چپتر 2800: صدای بازشدنِ در
چپتر 2800: صدای بازشدنِ در
در یادی دیگر، افی با نگاهی غایب به آتشی که در شومینهاش میرقصید خیره مانده بود. نشاطِ همیشگیاش رنگ باخته بود و بهجای آن، حسِ شک و ناآرامی در چشمانِ فندقیاش ریشه دوانده بود.
کمی بعد، صدای بازشدنِ دری آمد و او به سمتِ ورودی نگاه کرد. آهِ سنگینی کشید و بعد بهزور لبخند زد.
چند لحظه بعد، شوهرش واردِ اتاق شد و با تعجب به او نگاه کرد.
«اوه؟ امروز زود اومدی خونه. فکر میکردم تو این چند هفتهٔ آینده بهزور بتونیم ببینیمت.»
افی پوزخند زد.
«جوری حرف نزن که انگار تو ذوقت خورده.»
شوهرش خندید و جلو رفت تا بغلش کند.
«عمراً. از اینکه اینجایی بینهایت خوشحالم. لینگ هم وقتی از کلاساش برگرده از خوشحالی بال درمیاره... راستی، گرسنهای؟ اگه گرسنهای میتونم یه چیزی درست کنم.»
افی لبخند زد.
«منو که میشناسی. هیچوقت پیش نمیاد که گرسنه نباشم.»
وقتی رفت تا شام را برایشان آماده کند، لبخند از رویِ لبهای افی محو شد و با نگاهی پیچیده به پشتِ سرِ او خیره ماند.
هنگامِ خوردن و گپزدن، هر بار که شوهرش رویش را برمیگرداند، افی نگاهی به او میانداخت.
سرانجام پرسید:
«راستی... برای تپلیمون معلمِ جدید گرفتی؟»
شوهرش جرعهای چای نوشید و سر تکان داد.
«آره، یه معلمِ تاریخ. چطور؟»
افی مکث کرد.
«چرا به معلمِ جدید نیاز داره؟ جولیوس چش بود؟»
شوهرش خندید.
«معلومه که معلم جولیوس هیچیش نیست! فقط پسرمون خیلی پرانرژیه و معلم جولیوس هم دیگه جوون نیست. تازه، نمیتونه تو همهچیز تخصص داشته باشه.»
افی مدتی ساکت ماند و بعد اخم کرد.
«با این حال. اون معلمِ جدید کیه؟ مدرکش چیه؟ پیشینهش بررسی شده؟ و از همه مهمتر، چرا بدونِ اینکه اول با من مشورت کنی رفتی استخدامش کردی؟»
شوهرش جا خورد.
«چی؟ تو فقط سرت شلوغ بود، همین.»
اخمِ افی غلیظتر شد.
«وقتی پای پسرمون در میون باشه، من هیچوقت سرم شلوغ نیست. خودت اینو میدونی.»
شاید فقط سوءتفاهمی ساده بود. شاید شوهرش با فکر کردن به اینکه چه چیزی برای لینگِ کوچک بهتر است، فقط تصمیمی شتابزده گرفته بود.
یا...
شاید هم چیزِ دیگری در میان بود.
امکان داشت؟
افی اخیراً مضطرب و گوشبهزنگ بود. بهخصوص از این بابت نگران بود که رؤیازاد پیشتر به پسرش ابرازِ علاقه کرده بود. بنابراین، نسبت به هر چیزی که به لینگِ کوچک ربط داشت حساس شده بود.
اگر سانی به او نگفته بود، حتی خبردار نمیشد که لینگ معلمِ جدیدی دارد. شوهرش هرگز تصمیمی به این مهمی، یعنی انتخابِ معلم برای پسرشان را بدونِ او نمیگرفت — بهخصوص نه حالا که طاعونِ آستریون مثلِ آتشی مهارنشدنی در هر دو جهان در حالِ گسترش بود.
او میدانست اوضاع در حالِ حاضر چقدر خطرناک است.
این اصلاً درست نبود.
این...
مشکوک بود؟
اما نه، شاید... شاید فقط داشت زیادی شک میکرد. شاید اشتباه میکرد و برای تمامِ اینها توضیحی کاملاً منطقی وجود داشت.
شوهرش در سکوت به او نگاه کرد.
سرانجام گفت:
«اینطور نیست.»
افی گیج شد.
«چی؟»
شوهرش آهی کشید.
«اینکه میگی وقتی پای پسرمون در میون باشه هیچوقت سرت شلوغ نیست، حقیقت نداره. در واقع، تو خیلی وقتا هم برای اون و هم برای من حسابی سرت شلوغه... میفهمم، درک میکنم. تو آدمِ مهمی هستی. وظایفت اغلب تو رو از خونه دور نگه میداره و گاهی اوقات مجبوری هفتهها بری تا تو خطِ مقدم برای بشریت بجنگی. بابتِ این سرزنشت نمیکنم.»
سر تکان داد.
«اما این بیانصافیه که بگی همیشه برای ما وقت داری.»
افی بهتزده به او خیره ماند.
حسِ گناهِ شدیدی در قلبش تیر کشید.
اما، در عینِ حال...
بیاختیار متوجه شد که شوهرش از پاسخدادن به تمامِ سؤالاتش طفره رفته است. تصادفی بود، یا تاکتیک؟
آیا میتوانست...
آیا هنوز میتوانست به شوهرش اعتماد کند؟
این سؤال دیوانهکننده بود.
دوگانگیِ هولناکِ این ماجرا مانندِ تیغهای کُند او را میبرید. مطمئن نبود که شوهرش دارد دروغ میگوید، اما از طرفی نمیتوانست مطمئن باشد که کاملاً هم صادق است. میخواست جواب بخواهد، اما از فهمیدنِ حقیقت میترسید. بیشتر از هر چیز، میترسید او را به خیانت متهم کند و بعد بفهمد همهچیز فقط سوءتفاهم بوده است.
ازش متنفرم. از همهچیز متنفرم.
افی اشتهایش را از دست داد.
بشقاب را کنار زد، به شوهرش نگاه کرد و گفت:
«میخوام یه چیزی بهم بگی.»
شوهرش ابرویی بالا انداخت.
«چی؟»
افی مدتی به او خیره ماند، سپس گفت:
«بهم بگو که رؤیازاد یه آشغالِ پسته، که توی دلش فقط کینه داره، و اینکه نفیس دیر یا زود اون غولِ شرور رو برای همیشه مهروموم میکنه.»
شوهرش با لبخندی محو به او نگاه کرد.
سکوت میانشان کش آمد و لرزهٔ سردی بر تیرهٔ پشتِ افی انداخت.
اما سرانجام خندهای سر داد.
«همینو میخواستی؟ باشه. رؤیازاد یه آشغالِ پسته، توی دلش فقط کینه داره، و بهزودی بانو نفیس برای همیشه مهرومومش میکنه.»
افی آهِ آسودگی کشید.
اما بعد، مردد شد.
چرا... از دستم عصبانی نیست؟ مگه نباید از اینکه بهش شک کردم عصبانی بشه؟
همچنان نامطمئن، به شوهرش نگاه کرد.
شوهرش خندید، سر تکان داد و مشغولِ خوردنِ غذایش شد.
شاید هم اشتباه میکردم.
وقتی آتشِ شومینه در چشمانش انعکاس یافت، انگار برای لحظهای کوتاه درخششِ طلاییرنگی در عمقِ آنها جرقه زد.
...و بعد، یادهای پراکندهٔ دیگری که همچون عکسهایی هولناک از جهانی رو به مرگ از جلوی چشمانش گذشتند.
افی روی سنگهای سرد افتاده بود و زنجیرهای آهنین دستوپای خونینش را بسته بودند. فقط دیگر اثری از آن زنِ سالم و سرزنده باقی نمانده بود — در عوض، شبیهِ جسدی شده بود، آنقدر تکیده که انگار با وزشِ بادی از وسط به دو نیم میشد.
بازوانش اسکلتی و ضعیف شده بودند. دندههایش مثلِ تیغههایی بیرون زده و پوستِ بیجانش سفت آنها را در بر گرفته بود. شکمش آنقدر فرورفته بود که انگار به ستونِ فقراتش چسبیده بود. چهرهٔ تکیدهاش گودافتاده و کبود بود، و چشمانی تبدار به تیرگی در آن میسوختند. پاهایش شبیهِ چوبهایی بلند بودند که با حالتی عجیب خم شده بودند. انگار دیگر نمیتوانست تکانشان بدهد.
بدنش تصویرِ هولناکی از جانوری بود که داشت آرامآرام خودش را میخورد، و تا همان لحظه هم بیشترِ گوشتِ تنش را هضم کرده بود.
سپس، صدای باز شدنِ دری به گوش رسید و او بیحال سرش را چرخاند تا به میلههای قفسش نگاه کند.
عطرِ لذیذی در هوای مانده پیچید.
شوهرش در ورودیِ سیاهچال ظاهر شد و با احتیاط از روی رونهای کندهکاریشده در کفِ آن قدم برداشت. سینیِ پُری از انواعِ غذاهای لذیذ در دست داشت.
سینی را جلوی قفس گذاشت و لبخند زد.
«غذای موردعلاقهت رو آوردم.»
افی فقط به او خیره ماند و چیزی نگفت. شوهرش مدتی مکث کرد و بعد آه کشید.
«واقعاً نمیفهمم چرا روی این حماقت پافشاری میکنی، عزیزم. فقط کافیه بهم بگی پسرمون کجاست.»
به ویرانهٔ هولناکِ بدنِ او خیره شد و چهرهاش در هم رفت.
«حتی لازم نیست به زبون بیاریش! فقط بهش فکر کن. لطفاً، افی... بهم بگو پسرمون کجاست. بیا تمومش کنیم. لینگِ کوچولو کجاست؟»
افی مدتی ساکت ماند...
سپس آرام لبخند زد.
صدای خشنش مثلِ پژواکی رو به مرگ بود.
«اوه، آره؟ پس غول داره... افکارم رو میخونه؟»
از شوهرش روی برگرداند، به سقف نگاه کرد و ناگهان زد زیرِ خنده.
«الان دارم به چی فکر میکنم؟»
چهرهٔ شوهرش عوض شد. لحظهای مکث کرد و بعد با گیجی اخم کرد.
«...غذا؟ فقط داری به غذا فکر میکنی؟»
خندهٔ گوشخراشِ افی بلندتر شد.
«آه، چهکار کنم؟ غذا! تنها چیزی که میتونم بهش فکر کنم غذاست! چقدر برای اون حرومزاده بد شد، نه؟»
خندهاش به سرفه و بعد به هقهق تبدیل شد.
«غذا... آه، گرسنمه...»
جای دیگری، کوئنتین و بث دست در دستِ هم، لبخندزنان به آسمان نگاه میکردند. در آسمان، جزیرهٔ عاج در محاصرهٔ باغِ شب بود و تنها چند دقیقه تا سقوط به دستِ بردگانِ قلمروِ گرسنگی فاصله داشت.
«نگاه کن، بث! قدیسهای شب دارن میرن به جنگ!»
بث با خوشحالی لبخند زد.
«آره. اون نورِ نقرهای... چقدر قشنگه.»
و جای دیگری، در قلبِ زاغ...
سیشان دید که مجبور است خونِ خواهرانش را بریزد.
اما طولی نکشید که دوباره با آنها همعقیده شد.