چپتر 964: اثباتِ شایستگی
چپتر 964: اثباتِ شایستگی
در کمالِ تعجب، وقتی سانی خواب بود هیچ اتفاقِ فاجعهباری نیفتاد. دروازهای وسطِ انبارِ تدارکات باز نشد، و تایتانی سرگردان درهای ضدّانفجار را در هم نشکست تا تکتکِ آدمهای تحتِ محافظتش را ببلعد. هرطور که بود، دنیا از هم نپاشید.
در عوض، سانی با صدای گفتگویی آرام و بوی پختوپز از خواب بیدار شد. چند دقیقه بیحرکت ماند، سپس از محفظهٔ خواب بیرون آمد، زخمهای در حالِ بهبودش را وارسی کرد و «کفنِ عروسکگردان» را احضار کرد تا بدنِ کبودش را بپوشاند.
در محوطهٔ استراحتِ کرگدن، چند تن از اعضای دستهاش مشغولِ خوردنِ صبحانهای مفصل بودند. در کمالِ تعجب، پروفسور اوبل داشت آشپزی میکرد. او با مهارتی خاص از جیرههای انبار استفاده کرده بود تا غذایی بپزد که بویِ غیرمنتظره و اشتهاآوری داشت.
سانی جلوتر رفت و صدای لاستر را شنید که با اشتیاقی غافلگیرکننده میگفت:
«...معرکهست! آخه چطوری اینو درست کردین؟»
پیرمرد خندید.
«آه، زمانِ جوونیِ من غذا خیلی کمیابتر از الان بود. عتیقههای باستانیای مثلِ من خوب میدونن چطور از هیچچیز یه ضیافت درست کنن، جوون.»
لاستر با دیدنِ سانی، به بشقابش اشاره کرد:
«سروان! باید امتحانش کنین!»
دهانش را پر از چیزی شبیه به لازانیای سبزیجات کرد — که با توجه به نبودِ سبزیجاتِ تازه در جیرههای نظامی، نسبتاً عجیب بود — و لبخند زد.
«اوه! ضمناً دوباره کلی آب داریم. دوش هم راه افتاده!»
این... خبرِ غافلگیرکننده و خوبی بود. کرگدن سیستمِ تصفیهٔ آبِ بسیار قدرتمندی داشت، اما از چند روز پیش مجبور شده بودند آب را جیرهبندی کنند. فکر کردن به یک دوشِ آبگرمِ واقعی لبخند به لبِ سانی آورد.
نشست و با کنجکاوی دستپختِ پروفسور اوبل را چشید. الحق که حسابی خوشمزه بود.
پیرمرد با دیدنِ واکنشِ او خندید.
«خوراکِ درهمجوش. زمانِ ما به این فرانکنشتاینی که پختم اینطوری میگفتن. شاید زمونه عوض بشه، اما بعضی چیزا همیشه همونطوری میمونن.»
سانی به بشقابش خیره ماند و بعد اخم کرد.
«...فرانکنشتاین دیگه چیه؟»
پروفسور اوبل با حالتی سرگرم به او نگاه کرد.
«خب... یه هیولای خیالیه. یه جور جسدِ چهلتکه که یه دانشمندِ روانپریش دوباره زندهش کرده. البته شاید هم هیولای واقعی همون دانشمنده بوده.»
سانی با حالتی حاکی از درک سر تکان داد.
«آه، که اینطور. یه جسدِ چهلتکه... فکر کنم قبلاً با یکی از اونا جنگیدم. هرچند بیشتر شبیه یه کوهِ استخوان بود. لابد میشه باهاش آبگوشتِ استخوان درست کرد، نه؟»
پروفسور واقعاً داره به خودش سخت میگیره. دستپختش اصلاً مزهٔ گوشتِ جسد نمیده. من که خوب میدونم مزهش چطوریه!
سانی بیتوجه به نگاهِ عجیبی که به او دوخته شده بود، شانه بالا انداخت و روی غذایش تمرکز کرد.
شیفتِ اولِ نیروهای نامنظم که به عالمِ رؤیا فرستاده شده بودند هنوز برنگشته بود، برای همین کارِ فوری و فوتیای نداشت. سانی غذایش را در آرامش تمام کرد و بعد کمی با افرادش گپ زد. آنها یکی پس از دیگری رفتند تا کارِ آمادهسازیِ کاروان برای حرکتِ نهایی را از سر بگیرند. بث احتمالاً مشغولِ رسیدگی به پناهندگان بود، چون هیچکجا به چشم نمیخورد.
به این ترتیب، سانی و پروفسور اوبل با هم تنها ماندند.
پیرمرد چند لحظه چهرهاش را برانداز کرد و بعد ناگهان پرسید:
«اوضاعت چطوره، سروان سانلس؟»
سانی با سردرگمی نگاهش کرد.
«من؟ خوبم... فکر کنم.»
پروفسور اوبل آهی کشید.
«باید سخت باشه، مخصوصاً برای کسی به این جوانی. تو این وضعیتِ وخیم، تو مسئولِ جانِ صدها نفری... اما هیچکس مراقبِ حالِ خودت نیست. برای همین پرسیدم. واقعاً حالت چطوره؟»
سانی میخواست جوابِ تندی بدهد، اما کمی فکر کرد و شانه بالا انداخت.
«راستش، یکم عجیبه. اینجا همه دارن با چنگ و دندون برای زنده موندن میجنگن. بیشترشون هیچ کنترلی روی مرگ و زندگیشون ندارن. هر دقیقه ممکنه دقیقهٔ آخرشون باشه... و همهشون هم اینو میدونن. اما من نه. من کموبیش جام امنه. مگه اینکه خودم بخوام کارِ احمقانهای بکنم، وگرنه حتی اگه کلِ کاروان هم نابود بشه، من به احتمالِ زیاد زنده میمونم. میدونید، سرشتِ من فرار از بیشترِ خطرها رو برام خیلی راحت میکنه.»
مکث کرد و بعد با کمی تردید افزود:
«پس فشارِ روانی که من تحمل میکنم باید خیلی کمتر از این آدمهای آسیبپذیر باشه. اما... نمیدونم چرا اینطوری حس نمیکنم. واقعاً نباید برام مهم باشه که چند تا غریبه دور و برم میمیرن، اما برام مهمه. این اهمیت دادنم واقعاً مثلِ یه طلسمِ ذهنی میمونه... راستش، دقیقاً همینه. مخصوصاً چون میبینم دارم کارهای احمقانهای میکنم تا جلوی مردنشون رو بگیرم.»
سانی اخم کرد.
...صبر کن. من که واقعاً تحتِ تأثیرِ یه طلسم نیستم که مجبورم کنه از این کاروانِ لعنتی دفاع کنم، هستم؟
پروفسور اوبل ناگهان خندید.
«یه طلسمِ ذهنی... این یه روشِ خیلی خاص برای بیانشه. مگه طبیعی نیست که آدمها به هم اهمیت بدن؟»
سانی چند بار پلک زد.
«نه؟ البته که نه.»
سر تکان داد و بعد با کمی بهت افزود:
«هیچکس هیچوقت به من اهمیت نداد... تا وقتی که قدرتمند و در نتیجه مفید شدم. سازوکارِ دنیا همینه.»
سانی بیشترِ عمرش را تنها بود. درست است، پس از آلودهشدن به طلسم، چند دوستِ خوب پیدا کرده بود... اما هیچ توهمی دربارهٔ دلیلِ پیوندِ میانشان نداشت. اگر آدمِ ضعیف و بیفایدهای بود، کسانی مثل افی، کای... و حتی نفیس و کاسی... هرگز وقتشان را برای نزدیکشدن به او تلف نمیکردند.
اصلاً چرا باید این کار را میکردند؟
خب، رین هم بود... اما او فرق داشت. خانوادهاش بود، نه یک غریبهٔ گذری.
پروفسور اوبل آهِ غمگینی کشید و مدتی ساکت ماند. سرانجام پرسید:
«پس فکر میکنی چرا برات مهمه که پناهندهها و سربازهای عادی زنده بمونن؟ چرا خودت رو به خطر میندازی تا بهشون کمک کنی؟»
سانی پشتِ سرش را خاراند.
«این... راستش خودم هم خیلی مطمئن نیستم. آه، شاید غروره. این مردم تحتِ محافظتِ من هستن، پس مرگشون بیکفایتیِ من رو نشون میده. منطقیه... هرچند عجیبه. من هیچوقت ادعا نکردم چیزِ بیفایدهای مثلِ غرور دارم.»
پیرمرد با حالتِ عجیبی نگاهش کرد و بعد سر تکان داد.
«میخوای بدونی من چی فکر میکنم؟»
سانی ابرو بالا انداخت.
«بله؟»
پروفسور اوبل لبخند زد.
«فکر میکنم داری خودت رو دستکم میگیری، مردِ جوان.»
سانی با سردرگمی به او خیره شد.
ها؟
«این یعنی چی؟»
پیرمرد تکخندهای کرد.
«آه، به من توجه نکن. اینا فقط چرتوپرتهای یه پیرمرده... شاید وقتی همسنِ من شدی بفهمی. تا اون موقع، لطفاً به این مردمِ بیچاره اهمیت بده، هرچند ممکنه احمقانه به نظر برسه. میدونی، یه حقیقتی هست که بعد از دهههای طولانی یاد گرفتم... بشریت هیچوقت بدونِ کمی حماقت زنده نمیموند...»