چپتر 351: بار دیگر
چپتر 351: بار دیگر
بار دیگر، سانی خود را در فضای بیپایان میان رؤیا و واقعیت یافت. دورتادورش چیزی جز خلأِ سیاه و بیکران نبود که با بیشمار ستارهٔ درخشان روشن میشد. میان آن ستارگان، رشتههای بیشماری از نورِ نقرهای در الگویی زیبا و بهطرزِ غیرقابلتصوری پیچیده بافته شده بودند.
بار دیگر، حس کرد انگار نگاهی گذرا به سازوکارِ درونیِ طلسم انداخته است. آیا فقط یک توهم بود، یا حالا میتوانست چیزهای بیشتری ببیند؟ تقریباً انگار چشمانش حالا قادر بودند رگهای از معنا را در پسِ درخششِ غیرقابلتصور و عظیمِ آن بافتِ اثیری تشخیص دهند.
...هرچه نباشد، حالا چشمانِ بافنده را داشت.
سانی با نالهای دردمندانه، خودش را مجبور کرد تا نگاهش را از رشتههای نورِ نقرهای بگیرد. عظمتِ رازِ نهفته در این الگوی کیهانی چنان بیکران بود که حتی فکر کردن به آن میتوانست دیوانهاش کند. ساحلِ فراموششده درسِ مهمی به او داده بود، و آن این بود که آدم باید مراقب باشد به چه چیزی نگاه میکند.
قرار نبود انسانها برخی چیزها را ببینند.
...بماند که چیزهای دیگری هم برای فکر کردن داشت.
«لعنت بهش! لعنت به همهچیز! لعنت به همهتون!»
صدایش پر از خشم، تلخی و اندوهی توصیفناپذیر در تاریکی محو شد. کسی آنجا نبود تا آن را بشنود... جز طلسم، که ترجیح داد مدبرانه سکوت کند.
سانی با نفسهای سنگین، مشتهایش را گره کرد و چشمانش را بست.
نمیدانست چه چیزی بیشتر خشم و درد به جانش میاندازد؛ از دست دادنِ نفیس، یا فاش شدنِ رازش. هضمِ هر دو بیش از حد تلخ بود.
آن همه وقت، آن همه رنج... که چه بشود؟ آن همه دشمنِ قدرتمند را فریب داده و از سرِ راه برداشته بود، فقط برای اینکه یک دخترِ کور، ضعیف و نمکنشناس نامِ راستینش را کشف کند؟!
بعد از تمامِ کارهایی که برایش کرده بود...
شاید خیانتِ کاسی بیشتر از هر چیزی عذابش میداد.
«لعنت بهش...»
بار دیگر، برده شده بود. دایرهای کامل را طی کرده و دقیقاً به همان جایی برگشته بود که شروع کرده بود. در غلوزنجیر. فقط این بار بهجای بردهدارانِ بینامونشان، نفیس اربابش شده بود.
نفیس...
سانی دندانهایش را به هم سایید و نالید؛ توفانی از احساساتِ متضاد قلبش را پارهپاره میکرد.
آخه چرا باید این کار رو میکرد... چرا...
دردِ از دست دادنش، امید به دوباره پیدا کردنش... درست به همان اندازه قوی و درهمشکننده بود که امید داشت او در جهنمِ بیرحمِ عالمِ رؤیا بمیرد و برای همیشه ناپدید شود، تا دیگر هرگز مجبور نباشند با هم روبهرو شوند.
تا آزاد شود.
چنگ به صورتش کشید؛ نمیدانست چطور باید این آتشِ احساسات را هضم کند. برای کسی که بیشترِ عمرش را تنها گذرانده بود و به هیچچیز اهمیت نمیداد، اینها بیش از حدِ تحمل بود.
خوشبختانه، زمان در این خلأِ بیکران مفهومِ عجیبی داشت، بنابراین ابدیتی فرصت داشت تا سعی کند با واقعیتِ جدیدش کنار بیاید. طلسم سکوت کرده بود، گویی به او فرصت میداد تا دقیقاً همین کار را بکند.
پس از مدتی — شاید چند ساعت، یا چند روز، یا شاید فقط یک ثانیه — سانی آهی کشید.
کمی بعد، دهان باز کرد و زمزمه کرد:
«...من بردم.»
زنده مانده بود. کی فکرش را میکرد؟
کمی بیشتر از یک سال پیش، به منطقهای از عالمِ رؤیا پرتاب شده بود که هیچ انسانی هرگز از آن فرار نکرده بود، و حالا، نهتنها داشت به واقعیت برمیگشت، بلکه بهعنوان یکی از قدرتمندترین خفتگان در تاریخِ نسلِ بشر این کار را میکرد.
شاید حتی قویترینشان.
...یا دومین نفر.
او از وحشتهای بیشماری جان به در برده بود، از دریایی نفرینشده بر قایقی ساخته از استخوانهای دیو گذشته بود، صدها موجودِ کابوس را کشته بود، تجربه و زخمهایی به اندازهٔ یک عمر به دست آورده بود، دانشِ پنهانِ ایزدان را لمس کرده بود، مرگِ یک مستبد و تاجگذاریِ مستبدی دیگر را دیده بود، نفرینی باستانی را به تاریکیِ فراموشی تبعید کرده بود و مرگِ یک خورشید را تماشا کرده بود.
و حالا در آستانهٔ تبدیل شدن به یک بیدارشده بود. نخبهای در میان نخبگان، کسی در بالاترین جایگاهِ جامعه، با دسترسی به بهترین غذاها، بیشترین ثروت و بالاترین سطحِ اعتبار. بالاترینِ... همهچیز.
تمام رؤیاهایش داشت به حقیقت میپیوست.
حالا پاداشِ تمام رنجهایش را میگرفت.
«ناراحت نمیشم، تلخ نمیشم، عصبانی نمیشم. آخه چرا باید بشم؟»
این کابوس را از سر گذرانده بود تا در آن سوی ماجرا دلشکسته بماند؟ نه. او این شادی، این لذت و این پیروزی را حقِ خودش میدانست...
و قرار بود از آن لذت ببرد.
آرامآرام، لبخندی لرزان روی صورتِ سانی نشست. اولش مجبور بود به خودش فشار بیاورد، اما بعد از مدتی، لبخندش واقعی شد.
«درسته. پیروزی قراره شیرین باشه. پس، بذار ببینم... باید با چی شروع کنم؟»
انگار در جوابِ او، طلسم سرانجام به حرف آمد. صدایش کمی عجیب بود، گویی داشت جملهای را که نیمهکاره مانده بود، ادامه میداد:
[...سایهات از قدرت لبریز شده است.]
[سایهات در حالِ شکلگرفتن است.]
ناگهان، سانی حس کرد روحش دوباره دارد گرمایی عجیب از خود ساطع میکند.
«گندش بزنن...»
[سایهات کامل شده است.]
چیزی درونش منفجر شد و تمامِ وجودش را در رنجی وصفناپذیر غرق کرد. سانی با فریادی از سرِ وحشت به زمین افتاد.
آخه چرا... چرا هر بار که میام اینجا پخشِ زمین میشم...
اولین باری که سانی در خلأ ظاهر شده بود، از فهمیدنِ رتبهٔ ایزدیِ سرشتش چنان جا خورده بود که پاهایش سست شد. و حالا، به خاطرِ دگرگونیِ دردناکی که در روحش اتفاق میافتاد، دوباره به همان روز افتاده بود.
چون منارهٔ سرخ را ترک کرده بود، صفتِ [مجرای روح] از بین رفته بود. و بدونِ دخالتِ آن، فرایندِ عجیبی که با اشباعِ هستهٔ سایه آغاز شده بود، سرانجام توانست ادامه پیدا کند.
درست همانقدر که سانی به یاد داشت، دردناک بود.
سانی دندانهایش را روی هم فشرد تا فریاد نزند و سعی کرد آن عذابِ وحشتناک را تحمل کند. با دردِ جسمانی بیگانه نبود، اما این فرق داشت. از خودِ روح نشئت میگرفت و به همین دلیل، هزار بار بدتر بود.
«آخ، لعنت به همهچیز!»
با این حال، هنوز هم به پای شکنجهٔ مورمورکنندهای که بعد از خوردنِ قطرهٔ خونِ بافنده کشیده بود، یا کابوسی که بعد از اولین رویارویی با شوالیهٔ سیاه از سر گذرانده بود، نمیرسید.
به آن اندازه هم طول نکشید.
پس از مدتی، درد کمتر شد و سرانجام از بین رفت؛ حالا دوباره احساسِ شادابی و یکپارچگی میکرد.
سانی با احتیاط ایستاد و پایین را نگاه کرد تا ببیند هنوز سالم و یکتکه است یا نه.
احساس میکرد... قویتر شده است. خیلی خیلی قویتر.
قویتر، سریعتر، جانسختتر. خیلی بیشتر از قبل.
در واقع آنقدر احساسِ قدرت میکرد که لحظهای با خود فکر کرد شاید ناخودآگاه به سایهاش دستور داده دورِ بدنش بپیچد و حالا دارد از اثرِ تقویتیِ آن بهره میبرد.
برای اطمینان از اینکه قضیه این نیست، طبقِ عادت پایین را نگاه کرد تا سایه را بررسی کند.
...و خشکش زد.
«این... دیگه چه وضعشه؟»
سایه دورِ بدنش نپیچیده بود. همانجایی بود که باید میبود؛ روی سطحِ نامرئیِ زیرِ پای سانی، و با وجودِ تاریکیِ خلأِ سیاه، بهنوعی دیده میشد.
اما تنها نبود.
دو سایهٔ کاملاً یکسان به سانی خیره شده بودند.
یکی عبوس و اخمو به نظر میرسید و دیگری شاد و صمیمی.