چپتر 2740: ستوانِ ارشدِ سرورِ تاریکی
چپتر 2740: ستوانِ ارشدِ سرورِ تاریکی
بیشترِ اعضای خاندانِ سایه از بیدارشدگان بودند و تنها چند استاد میانشان به چشم میخورد. سانی قصد داشت افرادِ بااستعدادی را که استخدام کرده بود بهآرامی پرورش دهد و سپس آنهایی را که آماده بودند برای فتحِ کابوسها بفرستد؛ به این ترتیب، در نهایت فرماندهیِ ارتشِ کوچکی از متخصصانِ زبدهٔ عروجیافته را به دست میآورد.
برخی از مأمورانش از همین حالا در تدارک بودند تا به مصافِ کابوسِ دوم بروند. برای مثال، تامار از خاندانِ اندوه آماده میشد تا ری، فلور، کورسیر... و تل از خاندانِ پرِ سفید را خیلی ناگهانی... با خود به داخلِ یک بذر ببرد.
با این حال، کارهایی بود که حتی از دستِ عروجیافتگان هم برنمیآمد. یکی از آنها عبور دادنِ افراد از مرزِ عالم بود؛ کاری که در حیطهٔ قدرتِ قدیسها قرار داشت. مار بهعنوان یک تایتانِ مطلق، از نظرِ تئوری میتوانست نشانِ سایهها را روی موجوداتِ متعالی هم بگذارد و اگر سانی یکی دو نفر از آنها را استخدام میکرد، زندگیاش بسیار راحتتر میشد.
با این حال، دلایلی وجود داشت که چرا هرگز سعی نکرده بود قدیسی را واردِ خاندانِ سایه کند. اولاً، واقعاً نیازی به این کار نداشت؛ اینطور نبود که دژهایی در اختیار داشته باشد و مجبور باشد برای تقویتِ قلمرواش، آنها را به قدیسهای وفادار ببخشد. هر چه که بود، سانی هفت تجسم داشت، اما تنها دو دژ در اختیارش بود. بنابراین، مگر اینکه ناگهان شش دژِ دیگر به دست میآورد، نیازی به هیچ دستنشاندهای نداشت.
اما مهمتر از آن، نمیتوانست به خودش اجازه دهد که اربابِ موجوداتِ زنده و قدرتمندِ بیشماری شود. مشکلی نبود اگر سپاهِ سایههایش مدام بزرگتر میشد... اما اگر انسانهای زیادی که در راهِ عروج به درجاتِ بالا رسیده بودند شروع به پیروی از او میکردند، ایزدِ فراموششده به بیداری نزدیکتر میشد.
با این وجود، شرایط مدام تغییر میکرد و در این مقطع، سانی به کمکِ یک قدیس نیاز داشت. کسی را میخواست که کارآمد باشد، با سپاهِ سایه جور دربیاید و غیبتش قلمروِ اشتیاق را بیش از حد ضعیف نکند.
این شرطِ آخر بهطورِ خاص بسیار سختگیرانه بود. همین باعث میشد نتواند افی، کای یا جت را از چنگِ نفیس درآورد. حتی کسی مثلِ شبگرد هم، چه خوب و چه بد، کاملاً منتفی بود.
با این حال، سانی گزینهٔ بینقصی در نظر داشت.
«آه، اصلاً از اینجا خوشم نمیاد.»
سانی که با اسکورتِ قدیس از راهرویی تاریک میگذشت، بهزحمت لرزشِ تنش را مهار کرد. این پایین بهشدت سرد بود و بدتر از آن، حسِ سایهاش سرکوب میشد. آن دیمونها حتماً همگی از ایزدِ سایه و خادمانش واهمه داشتند؛ بسیاری از دژهایی که از خود به جا گذاشته بودند، راهی برای بیاثر کردنِ ادراکِ او داشتند، گویی که موجودی معمولی است.
کاخِ یشم هم از این قاعده مستثنا نبود.
یکی از تجسمهای سانی در قلبِ زاغ پنهان بود، بنابراین سر زدن به دژِ بزرگ کارِ کاملاً سادهای بود. او اغلب این کار را میکرد، یا برای کمک به کای... یا برای اینکه از سرِ بیحوصلگی روی اعصابش برود. اما امروز، سانی تجملاتِ طبقاتِ بالاییِ کاخِ یشم را پشت سر گذاشته و به شبکهٔ تونلهای زیرِ آن نفوذ کرده بود.
هدفش البته پیدا کردنِ قدیسِ منزویای بود که آنجا سکونت داشت.
اینجا تالارهای یخ بود؛ جایی که کی سونگ زمانی سپاهِ زائرانش را در آن نگه میداشت.
...تا جایی که به سانی مربوط میشد، انتخابِ سؤالبرانگیزی برای سکونت بود، اما از طرفِ دیگر، خودش هم داخلِ یک اهریمنِ پرخور زندگی میکرد.
چیزی نگذشت که تونلِ مسیرِ سانی و قدیس به تالارِ وسیعی رسید و او ناگهان تواناییِ دیدنش را از دست داد. دلیلش این بود که تالار غرق در تاریکیِ حقیقی بود؛ عنصری که ساکنِ این مکان آزادانه مهارش میکرد.
عجیب آنکه بهمحضِ ورود به تالار، سرما پس نشست و بادی گرم صورتش را نوازش کرد.
سانی گلویش را صاف کرد.
«ببخشید بدونِ در زدن اومدم. ولی خب... دری اینجا نیست. پس خودم اومدم تو.»
چند لحظه در سکوتی وهمانگیز گذشت و سپس، صدایی از دلِ تاریکی طنین انداخت؛ صدایی گرفته و سرد:
«سرورِ سایهها. دلیلِ این ناخشنودی رو به چی مدیونم؟»
سانی که هنوز چیزی نمیدید، لبخند زد.
«اوه، میدونی. برای دزدیدنِ هزار نفر یا همین حدودا به کمک نیاز دارم. تو اولین کسی بودی که به فکرم رسید ازش بخوام.»
سکوتِ درازی برقرار شد و بعد رِوِل با لحنی خالی از شوخی جواب داد:
«برو بیرون.»
سانی آهی کشید و بعد به سمتی چرخید که قدیس در سکوت ایستاده بود.
«قدیس. اگه ممکنه؟»
لحظهای بعد، تاریکیِ اطرافش انگار موج برداشت. سپس پس نشست و تالارِ وسیعِ زیرزمینی را با تمامِ... نمایان کرد.
«ها؟»
سانی واقعاً زیاد به این فکر نکرده بود که مخفیگاهِ نورکُش چه شکلی است، اما تا حدودی تالاری تاریک و عاری از هرگونه راحتی را تصور میکرد. دخمهای سرد و تاریک که رِوِل در آن روی کفِ سنگی مینشست و بیوقفه مراقبه میکرد، یا شاید یک میدانِ تمرینِ خشن و بیروح که در آن هنرِ نبردش را صیقل میداد.
اما تالارِ زیرزمینی که پس از پسنشستنِ تاریکیِ حقیقی دید، کمی...
دنج بود؟
و حسابی هم بههمریخته بود.
اسبابواثاثیهٔ گرانقیمتِ فراوانی آنجا بود، از جمله تختی با تشکِ قطور و پتویی پفدار، جعبههای غذای بیرونبر و پاکتهای هلههوله که همهجا پخشوپلا بودند، ردیفی از قوطیهای خالیِ نوشابه، و ستونهای بلندی از کتاب که اینطرف و آنطرف چیده شده بودند — کاملاً مشخص بود که تکتکِ این وسایل از جهانِ بیداری به اینجا آورده شدهاند.
بعضی از ستونهای کتاب حتی فروریخته و روی زمین پخش شده بودند. یکی از کتابها درست کنارِ پایش افتاده بود.
سانی خم شد، آن را برداشت و با اخمی حاکی از گیجی به جلدش نگاه کرد.
«قصد نداشتم... دوکِ شمالی رو اغوا کنم؟»
چند بار پلک زد و نتوانست چیزی را که تازه خوانده بود هضم کند.
«اونو پس بده!»
کسی کتاب را از دستش قاپید و او بالاخره رِوِل را دید که با عصبانیت به او خیره شده بود.
رِوِل، رقصندهٔ تاریک، مثلِ همیشه بود — پوستش مرمرِ خالص بود، چشمانش انگار از ابسیدینِ گرانبها تراشیده شده بودند، و موهایش مثلِ آبشاری از ابریشمِ زیبای سیاه بود.
فقط با این تفاوت که موهای ابریشمیاش را شلخته و گوجهای بسته بود و یک شلوارِ گرمکنِ زانوانداخته و سویشرتی کهنه و نخنما به تن داشت.
شاهزادهٔ پیشینِ سرود کتاب را پشتِ سرش قایم کرد و نگاهِ تندوتیزِ چشمانِ سیاهش را به سمتِ قدیس چرخاند.
«اون از کِی مطلق شده؟!»
قدیس توانسته بود تاریکیِ حقیقی را پس بزند چون رتبهٔ بالاتری از رِوِل داشت، و در نتیجه میتوانست اقتدارِ بیشتری بر عنصری که هر دو با آن همسو بودند اِعمال کند.
سانی همچنان با چهرهای ماتومبهوت به رِوِل خیره مانده بود.
«از... زمستون.»
خودش بود، رِوِل نورکُش.
رِوِل... یه آدمِ شلخته بود؟!
و تازه طرفدارِ پروپاقرصِ رمانهای عجیبوغریب هم بود.
سانی ناگهان غرق در شک و تردید شد.
«حالا که بهش فکر میکنم... من واقعاً به یه معاون نیاز دارم؟»