چپتر 350: پایانِ کابوس
چپتر 350: پایانِ کابوس
نفیس با خستگی به او خیره شد و به خود فشار آورد تا حرفهایش را بفهمد.
درخشش از زیرِ پوستش محو شده بود و بهجایش، باز هم شعلههای سفید ظاهر شده بودند و بیرمق زخمهایش را میلیسیدند. با این حال، قدرتشان تقریباً تهکشیده بود: حالا بهجای شفا دادن، تنها کاری که از دستشان برمیآمد بند آوردنِ خونریزی و جلوگیری از مرگِ ستارهٔ دگرگون در همان لحظه و همان جا بود.
چند ثانیه بعد، دهان باز کرد، گذاشت خون روی لبهایش جاری شود و با صدایی ضعیف که بهزحمت شنیده میشد، گفت:
«داری... از چی حرف میزنی؟»
سانی غرید:
«نقش بازی نکن. نمایشت واقعاً استادانه بود. ولی یادت نره کی اول از همه دروغ گفتن رو بهت یاد داد. واقعاً فکر کردی میتونی گولم بزنی؟»
نفیس چند لحظه سکوت کرد و بعد زمزمه کرد:
«نمیفهمم...»
سانی نگاهش کرد و با صدایی که از خشم میلرزید پرسید:
«چرا این کار رو کردی؟ چرا؟»
نفیس پلک زد و نفسِ لرزانی کشید، اما چیزی نگفت و با درد و گیجی به او نگاه کرد.
سانی که دید قصدِ جواب دادن ندارد، با تندی گفت:
«چرا از قصد باختی؟!»
نفیس مکثی کرد و بعد آرام گفت:
«...نباختم.»
لبخندِ تلخی روی لبهای سانی نشست. سر تکان داد و گفت:
«میدونی، کم مونده بود نقشهت بگیره. کم مونده بود باورش کنم! ولی وقتی همهچیز تموم شد و تونستم درست فکر کنم، دیدم بعضی چیزا اصلاً با هم جور درنمیآن. هیچ منطقی نداشتن! هر جور که به قضیه نگاه میکردم، یه جای کار میلنگید.»
مناره تکان خورد و صدایشان را در غرشِ شکستنِ سنگها غرق کرد. سانی بیتوجه به این موضوع ادامه داد:
«اول! من مطمئنم که تو یهجوری میتونی همزمان دوتا تقویتکننده رو نگه داری. موقعِ جنگیدن با گانلاگ همین کار رو کردی. یکی برای تقویتِ شمشیرت، اون یکی برای تقویتِ بدنت. من بهندرت چیزی رو فراموش میکنم، پس چطور ممکنه این رو یادم بره؟ وقتی بدجوری زخمی شدی، شعلهها رو از شمشیرت برگردوندی و تونستی همزمان هم خودت رو تقویت کنی و هم اون زخمها رو شفا بدی. با این حال، وقتی با من میجنگیدی فقط از یکیشون استفاده کردی. خندهدار نیست؟»
نفیس بدونِ اینکه چیزی بگوید به او خیره ماند. سپس به زبان آورد:
«قدرتم تهکشیده بود...»
سانی با تلخی گفت:
«شاید این رو باور میکردم، اگه اون یکی اشتباهاتت نبود. اون بالا نوکِ مناره، فرصت داشتی دستم رو قطع کنی و همون جا کار رو تموم کنی. اون بهترین کار بود، سریعترین و مؤثرترین حملهای که میتونستی بکنی. ولی بهجاش، یه روشِ ضعیفتر رو انتخاب کردی و رفتی سراغِ سرم، اونم با پهنای تیغه ضربه زدی.»
حالتِ عبوسی روی چهرهاش نشست.
«شاید یکی دیگه اون انتخاب رو میکرد، ولی نه تو. نه ستارهٔ دگرگون، قدیسِ شمشیر. تنها دلیلی که اون فرصتِ طلایی رو از دست دادی اینه که هیچوقت واقعاً نمیخواستی ببری. مگه نه؟»
سرش را بالا آورد و چهره در هم کشید؛ درد مانندِ دریایی خروشان به ذهنش هجوم آورد.
«...و در آخر، اصلاً چرا اون بالا نوکِ برج موندی و منتظر شدی تا من بیام؟ اگه میخواستی فرار کنی، بهمحض اینکه فهمیدی مجرای روح چیه میتونستی بری سمتِ گذرگاه و حتی بهم فرصت ندی خودم رو نجات بدم. ولی این کار رو نکردی. فقط همونجا آروم نشستی و منتظر موندی، و فرصتت برای اینکه زودتر به گذرگاه برسی رو نادیده گرفتی. خب... چرا؟»
به او نگاه کرد و داد زد؛ سرانجام درد راهش را به صدایش پیدا کرد:
«آخه چرا وانمود کردی داری با تمامِ توان باهام میجنگی، در حالی که از همون اول قصد داشتی ببازی؟!»
نفیس مدتی به او خیره ماند؛ چهرهاش رنگپریده و نفوذناپذیر بود.
سپس آهی کشید و نگاهش را دزدید.
پس از لحظهای، آرام گفت:
«شاید به این خاطره که من هم از خونه خیلی دورم.»
سانی چند لحظه به او خیره شد و بعد غرید:
«چی؟ آخه این یعنی چی؟»
ستارهٔ دگرگون سر چرخاند، با آرامش نگاهش کرد و بعد لبخند زد.
«باشه، سانی. مچم رو گرفتی. حالا برو. این برج دیگه زیاد دووم نمیاره.»
با گفتنِ این حرف، شعلههای سفیدی که از زخمهایش بیرون میزدند ناگهان درخشیدند و قویتر و روشنتر شدند. جراحاتش دوباره شروع به ترمیم کردند؛ نه بهسرعتِ گذشته، اما همچنان با شتابی قابلتوجه. چشمانش با درخششی ترسناک برق زدند.
سانی دندانهایش را به هم سایید:
«عمراً برم! نه قبل از اینکه جوابم رو بدی.»
نفیس با خستگی شانه بالا انداخت و بعد به چشمانش نگاه کرد:
«چی میخوای بدونی؟»
سانی مشتهایش را گره کرد:
«اصلاً چرا باهام جنگیدی اگه از همون اول میخواستی بذاری ببرم؟»
آهی کشید. در حالی که سانی با نگاهی سوزان به او خیره شده بود، نفیس گفت:
«معلوم نیست؟ چون اگه این کار رو نمیکردم، تو نمیرفتی.»
رویش را برگرداند، لحظهای مکث کرد و بعد ادامه داد:
«آدما... آدما معمولاً یا بیرحمان یا مهربون. ولی تو نه. بسته به شرایط میتونی هر دو باشی. یا سنگدل یا دلسوز. یا بیرحم یا مهربون. برای همین من هم همین کار رو کردم. موقعیتی ساختم که بهت اجازه بده سنگدل و بیرحم باشی. تا بتونی بدونِ هیچ رحمی من رو جا بذاری.»
سانی به او خیره ماند؛ مشتهایش میلرزید.
«آخه چرا؟ چرا باید خودت رو به کشتن بدی تا من رو نجات بدی؟ پس اون هدفِ لعنتیت چی شد؟! مگه بهم نگفتی برای رسیدن بهش هر چیزی و هر کسی رو فدا میکنی؟!»
نفیس نگاهش کرد و تلخ خندید.
«چرا؟ فقط تو حق داری رشد کنی و عوض بشی؟ من نمیتونم عوض بشم، سانی؟»
رویش را برگرداند و با خستگی گفت؛ صدایش پر از وزنی نامرئی اما خردکننده بود:
«...آره. همچین حرفی زدم. ولی گفتن و عمل کردن دوتا چیزِ متفاوتن، سانی. وقتی همهچیز شروع شد... وقتی اون همه آدم به خاطرِ کاری که من کرده بودم میمردن... وقتی شکست پشتِ شکست خوردم... سختتر از چیزی بود که بتونم تصور کنم. خیلی... ناخوشایند بود.»
سانی در کمالِ ناباوری سر تکان داد:
«پس... همش همین؟ همینجوری جا زدی؟ بعد از اون همه بدبختی، یهو تصمیم گرفتی که برات خیلی سنگینه؟»
ستارهٔ دگرگون کمی ساکت ماند و بعد آرام سر تکان داد.
«...تو اصلاً من رو نمیفهمی، مگه نه، سانی؟»
رو به او کرد و پوزخند زد.
«جا بزنم؟ نه، من جا نزدم. هدفم رو ول نکردم. فقط فهمیدم که بهاندازهٔ کافی جاهطلب نبودم.»
در حالی که شعلههای سفید در چشمانش روشنتر میشدند، نفیس گفت:
«من طلسم رو نابود میکنم، و همینطور تمامِ کسایی رو که سرِ راهم بایستن. به هر چیزی که میخوام میرسم. ولی به روشِ خودم این کار رو میکنم. جوری این کار رو میکنم که با خواستهم جور دربیاد، بدونِ اینکه از چیزی کوتاه بیام. بدونِ اینکه حسِ درست و غلطم رو فدا کنم.»
در پرتوِ درخششِ سفید، چهرهٔ رنگپریده و خونینش به چهرهٔ دیوی میمانست.
«بازی دادنِ اون همه آدم و به کشتن دادنشون؟ بازم این کارو میکردم. اگه لازم بود بیشتر میکشتم. چون عادلانه و درست بود. من بهشون فرصت دادم تا خودشون رو نجات بدن، یا در حالِ مبارزه با طلسم بمیرن. هیچ راهِ بهتری نیست.»
برای لحظهای، چشمانش از شور شعلهور شد. اما ناگهان حالتِ چهرهاش تغییر کرد. نفیس نگاهش را پایین انداخت و با صدایی آرام افزود:
«...ولی ول کردنِ تو اینجا، کاری پست و اشتباهه. حسِ بدی بهم میده. درست مثلِ ول کردنِ یه دخترِ کورِ بیدفاع برای اینکه تنها بمیره. من این کارو نمیکنم. اگه بکنم، هیچ فرقی با اونایی که میخوام نابودشون کنم ندارم. رسیدن به هدفم چه فایدهای داره اگه تو این مسیر، بشم مثلِ همونایی که ازشون متنفرم؟»
نگاهِ سوزانش را به او دوخت و گفت:
«نه، سانی. هدفم عوض نشده. فقط رسیدن بهش از راهِ اشتباه، بدتر از هرگز نرسیدن بهشه. ولی اصلاً چرا برات مهمه؟ فکر نمیکنی دیوانهواره؟ فکر نمیکنی من نفرتانگیز و پستم؟ پس برو! چرا تردید میکنی؟!»
سانی به او خیره ماند. اخمِ غلیظی بر چهرهاش نشست. سرانجام پرسید:
«بهخاطرِ تو تردید دارم، احمق. تو چی میشی؟»
نفیس لبخند زد.
«من چی میشم؟ فکر میکنی اینجا تو این برج میمیرم؟ نه. من... من حالم خوب میشه. یه جوری ازش فرار میکنم و زنده میمونم. یه راهِ خروجِ دیگه پیدا میکنم. مهم نیست چقدر طول بکشه، پیداش میکنم. هیچچیز جلودارم نیست. خودتم اینو میدونی...»
سانی مدتی به او خیره ماند، سپس نگاهی به گذرگاهِ سوسوزن انداخت.
ترکی که در بالکنِ سنگی پیش میرفت، دیگر تقریباً به حلقهٔ رونها رسیده بود و تهدید میکرد نابودشان کند.
...نجات آنقدر نزدیک بود.
تقریباً میتوانست طعمش را بچشد.
سانی از سکو روی برگرداند و سر تکان داد.
«این یه نقشهٔ افتضاحه. میخوای تو عالمِ رؤیا بگردی و با موجوداتِ کابوس بجنگی؟ باشه. بیا با هم این کارو بکنیم. میتونیم سعی کنیم از کوههای تهی رد بشیم و به دژهای انسانیِ اونطرف برسیم. تازه این فقط جنوبه. میتونیم شمال، شرق و غرب رو هم بگردیم تا یه گذرگاهِ بیصاحب پیدا کنیم. دوتایی شانسِ بیشتری برای زنده موندن داریم. ما دو تا، با هم... بهتر از تنها بودنه. مگه نه؟»
نفیس مدتِ درازی تردید کرد، سپس چشمانش را بست و آرام سر تکان داد. وقتی به حرف آمد، صدایش خسته و پرحسرت بود:
«...نه. نمیتونم. نمیتونم بذارم بمونی، سانی. برو! برو و خواهرت رو ببین. حداقل تو دنیای واقعی یه چیزی منتظرته. تنها چیزی که منتظرِ منه، پوچی، خونریزی و گوره. اگه برگردم، همون اتفاقی که تو قلعهٔ روشن افتاد، بارها و بارها تکرار میشه، تا وقتی که دیگه هیچی باقی نمونه. پس تا میتونی برو.»
رونهای گذرگاه سوسو زدند، انگار در آستانهٔ ناپدید شدن بودند.
دندانهایش را روی هم سایید.
«...نه.»
نفیس چشمانش را باز کرد و به او نگریست. هالهای از اندوه بر چهرهاش نشست.
«تنهام بذار، سانی. لطفاً. برو.»
سانی با لجاجت سر تکان داد.
«نمیخوام.»
ستارهٔ دگرگون لحظهای ساکت ماند و با نگاهی دردمند به او چشم دوخت. و سپس جملهای گفت که دنیای سانی را ویران کرد:
«برو... گمشده از نور.»
چشمانِ سانی گشاد شد.
در اعماقِ روحش، چیزی تکان خورد و پیروزمندانه از خواب برخاست. نشکن، جاودانه، مقاومتناپذیر. کامل، بینقص و شیرین.
...پیش از آنکه سانی بفهمد دارد چهکار میکند، دستش به جلو پرتاب شد و تیغهٔ شبحوارِ تکهٔ مهتاب در آن پدیدار گشت.
«بایست.»
دستش خشک شد؛ نوکِ خنجر تنها چند سانتیمتر با چشمِ نفیس فاصله داشت.
لرزان به بازویش نگاه کرد و اراده کرد تا به جلو حرکت کند.
اما نشد. اصلاً تکان نخورد. انگار آن دست دیگر به او تعلق نداشت.
درحالیکه وحشتی ژرف قلبش را در خود غرق میکرد، سانی نگاهش را بالا آورد و با چشمانی که از شوک گشاد شده بود به نفیس نگریست.
«چ... چطور...»
لبخندی غمگین بر لبانِ نفیس نقش بست.
«از کجا میدونستم؟ ...کاسی بهم گفت.»
نفیس آهی کشید و نگاهش را دزدید.
«اون اولین کسی بود که معنیِ رؤیاش رو فهمید. میدونست که ما دو تا آخرش با هم میجنگیم و من قراره ببازم. شاید حتی بمیرم. فقط نمیدونست چطور، کِی و چرا. برای همین، کاسی رازِ تو رو بهم گفت، به این امید که یه روز جونم رو نجات بده. ولی من... من امیدوار بودم هیچوقت مجبور نشم ازش استفاده کنم.»
سانی به او خیره ماند؛ آنقدر شوکه بود که نمیتوانست چیزی بگوید. نفیس لبخندِ تلخی زد.
«پس، خب. فکر کنم... فکر کنم این یعنی خداحافظ. خدا... امیدوارم مراقبِ خودت باشی، سانی. حالا برو. قبل از اینکه خیلی دیر بشه فرار کن.»
با وجود اینکه سانی کاری نکرده بود، بدنش خودبهخود به حرکت درآمد. از جا برخاست، چرخید و بهسمتِ حلقهٔ درخشانِ گذرگاه قدم برداشت.
یک قدم، یک قدم. قدمی دیگر.
بایست. بایست!
اما بدنش گوش نمیداد. بیتفاوت به فرمانهایش، تنها به حرکتِ روبهجلو ادامه میداد. دردِ مبهمی جایی در مرکزِ قلبش نشست.
بایست!
هیچ کاری از دستش برنمیآمد. او سایهای اعجابانگیز بود که به یک ارباب پیوند خورده بود؛ وقتی ارباب فرمان میداد، چارهای جز اطاعت نداشت.
سانی آرام از پلههای سکو بالا رفت و به حلقهٔ رونها نزدیک شد، سپس بدونِ کم کردنِ سرعتش از حلقهٔ آهنین عبور کرد. بهمحضِ عبورش، رونها با نوری شدید درخشیدند.
بدنش نیز شروع به درخشیدن کرد.
پس در نهایت، او بود که پیروز شد. نه به این خاطر که قویتر بود یا مبارزِ بهتری نسبت به نفیس محسوب میشد؛ بلکه صرفاً به این دلیل که ارادهاش برای زنده ماندن هرگز متزلزل نشد، درحالیکه ارادهٔ نفیس با شک و تردید در هم شکست.
نه! قبول نمیکنم!
درخششِ اثیری هر لحظه پرنورتر شد، تا جایی که تشخیصِ پیکرِ انسانی در میانِ آن دشوار گشت.
نه!
...و سپس، ناگهان ناپدید شد و تنها پوچی را بر جای گذاشت.
سانی رفته بود؛ سرانجام از این کابوسِ طولانی و طاقتفرسا رها شد. سفرِ بازگشت به واقعیت که بیش از یک سال طول کشیده بود، اکنون به پایان رسیده بود.
او زنده بیرون آمده بود.
تنها چند ثانیه پس از آنکه در برقی از نور ناپدید شد، ترکِ روی سنگ به حلقهٔ رونها رسید و آن را در هم شکست.
درخششِ گذرگاه ناپایدار شد و بهسرعت محو گشت.
همزمان، خورشیدِ مصنوعیِ ساحلِ فراموششده برای آخرین بار با انفجاری از نورِ درخشان و شدید شعلهور شد و سپس خاموش گشت.
...پیکرِ درهمشکسته و مجروحِ ستارهٔ دگرگون که در برجِ درحالفروپاشی تنها مانده بود و دیگر نوری بر او نمیتابید، در میانِ سایهها ناپدید شد.
[پایانِ جلدِ دوم: دیمونِ دگرگونی.]