چپتر 2192: حلقهٔ مسئولیت
چپتر 2192: حلقهٔ مسئولیت
پسرِ مرده آرام خندید.
ملکه سر تکان داد.
«رؤیازاد هر چیزی که از نوادگانِ ایزدان میخواد، فقط وقتی میتونه به دستش بیاره که خونشون بیدار بشه. نفیس آخرین نواده از تبارِ ایزدِ خورشیده و برای همین، نذاشت قبل از رسیدن به سنِ بلوغ کلکش رو بکنیم... یا بهتره بگم، نذاشت خیلی سفتوسخت برای حذف کردنش تلاش کنیم. روشهایی که میتونستیم بدونِ خبردار کردن و برانگیختنِ خشمش به کار ببریم محدود بود و به همین دلیل تونست زنده بمونه. نفی حتی تو بچگی هم نشون داد که خیلی سرسخته.»
کاسی لبخندِ تلخی زد.
«...درکتون میکنم. چقدر دردسرساز بوده.»
کی سونگ شانه بالا انداخت.
«اوه، ممنون. واقعاً هم همینطور بود. با این حال، نفیسِ جوان واقعاً کمترین نگرانیِ ما بود. چون همونطور که میتونی تصور کنی، مسئولیتِ متقابل بینِ ما سه نفر زیاد دوام نیاورد.»
کاسی نفسِ عمیقی کشید.
«اتفاقِ خاصی افتاد که علناً با هم دشمن شدین؟»
ملکه کمی ساکت ماند، بعد پوزخندِ تلخی زد.
«آره؟ نه؟ یه روندِ تدریجی بود. اولش مشغولِ تأسیسِ قلمروهامون، مطیع کردنِ مناطقِ همسایه تو عالمِ رؤیا و تثبیتِ سرزمینهامون بودیم. اما وقتی به سقفِ اون چیزی رسیدیم که میتونستیم بدونِ دستدرازی به زمینهای همدیگه به دست بیاریم، اوضاع بینمون خیلی شکنندهتر شد. هم آنویل و هم من میخواستیم دریای توفان رو ببلعیم، اما هیچکدوم نمیتونستیم بدونِ تحریکِ اون یکی دست به کار بشیم. در همین حال، رؤیازاد هر سال عجیبتر میشد. تنش مدام بالا میرفت تا اینکه یه روز... فرصتی به چنگمون افتاد.»
کاسی ابرویی بالا انداخت.
«چه فرصتی؟»
یکی از جوانها ریز خندید.
«البته که فرصتِ خلاص شدن از شرِ رؤیازاد. میدونی، اون یارو توجهش رو به ماه معطوف کرده بود.»
کاسی پلک زد.
«ماه...؟»
آیا منظورِ کی سونگ ماهی استعاری بود؟ هر چه بود، او تبارِ ایزدبانوی جانوران را به دوش میکشید و یکی از القابِ ایزدبانوی جانوران، ایزدبانوی ماه بود. نکند آستریون به دخترانش علاقه نشان داده بود؟
آنها تا آن زمان دیگر به سنی رسیده بودند که در معرضِ طلسم قرار بگیرند. حتی برخی از آنها بیدار شده بودند.
ملکه سر تکان داد.
«آره، ماه. دقیقتر بگم، ماهِ زمین — لونا. خب، البته نه خودِ ماه... بلکه چیزی که تو ماه پنهان شده.»
عجب...
کاسی سعی کرد کنجکاویاش را سرکوب کند، اما نتوانست.
«...و دقیقاً چه چیزی تو ماه پنهان شده؟»
دخترِ مرده با آهنگی دلنشین خندید.
کی سونگ لبخند زد.
«این دقیقاً همون چیزی بود که رؤیازاد میخواست بفهمه. میدونی، طلسمِ کابوس اول مستعمراتِ قمری رو آلوده کرد... تازه بعدش بود که از ماه به سطحِ سیاره سرایت کرد. اونا اونجا، تو نیمهٔ تاریکِ لونا چی پیدا کرده بودن؟ هیچکس نمیدونه. اوه، البته ما نظریههایی داشتیم. تا اون موقع دیگه معلوم شده بود که یه موجودِ کابوسِ نامقدس ماه رو لونهٔ خودش کرده — برای همینه که پرواز تو ارتفاعِ خیلی بالا تو زمین اینقدر خطرناکه و هر نوع رصدِ ماه ممنوع شده. اینم یکی از دلایلیه که بهمحضِ نزولِ طلسمِ کابوس، هوانوردی بهشدت افت کرد.»
چند لحظه مکث کرد.
«احتمالش هم خیلی زیاده که یه دروازهٔ کابوس اونجا باشه... شاید دروازهٔ اول. از اونجا که نگاه کردنِ خیلی دقیق به ماه فاجعه به بار میاره، نمیتونستیم برای مطالعهش چیزی شبیهِ مقیاسِ اوبل بسازیم. اما باز هم یه جور اجماع در موردِ ردهٔ اون دروازه وجود داشت. بیشترِ اونایی که خبر دارن، معتقدن که اون یه دروازهٔ ردهٔ ۶ئه.»
کاسی که نفسِ عمیقی کشید، کی سونگ سرش را بلند کرد و لبخند زد.
«اگه اینطور باشه، به بذرِ کابوسِ ششم وصله... کابوسِ نهایی. کابوسی که فاتحانش رو ایزدی میکنه و اینجوری ایزدان متولد میشن. نه خدایانِ کوچیکِ رتبهٔ مقدس، بلکه ایزدانِ واقعی — هیچ فرقی با اون موجوداتِ بزرگی ندارن که یه زمانی بر کلِ هستی حکومت میکردن.»
لحظهای درنگ کرد و بعد با لحنی محتاطانهتر ادامه داد:
«البته یه گروهِ کوچیکتری هم هستن که نظرِ متفاوتی دارن. اونا معتقدن دروازهٔ قمری به بذری میرسه که حتی از اینم خاصتره. نه فقط یه بذرِ کابوس، نه... در عوض، باور دارن اون بذرِ طلسمِ کابوسه. منشأِ هجومش به واقعیتِ ما.»
کاسی آهسته نفسش را بیرون داد.
دنیا هنوز اینهمه راز تو خودش داره...
موجودی نامقدس روی ماه ساکن بود و از دروازهٔ کابوسِ نهایی محافظت میکرد... یا از منشأِ خودِ طلسمِ کابوس. چه کسی فکرش را میکرد؟
عظمتِ این افشاگری نفسش را بند آورده بود.
کاسی آنقدر کوچک و ناچیز بود که این اطلاعات نمیتوانست اهمیتِ مستقیمی برایش داشته باشد؛ درست مثلِ مورچهای که خُردتر و عمرش کوتاهتر از آن بود که بخواهد نگرانِ حرکتِ صفحاتِ زمینساختی باشد.
اما باز هم، باز هم...
با این فکر که ماه در تمامِ آن شبهای بیشمار آن بالا بالای سرش بوده، بیاختیار لرزید.
کی سونگ لبخندِ نرمی زد.
«اگه اونقدر زنده بمونین که یه روز خودتونم مطلق بشین، میشنوینش... تو یه شبِ آروم، زیرِ آسمونِ آشنا، ندای دور، وسوسهانگیز و مقاومتناپذیرِ اون کابوس رو میشنوین. ندای اون دلیلِ دیگهایه که ما اونقدرا به جهانِ بیداری برنمیگردیم.»
مدتِ کوتاهی ساکت ماند و بعد آه کشید.
«در هر حال... رؤیازاد مجذوبِ ماه شد و برای همین، تلاش کرد به اونجا بره. من و آنویل هم از فرصت استفاده کردیم و کاری کردیم که دیگه هرگز برنگرده. پیروانش رو قتلعام کردیم و اسمش رو از شبکه، از فرهنگ و از صفحاتِ تاریخ پاک کردیم، به حکومت قدغن کردیم که دیگه هرگز اسمی ازش بیاره و همهٔ کسایی رو که حتی یه بار رودررو دیده بودنش کشتیم — خب، حداقل بیشترشون رو.»
لبخندی شرورانه روی لبهای فریبندهاش نقش بست.
«هیچ دژی تحتِ کنترلش نبود و ما وجودمون رو — وجودِ فرمانروایان رو — از همون اول پنهان کرده بودیم تا جلوی گسترشِ شهرتش و در نتیجه قلمروش رو بگیریم... حتی اگه این کار هر سهتای ما رو به سایهها میکشوند. برای همین، قلمروش تو یه چشمبههمزدن فرو ریخت و روی ماه گیر افتاد، در حالی که قدرتش بهشدت تحلیل رفته بود. امیدوار بودیم همونجا بمیره، ولی خب، اونقدرام خوششانس نبودیم. اون هیولا هنوز اون بیرون تو سرمای فضا نفس میکشه و از اون بالا نگاهمون میکنه. حتی میتونه بعضی وقتا تا حدودی نفوذش رو اعمال کنه، هرچند نه خیلی زیاد.»
لبخندش پهنتر شد.
«و وقتی رؤیازاد تا حدِ زیادی از صحنه حذف شد، حلقهٔ مسئولیتِ متقابل هم شکست. شمشیرِ آنویل قلبم رو شکافت... اما خب، من قصدِ مردن نداشتم. اینجوری بود که درگیریِ مخفیانهٔ ما شروع شد. از اون روز به بعد، مشغولِ جمع کردنِ نیرو، چیدنِ مهرههای باارزشِ بازی و آماده شدن برای جنگ بودیم — برای رویاروییِ نهایی تا ببینیم کدوممون بیرحمتره و در نتیجه لیاقتش رو داره که تنها حاکمِ دنیا بشه.»