چپتر 2295: درسهای پنهان
چپتر 2295: درسهای پنهان
متأسفانه هر چیزِ خوبی پایانی داشت.
رین پس از گذراندنِ صبحی مفرح و پرهیجان با تامار و تِل، با آنها خداحافظی کرد. تامار آن روز مرخصی داشت، برای همین به عمارتی برگشت که خانوادهاش در حصار اجاره کرده بودند. در این میان، تِل با رئیسِ یک گروهِ تجاری قرار داشت که میخواستند کاروانی تجاری به مقصدِ جزایرِ زنجیری راه بیندازند.
خودِ رین لباسِ قشنگش را درآورد و کفنِ عروسکگردان را به تن کرد. لباس، کفشهای قشنگ و گوشوارههایش را داخلِ کیسهٔ خسیس گذاشت. در عوض، فلاسکِ پر از قهوهٔ داغی بیرون آورد. در کوچهای خلوت به دیوار تکیه داد، جرعهای نوشید و آهِ عمیقی از سرِ رضایت کشید.
چند لحظه بعد، برادرش از سایهها بیرون آمد و نگاهِ عجیبی به او انداخت.
رین ابرویی بالا انداخت و پرسید: «چیه؟»
سانی کمی مکث کرد و بعد سر تکان داد: «نه، چیزی نیست. فقط... کارت عالی بود!»
این حرف فقط او را گیجتر کرد: «کدوم کار؟»
سانی نیشخند زد: «سیلی زدن به اون دلقک دیگه! آخ که چقدر مایهٔ افتخارِ داداشبزرگت شدی... انگار راست میگن که سیب از درخت دور نمیفته...»
رین چند بار پلک زد. یعنی برادرش آن پسرِ عجیبوغریب، تریستان، را میشناخت؟ خب، اگر درست فکر میکرد، این موضوع کاملاً طبیعی بود. هرچه باشد دنیای میراثداران بسیار کوچک بود و خاندانِ سپرِ گلسرخ هم خاندانی سرشناس. تِل هم انگار دستکم یکی از آن دو استادِ جوان را میشناخت.
با این حال، شنیدنِ اینکه داشت مثل سانی رفتار میکرد کمی نگرانکننده بود.
اینطوری فاجعه میشد!
فقط سانی از پسِ سانی بودن برمیآمد.
سرفهای کرد، دستش را به سمت او دراز کرد و لبخند زد: «بههرحال، من آمادهٔ رفتنم.»
سانی او را به درونِ سایهها کشید و لحظهای بعد، در جزیرهٔ عاج بودند.
چمنِ زمردین به نرمی در بادِ گرم تکان میخورد و خورشید بر سطحِ درخشانِ دریاچهای کوچک میتابید. پشتِ سرشان، پاگودای سفید و زیبایی سر به آسمان کشیده بود و استخوانهای سفیدِ اژدهایی که دورش پیچیده بود، آن را در آغوش داشت.
رین هر چند بار هم که به این جزیرهٔ آرام میآمد، باز هم بیاختیار غرقِ شگفتی میشد. همچنین بیاختیار حس میکرد به آنجا تعلق ندارد؛ انگار انسانِ فانی و ناتوانی بود که تصادفاً راهش را به بهشت پیدا کرده بود.
رین با دقت به اطراف نگاه کرد و پرسید: «ما بیرونیم؟»
کارِ او در جزیرهٔ عاج کاملاً مخفیانه بود. برای همین، برادرش معمولاً او را مستقیماً به داخلِ برج میآورد تا از چشمهای کنجکاو دور بماند.
سانی سر تکان داد: «کمی قبل مهمون داشتیم، ولی دیگه رفتن. پس میتونی راحت باشی.»
با قدمهایی آرام به سمتِ برجِ امید به راه افتادند. طولی نکشید که رین سرش را بالا آورد و ناگهان پرسید:
«راستی، همیشه برام سؤال بوده... اون اژدهای مرده اینجا چیکار میکنه؟»
اوایل فکر میکرد همهچیز در جزیرهٔ عاج مرموز و جادویی است. اما هرچه بیشتر با آنجا آشنا میشد، استخوانهای آفتابخوردهٔ آن جانورِ عظیم بیشتر به نظرش وصلهٔ ناجور میآمد.
برادرش نگاهی به آن بقایای باستانی انداخت و لبخند زد.
«آها، اینو میگی؟ اسمش سِوراس بود، سرورِ عاج. حاکمِ جایی به اسمِ شهرِ عاج بود، از نوادگانِ ایزدِ خورشید، و یکی از هفت قدیسِ نامیرا که نگهبانِ دیمونِ امید بودن. البته قبل از اینکه دیوونه بشه و بمیره.»
رین با تعجب به برادرش نگاه کرد.
«واقعاً؟ وایسا، تو اینا رو از کجا میدونی؟»
لحظهای درنگ کرد.
«آه، خب. بعضی از آدمایی که میشناسی توی کابوسِ دومشون باهاش روبهرو شدن. فکر میکنی بلبل اون لقبِ پرطمطراقِ اژدهاکش رو از کجا آورده؟»
چشمانِ رین کمی گشاد شد.
«قدیس کای؟ اون این اژدهای عظیم رو کشت؟»
برادرش تکخندهای کرد.
«آره. البته اون موقع قدیس کای نبود، فقط کایِ بیدارشده بود. اون یاروی دیوونه! رسماً پرید تو دهنِ اژدها تا بکشتش. بلبل... شاید دلرحم به نظر برسه، اما بذار بهت بگم — این حتی تنها اژدهایی نیست که کشته...»
لحظهای ساکت شد و بعد با لحنی ناباورانه اضافه کرد:
«حالا که بهش فکر میکنم، با وجودِ همهٔ اینا، اون فقط دلرحم به نظر نمیرسه — واقعاً دلرحمه. یه دلرحمِ اژدهاکش. چه تناقضی.»
رین ریز خندید و از گوشهٔ چشم به برادرش نگاه کرد.
«اوه؟ فقط از روی کنجکاوی میپرسم، تو چندتا اژدها کشتی؟»
اخم کرد، مدتی ساکت ماند و بعد با بیمیلی اعتراف کرد:
«هیچی. هرچند یه بار با یه اژدها دستبهیقه شدم...»
رین نالید.
اصلاً چرا پرسیدم؟
خیلی زود، به تالارِ جاداری در یکی از طبقههای بالاترِ برجِ عاج رسیدند. بانو نفیس آنجا منتظر بود و بیرونِ پنجره را نگاه میکرد.
با شنیدنِ صدای ورودشان، برگشت و لبخند زد.
«رین.»
رین با احترام تعظیم کرد؛ زیباییِ نفسگیرِ او لحظهای چشمانش را خیره کرد.
«استاد.»
بانو نفیس آهی کشید.
«گفته بودم اینقدر رسمی نباشی. فقط بهم بگو خواهر...»
رنگِ رین کمی پرید.
«مـ... من جرئت نمیکنم! چطور میتونم اینطوری صداتون کنم، استاد؟ شما یه فرمانروایین!»
برادرش با دهانِ باز به او خیره شد.
«هی، هی... یه لحظه وایسا. منم یه فرمانروام! چطور هیچ مشکلی نداری که بهم بگی داداش؟ و همینطور کلی چیزای دیگه که اصلاً احترامآمیز نیستن!»
رین و نفیس هر دو در سکوت به او نگاه کردند.
راست میگفت. برادرش هم فرمانروا بود.
لحظهای چهرهاش را در هم کشید.
خب، تقصیرِ خودشه! کی بهش گفته اینقدر... دور از شأنِ فرمانروایان رفتار کنه؟
بانو نفیس، سانی و رین... رابطهٔ بینِ این سه نفر کمی عجیب بود.
رین میدانست که برادرش و ایزدبانوی زیبای بشریت با هم هستند. راستش را بخواهید، از این بابت حسابی به او افتخار میکرد. ایول، داداش! از بینِ تمامِ کارهای حیرتانگیزی که انجام داده بود، دل بردن از ستارهٔ دگرگونِ زیبا — که رسماً برجستهترین زنِ دنیا بود — شاید تکاندهندهترینشان به حساب میآمد.
در عینِ حال، بهطرزِ رضایتبخشی مناسب و برازنده به نظر میرسید. آخر چه کسی جز او لیاقتِ برادرش را داشت؟
هیچکس!
در همین حال، رین و بانو نفیس هم در گذشته ارتباطِ کوتاهی با هم داشتند. حتی به نظر میرسید بانو نفیس او را به یاد میآورد... او همچنین میدانست که رین شاگردِ شریکِ زندگیاش است.
با این حال، سانی به دلیلی این واقعیت را که رین خواهرش است، مخفی نگه داشته بود. دستکم اینطور به نظر میرسید... گاهی حس میکرد بانو نفیس میداند آنها خانوادهاند، اما گاهی هم حس میکرد که خبر ندارد.
رین در گذشته با احتیاط سعی کرده بود بحثش را پیش بکشد، اما فایدهای نداشت.
در هر صورت، نمیتوانست خودش را راضی کند که در حضورِ زنبرادرِ خیرهکنندهاش غیررسمی رفتار کند.
«درسمون رو شروع کنیم؟»
خوشبختانه، بانو نفیس او را از جواب دادن نجات داد. برادرش آهی کشید و ترکشان کرد و گفت که چند ساعتِ دیگر میآید تا رین را ببرد.
درس شروع شد.
بانو نفیس با آرامش به رین نگاه کرد.
«هدایتکردنت حالا بهاندازهٔ کافی باثبات شده، رین. خیلی سریع پیشرفت میکنی... پس از امروز، نامهایی رو بهت یاد میدم که بسیار خطرناکتر از چیزهاییه که تا الان یاد گرفتیم. این نامها اگه کنترلشون از دست بره، میتونن یه شکلدهنده رو نابود کنن، پس هرگز نباید موقعِ فراخواندنشون تردید کنی...»
رین گوش میداد و چشمانش از علاقهای پرشور برق میزد.
قبلی
بعدی