چپتر 2165: رؤیازاد
چپتر 2165: رؤیازاد
«نمیفهمم. اصلاً نمیفهمم... داری به چی فکر میکنی؟»
جِست کلافه بود.
آن بچه، آستریون، از همان اول عجیب بود. همین که آنویل، که بهزودی بیستوسهساله میشد، نوجوانی را که بیشتر از شانزده سال به او نمیخورد به خدمت گرفته بود تا در کابوس همراهیاش کند، هیچ منطقی نداشت.
با توجه به سنش، آستریون نمیتوانست سالها پیش بیدار شده باشد و در نتیجه هیچ تجربهای نداشت. ناشناس، بیتجربه، نیازموده... چنین کسی نباید عضوِ هیچ دستهای میشد که میخواست به مصافِ کابوسِ دوم برود، چه رسد به دستهای متشکل از جنگجویانی در سطحِ آنویل.
گذشته از اینها، آن بچه حسِ بدی به جِست میداد. کاملاً خوشبرخورد و صمیمی بود و بیشترِ وقتش را با نگاهی کنجکاو در دژ پرسه میزد، اما چیزی در آستریون بود که کمی... درست نبود.
انگار کاملاً انسان نبود، بلکه صرفاً چیزی بود که پوستِ آدمیزاد به تن داشت.
انگار هیچکسِ دیگری متوجه نشده بود، اما جِست چرا. به همین دلیل، به آنویل اصرار کرد تا توضیحی بدهد، هرچند معمولاً اینطور با هم حرف نمیزدند.
«اون یارو رو از کجا پیدا کردی؟ کیه؟ چرا میخوای ببریش توی کابوس؟»
آنویل بیتفاوت به او خیره ماند و هیچ احساسی نشان نداد.
سرانجام، شانهای بالا انداخت.
«از کِی تا حالا باید برای تصمیماتم به تو دلیل بیارم، جِستِ عروجیافته؟»
جِست با بهت پوزخند زد.
«عجب. جِستِ عروجیافته، واقعاً؟»
آنویل کمی دیگر به او خیره ماند، بعد آهی کشید.
«میخوام ببرمش توی کابوس چون ارزشش رو داره. اما در موردِ بقیهٔ چیزها...»
با شنیدنِ آن توضیحِ کوتاه، جِست نمیدانست چه فکری بکند یا چه احساسی داشته باشد.
چیزِ عجیبی بود که بفهمی دشمنی قدیمی که فکر میکردی برای همیشه از بین رفته، ناگهان از ناکجاآباد پیدایش شده است، زنده و سالم.
«راهِ عروج؟ اون دیوانهها، جدی؟»
متعصبانِ راهِ عروج دههها پیش ناپدید شده بودند... نه، دقیقتر بگوییم، حدودِ شانزده سال پیش ناپدید شده بودند، کمی بعد از اینکه شعلهٔ جاودان کابوسِ دوم را فتح کرد.
جِست از باورهای بیمارگونهشان خبر داشت، هرچند نه با جزئیات. اگر درست به یاد میآورد، آنها عالمِ رؤیا را نوعی سرزمینِ موعود میدیدند، و طلسم را راهنمایی الهی که قرار بود بشریت — یا دستکم چند تن از برگزیدگان — را از جهانِ رو به مرگی که در آن متولد شده بودند بیرون ببرد تا به رستگاری برسند.
یا یک چنین مزخرفاتی.
در میانِ تمامِ فرقههایی که پس از نزولِ طلسمِ کابوس سر برآورده بودند، این یکی بدخیمترینشان نبود. متعصبانِ راهِ عروج بیشتر سرشان به کارِ خودشان گرم بود و تا زمانی که کسی کاری به کارشان نداشت، صلح را با جناحهای اصلی حفظ میکردند.
اگر یک چیز بود که آنها را از بقیه متمایز میکرد، این بود که هستهٔ مرکزیِ فرقهشان از قدرتمندانِ واقعی تشکیل میشد — کسانی که در میانِ بیدارشدگانِ نسلِ اول برجسته بودند و تفاوتی با افرادی مثل سرنگهبان یا شبگرد نداشتند.
به همین دلیل بود که سرنگهبان اغلب افسوس میخورد که به خاطرِ دیدگاههای عجیب و افراطیشان، نتوانسته آنها را با خود همراه کند.
با این حال، در نهایت فرقهٔ راهِ عروج نیز مانند تمامِ فرقههای دیگر به شبحی در صفحاتِ تاریخ تبدیل شد. زنان و مردانِ فرقه یک روز ناپدید شده بودند و دیگر هرگز کسی آنها را ندید.
باورکردنی نبود که آن دیوانهها واقعاً توانسته بودند مستعمرهای در عالمِ رؤیا برپا کنند. تازه فقط این نبود؛ حتی بچهای را هم اینجا بزرگ کرده بودند...
«روانیها!»
هرچند حالا همهشان مرده بودند... دستکم به گفتهٔ آستریون؛ همان بچهای که میانِ آن متعصبانِ قدرتمند در عالمِ رؤیا به دنیا آمده و بزرگ شده بود و تنها بازماندهٔ نخستین مستعمرهٔ انسانی در این پهنهٔ وحشی به شمار میرفت.
«آخه چطور همچین چیزی ممکن بود؟»
آستریون همینجا به طلسمِ کابوس آلوده شده بود؟ کابوسِ اول را گذرانده بود؟ انقلابِ زمستانی چطور؟ وقتی قرار بود به خواب برود و به نقطهای تصادفی در عالمِ رؤیا فرستاده شود، چه بلایی سرش آمد؟
آنویل سر تکان داد.
«توی انقلابِ زمستانی هیچ اتفاقی براش نیفتاد. اون هم مثل بقیه کابوسِ اول رو فتح کرد و بعد از اینکه روحش رو به یه دژ لنگر کرد، بلافاصله بیدار شد. به هر حال، لازم نیست نگرانِ آستریون باشی. شاید از یه فرقهٔ حاشیهای اومده باشه، ولی خودش آدمِ متعصبی نیست. راستش برخلافِ پدر و مادر و سرپرستهاش، خیلی به جهانِ بیداری علاقه داره. البته... بعضی از عقاید و دیدگاههاش کمی عجیبن. با توجه به طرزِ بزرگشدنش چه انتظارِ دیگهای میشه داشت؟ ولی چیزی که واقعاً مهمه، قدرتیه که داره.»
با چهرهای عبوس به جِست نگاه کرد.
«برخلافِ چیزی که فکر میکنی، اون جوون بیتجربه نیست. اتفاقاً چون تمامِ عمرش رو توی عالمِ رؤیا گذرونده، دانش و تجربهش از همهمون بیشتره. سرشتش هم فوقالعاده قدرتمنده. توی کابوس به دردم میخوره؛ هیچکسِ دیگهای به پاش نمیرسه.»
جِست مدتی ساکت ماند و بعد سر تکان داد.
«از کجا میدونی میتونی بهش اعتماد کنی؟ لازمه یادت بیارم که توی کابوس، همراههات میتونن به اندازهٔ اشباحِ طلسم خطرناک باشن؟ استادهای زیادی هستن که بعد از ورود به بذر، درگیری و خیانت رو تجربه کردن... تازه این فقط مالِ اوناییه که چیزی برای پنهون کردن ندارن و راحت دربارهٔ آزمونهاشون حرف میزنن. اونایی که سکوت میکنن، خیلی راحت ممکنه خودشون خائن بوده باشن.»
آنویل دوباره سر تکان داد.
«لازم نیست نگرانِ این موضوع باشی. من و آستریون با هم معامله کردیم؛ و اون روی معاملههاش خیلی حساسه. برای همین بهم خیانت نمیکنه.»
جِست اخم کرد.
«چه جور معاملهای؟»
آنویل نگاهِ سردی به او انداخت.
«اگه کمکم کنه استاد بشم، منم کمکش میکنم راهی برای ورود به جهانِ بیداری پیدا کنه. نه کمتر، نه بیشتر. خب، حرفامون تموم شد یا بازم میخوای ازم بازجویی کنی؟»
جِست که ناراضی به نظر میرسید، مدتی ساکت ماند و بعد دستش را در هوا تکان داد.
«خیلی خب، هر جور راحتی. هر کاری میخوای بکن. ولی تا وقتی اینجا توی حصاره، حواسم بهش هست... معامله کرده باشی یا نه، اون بچه خطرناکه. اینو حس میکنم.»
آنویل تکخندهای کرد که باعثِ تعجبِ جِست شد؛ این روزها بهندرت پیش میآمد این مردِ جوان احساسی از خودش نشان دهد.
سر تکان داد.
«دقیقاً. میدونم خطرناکه. برای همین بهش نیاز دارم...»