رو در عالمِ رؤیا حفظ کنی و گسترش بدی.»

لحظهای درنگ کرد و بعد افزود:

«گمان نکنم لازم باشه مزایای وفاداری به کسی رو که به رتبهٔ مطلق رسیده، بشمرم. بههرحال بعداً میشه دربارهٔ این جزئیات حرف زد. منابع، کمک، خاطرهها و پژواکهای قدرتمند، خردههای روح... هیچچیز غیرممکن نیست. کسی تو رو دستکم نمیگیره، سرورِ سایه. بههرحال، هیچکس تو عالمِ رؤیا تنهایی زنده نمیمونه.»

چند لحظه سکوت حاکم شد و بعد صدای سرد بارِ دیگر از دلِ تاریکی طنین انداخت:

«آه. ممنون بابتِ توضیحت.»

نفیس کمی سر کج کرد.

«فکر میکرد منظورم چی میتونه باشه؟»

باز هم حرفِ عجیبی زده بود؟

«نه، نباید اینطور باشه.»

نفیس کمی اخم کرد.

با خودش فکر میکرد که کارش را نسبتاً خوب انجام داده...

مشکل احتمالاً این بود که فرستادهٔ سرود هم همین چیزها را، اگر نه بیشتر، به سرورِ سایهها پیشنهاد داده بود. و با این حال، دستِ رد به سینهشان خورده بود.

در همان حال که غرقِ فکر بود، خندهای سرد در معبدِ تاریک طنین انداخت و مثلِ باد در تالارِ بزرگ پیچید. آتشبانان لرزیدند و سلاحهایشان را محکمتر چسبیدند.

چند لحظه بعد، صدای سایه از دلِ تاریکی به گوش رسید که بالاخره رگهای از احساس در آن پیدا بود:

«اوه؟ پس میخوای برای منفعتِ بشریت با خاندانِ بزرگِ دلاوری متحد بشم؟ که اینطور... پس حتماً نیتت خالصه. لابد هیچ ربطی هم به جنگِ قریبالوقوعِ پادشاهِ شمشیرها و ملکهٔ کرمها نداره. لابد دلیلش این نیست که جبههٔ شما میخواد از من بهعنوانِ سلاح تو این جنگ استفاده کنه. و لابد... هیچ قصدی هم نداری که با کمکِ من گورِ خدا رو فتح کنی تا کنترلِ میدانِ نبردِ آینده رو به دست بگیری.»

اربابِ معبدِ تاریک دوباره خندید و بعد، در حالی که صدای شومش از قبل هم سردتر میشد، گفت:

«نکنه قصد داری منو فریب بدی، بانو ستارهٔ دگرگون؟»

همزمان، موجودِ عظیمی که در تاریکی پنهان شده بود کمی جابهجا شد و تالارِ بزرگ را از صدای مورمورکنندهٔ خشخشِ فلسها پر کرد.