چپتر 3058: بیجان
چپتر 3058: بیجان
سریعتر از آن رخ داد که سانی بتواند درکش کند — که نباید غافلگیرش میکرد، چرا که ادراکش فلج شده و تنها به آنچه نفیس و قدیس میدیدند محدود بود.
اما چیزی که مایهٔ تعجب بود، این بود که قدیس هم با وجودِ پیوندش با تاریکیِ عنصری، خطر را حس نکرده بود.
یک لحظه در مرزِ میانِ نور و تاریکی ایستاده بود.
لحظهٔ بعد، تاریکی به حرکت درآمد، درخشش را پس زد و سایهٔ کمحرف را در خود فروبرد.
و کسری از ثانیه بعد، چیزی درونِ تاریکی تکان خورد و با سرعتی محال به قدیس یورش برد.
سریعتر از سرعتِ صوت حرکت میکرد... اما نه سریعتر از دستِ قدیس.
پیش از آنکه سانی اصلاً مجالی برای واکنش داشته باشد، قدیس دستش را بالا آورده و شمشیرِ تاریکش را ظاهر کرده بود، و با خونسردی هرچه را که به او یورش برده بود روی تیغهٔ ظلماتش به سیخ کشید.
سرش را نامحسوس کج کرد و به مهاجم خیره شد.
سانی هم در همان لحظه دیدش. آنجا، به سیخ کشیده بر شمشیرِ تاریکی، شوالیهٔ سنگیِ دیگری با زرهِ سیاه و ترسناکی ایستاده بود... فقط در این یکی هیچ ظرافتی به چشم نمیخورد. در عوض، پیکرش زمخت و بدقواره بود، و از بیشمار تکهسنگِ دندانهدار و ناهمگون سرهم شده بود.
هیولایی چهلتکه بود که از بقایایِ دهها قدیسِ سنگیِ کشتهشده شکل گرفته بود.
با این حال، وقتی سانی سعی کرد برای تشخیصِ طبقه و رتبهاش به اعماقِ وجودِ موجود خیره شود، کمی جا خورد. هیچ هستهٔ روحِ درخشان یا غدههای پستِ تباهی درونِ روحش نبود... در واقع، اصلاً روحی در کار نبود.
تنها تاریکی حاکم بود.
«یه تاریک؟»
سانی لحظهای غافلگیر شد.
پیشتر یک بار در گسترهٔ بینورِ عالمِ سایه با موجوداتِ تاریکی روبهرو شده بود. آنجا، هستیهای وهمآوری که سرگردانهای تاریکی مینامیدشان، سعی کرده بودند سایهٔ مکافات را ببلعند و در برابرِ تایرنتِ نفرینشدهٔ مرده هیچ ترس و واهمهای از خود نشان نداده بودند.
سرگردانهای تاریکی پهناور و بیشکل بودند؛ شبیه به نوارهای مواجِ پارچههای سیاه و پارهپاره. میتوانستند شکلهای گوناگونی به خود بگیرند که ارتفاعِ هر کدام به صدها متر میرسید، و انگار میتوانستند از سایهها تغذیه کنند.
آن موجوداتِ بینهایت قدرتمند نیز انگار فراتر از تعریفِ آشنایِ رتبه و طبقه وجود داشتند؛ گویی با قوانینِ بنیادینِ هستی که ایزدان وضع کرده بودند بیگانه بودند.
سانی احتمالِ رویارویی با موجوداتِ مشابهی در جهانِ زیرین را میداد، اما انتظار نداشت یکی از آنها را ببیند که از بقایایِ قدیسهای سنگی بهعنوانِ پوسته استفاده میکند.
چرا باید چنین کاری میکرد؟
پاسخی در کار نبود... اما با اینکه سانی از موجوداتِ تاریکی واهمه داشت، تا حدِ معقولی مطمئن بود که نفیس و قدیس در نبرد با یکی از آنها دستوپابسته نخواهند بود — بهخصوص حالا که داشت با قدرتهایش آنها را تقویت میکرد. هر چه باشد، هر دو راهی برای مقابله با تاریکیِ واقعی در چنته داشتند.
نفیس میتوانست تاریکیِ عنصری را پس بزند و قدیس میتوانست مهارش کند. پس...
اما لحظهٔ بعد، اطمینانش متزلزل شد.
چرا که وقتی شمشیرِ قدیس در بدنِ هیولای عجیب و چهلتکه فرورفت، نه مُرد و نه فروریخت.
در عوض، شمشیرِ او از هم پاشید.
تیغهٔ تاریکش موج برداشت و ناپایدار شد، تاریکیِ سازندهٔ آن مثل قیرِ سیاه به جلو روان شد... و در تودهٔ لهشدهٔ بدنِ درهمشکستهٔ موجود فرو رفت.
فقط این نبود، بلکه دستکشِ قدیس... تمامِ زرهش... داشت انسجامش را از دست میداد و به پایین روان میشد.
کلاهخودش مثل شمع ذوب شد و کمالِ مرمرینِ چهرهٔ فراانسانی و زیبایش را نمایان کرد.
همهٔ اینها در کمتر از یک تپشِ قلب رخ داد. سپس، سانی حس کرد که چهرهٔ قدیس نامحسوس در هم رفت؛ سرشار از خشم.
در یک چشمبههمزدن، دستِ دیگرش با سرعتی محال به جلو یورش برد، زرهِ سینهٔ موجود را خرد کرد و در قفسهٔ سینهاش فرو رفت. هیولای وصلهپینه فرو ریخت و به آوار تبدیل شد. قدیس چیزی را... بیرون کشید و محکم در مشتش فشرد.
تودهای بیشکل و لولنده از تاریکی بود که پیچکهایش را دورِ ساعدِ قدیس پیچید و زور میزد تا خودش را رها کند.
یا شاید میخواست زیرِ ساعدبندش بخزد و در پوستِ یشمیاش رسوخ کند.
قدیس که هنوز مغلوبِ خشمی شدید و بیسابقه بود، دندان به هم سابید و موجودِ تاریک را در مشتش لِه کرد. موجود به خود پیچید و انسجامش را از دست داد، به جریانِ تاریکیِ بیجانی بدل شد که روی زمین ریخت و در ظلماتِ اطراف حل شد.
لحظهای بعد، هیچ اثری از آن باقی نماند.
سانی نمیدانست قدیس چطور این کار را کرده، اما کاملاً مطمئن بود که موجود مُرده است.
یا دستکم... از بین رفته است.
طلسم کشتهشدنش را اعلام نکرد و سایهٔ جدیدی هم واردِ روحش نشد. اما این به آن معنا نبود که موجود نابود نشده؛ صرفاً یعنی موجوداتِ تاریکی از همان ابتدا زنده نبودند.
یا بهتر است گفت، خارج از مفهومِ حیات وجود داشتند.
هرچه باشد، تاریکیِ حقیقی نقطهٔ مقابلِ سایهها بود. پس موجوداتِ تاریکی سایه نداشتند و به همین دلیل، مرگی هم در پیشان نمیآمد.
و چون با مرگ بیگانه بودند، با حیات هم بیگانگی داشتند.
شمشیرِ قدیس دوباره شکل گرفت و زرهش ترمیم شد. جریانی از تاریکی به بالا روان شد تا چهرهٔ بینقصش را بپوشاند. لحظهای بعد، تنها دو شعلهٔ سرخ و خشمگین پشتِ نقابِ زره میدرخشید.
«نفیس، آماده باش.»
زمزمهٔ سانی درست بهموقع بود؛ هرچند نفیس نیازی به یادآوری نداشت.
خشخشی مورمورکننده در سراسرِ تالارِ عظیم پیچید.
صدای حرکتِ تکهسنگهای بیشمار بود... صدای حرکتِ همهٔ آنها.
وقتی نفیس با چهرهای جدی به پایین نگاه کرد، فرشی از سنگهای دندانهدار که کفِ تالارِ زیرزمینی را پوشانده بود لرزید و سپس پس نشست.
نیرویی نامرئی اجسادِ درهمشکستهٔ قدیسهای سنگی را میکشید و در اعماقِ روانِ تاریکیِ نفوذناپذیر ناپدید میکرد. و در آنجا، اشکالِ بیشماری از میانِ تکهسنگها شکل میگرفتند؛ نفیس نمیتوانست ببیند، اما قدیس میدید. پیکرِ برازندهاش بزرگ شد، قدش به ده متر رسید و سپری گرد روی بازوی راستش پدیدار گشت.
آن بیرون در تاریکی، قدِ برخی از اشکال بلندتر از یک انسانِ معمولی نبود.
برخی عظیم و پرابهت بودند و همقدِ او میایستادند.
برخی حتی از او هم بلندتر بودند و مثل غولهای درهمشکسته روی کفِ تَرَکخورده تلوتلو میخوردند.
قدیس با خشمی مرگبار به آنها چشم دوخت. سپس شمشیرش را بالا برد و لبهاش را روی لبهٔ سپرش کوبید.
یک بار، دو بار...
طنینِ عمیقِ آن در سکوتِ تالار پیچید و آغازِ نبرد را اعلام کرد.