چپتر 210: سایهٔ گذشته
چپتر 210: سایهٔ گذشته
بهلحاظِ فنی مرده؟ منظورش چیه؟
سانی نگاهی به دیگران انداخت و دید آنها هم گیج شدهاند. همه به جز کاستر که انگار چیزی میدانست.
چند لحظه در سکوتی پرالتهاب گذشت که با آهِ ستارهٔ دگرگون شکست. ستارهٔ دگرگون با نگاه به آنها، با لحنی یکنواخت گفت:
«مادرم یکی از تهیشدگانه. در واقع وقتی منو باردار بود تهی شد. برای همین هیچوقت واقعاً ندیدمش. فقط... بدنشو دیدم.»
نفیس ساکت شد. پس از مدتی، لبخندِ عجیبی روی صورتش نشست.
«واقعاً خندهداره. وقتی مادربزرگم هنوز زنده بود، اصرار داشتم با اون بدن فقط مثلِ یه جسد رفتار کنم. اما وقتی از دنیا رفت و فقط ما دو تا موندیم... خب. دیدم یکم گیج شدم.»
نفیس شانهای بالا انداخت و دوباره رو برگرداند.
«به هر حال، قبل از رفتن به کابوسِ اول، با اون پولِ کمی که از داراییمون مونده بود، یه جایگاهِ ویژه توی یه مرکزِ تخصصیِ مراقبت از تهیشدگان براش خریدم. خیلی خوب بهش میرسن. اما بازم... از اینکه اونجا تنها باشه خوشم نمیاد. برای همین وقتی برگردم، همون کارو میکنم. میرم دیدنش.»
هیچکس چیزی نگفت؛ حرفهایش همه را بهشدت تحتِتأثیر قرار داده بود.
سانی به ستارهٔ دگرگون خیره شد و سعی کرد تصور کند بزرگشدن در کنارِ پوستهٔ بیروحِ مادر چه حسی دارد. اینکه مرگ هر روز از درونِ آن چشمانِ خالی به تو خیره شود و همیشه مثلِ سایهای تاریک بالای سرت سایه بیندازد... هم بر گذشته و هم بر آیندهات.
شاید این بخشی از دلیلی بود که نف تا این حد از طلسم نفرت داشت.
ستارهٔ دگرگون با حسکردنِ فضای سنگین، نگاهی به آنها انداخت و لبخندِ تلخی زد.
«چیه؟ اولین باره یه تهیزاد میبینین؟ خب، نمیتونم سرزنشتون کنم. موجوداتی از نوعِ من خیلی کمیابن. در واقع، حتی خودم هم تا حالا یکی دیگهشونو ندیدم.»
سپس آهی کشید و پاهایش را دراز کرد و آنها را به آتش نزدیکتر کرد.
«پس آره، این کار و رنگکردنِ موهام. اینا کاراییه که اول از همه تو دنیای واقعی انجام میدم.»
سانی پلک زد.
«...موهات رو رنگ کنی؟»
نفیس سر تکان داد.
چطور همچین چیزی تو اولویته؟
سانی که حس میکرد چیزی را متوجه نشده، سرش را خاراند و پرسید:
«چرا؟»
نفیس با تعجب به او نگاه کرد.
«یعنی چی چرا؟ بهش عادت ندارم و عجیبه. دلیلِ دیگهای میخوام؟»
سانی با چهرهای سردرگم به او خیره شد. ستارهٔ دگرگون با دیدنِ این حالت، اخم کرد و با رگهای از سرگرمی در صدایش پرسید:
«سانی... نکنه فکر میکردی رنگِ موی طبیعیِ خودم اینه؟»
سانی مدتی ساکت ماند، بعد دهانش را باز کرد و دوباره بست.
«...نیست؟»
نفیس مدتی با حالتی عجیب به او نگاه کرد و بعد ناگهان زد زیرِ خنده.
خندهاش آهنگین، خالص و برای گوش بسیار دلنشین بود. سانی با حسرت متوجه شد که تا به حال صدای خندهاش را نشنیده بود.
سانی آرزو کرد کاش زندگیشان جورِ دیگری بود، تا آدمها میتوانستند بیشتر صدای خندهٔ نفیس را بشنوند. اما اینطور نبود و احتمالاً هرگز هم نمیشد.
پس از مدتی، نفیس نگاهی به او انداخت و لبخند زد.
«سانی، محضِ رضای طلسم، موهام نقرهایه. کی موی طبیعیِ نقرهای داره؟»
خوشبختانه در آن لحظه کای ناگهان به دادش رسید:
«راستش منم فکر میکردم طبیعیه. آه... خیلی بهتون میاد، بانو نفیس.»
ستارهٔ دگرگون با چهرهای کاملاً غافلگیرشده به او برگشت. سپس با سؤالی بیصدا نگاهی به افی انداخت.
شکارچی سر تکان داد.
«آره، منم همینطور. منظورم اینه که... کی میدونه شما میراثدارها اصلاً از چی ساخته شدین؟»
نفیس چند بار پلک زد و بعد با گیجی سرش را تکان داد.
«خب... نه، طبیعی نیست. بعد از کابوسِ اولم اینطوری شد.»
کای با کنجکاوی به جلو خم شد:
«واقعاً؟ قبلش موهات چه رنگی بود؟»
شانه بالا انداخت.
«سیاه. یه رنگِ عادیِ انسانی.»
کماندارِ جذاب به او خیره شد و بعد لبخند زد:
«اونم خیلی بهتون میاد، بانو نفیس. آه، قشنگ میتونم تصورش کنم.»
اما سانی نمیتوانست. تصورِ ستارهٔ دگرگون بدونِ آن موهای نقرهایِ گیرا و چشمگیرش اصلاً در کتش نمیرفت. چه برسد به اینکه مومشکی بوده باشد! آخه چطور چنین چیزی ممکن بود؟
خیلی ناجور میشه! مگه نه؟
خب... ظاهراً زندگی پر از شگفتی بود.
امروز دربارهٔ کسی که فکر میکرد بیشتر از همه در دنیا میشناسد، نه یک، بلکه دو چیزِ کاملاً تازه فهمیده بود.
کی فکرش را میکرد چنین اتفاقی بیفتد؟
...انگار این قسمتهای ساحلی غیر از مایوهای تنگ چیزای دیگهای هم توشون پیدا میشه، هان؟
پس از آن، مدتی را به استراحت و گفتگوی تنبلانه با یکدیگر گذراندند. با این حال، خیلی زود حوصلهٔ همه سر رفت و بیقرار شدند.
برای مقابله با این وضعیت، سانی پیشنهاد داد یک بازیِ ورزشی بکنند.
...انگیزهاش اصلاً این نبود که مخفیانه دلش بخواهد یک مشت جوانِ بینهایت جذاب را در حالی که لباسهای بسیار مختصری به تن دارند، در حالِ پریدن و گلاویز شدن با هم ببیند. نه، حتی یک ذره هم اینطور نبود.
اما اوضاع آنطور که تصور میکرد پیش نرفت. خیلی زود، سانی به خودش که آمد داشت فحش میداد و در یک مسابقهٔ خشمگینانهٔ طنابکشی، با ناامیدی طنابِ طلایی را میکشید.
...خب، قرار بود خشمگینانه باشد. اما چیزی که در واقعیت رخ میداد این بود که افی با بیخیالی طناب را با یک دست نگه داشته بود، در حالی که آن چهار نفر — سانی، کاسی، کای و کاستر — سعی میکردند او را از جایش تکان دهند و هیچ نتیجهٔ ملموسی هم نمیگرفتند. پس از مدتی، شکارچی خیلی راحت طناب را کشید و کلِ تیمشان را به زمین انداخت.
این... این تقلبه!
افی با پوزخندی حاکی از رضایت جلو آمد و دستبهکمر بالای سرش قد علم کرد. مستقیم به سانی که پایین بود نگاه کرد و پوزخند زد.
«ضعیفی. کِی اینقدر بیعرضه شدی، کوتوله؟»
سپس چشمکی زد و با لحنی شیطنتآمیز گفت:
«اون موقع تو کلیسا عملکردت بهتر بود. تازه بیشتر هم دووم آوردی...»
سانی سرخ شد و دندانهایش را به هم سایید:
«خفه شو! بقیه بد متوجه میشن!»
شکارچی با چهرهای شوکه به او نگاه کرد.
«بد... بد متوجه میشن؟ داری چی... اوه!»
سپس وانمود کرد که وحشت کرده است و دهانش را با یک دست پوشاند.
«تو... تو دیگه چه منحرفی هستی؟! تمرین! منظورم موقعِ تمرین کردنت بود!»
در حالی که سانی با دهانی باز و در ناباوریِ مطلق به او خیره شده بود، افی پوزخندی زد، سپس رویش را برگرداند و از خنده منفجر شد. شکارچیِ پرشور سرش را تکان داد، برای آخرین بار خندید و دور شد.
...دیگه بازیِ ورزشی بیبازی! هیچوقت! اون دردسرسازِ لعنتی بههرحال تو همهشون برنده میشه!
باید یاد میگرفت چطور ایدههای بهتری به ذهنش برسد...