چپتر 3066: شکوهِ تاریک
چپتر 3066: شکوهِ تاریک
سانی نمیتوانست به این عادت کند که دنیایش بدونِ حسِ سایه چقدر کوچک و دلگیر شده است؛ احساس میکرد بیدفاع است و معذب. وقتی به ویرانهها نزدیک شدند، نمیفهمید چیزی پشتِ سنگهای قدیمی پنهان شده یا خطری در کمین است — تنها چیزی که میفهمید این بود که هوا اینجا سردتر به نظر میرسید و بوی آب میداد.
صداهای آرامی که از دوردست میآمد نشان میداد رودی که دنبالش میگشتند نزدیک است. اما برای رسیدن به آن، باید از ویرانهها میگذشتند و با هر خطرِ احتمالی که آنجا پنهان بود روبهرو میشدند.
سانی نگاهِ گذرایی به نفیس انداخت، بعد چهره در هم کشید و به راهش ادامه داد. آن دو به قدیس که پیش از آنها واردِ ویرانهها شده بود، رسیدند.
سکونتگاهی که قدیسهای سنگی در آن میزیستند، متروک و خالی گرداگردشان گسترده بود. از آنجا که نِتِر — صنعتگری بزرگ در میانِ دیمونها — آنها را خلق کرده بود، خانههایشان نیز با مهارتی بینظیر ساخته شده بود. این سکونتگاه که از سنگِ تاریک ساخته شده بود، پایانِ جهان و اعصارِ طولانیِ ویرانی را بهخوبی تاب آورده بود.
ساختمانها بلند و باشکوه بودند و زیباییِ باوقارشان ابهت داشت. نمای آنها با تزئیناتِ پیچیده آراسته شده بود؛ ردیفستونهای وسیع و گنبدهای زیبایی که روی حوضچههایی از آبِ سیاه ایستاده بودند. اینجا زمانی باید مکانی با شکوهِ تاریک بوده باشد... اما حالا، همهچیز توخالی و بیمعنی بود؛ خالی از هرگونه حرکت و زندگی.
خیابانها غرق در غبار بودند و دیوارهای ساختمانها پر از شکستگی و ترکهای عمیق. نقشبرجستهها و تزئینات با گذشتِ زمان فرسوده شده و برخی از خانهها فروریخته بودند. بارانِ اخیرِ سنگهای خردشده ویرانیِ بیشتری به بار آورده، به بسیاری از ساختمانها آسیب رسانده و باعثِ فروریختنِ برخی از آنها شده بود.
انگار قدیس راه را میشناخت؛ با قدمهایی حسابشده و مطمئن از میانِ خیابانهای پهن میگذشت. سانی با کنجکاوی نگاهش کرد.
بهندرت به زندگیِ او پیش از دیدارشان در ساحلِ فراموششده فکر کرده بود. آن زمان، قدیس و همنوعانش تسلیمِ تباهی شده بودند و از میدانی در شهرِ تاریک در برابرِ دیگر موجوداتِ کابوس محافظت میکردند. در نهایت، درگیریِ بسیار شدیدی به وجودِ نامقدسشان پایان داد و سانی توانست قدیسِ اصلی را بکشد و او را به یک سایه تبدیل کند.
اما حالا که به آن فکر میکرد...
یک گروهِ جنگی از قدیسهای سنگی دقیقاً چطور سر از ساحلِ فراموششده درآورده بودند؟ آیا دیمونِ سرنوشت در طولِ جنگ علیه ایزدان آنها را به آنجا فرستاده بود و دستور داده بود از قلمروِ فانی که هممرز با جهانِ زیرین بود محافظت کنند؟ یا اینکه بعداً به آنجا آمده بودند، پس از آنکه ایزدان از بین رفتند و سیلِ تباهی سرزمینِ مادریشان را بلعید؟
سانی کموبیش مطمئن بود که یکی از هفت قهرمانِ ساحلِ فراموششده، یعنی همان غریبه، یکی از فرزندانِ نِتِر بوده است — آن هم فرزندی قدرتمند. آیا قدیس یکی از سربازانِ او بود؟ هیچ پاسخی در کار نبود. شاید خودِ قدیس به یاد میآورد، هرچند حالا که مرده و به یک سایه تبدیل شده بود، یادِ زندگیِ گذشتهاش چیزی بیش از یک رؤیای دور نبود... اما دستکم میشد گفت که او اصلاً اهلِ حرفزدن نبود. البته بیرون از آینهٔ بزرگ.
در هر حال، شاید او خیلی وقت پیش یک بار به این سکونتگاه آمده بود. حتی ممکن بود اینجا خانهاش بوده باشد... هرچند سانی بعید میدانست. اگر بود، احتمالاً واکنشِ بیشتری نشان میداد.
وقتی هر سه به میدانِ مرکزیِ سکونتگاهِ مخروبه نزدیک شدند، نفیس کمی تکان خورد و به جلو نگاه کرد.
«موجوداتِ کابوس همین نزدیکیان.»
صدایش صاف و بیاحساس بود، اما رگهای از احتیاط در آن پنهان بود.
سانی ابرویی بالا انداخت.
«از کجا میدونی؟»
پیش از اینکه جواب بدهد، لحظهای مکث کرد.
«تباهیشونو حس میکنم.»
انگار بعد از تسلط یافتن بر دانشِ تباهی، حساسیتش به حضورِ موجوداتِ کابوس بیشتر شده بود.
«موجوداتِ کابوس...»
در این مقطع، روبهرو شدن با موجودِ کابوس تقریباً مایهٔ آسودگی بود. موجوداتِ کابوس اغلب حریفانی وحشتناک و مرگبار بودند، و آنهایی که در جهانِ زیرین میزیستند بیشک خطرناکتر هم بودند — اما دستکم دشمنی آشنا به حساب میآمدند.
سانی میدانست چطور موجوداتِ کابوس را از پای درآورد، اما چیزهای وهمآوری که از تاریکیِ مطلق یا نیستی زاده میشدند، در تخصصش نبودند.
تاریکیِ مطلق و نیستی...
در واقع، حالا که به آن فکر میکرد، آیا واقعاً تصادف بود که تنها دو قدرت بیرون از چارچوبِ قوانینِ جهانیِ ایزدان وجود داشت، و نِتِر بر هر دوی آنها مسلط شده بود؟
آیا دلیلِ پنهانی داشت که دیمونِ سرنوشت پس از درگیری با ایزدبانوی توفان، از میانِ آن همه جا، قلمروش را در کوههای تهی بنا کرده بود؟
«انگار جوانترین دیمونها همیشه یه رگهٔ سرکشی داشتن.»
در همان لحظه، سرانجام به میدانِ مرکزی رسیدند.
وسیع و بیروح بود، و جریانی از آبِ روان دورتادورش را گرفته بود. چهار پل سکونتگاه را به میدان وصل میکرد، و در مرکزِ آن، ستونِ سنگیِ عظیمی مثلِ تیغهای تیز تاریکی را میشکافت. رونهایی عمیق و بهطرزِ عجیبی آشنا روی سطحِ فرسودهٔ ستون حک شده بود، اما در آن لحظه، سانی هیچ توجهی به آنها نکرد.
در عوض، حلقهای از مجسمهها توجهش را جلب کرد که دورتادورِ ستون ایستاده بودند و رو به بیرون نگاه میکردند، گویی نگهبانِ سکونتگاه بودند. هفت مجسمه بودند.
مجسمهها غولپیکر بودند، تقریباً همقدِ قدیس، و هر کدام با مهارتی بینظیر از سنگ تراشیده شده بودند. مجسمهٔ شوالیههایی سنگی بودند که زرهشان — درست مثلِ ردایِ یشمی — شبیهِ زرهِ ترسناکِ قدیس بود، هرچند زرهِ آنها سادهتر بود و ابهتِ کمتری داشت. با این حال، سلاحهایشان فرق میکرد.
بزرگترین مجسمه به شمشیرِ دودستیِ عظیمی تکیه داده بود، سرش را پایین انداخته بود و پَرِ کلاهخودش در باد کمی تکان میخورد.
«آه، لعنتی...»
چهرهٔ سانی در هم رفت.
پرِ سنگی که نمیتوانست تکان بخورد. این یعنی مجسمهها اصلاً مجسمه نبودند.
هفت شوالیهٔ سنگیِ غولپیکر آهسته تکان خوردند و سرشان را به سمتِ قدیس چرخاندند. سانی زیرِ لب ناسزایی گفت.
آنها همان موجوداتِ کابوس بودند... قدیسهای سنگیِ فاسدشده.