چپتر 3028: روزِ یادبود
چپتر 3028: روزِ یادبود
با بالا رفتنِ دستِ نف، جمعیتِ خروشان ساکت شد. فضایی از احترام و انتظار در هوا موج میزد. مردمِ بیشماری به پیکرِ درخشانی چشم دوخته بودند که غرق در نورِ خورشید بالای سرشان ایستاده بود.
نفیس نفسِ عمیقی کشید و به حرف آمد:
«مردمِ قلمروِ انسان... من نفیس از خاندانِ شعلهٔ جاودانم. من ستارهٔ دگرگونم، دخترِ شمشیرِ شکسته و لبخندِ آسمان. پدربزرگم مدتهاست که از دنیا رفته، پدر و مادرم دیگر نیستند و خاندانم ویران شده. با این حال، هنوز اینجا روبهروی شما ایستادهام، درهمنشکسته. لبهٔ شمشیرم هنوز تیز است و شعلههای روحم همچنان زبانه میکشند. در برابرِ وحشت و نابودی سر خم نکردهام.»
به دریای جمعیتی که پایین بودند خیره شد. شعلههای سفید در چشمانش میرقصید. شدتِ طاقتفرسای امیالِ بیشمارشان او را در بر گرفته بود.
«بشریت — همهٔ شما — نیز همینگونهاید. ما رنجهای زیادی کشیدهایم، چیزهای زیادی از دست دادهایم و بر موانعِ بسیاری چیره شدهایم. حتی حالا که نیروهای هولناکِ این جهانِ متخاصم برای نابودیِ ما دست به دستِ هم دادهاند، باز هم سر خم نمیکنیم. درهمنشکسته میایستیم و با شعلهای برحق میسوزیم... شعلهٔ میل. میل به زندگی، میل به بالندگی. میل به پیروزی بر دنیای بیرحمی که خواهانِ نابودیِ ماست.»
نفیس لحظهای مکث کرد و صدایش لحنی موقر به خود گرفت.
«امروز روزِ یادبود است. یک سال پیش، در آغوشِ فاجعهای هولناک از تهدیدی شوم نجات یافتیم. جانهای بسیاری از دست رفت و رؤیاهای بیشماری خاموش شدند؛ در محرابِ خونینِ بقا قربانی شدند. امروز تمامِ آنچه را از دست دادهایم به یاد میآوریم... اما این تنها چیزی نیست که باید به یاد داشته باشیم. باید چیزهای بیشتری را به یاد بیاوریم — چیزهایی که از دست رفتند، چیزهایی که به دست آمدند. باید همهچیز را به یاد داشته باشیم.»
نفیس سرش را کمی بالا گرفت و با لحنی رسا و طنینانداز به حرفهایش ادامه داد. فریاد نمیزد، اما جمعیتِ عظیمِ پایین میتوانستند تکتکِ کلماتش را بشنوند؛ در واقع، حتی کسانی که نتوانسته بودند خود را به حیاطِ جلوی قلعهٔ اصلی برسانند هم صدایش را بهوضوح میشنیدند.
دلیلش این بود که نفیس با استفاده از شکلدهی کاری کرده بود تا صدایش در سراسرِ قلعه بپیچد و بهراحتی حتی به گوشِ کسانی برسد که روی دیوارهای بیرونی ایستاده بودند.
او گفت:
«پنجاه و هفت سال پیش، بذرهای تباهی برای نخستین بار در دنیای ما شکوفا شدند و طلسمِ کابوس را با خود آوردند. در آن زمان، زمین از پیش در حالِ مرگ بود؛ ویرانشده از جنگهای بزرگ و بلایایی که اجدادمان به بار آورده بودند. بشریت تازه به تعادل رسیده بود و با درس گرفتن از گذشتهٔ تلخ، داشت رفتهرفته دنیای جدید و هماهنگی را از خاکسترِ دنیای قدیم بنا میکرد.
اما چیزی که در عوض با آن روبهرو شدیم، خونریزی در مقیاسی غیرقابلتصور بود. انسانهای بیشماری قربانیِ وحشتهای کابوسِ اول شدند و انسانهای بیشتری هم به دستِ سیلِ موجوداتِ کابوس قتلعام شدند. تعادلِ شکنندهای که به بشریت اجازهٔ بقا میداد از بین رفت و انسان در آستانهٔ انقراض قرار گرفت.»
نفیس مکث کرد. صدایش بر فرازِ دریاچهٔ آینه طنینانداز بود. مردم به او چشم دوخته بودند؛ مسحورِ چهرهٔ درخشانِ این ایزدبانوی زنده و حقیقتِ تاریکی که در کلماتش نهفته بود.
گویی داشتند وحشتهای آن دورانِ دور را همراه با او تجربه میکردند.
«...اما ما منقرض نشدیم. در عوض، بیدارشدگانِ دلاورِ نسلِ اول و تمامِ کسانی که از آنها حمایت میکردند به پا خاستند، کابوسِ متجاوز را عقب راندند و بر همان قدرتی که دنیا را به زانو درآورده بود تسلط یافتند. آنها دوام آوردند، غلبه کردند. آنها پیروز شدند.
اما مهمتر از همه، آنها یاد گرفتند... به یاد آوردند. به همین دلیل، وقتی نیروهای تباهی قدرتمندتر شدند و دروازههای کابوس باز شدند تا پلیدهایی ترسناک را که بیدارشدگان پیشتر هرگز با آنها روبهرو نشده بودند به زمین بیاورند، پا پس نکشیدند. شمشیرهایشان را به سوی موجوداتِ کابوس گرفتند، به مصافِ بذرهای کابوس رفتند و عروجیافته شدند.»
ردی از اندوه به صدای صافش راه یافت.
«حتی وقتی آمریکا در برابرِ وحشتِ یک دروازهٔ اعظم سقوط کرد، انسانها تسلیمِ ناامیدی و یأس نشدند. بیدارشدگانِ نسلِ دوم که پروردهٔ جنگجویانِ استوارِ نسلِ اول بودند، مشعلِ بشریت را به دست گرفتند و تاریکی را فراری دادند.
آنها از پایگاههای انسانی روی زمین محافظت کردند و همزمان لشکرکشیهای جسورانهای برای تسخیرِ گسترهٔ هولناکِ عالمِ رؤیا به راه انداختند. در آن دنیای جدید و شوم سکونتگاههایی ساختند و با فتحِ کابوسِ سوم به قدیس تبدیل شدند. حتی تا تختِ مقامِ مطلق بالا رفتند و قدرتی به دست آوردند که هیچ انسانی در جهانِ بیداری پیش از آن نداشت. و آن قدرت... آن قدرت فاسدشان کرد.»
صدای نفیس سردتر شد و چهرهاش در هم رفت.
آهِ عمیقی کشید.
«آنها در برابرِ طلسمِ کابوس به خود لرزیدند و وظیفهشان را از یاد بردند. اما سقوطِ آنها برای همهٔ ما هم درسی شد. بنابراین، تا زمانی که نسلِ سومِ بیدارشدگان با برافراشتنِ پرچمِ بشریت به قدرت رسیدند، میدانستیم چطور به سرنوشتِ شومِ آنها دچار نشویم.
با زنجیرهٔ کابوسها روبهرو شدیم و زنده ماندیم. با پوستدزد روبهرو شدیم و زنده ماندیم. با جنگ در گورِ خدا روبهرو شدیم و زنده ماندیم. و از فاجعهای که یک سال پیش جانهای بیشماری را از ما گرفت هم جانِ سالم به در بردیم.
خطراتِ بیشمار، موجوداتِ کابوسِ بیتعداد، جریانهای پنهان و مرگبارِ دنیایی که از آن بیخبر بودیم — بشریت با همهٔ اینها روبهرو شد و در نتیجه فقط قویتر شد.»
صدایش کمی بالا رفت، سرشار از احساسی قدرتمند...
یا شاید صرفاً سرشار از قدرت.
«امروز، از همیشه قویتریم. تعدادِ بیدارشدگان، استادها و قدیسها از هر زمانِ دیگری بیشتر است — و شمارشان هر روز بیشتر هم میشود. بیشتر از همیشه میدانیم و قادر به انجامِ کارهایی هستیم که پیش از این هرگز نمیتوانستیم. جنگجویانِ شجاعِ بسیاری از بشریت محافظت میکنند و مردمِ دلاورِ بیشماری — یعنی همهٔ شما — حامیِ آن جنگجویان هستند. و بنابراین...»
لحظهای ساکت شد و با نگاهی نافذ و سوزان به مردمِ پایین خیره ماند.
«امروز، پیش از هر چیز، میخواهم یک حقیقت را به یاد داشته باشید.
بله، خطراتی که امروز با آنها روبهرو هستیم از همیشه وخیمترند. بله، عالمِ رؤیا دارد آرامآرام دنیای ما را میبلعد و آنچه پیشِ رو داریم، از هر چیزی که نیاکانمان تجربه کردهاند هولناکتر است.
اما بشریت هرگز تسلیم نشده است. بشریت هرگز روحیهٔ مبارزهاش را از دست نداده است.
ما تا همین جا هم بر چالشهای بیشماری غلبه کردهایم و عالمِ رؤیا را در خونِ دشمنانمان غرق کردهایم. مردم میگویند دنیا دارد به پایان میرسد... بیشک یک دنیا دارد به پایان میرسد. اما حتی وقتی به پایان برسد، بشریت باقی خواهد ماند.»
به جلو خم شد، دستانش را روی لبهٔ دیوار گذاشت و لبخند زد.
«اگر پلیدهای قدرتمندتری بیایند، نابودشان میکنیم. اگر خطراتی ترسناکتر از هر آنچه تا به حال تجربه کردهایم خود را نشان دهند، بر آنها غلبه میکنیم. اگر ایزدانِ سقوطکردهٔ گذشتههای باستانی از دلِ تاریکی برخیزند تا ما را ببلعند...
آنوقت ایزدان را میکشیم.
به یاد داشته باشید!
این چیزی است که من، نفیس از شعلهٔ جاودان، به شما قول میدهم.»
و گویی که با کلماتِ او شعلهور شده باشند، شعلههای اشتیاقی که در روحِ مردمِ پایین میسوخت با شدتی تازه زبانه کشید. با نوری کورکننده و حرارتی سوزان درخشیدند و در دریایی از آتشِ درخشان در هم آمیختند.
جمعیت غرید، سرشار از میل به بالندگی... به پیروزی.
به زندگی.