چپتر 1765: به همین خاطره که من اینجام (۵)
چپتر 1765: به همین خاطره که من اینجام (۵)
«خـ... خواهش میکنم، بهِم رحم کن...»
شواک.
شمشیرِ بیرحمی سینهٔ زن را شکافت. چشمانش گشاد شد و با ضعف، تیغهای که در بدنش فرو رفته بود را چنگ زد.
شواش.
مقاومتِ کاملاً بیفایدهای بود. خیلی زود، نفسش قطع شد و روی زمین افتاد، تا دیگر هرگز بلند نشود.
هو گامیونگ با چشمانی تاریک و غمزده به این صحنه نگاه میکرد.
قطعاً منظرهٔ خوشایندی نبود. اما حسِ ناخوشایندی که از این وضعیت داشت، فقط به این خاطر نبود که جانِ یک انسانِ بیدفاع بهزور گرفته شده بود.
به این خاطر بود که آن زن، کسی که بیدلیل جانش را از دست داده بود، حتی در آخرین لحظاتش هم ذرهای کینه در چشمانش نداشت.
«کینه...»
شاید اصلاً جرئت نمیکرد کینهای به دل بگیرد. ذاتِ درماندگی همین است.
هو گامیونگ با نگاهی خالی به روبهرو خیره شد.
روستا در آتش میسوخت و دودِ غلیظ و سیاهی دیوانهوار به هوا بلند میشد.
هیچ بازماندهای در کار نبود. با اینکه روستای کوچکی بود، نزدیک به چند صد نفر در کمتر از نیم ساعت جانشان را از دست داده بودند.
او در سکوت با نتیجهای روبهرو شد که تنها با یک اشاره یا کلمهاش به وجود آمده بود.
چقدر زمان اینگونه گذشت؟ هو گامیونگ آرام سر تکان داد.
«آتیش رو بیشتر کنین.»
«بله، فرمانده!»
«روستای بعدی کجاست؟»
«پنج لی از اینجا فاصله داره.»
تا الان چند روستا خاکستر شده بودند؟
او شخصاً زیردستانش را رهبری کرده و خودش دو روستا را به آتش کشیده بود. تا الان، شاید بیش از ده روستا به همراه جانِ ساکنانشان از روی زمین محو شده بودند.
هو گامیونگ نفسِ عمیقی از بینی بیرون داد.
«دیگه داره مسخره میشه.»
با وجودِ اینهمه هرجومرج، دشمنان هنوز نیامده بودند. حتی ممکن بود برای روستایی که فقط پنج لی با اینجا فاصله داشت هم بهموقع نرسند.
با اینکه بهخاطرِ حملهٔ کاخِ خون ترسیده بودند، اما اینهمه بیخیالیشان واقعاً خندهدار بود.
یعنی واقعاً فکر میکردند ساپهریون به مردمِ عادی حمله نمیکنه؟ روی چه حسابی؟
«با این وضعیت، داریم خیلی نفوذ میکنیم.»
چشمانِ هو گامیونگ کمی باریک شد. مگر اینکه قصد داشتند یک نمایشِ سریع راه بیندازند و عقبنشینی کنند، وگرنه هرچه بیشتر طول میکشید، مجبور میشدند بیشتر به سمتِ پایگاهِ دشمن پیشروی کنند.
او گزینهها را در ذهنش سبکسنگین کرد. خطر بیشتر میشد، اما پتانسیلِ ایجادِ اختلالِ بیشتر در دشمن هم بالا میرفت.
«بهمحضِ اینکه آتیش به پا شد، بلافاصله حرکت میکنیم.»
«بله، فرمانده.»
«سریع پیشروی کنین و روستاهای بیشتری رو نابود کنین. پیکهایی بفرستین تا به اونایی که از جهتهای دیگه حمله میکنن هم خبر بدن. با این حال، باید به هر قیمتی از درگیریِ مستقیم دوری کنن.»
«بله!»
شعلههایی که روستا را میبلعیدند، در چشمانِ هو گامیونگ سوسو زدند.
«نیازی به کشیدنِ شمشیر نیست.»
فقط نشان دادنِ این منظره به آنها کافی است. آن حرومزادهها دیگر نمیتوانند در کوهستانشان قایم شوند. روستاهای در حالِ سوختن و کوهِ جنازهها، همان جهنمی میشود که از بیخیالیِ خودشان متولد شده.
هو گامیونگ شکی نداشت که آن آدمها نیتِ خوبی داشتند. اما باور نداشت که عدالت در سمتِ آنهاست.
عدالت فقط زمانی ارزش دارد که در جایی که باید باشد، حضور داشته باشد. عدالتی که در زمانِ نیاز غایب باشد، در واقع از هر شرارتِ پستی بیرحمتر است.
بله، در لحظاتی که به آن نیاز است...
هو گامیونگ ناگهان کنجکاو شد.
آن زمان، وقتی که دیوانهوار به چیزی نیاز داشت... اگر حتی کوچکترین و ناچیزترین عدالت هم در کنارش وجود داشت، آیا انتخابهایش و زندگیای که در نتیجهٔ آنها شکل گرفت، متفاوت میشد؟
«فرمانده. ما آمادهایم.»
با شنیدنِ صدایی که از کنارش آمد، هو گامیونگ نگاهی به کوهستانِ وودانگ انداخت.
«افکارِ بیمعنی.»
«بله؟»
«هیچی. حرکت میکنیم.»
ناخودآگاه، خندهای توخالی از لبانش فرار کرد.
«این چیزی نیست که بشه ریونجو رو بهخاطرش سرزنش کرد.»
شاید او هم داشت متزلزل میشد. داشتنِ چنین افکاری میتوانست دلیلی بر این موضوع باشد.
«فرمانده، اونجا...!»
«همم؟»
در آن لحظه، چشمانِ هو گامیونگ درخشید.
در دوردست، در یک سمت از دامنههای کوهستانِ وودانگ، حرکتی احساس شد. آنقدر دور بود که حتی با چشمانِ تیزبینش، هو گامیونگ فقط توانست آن را مثلِ یک موجِ محو حس کند. اما بهلطفِ چشماندازِ بایر و سوختهٔ کوهستانِ وودانگ، میتوانست مطمئن باشد.
قطعاً چیزی آنجا در حالِ حرکت بود.
«دارن سریع میآن.»
«باید چیکار کنیم، فرمانده؟»
«دستور لغو نمیشه.»
هو گامیونگ با چهرهای سرد اعلام کرد.
«هرچی گناهها بیشتر روی هم تلنبار بشن، تأثیرشون قویتر میشه. وجدانشون رو با جنازههای بیشتری بسوزونین.»
«بله، فرمانده!»
پوزخندی سرد روی چهرهٔ هو گامیونگ نشست.
«عدالتِ ضعیف...»
چنین چیزی اصلاً وجود نداشت. عدالتِ بدونِ قدرت، دیگر عدالت نیست.
❀ ❀ ❀
دنگ!
شمشیر به شمشیر برخورد کرد.
طولی نکشید که یکی از شمشیرها با بیحالی به گوشهای پرت شد. بدنِ کسی که آن را در دست داشت، به شکلِ رقتانگیزی روی زمین غلتید.
«ای حرومزادهٔ موشصفت!»
اما حتی پس از پرتاب کردنِ حریفش به هوا، نیتِ کشتارش فروکش نکرد.
شمشیری آغشته به مقدارِ قابلتوجهی نیروی درونی، با شدت به سمتِ بدنِ مردی که غرق در خاک بود، فرود آمد.
شووووش!
در آن لحظه، مردی که روی زمین غلت میخورد، بهسرعت شمشیرش را به جلو راند.
دنگ!
وقتی دو شمشیر یک بارِ دیگر در هوا به هم گره خوردند، شمشیری که به سمتِ پایین میآمد منحرف شد و بهجای آن در زمین فرو رفت.
«لعنتی!»
بام!
عضوِ ساپهریون که از خطای ضربهاش خشمگین شده بود، لگدی به شکمِ مردِ خاکآلود، یعنی بک چون، زد. این بار، بک چون نتوانست از خودش دفاع کند و به هوا پرتاب شد، و بعد با بیحالی به زمین کوبیده شد.
بوم!
«آخ!»
نالهای خفهکننده از گلوی بک چون خارج شد، درحالیکه نفسش بند آمده بود.
«بمیر، حرومزادهٔ بیمصرف!»
نیزهٔ بلندِ یکی دیگر از اعضای ساپهریون، با صدای شوووشِ مورمورکنندهای به سمتِ سینهٔ بک چون پرواز کرد.
بک چون، خونی که از گلویش بالا میآمد را قورت داد، دندانهایش را به هم سایید و در عوض، بدنش را به سمتِ نیزهای که نزدیک میشد هل داد.
شواش.
بدنش چرخید و شانهٔ چپش را که از قبل نیمچرخ زده بود، به سمتِ نوکِ نیزه پرتاب کرد. شانهاش با مویی فاصله از نوکِ تیزِ نیزه جاخالی داد و دقیقاً به قسمتِ کوتاهترِ تیغهٔ نیزه برخورد کرد و آن را به کناری راند.
تق!
همزمان، بک چون بدنش را چرخاند و به سمتِ سینهٔ دشمن شیرجه زد.
«این چرتوپرتها رو تمومش کن!»
نیزهدارِ ساپهریون که این حرکت را پیشبینی کرده بود، بهسرعت نیزهٔ درازش را عقب کشید و از میلهٔ آن برای دفاع از سینهاش استفاده کرد.
با این حال، بدنِ بک چون یک بارِ دیگر چرخید.
شمشیرش که حالا با انرژیِ آبیِ وحشیانهای میدرخشید، در یک نیمدایره شکافت و گردنِ دشمن را هدف گرفت.
«اوغ!»
نیزهدار که نفسِ وحشتزدهاش را قورت داده بود، بهسرعت میلهٔ نیزهاش را بالا آورد.
دنگ!
او بهسختی توانست حمله را بهموقع دفع کند. با اینکه این مسیرِ عجیبِ شمشیر قطعاً تهدیدآمیز بود، اما قدرتِ پشتِ حمله ناچیز بود. تا زمانی که میتوانست آن را دفاع کند، خطری نداشت.
نیزهدار برای لحظهای به خودش اجازه داد تا لبخندِ پیروزمندانهای بزند.
شمشیری که نیزهاش را لمس کرده بود، مثلِ قطرهٔ بارانی که میافتد، روی میله لغزید.
شواک!
انگشتانی که میلهٔ نیزه را گرفته بودند، قطع شدند و به هوا پرتاب شدند.
غافلگیر از این حملهٔ غیرمنتظره، نیزهدار فریادی کشید.
«آآآخ!»
بک چون بازویش را دورِ نیزهٔ دشمن حلقه کرد و خودش را با نیزهدار در یک گرهِ کور درگیر کرد.
«ول کن حرومزاده!»
بام!
نیزهدار با دستِ آزادش، دستهٔ نیزه را چرخاند و مستقیم به صورتِ بک چون کوبید.
خِرت!
اما بک چون حتی پلک هم نزد. مشتش را روی شمشیر برگرداند و بلافاصله آن را در پهلوی نیزهدار فرو کرد. تیغه ریهاش را سوراخ کرد و نیزهدار پیش از آنکه حتی بتواند فریاد بکشد، تشنج کرد و روی زمین افتاد.
«آخ...»
چکه، چکه.
خون از صورتِ بک چون که بر اثرِ ضربهٔ دستهٔ نیزه شکافته بود، چکه میکرد.
اما دوباره خودش را بالا کشید و بدنِ بیجانِ نیزهدار را کنار زد. با وجودِ اینکه پاهایش میلرزیدند، با لجاجت یک بارِ دیگر شمشیرش را بالا آورد.
«...حرومزادهٔ سمج.»
مردی که قبلاً به بک چون لگد زده بود، با چهرهای که کمی کلافه به نظر میرسید به او نگاه کرد.
او از همان اول هم وضعیتِ خوبی نداشت، اما حالا تقریباً تکهپاره شده بود. لباسهای خاکآلودش به رنگِ قرمزِ تیره و خونی درآمده بودند. در طولِ نبرد چند جای بدنش بریده شده بود و خونریزی بند نمیآمد.
با این حال، به نظر نمیرسید این مرد اصلاً به زخمهایش اهمیتی بدهد.
و دلیلِ خوبی هم برای این کار داشت؛ در حالی که خودش فقط زخمی شده بود، همین حالا چهار جسد در اطرافش پخش و پلا بودند.
عضوِ ساپهریون بهسختی میتوانست این وضعیت را باور کند.
چطور چنین چیزی ممکن بود؟
«آخه چطور چهار نفر از آدمای خودمون رو از دست دادیم...؟»
این یارو قطعاً قوی نبود. نه، اتفاقاً به طرزِ رقتانگیزی ضعیف بود. پس چرا نمیتوانستند کارش را تمام کنند؟ چرا آنها بودند که داشتند عقب رانده میشدند؟
او نه قوی بود و نه سرعتِ خاصی داشت. اگر میخواستند، باید میتوانستند هر لحظه او را از وسط به دو نیم کنند. اما به دلایلِ عجیبی، فقط موفق میشدند خراشهایی روی بدنش بیندازند.
«هاا! هاا! هاا!»
در همین حین، دهانِ بک چون پر از نفسهای بریدهبریده بود که مدام بیرون میریختند.
«فکم بیحس شده.»
نمیتوانست تنفسش را درست کنترل کند. این یعنی بدنش داشت به حدِ مرزش میرسید.
«فقط با همینقدر...»
میدانست که به طرزِ وحشتناکی ضعیف شده، اما فهمیدنِ اینکه چقدر افت کرده هنوز هم شوکهکننده بود.
اما هنوز هم میتوانست بجنگد. تا زمانی که نفس میکشید و بدنش میتوانست حرکت کند.
نگاهی به پشتِ سرِ مردانی که جلویش ایستاده بودند انداخت. چند نفر از مردمِ عادی را دید که داشتند از روستا فرار میکردند.
فقط چند نفرشان. حتی اگر تلاش هم میکرد، تعدادِ کسانی که بک چون میتوانست از آنها محافظت کند کمتر از ده نفر بود، بنابراین نجات دادنِ فقط چند نفر برای نجاتِ کلِ روستا کافی نبود.
او فقط توانسته بود «احتمالِ» زندهماندن را برای چند نفر از آنها فراهم کند.
اما آیا میشد این را بیارزش دانست؟
«دارین چیکار میکنین؟ همین الان بکشینش!»
«...پس چرا خودت این کار رو نمیکنی؟»
«حرومزادهٔ بزدل...»
«چی گفتی؟»
اعضای ساپهریون شروع کردند به دنداننشاندادن به یکدیگر.
با وجودِ اینکه میدانستند حریفشان ضعیف است، هیچکدامشان بهراحتی جلو نمیرفتند. اجسادی که از قبل روی زمین افتاده بودند و شمشیرزنیِ عجیبی که آن مرد استفاده میکرد، آنها را مضطرب کرده بود.
این نوعِ متفاوتی از ترس بود، متفاوت با ترسی که هنگامِ رویارویی با یک حریفِ قویتر احساس میشد.
هیچکس در این دنیا دلش نمیخواهد یک مرگِ بیمعنی داشته باشد. آیا مردن به دستِ کسی مثلِ او، دقیقاً تعریفِ چنین مرگِ سگانهای نبود؟
«لعنتی! فقط همهمون با هم بهش حمله کنیم!»
یک نفر که دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند، فریاد زد و باعث شد چهرهٔ همه در هم برود.
البته، آنها میدانستند چسبیدن به غرورشان در حالی که چند نفر از رفقایشان به دستِ این مرد کشته شده بودند، چقدر احمقانه است.
با این حال، مهم نبود چقدر ساپا (پلید) بودند، باز هم دستبهیکیکردن علیهِ یک حریفِ ازقبلزخمیشده احساسِ تحقیرآمیزی داشت.
«لعنت بهش!»
اما هر طور که فکر میکردند، ترکیبکردنِ نیروهایشان امنترین گزینه به نظر میرسید. دشمنانی که داشتند بک چون را تماشا میکردند، سلاحهایشان را دوباره تنظیم کردند و قدمبهقدم شروع به کمکردنِ فاصله کردند.
آهِ عمیقی از لبانِ بک چون خارج شد.
«هنوز هیچ نیروی کمکیای در کار نیست.»
و واقعبینانه بخواهیم بگوییم، حتی اگر نیروی کمکی هم در کار بود، واضح بود که حملهٔ دشمنان زودتر به او میرسید. همچنین روشن بود که بک چون در وضعیتِ فعلیاش، قادر به مقاومت در برابرِ حملهٔ ترکیبیِ آنها نخواهد بود.
با این اوصاف، نتیجهگیری کاملاً واضح بود.
بک چون ذهنش را پاک کرد. فکرکردن به این موضوع واقعیت را تغییر نمیداد. تنها کاری که میتوانست بکند این بود که تا زمانِ تمامشدنِ توانش بجنگد.
«بکشینش!»
اعضای ساپهریون در حالی که هجوم میآوردند، فریادهای وحشیانهای سر دادند.
«از قدرتِ دشمن استفاده کن...»
جرینگ!
اولین شمشیری که به سمتش پرواز کرد را منحرف کرد. اما پیش از آنکه حتی بتواند از آن تکانه استفاده کند، نیروی سنگینی به سینهاش کوبیده شد.
«آخ!»
با بالاآوردنِ زانویش موفق شد آن را دفع کند، اما درست در همان لحظه شمشیری پهلویش را برید. سپس، رگباری از ضربات به سمتش سرازیر شد و شمشیرش که هنوز آن را عقب نکشیده بود، بهسرعت با دهها ضربه مهار شد.
جرینگ، جرینگ، جرینگ!
تِرق!
مکانیزمِ روی بازویش که با زحمتِ فراوان محکم شده بود، شکست و شمشیرش به هوا پرتاب شد. همزمان، ضربهٔ قدرتمندی درست به وسطِ سینهٔ بک چون فرود آمد.
بوم!
بدنِ بک چون مثلِ بادبادکی که نخش پاره شده باشد در هوا پرواز کرد و با صدای بیجانی به زمین کوبیده شد.
«آآآخ!»
اعضای ساپهریون در حالی که سرفهکردن و بالاآوردنِ خونِ تیرهرنگِ بک چون را تماشا میکردند، خندههای خشکی سر دادند.
«لعنتی. این قضیه میتونست خیلی راحت تموم بشه.»
اگر فقط زودتر غرورشان را زیرِ پا گذاشته بودند، مجبور نمیشدند اینقدر قضیه را کش بدهند.
در حالی که دندانهایشان را به هم میساییدند، هر کدامشان یک قدم به بک چون نزدیکتر شدند.
نفسهای بک چون بهصورتِ بریدهبریده درمیآمد و حالتِ چهرهاش بهتدریج آرام شد.
«این دیگه آخرشه...؟»
حتی سرسختی هم برای نشاندادهشدن به حداقل کمی استقامت نیاز دارد.
او از قبل مجروح شده بود و شمشیرش را هم از دست داده بود. دیگر توانی برای مقاومت نداشت.
«...فقط منو بکشین، حرومزادهها.»
«احمقِ لعنتی. باشه، این آرزوت رو برآورده میکنم!»
عضوِ ساپهریون که سرشار از نیتِ کشتار بود، مستقیم به سمتِ بک چون هجوم برد. بک چون با خشونت به تیغهٔ سنگینی که به سمتِ سرش پایین میآمد خیره شد و حتی در آخرین لحظاتش هم از پلکزدن امتناع کرد. این آخرین ذرهٔ غرورش بود.
شواک!
صدای مورمورکنندهٔ شکافتهشدنِ گوشت توسطِ یک تیغهٔ تیز طنینانداز شد. خونِ داغ روی صورتِ بک چون فواره زد.
«...آه.»
اما چشمانش نورشان را از دست ندادند. در عوض، با سردرگمی گشاد شدند.
چکه.
خونی که روی صورتش میچکید، خونِ خودش نبود. از گردنِ قطعشدهٔ یک دشمن بود.
«چی...؟»
بام. بام.
سرهای کسانی که روبروی بک چون ایستاده بودند، یکی پس از دیگری روی زمین غلتیدند. بدنهای بدونِ سر مانندِ دستههای کاهِ پوسیده فرو ریختند. این کار به طرزِ مضحکی آسان بود.
بک چون که هنوز در شوک بود و نمیتوانست آنچه رخ داده را درک کند، نگاهش را چرخاند.
«تو...؟»
پیش از آنکه متوجه شود، کسی به او نزدیک شده بود و درست در فاصلهٔ یکدستیاش ایستاده بود.
نگاهِ پرسشگرِ عمیقی چشمانِ بک چون را پر کرد.
[یادداشت مترجم: برای کلمهٔ «عدالت» که هو گامیونگ مدام از آن حرف میزند، از واژهٔ کرهای «جونگ» استفاده شده است؛ همان کلمهای که در «جونگپا» (فرقههای درستکار) به کار میرود. همچنین لقبِ بک چون «جونگگوم» به معنای «شمشیرِ درستکار» است. وقتی گامیونگ به عدالت فکر میکند، این بازی کلامی در دنیای داستان بسیار ظریف و جالب به نظر میرسد.]