چپتر 1644: کورهٔ سلطنتی
چپتر 1644: کورهٔ سلطنتی
صدای برخوردِ فولاد هنوز در ویرانهٔ متروک میپیچید که سانی کمی جابهجا شد و به سمتی که صدا از آن آمده بود نگاه کرد.
کمی دورتر، برجِ بلندی در آسمانِ شکسته قد برافراشته بود. دیوارهایش پوشیده از شبکهای از ترکهای عمیق بود، اما برجِ در حالِ فروپاشی همچنان صاف و مغرور ایستاده بود؛ بسیار بلندتر از هر سازهٔ دیگری در آن ویرانهٔ پهناور. قامتِ تاریکش در برابرِ درخششِ رنگپریدهٔ ماهِ درهمشکسته، شبیهِ شمشیرِ فرسودهای بود که به دستِ غولی آسمانی در زمین فرو رفته باشد.
برج تاریک بود، اما در بالاترین نقطهاش، درخششِ آتشینی از پنجرههای طاقدار به بیرون میزد. انگار دریایی از شعلههای شنگرفی در درونش میسوخت.
صدا از همانجا میآمد.
لحظهای بعد، صدای ضربهٔ دیگری طنین انداخت و بعد ضربهای دیگر. پرقدرت و حسابشده روی دریاچهٔ بیقرار پیچیدند و شب را از صدای برخوردِ فلز پر کردند. ناگهان، سانی حس کرد در میدانِ نبرد است و قلبش تندتر زد.
لحظهای خشکش زد و با چهرهای گرفته به برجِ تاریک خیره شد.
«اون چیه؟»
کاسی هم رو به برج چرخید. چند لحظه ساکت ماند و بعد آرام گفت:
«پادشاهه. داره آهنگری میکنه.»
سانی بیاختیار اخم کرد.
تازه از جای آنویل پرسیده بود و لحظهای بعد، پادشاهِ شمشیر حضورش را اعلام کرد. سانی واقعاً از او نمیترسید... اما نه به این خاطر که فرمانروای فولادین ترسناک نبود. صرفاً به این دلیل بود که سانی پس از یک دهه رویاروییِ مداوم با انواع وحشتهای غیرقابلتصور، مقاومتِ احمقانهای در برابرِ ترس پیدا کرده بود.
با این حال، دروغ بود اگر میگفت دلهره ندارد.
مرتیکهٔ ترسناک.
لحظهای مکث کرد و بعد آهسته پرسید:
«داره چی میسازه؟»
کاسی لبخند زد.
«معلومه دیگه. داره یه شمشیر میسازه. پادشاه تا الان باید یه میلیون ازشون ساخته باشه، ولی هیچوقت برای مدتِ طولانی دست از کار نمیکشه. شمشیرهایی که شوالیههای دلاوری دست میگیرن، صرفاً همونایی هستن که اون کنار گذاشته... شمشیرِ پالادینها هم همینطور.»
پس طوفانِ شمشیرهایی که آنویل در قطبِ جنوب هدایت میکرد رو هم خودش ساخته بود... احتمالاً.
سانی واقعاً نمیتوانست تصور کند یک انسان چطور توانسته آنهمه شمشیر بسازد.
آهی کشید.
«اونوقت من پیشِ خودم فکر میکردم سلاحسازِ ماهریام.»
کاسی کمی سرش را کج کرد.
«اوه! درسته. تو خاطره میسازی.»
لبخندِ محوی روی لبهایش نشست.
«ببخشید. با اینهمه اتفاق، تقریباً یادم رفته بود.»
سانی سنگریزهای را که کاسی به او داده بود ورانداز کرد. بافتِ رونها ظریف و پیچیده بود. نمیتوانست کاملاً از آن سر در بیاورد، چون رونها یک افسونِ مستقل را شکل نمیدادند. در عوض، سنگریزه را به بخشی از یک افسونِ بسیار بزرگتر تبدیل میکردند؛ بدونِ فهمیدنِ کلِ آرایه، نمیتوانست رونهای حکشده روی این سنگِ کوچک را درک کند.
با این حال، جالب بود.
سنگریزه حتماً به آرایهٔ دفاعی میفهماند که سانی اجازهٔ ورود به قلعه را دارد. لمسش گرم بود. اما جوهری که سنگریزه را تغذیه میکرد از کجا میآمد؟ حس نمیکرد که دارد جوهرِ خودش را مصرف میکند و هیچ پیوندگاهی هم درونش برای ذخیرهٔ جوهر وجود نداشت.
سانی گفت: «انگار خودت هم جادوگرِ ماهری هستی.»
کاسی آرام سر تکان داد.
«مهارتم... فکر کنم کافیه. توی کابوسِ دومم، مردی به اسمِ نوکتیس یه چیزایی بهم یاد داد. بعد از اون، از افسونگرانِ دلاوری و با تلاشِ خودم یاد گرفتم. تو چطور؟»
سانی کمی درنگ کرد و بعد ساده جواب داد:
«من خودم یاد گرفتم.»
تنها معلمانش طلسمِ کابوس و اجبار بودند. هیچکدام نمیتوانستند افتخارِ دستاوردهایش را به نامِ خود بزنند.
کاسی مسیرش را به سمتِ بخشِ آسیبدیدهتری از دیوار کج کرد و گفت:
«ولی کنجکاوم بدونم. ساختنِ خاطره ربطی به مهارت نداره. مهم نیست چقدر توی جادوی رونی خوب باشم، این کاری نیست که بتونم انجام بدم. در موردِ افسونگرانِ دلاوری هم همینطوره؛ اونا فقط به خاطرِ نوعِ سرشتهایی که اعضای خانوادهٔ اصلی و شاخههاش معمولاً بیدار میکنن قادر به ساختنِ خاطرهها هستن، نه به خاطرِ جادو. پس، سانی... نکنه تو احیاناً پسرِ نامشروعِ پادشاه آنویلی؟»
سانی مدتی در سکوت به او خیره ماند تا مطمئن شود که جدی میگوید.
جدی میگفت.
خب، فکر کنم ممکنه اینطور به نظر برسه. مردی مرموز که میتونه خاطره بسازه، توی حصار زندگی میکنه و تازه یه قدیس هم هست...
سانی بهسختی جلوی خودش را گرفت تا از خنده منفجر نشود. اگر دهانش را با هر دو دست نپوشانده بود، نگهبانانِ سراسرِ دیوار از حضورشان باخبر میشدند.
سانی گفت: «من؟ پسرِ آنویل؟ خدایان، نه... هرچند باید اعتراف کنم، خیلی خندهدار میشد اگه یه پسرِ طردشدهٔ دیگه هم داشت که توی عالمِ رؤیا پرسه میزد.»
سر تکان داد.
«نه... و قبل از اینکه بپرسی، پسرِ مادوک یا هیچ عضوِ دیگهای از خاندانشون هم نیستم. به نظرت شبیهِ یه میراثدارم؟»
کاسی لحظهای ساکت ماند.
«تو برای من شبیهِ هیچچیز نیستی. من کورم.»
سانی با دستپاچگی سرفهای کرد که باعث شد کاسی لبخند بزند:
«...و دفعهٔ قبلی که همدیگه رو دیدیم، تنها بودیم. برای همین فقط میتونستم بیناییِ تو رو قرض بگیرم، که یعنی تو کلِ مکالمه داشتم به خودم زل میزدم. خب، دروغ نمیگم. از چشمِ شوالیههایی که امروز دیدیم یه نگاهِ دزدکی بهت انداختم. کنجکاو بودم ببینم صاحبِ معروفِ کافهٔ آی ک... کافهٔ تجارتخانهٔ درخشان چه شکلیه.»
شانه بالا انداخت.
«راستش شبیهِ یه میراثداری. ولی شاید فقط به خاطرِ اعتمادبهنفسی باشه که با قدیس بودن میاد.»
سانی با لبخندی کج سر تکان داد و کوتاه نیامد.
«مطمئنم قبل از اینکه به تجارتخانهٔ درخشان سر بزنی، با دقت و مدتی طولانی من رو زیرِ نظر داشتی. و منظورم از "زیرِ نظر داشتن"، "جاسوسی کردن"ـه. به هر حال، بابتِ تعریف ممنون.»
این بار نوبتِ کاسی بود که سرفه کند.
دقیقاً زدم به هدف.
چند لحظه از دستپاچگیِ خفیفِ او لذت برد و بعد با لحنی خنثی گفت:
«من زیاد نمیدونم افسونگرهای دلاوری چطور خاطره میسازن، ولی احتمالاً به خاطرِ تبارِ ایزدبانوی جنگه. هرچی باشه، اون ایزدبانوی پیشرفت، فناوری و صنعت هم هست. بهعلاوه، اعضای خاندان معروفن به اینکه سرشتهایی با ماهیتِ مشابه رو بیدار میکنن... شاید به خاطرِ داشتنِ تربیت و سرنوشتِ مشابه باشه. بهت اطمینان میدم که تربیتِ من با یه عضوِ خاندانِ دلاوری خیلی فرق داشت.»
سانی پیش از آنکه ادامه دهد مکث کرد:
«روشی که من خاطره میسازم با اونا فرق داره.»
کاسی کمی سرش را کج کرد و با کنجکاوی پرسید:
«بهم گفتن خاطرههایی که میسازی خیلی قوی نیستن، اما این مزیت رو دارن که کاملاً مناسبِ صاحبشونن. البته حتماً داری حدِ واقعیِ تواناییهات رو پنهان میکنی تا جلبِ توجه نکنی. دقیقاً چقدر ماهری؟»
سانی نگاهی گذرا به گردنِ ظریفِ کاسی انداخت و متوجهِ نخِ نازکی شد که از آن آویزان بود. اگر میگفت آویزی که به گردن دارد را او به رتبهٔ مطلق ارتقا داده، آیا کاسی میتوانست به یاد بیاورد؟ احتمالاً نه.
لبخند زد.
«شک دارم کسی تو دنیا بتونه خاطرهای بهتر از من بسازه.»
این یک لافِ توخالی نبود. استادانِ آهنگرِ دلاوری میتوانستند خاطرههای قدرتمندی بسازند، اما هنرشان نتیجهٔ توانهای سرشتِ منحصربهفرد و جادوی رونی بود، که با مفهومِ خاطرهها بیگانگی داشت. در این میان، سانی یک بافندهٔ واقعی بود. تنها استادِ جادوی بافنده در هستی. بنابراین، تواناییهایش گستردهتر و بینهایت انعطافپذیرتر بود.
پس در واقع، تنها یک موجود در ساختنِ خاطرهها از او بهتر بود: طلسمِ کابوس. اما سانی قصد نداشت با آن رقابت کند...
نگاهی به کاسی انداخت و پرسید:
«چطور؟ بالاخره میخوای یه خاطره سفارش بدی؟ بذار بهت بگم، قدیس کاسیا... یه تخفیفِ ویژه بهت میدم. خدماتِ ما درجهیکـه و میتونیم از پسِ هر نوع سفارشی بربیایم. خاطرههای جنگی، خاطرههای کاربردی... حتی خاطرههای تزئینی هم غیرممکن نیستن! تازه... من معمولاً این کار رو نمیکنم... ولی فقط به خاطرِ تو، یه رازِ بزرگ رو فاش میکنم. ما حتی میتونیم یه اسم و توصیفِ سفارشی برای خاطرهت بسازیم. هیچ یادگاری یا هدیهٔ بینظیری بهتر از این برای یه عزیز پیدا نمیشه...»
کاسی با دستپاچگی دستی به موهایش کشید و سپس با لحنی مردد گفت:
«واقعاً؟ خب... پس شاید واقعاً یه خاطرهٔ سفارشی بهت سفارش بدم...»