LNCrawler

چپتر 937: تبادلِ پیام‌ها

برده ی سایه — novelha.net · All chapters

چپتر 937: تبادلِ پیام‌ها

خاطرهای که سانی ساخته بود، بیشک پیامی برای نفیس بود. [پیوندِ سایه] که آن دو را به هم وصل میکرد، توانِ ذاتیِ سرشتش بود و از این رو، بیرون از طلسم قرار داشت. اهمیتی نداشت که کاروان از عالمِ رؤیا جدا افتاده است... ارتباطِ ضعیفشان همچنان برقرار بود.

سانی این را میدانست، چون خودش هنوز میتوانست رونهای نفیس را ببیند؛ پس او هم باید قادر به دیدنِ رونهای سانی میبود.

«خب، اینم از این...»

تنها سؤال این بود که نفیس کِی پیام را میبیند و چقدر طول میکشد تا پاسخی بدهد. سانی حدس میزد که باید مدتی منتظر بماند.

کمانِ جنگیِ مورگان ثابت کرده بود که استادانِ آهنگرِ خاندانِ دلاوری میتوانند روی خاطرههای دستسازشان نام بگذارند. با این حال، خبر نداشت جایگاهِ ستارهٔ دگرگون در حالِ حاضر در آن خاندانِ بزرگ چقدر بالاست و آیا اصلاً میتواند سفارشِ ساختِ خاطرهای خاص را به آنها بدهد، چه رسد به اینکه بخواهد سریع آمادهاش کنند.

در هر صورت، مطمئن بود که او راهی پیدا میکند. نفیس وقتی پای ضرورت به میان میآمد، بهشکلِ ترسناکی چارهجو بود.

...یکجورهایی مثلِ خودِ سانی.

«البته به این زودیها هم نمیشه.»

آهی کشید و نگاهی به پروفسور اوبل و بث انداخت.

«پیام فرستاده شد. حالا فقط باید منتظرِ جواب بمونیم.»

کاروان به پیشرویِ بیمعنایش ادامه داد. ساعتها میگذشت و ستونِ کوچکِ خودروها در دلِ تاریکیِ مطلق به پیش میرفتند؛ در حالی که درکشان از زمان و جهت رفتهرفته محو میشد. تونلِ تاریک بیش از حد وهمانگیز، بیامان و یکنواخت بود. همهچیزِ آنجا به رؤیایی عجیب و شوم شباهت داشت.

هر از گاهی یکی از خودروها از کار میافتاد و مجبور میشدند برای تعمیری سریع توقف کنند. کرگدن با موتورِ پیشرفتهٔ طلسمفناوری کار میکرد و این یعنی سوختش جوهرِ روح بود. لاستر بهراحتی میتوانست نفربرِ زرهی را تا ابد در حرکت نگه دارد. خودروهای نظامی هم باتریهای ابتداییِ طلسمفناوری داشتند که بهعنوانِ منبعِ انرژیِ پشتیبان برای سیستمهای هیبریدیشان عمل میکرد؛ بنابراین میتوانست به سربازها هم کمک کند.

با این حال، خودروهای غیرنظامی ماهیتی کاملاً معمولی داشتند. پیلهای سوختیِ آنها بینقص طراحی شده بود و ظرفیتِ شارژِ عظیمی داشت، اما دیر یا زود ته میکشید.

هرچند به نظر نمیرسید، اما سانی میدانست که کاروان زمانِ محدودی دارد.

بقیهٔ روز را به رانندگی گذراندند و بعد اردو زدند.

روزِ بعد هم به همین منوال گذشت. سانی آن روز را روی سقفِ کرگدن سپری کرد و به ورودیِ گذرگاههای فرعی که گاهی روی دیوارهای سنگیِ تونل پدیدار میشد، خیره ماند.

تا آن زمان، بیش از هزار کیلومتر در داخلِ تونل پیش رفته بودند. اگر این مکان از قوانینِ طبیعت پیروی میکرد، کاروان درست در همین لحظه داشت از زیرِ دشتِ ارِبوس، یعنی مقصدِ نهاییشان، میگذشت. بدونِ هیچ کوهی برای صعود و هیچ موجودِ کابوسی برای جنگیدن، تنها جادهای مستقیم و بیمانع پیشِ رویشان بود؛ مسافتی که سانی انتظار داشت طیکردنش هفتهها زمان ببرد، در عرضِ چند روز پیموده شد.

اما بعید میدانست که این مقدار در دنیای واقعی هم به معنای طی کردنِ همین مسافت باشد.

...دو روز پس از اینکه پیامش را فرستاد، نفیس سرانجام جواب داد.

سانی واقعاً انتظار نداشت به این زودی جوابی بگیرد، اما جواب رسیده بود. طبقِ عادت رونها را احضار کرد تا وضعیتِ نف را بررسی کند و بعد چند بار پلک زد؛ متوجه شد فهرستِ خاطرههای او بسیار طولانیتر از قبل شده است.

از وقتی ستارهٔ دگرگون به دلاوری پیوسته بود، زرادخانهٔ روحش بسیار پیشرفت کرده بود. دخترخواندهٔ یک خاندانِ بزرگ بودن قطعاً مزایایی داشت، برای همین هر از گاهی یکی دو خاطره دریافت میکرد. به نظر میرسید جریانِ پیوستهای از خردههای روح هم در اختیارش قرار میگیرد، هرچند احتمالاً برای پنهان کردنِ این حقیقت که نفیس هستههای متعددی داشت، روندِ ورودشان در مقطعی کند شده بود.

«اصلاً هم حسودیم نمیشه... آره... اصلاً از تصمیماتم پشیمون نیستم... حتی یه ذره!»

سانی نگاهی به دیوارهای دلگیرِ تونلِ تاریک انداخت، بعد به کاروانِ دربوداغان و آدمهای مستأصلی که به همان اندک گرمایِ داخلِ ماشینهای قراضه چسبیده بودند نگاه کرد و آه کشید.

سپس دوباره به رونها نگاه کرد؛ نشان میدادند که نفیس در عرضِ چند روز، ۱۵ خاطرهٔ جدید به دست آورده است.

حتی اگر تحتِ حمایتِ یک خاندانِ بزرگ هم بود، این تعداد خیلی زیاد بود.

با اخم، نامِ خاطرههای جدید را خواند:

«قطرهٔ کورسو، لهیبِ خشم، برقعِ مهآلود، رعدِ هشدار، آوازِ ابدی، برشِ مشتاق، یادمانِ انکار، اربابِ زنگار، برهانِ کینه...»

و شش خاطرهٔ دیگر.

انگار هیچکدامشان را استادانِ کورهٔ دلاوری نساخته بودند.

سانی پوزخند زد.

«...هوشمندانهست.»

در تاریکی لبخندِ محوی زد و حرفِ اولِ هر خاطره را به ترتیب خواند.

چیزی که به دست آمد، پیامی کوتاه بود:

قلبرابیابببربدو.

«قلب را بیاب... ببُر... بدو.»

معنیاش کاملاً روشن بود. باید قلبِ تاریکیِ حقیقی را که تونل را در خود غرق کرده بود پیدا میکرد، از بین میبردش و بعد تا جایی که میتوانست سریع فرار میکرد. دو بخشِ اول نویدبخشِ هیچ چیزِ خوبی نبودند، اما بخشِ آخر رسماً شوم بود.

سانی نمیدانست کاسی چه چیزی دیده یا فهمیده است، اما اگر عواقبِ نابودیِ قلبِ تاریکیِ مرموز چیزی کمتر از وحشتناک بود، هرگز کلمهٔ «بدو» را در پیامش نمیگنجاند.

با این حال، چطور قرار بود پیدایش کند؟ و اگر آن چیز تا این حد ترسناک بود، چطور میخواست نابودش کند؟

«خدایی میمردن اگه یکم دقیقتر میگفتن؟»

با چهرهای تلخ سر تکان داد.

خب، جور کردنِ ۱۵ خاطرهٔ جدید اصلاً کارِ آسانی نبود، چه برسد به خاطرههایی که نامشان طوری باشد که بشود با آنها یک رمزِ ساده ساخت. بنابراین، سانی با خود فکر کرد که باید ممنون باشد.

«آره... دستتون درد نکنه واقعاً.»

فارغ از اینکه چه حسی داشت، کاری که باید میکرد کاملاً روشن بود.

همانطور که سانی به دیوارهای تونل که بهسرعت از مقابلش میگذشتند خیره شده بود، ورودیِ تاریکِ یک گذرگاهِ فرعی در میدانِ دیدش پدیدار شد. همان مقدارِ کمی که دیده میشد، جادهٔ باریکی را نشان میداد که با شیبِ تندی به سمتِ پایین میرفت.

آرام چهره در هم کشید.

«مثل اینکه آخرش نمیتونم از خزیدن به اعماقِ زمین قسر در برم... چقدر هم غیرمنتظره.»