چپتر 2081: تکههای جنگ (۱۸)
چپتر 2081: تکههای جنگ (۱۸)
سانی چند لحظه مکث کرد.
دندهٔ اولِ غربی... در حالِ حاضر مکانی بود که اهمیتِ زیادی در جنگ داشت.
البته دلیلش این بود که گذرگاهِ کوچکتر از میانِ دو گذرگاه در آنجا قرار داشت.
از گسترهٔ استخوانِ سینه که اکنون کاملاً در کنترلِ پادشاهِ شمشیرها بود، دو مسیر به دشتِ ترقوهٔ غربی — آخرین سنگرِ ارتشِ سرود در گورِ خدا — وجود داشت.
مسیرِ شمالی استخوانِ سینهٔ عظیم را مستقیماً به ترقوهٔ راستِ ایزدِ مرده وصل میکرد و سنگرِ بزرگتر نامیده میشد. با این حال، مسیرِ دومی در جنوبِ آن وجود داشت که از طریقِ دندهٔ اولِ راست میگذشت. سنگرِ کوچکتر در آنجا قرار داشت و همانجایی بود که سانی چند هفتهٔ گذشته را در آن سپری کرده بود.
چند لحظه پادشاهِ شمشیرها را بررسی کرد.
چرا آنویل باید میخواست از طریقِ گودالها به آنجا برود؟ تلاشی بیهوده به نظر میرسید. مگر اینکه...
سانی با لحنی یکنواخت گفت:
«مسیرِ بهینه به این بستگی دارد که چه کسی قرار است در آن قدم بگذارد.»
صدای بیاحساسش مانندِ وعدهای شوم در تالارِ زیرزمینی پیچید.
آنویل با آرامش به او جواب داد:
«اول قدیسها. بعد، پس از اینکه مسیرِ امنی باز شد، سربازانِ بیدارشده. تعدادِ زیادی از آنها.»
این... فقط میتوانست یک معنی داشته باشد.
«...دیوانهست.»
سانی جلوی خودش را گرفت تا از روی سردرگمی سر تکان ندهد.
انتظار داشت که پادشاهِ شمشیرها قدیسهایش را به نبرد بفرستد تا از تلفاتِ بیمعنیِ سربازانِ بیدارشده جلوگیری کند — هر چه باشد، قدیسهای ارتشِ شمشیر پیشتر برتریِ خود را ثابت کرده بودند. و با اینکه هر یک از آنها برای قدرتِ فرمانروا ارزشمندتر از جنگجویانِ بیشمارِ رتبههای پایینتر بودند، در غیرِ این صورت ادامهٔ محاصره بیفایده به نظر میرسید.
با این حال، آنویل نقشهٔ دیگری داشت.
انگار میخواست سربازانِ بیدارشده را از میانِ گودالها عبور دهد، از استخوانِ سینهٔ ایزدِ مرده به دندهٔ اولِ عظیم در زیرِ سطح برود و سنگرِ کوچکتر را کاملاً دور بزند — شاید برای اینکه از پشت به آن حمله کند، شاید هم برای اینکه مستقیماً به دشتِ ترقوهٔ غربی یورش ببرد.
مانوری جسورانه بود و میتوانست جواب بدهد... اگر عبور دادنِ جنگجویانِ بیدارشده از میانِ گودالها به معنای صدورِ حکمِ اعدام برایشان نبود. گودالها برای زنده ماندنِ هر کسی ضعیفتر از یک قدیس بیش از حد خطرناک بودند.
نه، حتی قدیسها هم ممکن بود بهراحتی در اینجا بمیرند.
از طرفی... کاملاً هم غیرممکن نبود. هر چه باشد، سیشان تمامِ نیروی اعزامیاش را به زیرِ سطح برده بود تا دژِ ترقوه را فتح کند. با این حال، او این کار را از روی ناچاری انجام داده بود، چون چارهٔ دیگری برایش نمانده بود. حتی در آن زمان هم، بسیاری از همرزمانِ رین در طولِ راهپیماییِ نسبتاً کوتاه تا دژ جان باخته بودند.
گودالِ بزرگ در زیرِ گسترهٔ استخوانِ سینه بسیار پهناورتر و همچنین بسیار خطرناکتر بود. بدتر از آن، فاصلهٔ بینِ دریاچهٔ محوشونده و گذرگاهِ احتمالی به دندهٔ اول چندین برابر بیشتر از مسافتی بود که سیشان و سربازانش طی کرده بودند.
با این حال...
آنویل از سانی نخواسته بود تمام دلایلِ جنونآمیز بودنِ این ایده را ردیف کند. صرفاً از او خواسته بود بهترین مسیرِ ممکن را نشان دهد.
نقشههای دیوانهوار گاهی جواب میداد. سانی بیشتر از هر کسی حق نداشت خلافِ این را بگوید.
فقط اینکه این بار مجبور بود.
آهی کشید و بعد سر تکان داد.
«جواب نمیده.»
پادشاهِ شمشیرها صرفاً در سکوت نگاهش کرد.
سرانجام جِست با خندهای آرام به حرف آمد:
«خدای من، یعنی سرورِ سایههای شکستناپذیر واقعاً از چیزی واهمه داره؟»
سانی چند لحظه از پشتِ نقابش به او خیره ماند و بعد خونسرد گفت:
«دارم. میتونیم جنگل رو بشکافیم، وحشتهای باستانیِ توش رو سلاخی کنیم و حتی موجوداتِ کابوسِ اعظمی رو که تو این سرزمین پرسه میزنن از بین ببریم. اما مشکل اینجاست.»
به نقطهٔ خاصی روی نقشه اشاره کرد؛ نقطهای که مستقیماً در مسیرِ دندهٔ اولِ غربی نبود، اما کمی به آن نزدیک بود.
«اینجا، جنگل خرابههای یه شهرِ پهناور رو تو خودش پنهان کرده. من یک بار به این خرابهها رفتم و مجبور شدم فرار کنم. دستهای از پلیدهای اعظمِ بهشدت مرگبار ازشون محافظت میکنن؛ نه فقط چند شکارچیِ تکافتاده، بلکه یه ارتشِ کوچیک از اونا.»
با حرفهای او، سکوتِ سنگینی بر تالار حاکم شد. طیِ ماهها جنگ در گورِ خدا، قدیسهای هر دو ارتش تا حدودی به ایدهٔ رویارویی با موجوداتِ کابوسِ اعظم در نبرد عادت کرده بودند. هرچند رویارویی با چنین موجوداتِ هولناکی در گذشته نادر بود، اما چیزی نبود که جنگجویانِ متعالیِ بشریت نتوانند در آن پیروز شوند.
اما جنگیدن با گروهی از موجوداتِ کابوسِ اعظم، چه رسد به گروهی بزرگ، همچنان خودکشیِ محض بود.
سانی نفسِ عمیقی کشید.
«خیلی بدتر از اون، دلیلِ اینکه میتونن به شکلِ گروهی وجود داشته باشن اینه که این پلیدهای اعظم موجوداتِ مستقلی نیستن. در عوض، به یه تایرنتِ نفرینشده خدمت میکنن... که اسمش مکافاته. مکافات تو اون خرابهها ساکنه و حوزهٔ نفوذش با هر مسیرِ ممکنی به دندهٔ اول همپوشانی داره.»
سکوتی که از قبل سنگین بود، حالا شومتر شده بود.
تا اینکه قدیس جِست دوباره خندید و آن را شکست. منتها این بار، خندهاش کمی عصبی بود.
«مکافات، آره؟ خب، قطعاً یه شوخیِ رکیک این وسط هست. شایدم شوخی کلمهٔ بزرگی باشه... اما یه ایهامِ رکیک، قطعاً هست!»
دهان باز کرد تا آن ایهام را بگوید، اما با نگاهِ سرد و بیحوصلهٔ آنویل، ساکت شد.
پیرمرد سرفهای کرد.
«یا شایدم، میدونی، نباشه. برای یه بار هم که شده.»
پادشاهِ شمشیرها نگاهش را از جِست گرفت و توجهِ سنگینش را دوباره به سانی معطوف کرد.
«هیچ مسیرِ دیگهای نیست؟»
سانی آرام سر تکان داد.
«مسیرهایی هستن که خیلی طولانیترن. البته اونا ما رو به شکارگاهِ نفرینشدههای دیگه میبرن... شاید به ترسناکیِ مکافات نباشن، اما طولانیتر شدنِ سفر این تفاوت رو جبران میکنه.»
آنویل با آرامش به نقشه نگاه کرد.
«یه تایرنتِ نفرینشده...»
مدتی ساکت ماند و بعد بیتفاوت شانهای بالا انداخت.
«پس مکافات رو میکشیم.»
شوکِ ناشی از حرفهایش را در قدیسهای حاضر حس کرد و با آرامش به آنها نگریست.
«خودم نیروی سرکوب رو رهبری میکنم. و خودم هم این موجود رو از پای درمیارم.»