چپتر 2327: محاصرهٔ تمامعیار
چپتر 2327: محاصرهٔ تمامعیار
سانی که به قلعهٔ اصلیِ دژِ مخروبه رسید، کای و کُشنده از قبل آنجا بودند. فضایِ وسیعِ داخلِ قلعه درست همانطور بود که رهایش کرده بودند؛ پهناور، تاریک، و پر از دود و خاکستر.
«نقشه چیه؟»
کای سعی کرد خونسرد به نظر برسد، اما رگهای از تنش در صدایش بود.
سانی لحظهای مکث کرد.
«الان... شاید وقتِ خوبی باشه که شروع کنی به دعا کردن.»
هرچند ایزدان مرده بودند، پس واقعاً فایدهای نداشت.
به کماندارِ جذاب پوزخندی زد.
«هی، خیلی نگران نباش! این حتی جزوِ ده تا از بدترین موقعیتهایی که توشون گیر افتادم هم نیست.»
کای بهزور لبخندِ بیجانی زد.
«آ... آهان... پس خیالم راحت شد. ولی فقط از روی کنجکاوی... یکی از اون ده تا بدترین موقعیتهایی که توشون بودی چهشکلیه؟»
سانی پشتِ سرش را خاراند.
«خب... یه بار به یه پرندهٔ بهشدت نفرتانگیز برخوردم. اون یکی خیلی وحشتناک بود. راستی، گفته بودم از پرندهها متنفرم؟»
کلاغکلاغ اگر این را میشنید حسابی بهش برمیخورد، اما خوشبختانه آن پژواکِ عجیب الان اینجا نبود.
سانی رو به دروازههای قلعه کرد.
«به هر حال، نقشه سادهست.»
در پاسخ به فراخوانش، سایهها خروشیدند و بالا آمدند. لحظهای بعد، هر سه ورودیِ فضایِ توخالیِ قلعهٔ خاکستر — دروازه و دهانههای مدورِ کف و سقفش — با دیوارهای نفوذناپذیری از سایههای جامد مسدود شد.
با وجودِ معماریِ عجیبِ قلعهٔ باستانی، اینجا همچنان مزیتِ حیاتیِ بزرگی برای مدافعانش داشت؛ راههای ورودِ دشمن به داخل محدود بود. سانی بعید میدانست جانورانِ اعظم بتوانند دیوارهای قلعه را فرو بریزند، و این یعنی میتوانست آنها را به یک یا دو گذرگاهِ باریک بکشاند.
این دقیقاً برگِ برنده نبود، اما قطعاً از جنگیدن با کندویی از پلیدهای پرنده در فضایِ باز بهتر بود.
«سایههای من سرعتِ اون زنبورها... اون مورچهها رو؟ سرعتِ اون حشرات رو کم میکنن، ولی متوقفشون نمیکنن. بهمحضِ اینکه اون جونورای موذی راهشون رو باز کنن، من تو نبردِ تنبهتن باهاشون درگیر میشم و شما دو تا از عقب پشتیبانیم میکنین. اگه بیشتر از یه ورودی شکسته بشه، هر کدوممون روی یکی تمرکز میکنیم.»
حالا که تمامِ ورودیهای قلعه مسدود شده بود، داخل کاملاً تاریک بود. خوشبختانه هیچکدام از مدافعان برای دیدن نیازی به نور نداشتند؛ کای بهخاطرِ توانِ بیدارش، و سانی و کُشنده بهخاطرِ سایه بودنشان.
کای تیرهای داخلِ ترکشاش را شمرد و اخم کرد.
«باید بگم، بهعنوانِ یه نقشه...»
اما نتوانست حرفش را تمام کند، چون در همان لحظه چیزی به سقفِ قلعه کوبیده شد.
سپس چیزی روی سنگِ باستانی کشیده شد.
و بعد، صداهای ساییدهشدنِ بیشتری احاطهشان کرد که در تاریکی میپیچید.
کای که به بالا نگاه کرد رنگ از چهرهاش پرید؛ نگاهش در دیوارهای دژِ باستانی نفوذ میکرد.
سانی هم میتوانست اتفاقاتِ بیرون را حس کند. چهرهاش در هم رفت.
برخوردهای خفه و صدای مورمورکنندهٔ ساییدهشدن به هم آمیخت و شبیهِ مناجاتی عجیب شد. سپس، با صدای کرکنندهٔ رعدی که باعث شد سانی به خود بپیچد، قلعه دوباره لرزید.
پلیدهای بلورین روی دیوارها و سقفِ قلعه فرود آمده بودند و حالا خود را به دیوارِ سایههایی میکوبیدند که ورودیِ اصلیاش را مسدود کرده بود.
نخستین ترک روی سطحِ سایهٔ تجسمیافته افتاد.
«مقاومت کن!»
کای که به مانعِ تاریک فرمان داد مقاومت کند، ضربهٔ دوم نتوانست ترکِ تازهای بیندازد.
اما ضربهٔ سوم توانست.
سانی اخم کرد.
«چهکار کنم، چهکار کنم...»
پیشتر همیشه برای مقابله با مصیبتهای بیپایانی که سرِ راهش سبز میشد دستش خالی بود و مستأصل دنبالِ راهحل میگشت. اما حالا که سانی تایتانی مطلق به حساب میآمد، ابزارهای بیشماری دمِ دستش بود.
انعطافپذیریاش بینظیر بود؛ پس مسئله دیگر پیدا کردنِ راهحل نبود، بلکه باید از میانِ گزینههای فراوان بهترین راهحل را انتخاب میکرد.
سانی نفسِ عمیقی کشید و ذهنش را به سه رشته تقسیم کرد.
«آماده بشید.»
یک رشته روی ترمیمِ موانعِ درحالفروپاشی و تجسمِ سایهها در بیرونِ قلعه تمرکز کرد؛ با حملهٔ جانورانِ اعظم، نیزههای تیزی از دیوارها بیرون زد و آنها را به سیخ کشید. دستهایی سیاه از میانِ خاکستر بیرون آمدند تا دستوپایشان را بشکنند و زنجیرهایی سنگین دورِ بدنشان پیچیدند تا آنها را روی نیزهها بکشند.
متأسفانه جانورانِ اعظم قدرتمندتر و مکارتر از آن بودند که سایههای تجسمیافته آسیبِ جدی به آنها برسانند. شماری از آنها در رگبارِ اولیه کشته یا زخمی شده بودند، اما خیلی زود دستشان آمد چه خبر است و شروع کردند به جاخالی دادن از سایهها؛ و لحظهای بعد نابودشان میکردند.
حشراتِ بلورین چه در هوا و چه روی زمین بهشکلِ حیرتآوری چالاک بودند و بهخوبی از پسِ سایهها برمیآمدند. با این حال، مجبور بودند روی نابودیِ موانع تمرکز کنند؛ همین به سانی اجازه داد اقدامهای متقابلش را فقط روی همان نقاط متمرکز کند و بازدهیاش را بالا ببرد.
یک محاصرهٔ تمامعیار بود... محاصرهای که ارتشِ مهاجمش را حشراتِ عظیمِ شیشهمانند تشکیل میدادند و ارتشِ مدافعش تنها یک مرد بود که سایههای قلعه را مهار میکرد؛ اما در هر حال محاصرهای تمامعیار به حساب میآمد.
دومین رشتهٔ ذهنی به مهارِ بدنِ خودِ سانی در نبردِ تنبهتنِ گریزناپذیر اختصاص داشت.
و اما سومی...
سومین بخشِ ذهنش مسئولِ بررسیِ اوضاع و یافتنِ بهترین راهحل بود. سانی حس میکرد چیزی را از قلم انداخته و این حس که دارد اشتباهی مرتکب میشود، داشت دیوانهاش میکرد.
«بالا.»
ضربهٔ شدیدی قلعه را لرزاند و حائلِ سایهها که حفرهٔ سقفِ دژ را بسته بود، ناگهان در هم شکست. بدنی بلورین از میانِ بارانِ آوارِ سیاه بیرون پرید، اما پیش از آنکه بتواند به سه مدافع یورش ببرد، دو تیر به سرش خورد؛ کای چشمِ چپش را سوراخ کرد و کُشنده چشمِ راستش را.
لاشهٔ حشرهٔ عظیمِ بلورین پایین افتاد و حشرهای دیگر در مانعی که بهسرعت ترمیم میشد گیر افتاد؛ یک ثانیهٔ دیگر خودش را آزاد میکرد، اما پیش از آنکه فرصت کند، تیری سیاه در شکافِ بینِ سینه و شکمش نشست و جانورِ اعظم را به دو نیم کرد.
کُشنده کارش را ساخته بود و از همین رو، [دستبندِ کارراهانداز] در گوشِ سانی گفت:
[دشمنی کشته شد.]
سانی اخم کرد.
«چی رو از قلم انداختم؟»
درست در همان لحظه، بزرگترین مانع — همانی که دروازهٔ دژ را بسته بود — با شکافِ عریضی در هم دریده شد.
بدنهای بلورین شکاف را پر کردند.
سانی اوداچیاش را چسبید و به جلو یورش برد.
«هر چی که هست، امیدوارم زودتر بفهممش...»
به درونِ گهوارهٔ آشنای نبرد شیرجه زد.