LNCrawler

چپتر 2779: موجوداتِ انسانی

برده ی سایه — novelha.net · All chapters

چپتر 2779: موجوداتِ انسانی

نمیتوانستند او را به مدرسهای بفرستند که بچههای عادی به آن میرفتند؛ مهم نبود پسرش چقدر در مهارِ قدرتش مهارت پیدا کرده باشد، هنوز به آن حدی نرسیده بود که وقتی هیجانزده میشد، به بچههای دیگر اجازه دهند نزدیکش شوند.

حتی سرشتِ حیرتانگیزش هم تضمینی برای خوب پیش رفتنِ اوضاع نبود. لینگِ کوچک میتوانست بچهها را از آسیب دیدن به دستِ خودش نجات دهد، اما نمیتوانست خودش را از ضربهٔ روحیِ ناشی از آسیب زدن به آنها حفظ کند. بنابراین، دایرهٔ آشنایانش محدود مانده بود و همهٔ آنها بزرگسال بودند.

مسئلهٔ آموزش هم در میان بود.

او بهعنوانِ یک قدیس، ذهنِ فوقالعاده تیزی داشت؛ ذهنی که هر نابغهٔ عادیای را فرسنگها پشتِ سر میگذاشت. آن ذهن پیوسته به سوخت نیاز داشت، بنابراین وظیفهٔ افی و پدرش بود که مطمئن شوند پسرشان تغذیهٔ فکریِ کافی دریافت میکند تا به بزرگسالی سالم تبدیل شود و استعدادِ خارقالعادهاش را شکوفا کند.

در ابتدا خودشان در خانه به او آموزش میدادند، اما بعد تصمیم گرفتند تعدادی معلمِ خصوصیِ قابلاعتماد و برجسته را دعوت کنند. احتمالاً هرگز کودکی نبوده که از چنین گروهِ درخشان و محترمی راهنمایی گرفته باشد و معلم جولیوس برجستهترین مربی در میانِ آنها بود.

چه کسی میدانست سرورِ سایهها نهتنها دیوانهای است که میتواند سیلِ عظیمی از مردگانِ قاتل را به جانِ دشمنانِ نگونبختش بیندازد، بلکه مجنونی است که در زمینهٔ معرفیِ معلمهای بینظیر، بهطرزِ عجیبی قابلاعتماد است؟

افی هرچه از او تشکر میکرد کم بود.

شامی که شوهرش آماده کرده بود در یک چشمبههمزدن ناپدید شد. او هیولای کبابشده را بلعید و حتی استخوانهایش را هم باقی نگذاشت. پدرِ لینگ با لبخندی محو تماشایش کرد و وقتی غذایش تمام شد، با ملایمت پرسید:

«به سوالم جواب ندادی. اوضاع چطور پیش رفت؟»

او فقط یک بیدارشده بود، بنابراین افی نمیتوانست اطلاعات زیادی دربارهٔ آستریون به او بدهد. با این حال، پس از استقرار زادهٔ رویا در باستیون، کلیات اوضاع را برایش توضیح داده بود، چون میدانست دیگر پنهان کردنش فایدهای ندارد. بنابراین همسرش میدانست خطرات تا چه اندازه جدی است.

او همچنین میدانست که افی امروز به دروازهٔ شمالی رفته بود.

افی لحظاتی سکوت کرد، سپس شانهای بالا انداخت:

«خب، بد نبود... خوب بود.»

چهرهٔ همسرش گرفته و تاریک شد:

«اوضاع انقدر خرابه؟»

افی چند بار پلک زد:

«منظورت چیه که انقدر خرابه؟ گفتم که، بد نبود.»

مرد تکخندهای زد:

«دقیقاً. اگه واقعاً اوضاع خوب بود، با یک شوخی جواب میدادی... احتمالاً یک شوخیِ بیادبانه و ناجور! اما حتی لبخند هم نزدی.»

افی مدتی خاموش ماند، سپس آهی عمیق کشید و سرش را پایین انداخت:

«...آره. اوضاع واقعاً خرابه.»