چپتر 825: زیرِ فشار
چپتر 825: زیرِ فشار
دو هفتهٔ بعدی در یک چشمبههمزدن گذشت.
سانی آنقدر کار داشت که فرصت نمیکرد روی هیچچیز مدت زیادی تمرکز کند. اردوگاهِ ارتشِ تخلیهٔ اول هم در اطرافش وضعیتِ مشابهی داشت و با نزدیکشدنِ زمانِ حرکتِ کاروانِ دریایی، هر لحظه شلوغتر و پرهیاهوتر میشد.
خوشبختانه، با سریع عملکردن زیرِ فشارهای طاقتفرسا کاملاً آشنا بود.
سانی پس از معرفیِ خود به اعضای دستهاش، در اولین قدم اهدافِ کلیدیِ عملیاتِ پیش رو را کوتاه مرور کرد. همچنین اطلاعاتی دربارهٔ سختیهایی که بهاحتمالزیاد باید تحمل میکردند و نقشِ درنظرگرفتهشده برای گروهانِ نامنظمِ اول در اختیارشان گذاشت که سربازانش پیشتر از آنها خبر نداشتند.
با پایانِ توضیحاتِ سانی، فضای سالنِ ورزشیِ خالی کمی سنگین شد. چون نمیخواست آن شش بیدارشده در دلهرهٔ خود غرق شوند، بیدرنگ به مرحلهٔ بعدیِ شناختِ زیردستانش رفت.
نگاهِ بیرحم را احضار کرد، لبخندِ دلنشینی زد و از آنها خواست یکییکی به او حمله کنند.
میخواست با مبارزه با تکتکِ اعضای دسته در همان ابتدا، با یک تیر دو نشان بزند.
اول از همه، سانی میدانست که باید احترامشان را جلب کند. فارغ از اینکه استاد جت چه گفته بود، این سربازانِ کهنهکار قرار نبود بهراحتی به او اعتماد کنند. او جوان، ریزجثه و کاملاً غریبه بود. هرچند شکلگیریِ پیوندی واقعی به زمان و تلاشِ بیشتری نیاز داشت، اما نمایشی ساده از قدرت شروعِ خوبی به حساب میآمد.
دوم، باید قدرتها و تکنیکهایشان را بهتر میشناخت. مبارزهای ساده بهترین راه برای این کار بود. سانی در این زمینه برتریِ دیگری هم داشت؛ تسلطش بر رقصِ سایه به او اجازه میداد بسیار سریعتر از دیگران یاد بگیرد و نگاهی بسیار عمیقتر از هر کسِ دیگری داشته باشد.
در سی دقیقهٔ بعدی، تکتکِ زیردستانش را بیرحمانه و بیآنکه حتی قطرهای عرق بریزد، در هم کوبید. با اینکه همهٔ آنها در کارِ خود بسیار ماهر بودند، اما قدرت و مهارتِ او بهسادگی بر آنها غلبه میکرد.
تنها کسانی که سانی را کمی به دردسر انداختند، دورن و سامارا بودند. سرشتِ دورن اگر با دوراندیشیِ کافی به کار میرفت، بسیار موذیانه بود. با اینکه سانی آنقدر قوی بود که بتواند نیروی سرشتِ آن مردِ درشتهیکل را پس بزند، اما وقتی دقیقاً در بدترین و نامناسبترین لحظه در معرضش قرار میگرفت، حتی او هم مجبور میشد فیالبداهه عمل کند.
سامارا چالشِ متفاوتی به همراه داشت. هرچند سبکِ مبارزهٔ دلخواهش بر تزریقِ جوهرِ روحِ باردار به گلولهها متمرکز بود، اما کاملاً تواناییِ این را داشت که جوهرش را بدونِ هیچ واسطهٔ فیزیکیای، مستقیماً به پرتابه تبدیل کند. حتی اگر این پرتابههای روح سرعت و بُردِ چندانی نداشتند، مبارزه با او به معنای قرارگرفتن در معرضِ رگبارِ بیامانِ انرژیِ انفجاری بود.
شانس آوردند که سالنِ ورزشی مخصوصِ بیدارشدگان ساخته شده بود. وگرنه ممکن بود کلِ ساختمان فرو بریزد.
در هر صورت، هیچکدامشان نتوانستند واقعاً سانی را کُند کنند. البته او حواسش بود که فقط به اندازهای قدرت به خرج دهد که اعضای دسته را قاطعانه شکست دهد، بیآنکه زخمیشان کند.
با پایانِ آن شش مبارزه، درکِ بسیار بهتری از تواناییهای زیردستانش پیدا کرد. سانی نهتنها توانسته بود اصولِ پایهٔ تکنیکهای نبردشان را درک کند، بلکه از افزودنِ شش سبکِ ظریف و پخته به کتابخانهٔ ذهنیاش بسیار راضی بود.
دانستنِ اینکه باید چه انتظاری از آن شش بیدارشده داشته باشد، نه تنها به او اجازه داد تا تصور اولیهای از نحوهٔ عملکردِ دسته در نبرد و چگونگیِ فرماندهیشان برای رسیدن به بهترین نتیجه شکل دهد، بلکه کمکش کرد تا به یک برنامهٔ تمرینیِ بهینه برسد که آنها را در مدتِ کوتاهی به چیزی شبیه به یک نیروی جنگیِ منسجم تبدیل میکرد.
متأسفانه چهار هفته اصلاً زمانِ کافی نبود تا هفت غریبه را به یک یگانِ رزمیِ واقعاً هماهنگ تبدیل کند. بینشی که از رقصِ سایه به دست آورده بود کمکِ شایانی به تسریعِ این روند کرد، اما پیشرفت همچنان ناکافی بود. امید میرفت تا زمانی که کاروانِ دریایی به قطبِ جنوب میرسید، دستکم به حداقلِ آستانهٔ درکِ متقابل برسند.
پس از رسیدن به این برنامه، سانی برای اجرای آن درنگ نکرد.
برایش جالب بود که تأسیساتِ تمرینیِ اختصاصیافته به دسته، از قضا هفت کپسولِ رؤیاشهر داشت. با این حال، این کپسولها با کپسولی که در خانه داشت متفاوت بودند. به جای اتصال به مجموعه میدانهای نبردِ عمومی، به یک شبکهٔ بسته متصل بودند که حکومت آن را اداره میکرد.
همچنین به جای دوئلهای شخصی، بر نبرد با موجوداتِ کابوسِ شبیهسازیشده متمرکز بود. سانی حتی میتوانست تا حدودی سناریوهای نبرد را طوری تنظیم کند که با اهداف و ترجیحاتِ شخصیاش مطابقت داشته باشد.
در ابتدا، اشتیاقِ زیادی به این روشِ تمرینیِ نوین داشت، اما بعد کمی از آن ناامید شد. رؤیاشهر اصلاً قادر به شبیهسازیِ جنون و وحشتِ واقعیِ موجوداتِ کابوس نبود. هیولاهای توهمی که با آنها میجنگیدند قوی و تهدیدآمیز بودند، اما آن جرقهٔ حیات و هوشِ پلیدی را نداشتند که نسخهٔ واقعیشان را تا این حد مرگبار میکرد.
توهمها اصلاً نمیتوانستند دسته را به اندازهٔ کافی تحتِ فشار بگذارند.
بنابراین... سانی چیزِ دیگری پیدا کرد تا افرادش را واقعاً تحتِ فشار بگذارد.
خودش را.
پس از چند روزِ اول، زمانِ قابلتوجهی را به نبردهایی اختصاص داد که در آنها هر شش نفر باید یک هدفِ واحد را مهار میکردند: سروانِ خودشان را. با اینکه سانی بسیار کمتر از یک موجودِ کابوس ترسناک به نظر میرسید، زیردستانش خیلی زود فهمیدند که او بینهایت وحشتناکتر است.
پس از یک درگیریِ بهشدت سنگین، شش بیدارشده از کپسولهای رؤیاشهر بیرون خزیدند و رفتند تا چیزی بخورند و کمی استراحت کنند.
طولی نکشید که چند نفر از آنها در آشپزخانهٔ کارکنانِ سالنِ ورزشی دور هم جمع شدند. لاستر شانهاش را که در یکی از جلساتِ تمرینیِ دنیای واقعی کبود شده بود میمالید و نالید:
«...اهریمن! اون یه اهریمنه!»
سانی که آنسوی ساختمان راحت روی صندلیِ خاطرهٔ مجللش نشسته بود و نقشهٔ توپوگرافیِ قطبِ جنوب را بررسی میکرد، نگاهش را از صفحهٔ رابطش گرفت و پوزخند زد.
«اون یارو بیشتر از چیزی که فکر میکنه به حقیقت نزدیکه...»
در همین حین در آشپزخانه، سامارا با نارضایتی نگاهی به لاستر انداخت و سر تکان داد. در کمالِ تعجب، کیم تصمیم گرفت از مردِ جوان حمایت کند:
«راستش، سروانِ ما، اون... اون ممکنه واقعاً انسان نباشه. به نظرم.»
دخترِ زیبای گوشهگیر با گیجی به او نگاه کرد. کیم که در معرضِ این همه توجه قرار گرفته بود، معذب روی صندلیاش جابهجا شد.
«اینکه... اِ... همهٔ آدما نقطهضعفهای مشترکی دارن. شقیقه، قسمتِ داخلیِ ران که شریان به پوست نزدیکه... و از این قبیل. اما سروان سانلس، اون نـ... نداره. انگار جمجمهش غیرقابلتخریبه و اصلاً خونریزی نمیکنه.»
چشمانِ لاستر گشاد شد.
«دیدی! دارم بهتون میگم بچهها، اون یه موجودِ کابوسه که تغییرشکل داده! همهمون قبل از اینکه حتی به قطبِ جنوب برسیم میمیریم!»
سامارا چند لحظه به او خیره ماند و بعد با بیتفاوتی گفت:
«میدونی که احتمالاً داره گوش میده، مگه نه؟»
لاستر از جا پرید و نزدیک بود از روی صندلیاش بیفتد.
آنسوی ساختمان، سانی دستش را روی دهانش گذاشت تا جلوی خندهٔ خبیثانهاش را بگیرد.