چپتر 951: پیشقراول
چپتر 951: پیشقراول
کابوس در فاصلهٔ کمتر از صد متریِ دستهٔ مهاجم روی سطحِ بزرگراه فرود آمد و بیآنکه سرعتش را کم کند، به تاخت جلو رفت. باد در گوشِ سانی زوزه میکشید و صدای سمهای الماسگونِ نریانِ تاریک روی بتنِ سرد طنین میانداخت.
پوزخندی شرورانه ناخودآگاه روی صورتِ سانی نشست.
حتماً عقلم رو از دست دادم...
شیرجهزدنِ بیمحابا به دلِ موجی از صدها موجودِ کابوس جای خنده نداشت، اما به دلیلی، احساسِ هیجان میکرد. شاید نجواهای شومِ شمشیرِ یشمیِ نفرینشده بود که نامحسوس رویش تأثیر میگذاشت...
شاید هم کابوس تنها کسی نبود که دلش لک زده بود برای یک کشتارِ جنونآمیز. از زمانِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ به بعد، هیچچیز برای سانی خوب پیش نرفته بود. فشارِ تلخِ این اتفاقات او را پر از استیصال و خشم کرده بود و این خشم راهی برای خروج میخواست.
حالا میخواست آن را سرِ این پلیدهای لعنتی خالی کند.
«بمیرین!»
نخستین موجودِ کابوس که با فراخوانِ آخرین آرزو به جنونی دیوانهوار کشیده شده بود، به هوا پرید و نیشهایش در نورِ ماه درخشید. سانی به جلو خم شد تا آن را دو نیم کند، اما پیش از آنکه بتواند، آروارهٔ کابوس روی هم چفت شد و گلوی جانور را پاره کرد. نریانِ سیاه با چرخشی خشن در گردنش، بدنِ در حالِ تشنج را به میانِ انبوهِ پلیدها پرتاب کرد.
...در لحظهٔ بعد، به دلِ ازدحام شیرجه زدند.
گناهِ تسلا آواز خواند و موجودات را یکی پس از دیگری درید. سانی که در سایهها پیچیده شده بود، با سرعت و دقتی خیرهکننده میجنگید و هر پلیدی را که سعی میکرد نزدیک شود، از بین میبرد. انگار گردبادی از یشمِ درنده احاطهاش کرده بود. گوشتِ موجوداتِ کابوس در برابرِ تیغهٔ سفیدِ جیانِ زیبا مثل آب شکافته میشد.
کابوس هم به همان اندازه مرگبار بود. مرکبِ تاریک به تاخت جلو میرفت و موجودات را با نیشها، شاخها و سمهایش قتلعام میکرد. برخی تکهتکه میشدند، برخی به زمین میافتادند و زیرِ دستوپای او لِه میشدند، و برخی هم با برخوردِ خردکننده به سینهٔ پهنِ اسبِ جنگی، مثل عروسکهای شکسته به کناری پرتاب میشدند.
او مثلِ پیکِ تاریکی از هراس از میانِ انبوهِ پلیدها میگذشت و ردّی از خون به جا میگذاشت.
سانی حس میکرد کابوس امروز مرگبارتر از همیشه است. شاید به خاطرِ خوابِ طولانیِ مرکبِ سیاه بود، یا شاید هم صرفاً ترکیبِ قدرتمندی از افسونها، صفتها و توانها بود که بزرگراهِ ساحلیِ پهناور را به میدانِ نبردی بینقص برای سایهاش تبدیل میکرد.
سرعت، قدرت و استقامتِ کابوس وقتی در محاصرهٔ تاریکی و سایهها بود افزایش مییافت و شبِ قطبی هر دو را بهوفور در اختیارش میگذاشت. همچنین هرچه بیشتر از نریانِ تاریک میترسیدند، قدرتِ او هم بیشتر میشد و در حالِ حاضر، هم توانِ [ردای ترس] خودش و هم افسونِ [نشانِ هراس] گناهِ تسلا، ذهنهای هارِ صدها موجودِ کابوس را با وحشتی موذیانه مسموم میکردند.
شاید از همه مهمتر، توانِ [کابوس] باعث میشد مرکبِ سیاه هرچه کابوسهای بیشتری را مطیعِ خود میکرد، قدرتمندتر شود و تا الان، صدها رؤیای فتحشده مانند برده در خدمتش بودند.
همهٔ اینها به این معنا بود که دستهٔ بزرگِ پلیدهایی که راهِ کاروان را بسته بودند، قرار بود در دریایی از رنج غرق شوند.
...با این حال، این کافی نبود.
حتی در حینِ دریدنِ بدنهای چندشآور یکی پس از دیگری، سانی میدید که تعدادِ پلیدهای پیشِ رویشان آنقدر زیاد است که نمیتوانند همه را قتلعام کنند. فعلاً او و کابوس توانسته بودند یورشِ خونینشان را بدونِ کمکردنِ سرعت ادامه دهند، اما بهمحضِ اینکه پلیدهای کافی خودشان را به دلِ این کشتار میانداختند، این وضعیت قطعاً تغییر میکرد.
وقتی نریانِ خشمگین متوقف میشد، این احتمال وجود داشت که دستهٔ مهاجم با دفنکردنِ هر دوی آنها زیرِ کوهی از اجساد، بر آنها غلبه کند.
البته سانی و کابوس میتوانستند با تبدیلشدن به سایه از چنین تلهای فرار کنند...
اما حتی اگر سانی در نهایت میتوانست تکتکِ آن پلیدها را از پای درآورد، خیلی طول میکشید. نهتنها موجوداتِ کابوسِ بیشتری دیر یا زود به این معرکه میپیوستند، بلکه کاروان کمتر از دوازده ثانیه تا رسیدن به این ازدحام فاصله داشت.
باید به خودش یادآوری میکرد که هدفش قتلعامِ این موجوداتِ نفرتانگیز که جرئت کرده بودند سرِ راهش سبز شوند نبود... هدفش باز کردنِ راه برای ستونِ خودروهای دربوداغانِ انسانی بود؛ مسافرانی که برای رسیدن به جای امن، چشمِ امیدشان به او بود.
«لعنت...»
تا الان دیگر بیشترِ آن ازدحام باید تحتِتأثیرِ کششِ آخرین آرزو قرار گرفته میبود. هیچکدامشان چیزی در سر نداشتند جز یک میلِ تمامعیار: دریدنِ سانی. با استفاده از همین فرصت، به کابوس فرمان داد به چپ بپیچد و با شکافتنِ سیلِ پلیدها، به اقیانوس نزدیکتر شود.
نریانِ سیاه چرخید و مسیرِ یورشِ مرگبارش را عوض کرد، اما طولی نکشید که با دیواری نفوذناپذیر از چنگال، نیش، مکنده و انواعواقسامِ زائدههای شنیع روبهرو شد. حتی با وجود اینکه سانی با گناهِ تسلا پلیدها را یکی پس از دیگری از هم میدرید، تودهٔ عظیمشان در پیشِ رو چنان سنگین بود که نمیشد با جنگیدن از میانشان گذشت.
اما انگار کابوس نظرِ دیگری داشت. با همان سرعت به جلو تاخت، خُرخُری تحقیرآمیز سر داد و سپس با پرشی قدرتمند به هوا برخاست. سمهایش روی دریای پلیدها فرود آمد، چند جمجمه را خُرد کرد و سپس از آن خمیرِ خونین بهعنوانِ تکیهگاهی برای پرشِ دوم بهره برد.
پیش از آنکه موجوداتِ کابوس بتوانند واکنشی نشان دهند و شکمِ نریان را بدرند، آن دو درست بیرونِ ازدحام فرود آمدند؛ روی باریکهٔ خالیِ زمین میانِ بزرگراه و گسترهٔ وسیعِ امواجِ سیاه و خروشان.
سانی لرزشِ تنش را مهار کرد و کابوس را به اقیانوس نزدیکتر راند، و بعد باز هم نزدیکتر، تا جایی که تقریباً واردِ آبهای کمعمق شدند و با هر گام، فوارههایی از آبِ سرد از زیرِ سمهای اسب به هوا میپاشید.
درست همانطور که انتظار میرفت، آن ازدحام برای تعقیبِ اسبِ مهیب و سوارِ مرگبارش هجوم آورد. تودهٔ پلیدها از پس و پیشِ بزرگراه سرازیر شدند تا بارِ دیگر دشمن را محاصره کنند.
...درست طبقِ نقشه.
با خارج شدنِ آن همه پلید از جاده، کاروان فرصتی برای عبور پیدا کرد. لاستر کرگدن را به مانعِ میانِ راهآهن و جادهٔ اصلی کوبید و آن را در هم شکست، و در امتدادِ دامنههای کوهستان به مسیرش ادامه داد و با دژکوبِ نفربر، چند موجودِ جامانده را زیر گرفت. ستونِ خودروها نیز به دنبالش راه افتادند و نامنظمها تا جایی که در توان داشتند، مسیرِ پیشِ رو را پاکسازی میکردند.
سانی به سمتِ راستش نگاه کرد و شبحِ عظیمِ نفربرِ زرهی را دید که با سرعت از کنارشان میگذشت و از پشتِ دریای هیولاها بهسختی دیده میشد. آهی کشید و به کابوس دستور داد سرعتش را کم کند تا ازدحامِ موجودات روی آنها متمرکز شود و به کاروان فرصت دهد تا جلو بیفتد.
چند لحظه بعد، سیلِ پلیدها بر سرشان آوار شد. سانی و کابوس همچون دیوها جنگیدند و شکمِ دهها موجود را سفره کردند؛ سایه به شکلی وحشیانه و هولناک، و استادش با برشهای تمیزِ یک تیغهٔ یشمیِ بینقص. رفتهرفته تپهای از اجساد دورشان شکل گرفت که هجوم آوردن به این زوجِ هولناک را برای دشمنانِ جدید دشوار میکرد.
سانی هیچ شکی نداشت که بعد از این نبرد، کابوس بذرهای ترسِ فراوانی کاشته است تا بعداً آنها را برداشت کند...
اما با این اوصاف هم، دیر یا زود شانسشان تهمیکشید.
کار به جایی رسید که تودهٔ پلیدهایی که بر آنها هجوم میآوردند، چنان عظیم شد که دیگر توانِ مقاومت نداشتند. تپهٔ اجساد به شکلی خطرناک کج شد و میرفت تا هم کابوس و هم سانی را زنده به گور کند، و موجوداتِ جدید همچون سیل بر سرشان میباریدند. پشتِ سرشان نیز اقیانوسِ تاریک و ژرف زمزمه میکرد و راهِ عقبنشینی را بسته بود.
درست یک لحظه پیش از آنکه موجِ عظیمِ موجوداتِ کابوس بر سرشان آوار شود...
هم اسب و هم سوار ناپدید شدند و به سایههایی گریزپا بدل شدند.
همانطور که در آغوشِ تاریکی از کنارِ دریای دیوانهوارِ پلیدها میگذشتند، همسراییِ زوزههای جنونآمیز، شب را از هم درید.