چپتر 1796: پایانِ جهان
چپتر 1796: پایانِ جهان
هزارپایی سیاه و براق بود که از زیرِ کندههای افتاده به سمتش یورش برد. بدنِ زرهپوشش حدودِ سه متر طول داشت و به پهنایِ بالاتنهٔ یک مردِ بالغ بود. بهجای یک جفت آرواره، دهانی ترسناک و شبیهِ انسان داشت که پر از نیشهای تیز و سوزنمانند بود.
هزارپا یک جانورِ فاسدشده بود.
سانی از روی زین تکان نخورد و فقط با نگاهی تاریک سرش را چرخاند. پیش از آنکه موجود به او برسد، شاخکهای تاریک از سطحِ سیاهشدهٔ درختِ مرده بیرون زدند و آن را در بر گرفتند و پلید را به زمین کوبیدند. سپس مثلِ اره حرکت کردند و زیرشان به تیغههایی تیز تبدیل شد.
چند تپشِ قلب بعد، هزارپا به دهها تکهٔ خونین اره شد. تقلاي ضعیفی کرد و بعد بیحرکت ماند.
سانی سایهها را مرخص کرد و با ناباوری به بقایایِ هولناک خیره ماند. سپس آهی کشید و بالا را نگاه کرد.
«...قراره اینو بخورم؟»
اما پیش از آنکه بتواند از زین پایین بپرد تا گوشت و خردههای روحِ هزارپا را بردارد، حس کرد موجی از سایهها به سمتش میآید.
طولی نکشید که جنگلِ درهمشکسته جان گرفت. انگار سیلی از تاریکی از زیرِ تنههای باستانی جاری شده بود و با سرعتی وحشتناک به سویش میتاخت. خشخشِ کرکنندهای به گوشش هجوم آورد.
سانی با صدایی خفه ناسزا گفت.
سیلِ تاریکی بازگشتِ دوبارهٔ دریای تاریک نبود؛ بلکه هزارپاهای بیشتری بودند که به سمتش میخزیدند. دستکم هزاران هزارپا که همگی از همان رتبه و طبقهٔ اولی بودند.
سانی قدرتمند بود. حتی در مقایسه با یک قدیسِ معمولی، قدرتش باورنکردنی بود. با این حال، تمایلی نداشت با دستهای از هزاران جانورِ فاسدشده بجنگد.
کابوس را مرخص کرد، به سایه تبدیل شد و پا به فرار گذاشت. لحظهای بعد، موجِ هزارپاها روی بقایایِ همنوعِ کشتهشدهشان سرازیر شد و در کسری از ثانیه، گوشتی که برای برداشتنش دودل بود، ناپدید شد. حتی یک تکه کیتینِ سیاه هم باقی نماند.
سانی همانطور که مخفیانه دور میشد، در ذهنش آهِ تلخی کشید.
جای تعجب نداره.
جای تعجب نداشت که هیچکدام از خفتههای ساحلِ فراموششده نتوانسته بودند با رسیدن به منطقهای دیگر از عالمِ رؤیا، راهِ نجاتی پیدا کنند. حتی اگر بهنحوی موفق میشدند هزاران کیلومتر از هزارتوی سرخ را طی کنند و شبها از دستِ دریای تاریک پنهان شوند، تمامِ چیزی که آنسوی مرجانها انتظارشان را میکشید مرگ بود.
کوههای تهی و بیابانِ کابوس حکمِ مرگ بودند. اما این جنگلِ سوخته هم دستِکمی از آنها نداشت. منطقهٔ مرگِ دیگری بود.
سانی شکی نداشت که در غربِ ساحلِ فراموششده هم هیچ نجاتی وجود ندارد.
...مهم نیست.
دستهٔ هزارپاها را پشتِ سر گذاشت و به حرکت به سمتِ شمال ادامه داد.
عبور از جنگلِ سوخته زمانِ زیادی از سانی گرفت. خیلی زود به او یادآوری شد که در انتهایِ زنجیرهٔ غذایی قرار دارد؛ بعد از آن برخوردِ اول با دستهٔ جانورانِ فاسدشده، با موجوداتِ کابوسِ بسیار بیشتری روبهرو شد که بیشترشان خیلی قدرتمندتر از هزارپاها بودند.
پلیدهای اعظمِ زیادی در حاشیهٔ جنگل بودند... اما در موردِ اعماقش، سانی جرئت نکرده بود به آنجا پا بگذارد و در عوض در دایرهای وسیع حرکت میکرد.
از دستِ بعضیها فرار کرده و بعضیها را کشته بود. ذخایرِ غذاییاش پر شده بود، اما بدنش وضعیتِ اسفناکی داشت. کار به جایی رسید که مجبور شد مدتی بهشکلِ سایه بماند و در عوض از یکی از آواتارها بهعنوانِ ظرفِ اصلیِ آگاهیاش استفاده کند.
تجسمهایش از یکدیگر مستقل بودند، بنابراین اگر یکی زخم برمیداشت، روی بقیه بازتاب پیدا نمیکرد. بههمینخاطر، میتوانست در صورتِ نیاز آنها را جابهجا کند تا آسیبدیدهها درمان شوند و تازهنفسها بجنگند.
به این ترتیب، توانست از عبور از جنگلِ سوخته جانِ سالم به در ببرد.
روزهایی بود که حرکت میکرد، روزهایی که استراحت میکرد و روزهایی که خودش را در تاریکی پنهان میکرد و با بیشترین احتیاطِ ممکن مسیرِ پیشِ رو را میسنجید.
در یکی از همین روزها، سانی چیزی دید که او را تا عمقِ وجود تکان داد.
با بالارفتنِ سایهاش از بقایای بلندترِ یکی از درختانِ سوخته، ناگهان توانست اعماقِ جنگل را ببیند؛ جایی که فرورفتگیِ عظیمی در زمین با تنههای شکسته فرش شده بود.
وسطِ آن دشتِ پهناور کندهٔ زغالشدهای قرار داشت.
با دیدنِ آن کنده، زبانِ سانی بند آمد.
اندازهاش واقعاً غیرقابلتصور بود. سطحی که تنهٔ درختِ عظیم از آنجا شکسته بود، چنان وسعتی داشت که میشد فلات به حسابش آورد. هر ریشهٔ برآمده و سیاهشدهاش مثل کوهی بود. چینهای پوستِ سوختهاش به درههایی عمیق میمانست و سایههایی که درونشان لانه کرده بودند، برای غرق کردنِ شهرهای کامل کفایت میکردند.
سانی نمیتوانست تصور کند چه چیزی چنین درختی را نابود کرده است. زمانی که کامل و پابرجا بود، حتماً تاجش به ستارهها ساییده میشد و خورشید در پیِ ماه از میانِ شاخههایش میگذشت.
اگر واقعاً درختِ جهانی وجود داشت، این حتماً جسدش بود.
کسی آن را همراه با موجوداتِ زندهٔ بیشماری که حتماً روی شاخههای عظیمش میزیستند، نیستونابود کرده بود.
...من خیلی کوچکم.
سانی که دوردستها در شکافی تاریک میانِ دو تنهٔ افتاده پنهان شده بود، لبخندِ تلخی زد.
در برابرِ آن درختِ تصورناپذیر و موجودی که نابودش کرده بود، چنان حقیر بود که حتی فکر کردن به خودش در آن مقیاس، مضحک به نظر میرسید.
دستکم فعلاً.
دیری نگذشت که سانی به سفرش ادامه داد. با مشقت راهش را از میانِ جنگلِ سوخته باز کرد و سرانجام آن را پشتسر گذاشت.
تا آن زمان، دیگر خورشید در شب طلوع نمیکرد.
با این حال آسمان کاملاً سیاه نبود. ستارههای بیشماری روشنش کرده بودند و هرچند ماه رخ نشان نمیداد، گاهی میتوانست درخششِ شبحواری ببیند؛ انگار درست همان حوالی، دور از چشم پنهان شده بود.
هوا رفتهرفته خشنتر میشد. سانی با سرما بیگانه نبود، اما با این حال داشت کمکم به دردسر میافتاد.
یخ رفتهرفته زمین را میبلعید. سانی به حرکت به سمتِ شمال ادامه داد و از جایی به بعد، دیگر در تهِ شکافهای عمیقِ یخ خبری از زمین نبود؛ در عوض، فقط آب به چشم میخورد.
آن موقع، واقعاً حس میکرد دارد به لبهٔ جهان نزدیک میشود.
سانی غرق در هیجانی عجیب به راهش ادامه داد.
آیا واقعاً به مرزِ عالمِ رؤیا میرسید؟ افق در اینجا انحنا داشت، پس منطقاً این دنیای عجیب هم باید مثل زمین کروی میبود. بنابراین، شاید دستآخر از سمتِ جنوب واردِ دریای توفان میشد.
اما در عالمِ رؤیا منطق همیشه جواب نمیداد. برای همین، سانی بهراحتی میتوانست تصور کند که دنیا بهسادگی به پایان برسد و به ورطهٔ تاریک و بیپایانی باز شود. یا شاید به بینهایتی از مهِ سفیدِ مواج... به هیچ.
ایستادن بر لبهٔ جهان و خیره شدن به فراسوی آن چه حسی داشت؟
سانی زیرِ شلاقِ سرما و بادِ کشنده، سرسختانه بیشتر به سمتِ شمال پیش رفت.
دیگر هیچچیز در اطرافش نبود. نه ویرانهای، نه موجوداتِ کابوس و نه نشانی از نبردهای باستانی. فقط باد بود و یخ و ستارهها.
تا اینکه یک روز...
ناگهان چیزی در دوردست پدیدار شد. شکلی متفاوت با بقیه؛ آنقدر منظم و صیقلی که محال بود مصنوعی نباشد.
سانی در حالی که بهسختی شگفتیاش را پنهان میکرد، به آن سمت راه افتاد.
نزدیک و نزدیکتر شد، تا اینکه سرانجام سازهٔ عجیب خودش را نشان داد.
سانی سکندری خورد.
چهرهٔ آفتابسوخته و فرسودهاش ناگهان خشک شد. تمامِ آثارِ هیجان از صورتش پاک شد و جای خود را به احساسی عمیق و قدرتمند داد؛ حسی که نه دقیقاً وحشت بود و نه بهت، اما به هر دو بسیار نزدیک بود.
کمی تاب خورد.
«آآآه...»
بازدمی کشدار آرام از میانِ لبانش خارج شد.
سانی روی زانوهایش افتاد.
اشک از چشمانش سرازیر شد و به قطرههای یخ بدل گشت.
«اینجا... اینجاست.»
همینطور بود.
لبخندی تلخ پهنهٔ چهرهٔ رنگپریدهاش را شکافت.
آنجا مقابلش، پنهان در میانِ یخ... سکونتگاهی کوچک قرار داشت. دیواری ضخیم احاطهاش کرده بود که حالا شکسته و پوشیده از برف بود.
سازهٔ گنبدشکلِ بزرگی بر فرازِ سکونتگاه قد برافراشته بود که در پسزمینهٔ آسمانِ پرستاره، سفید به نظر میرسید. شبیه تخمی غولپیکر و کاملاً صیقلی بود.
یک رصدخانه بود... یک رصدخانهٔ قمری.
رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ بود.