چپتر 1822: داستان فرعی: سفر به بیرون (۳)
چپتر 1822: داستان فرعی: سفر به بیرون (۳)
«یه لحظه بهش فکر کن ساهیونگ. اگه از همون اول عضو بزرگترین فرقهٔ زیر آسمون بودیم، دیگه نمیتونستیم با دستای خودمون ببریمش بالا و حالشو ببریم، مگه نه؟»
«...»
«از یه زاویهای که نگاه کنی، خیلی شانس آوردیم که گذشتگانِ ما نتونستن هواشان رو کاملاً نابود کنن. به لطف اونا، حالا ما میتونیم تو نسلِ خودمون این افتخار رو به دست بیاریم و کیفش رو ببریم.»
«همم.»
تازه همون موقع بود که جین سوکریم فنجونی که روی میز گذاشته بود رو دوباره برداشت. با شنیدن این حرف، با خودش فکر کرد که همچین بیراه هم نمیگه.
«هواشان حریف دستوپابستهای نیست.»
«معلومه ساهیونگ. هواشان قطعاً حریفِ سرسختیه. راستش رو بخوای، حتی اون چونگ مونِ هواشان که تازگیا بهش میگن ‹شمشیر پنهانِ دائو› هم حسابی برای خودش اسمورسم به هم زده، مگه نه؟»
فنجونی که داشت با آرامش بالا میرفت، دوباره یه لحظه متوقف شد. چونگ مون. شنیدنِ همین یه اسم کافی بود تا جین سوکریم حسابی حرصش بگیره. یانگ گوانجونگ که متوجه شد، سریع ادامه داد:
«اما وقتی این مجمعِ اژدها و ققنوس تموم بشه، این شهرت و اعتبار کلاً به باد میره. وقتی نتایجِ واقعی معلوم بشه، دیگه نمیتونن پشتِ اسمِ ‹دائو› قایم بشن و ادعاهای گنده بکنن. اگه خودت پا پیش بذاری ساهیونگ، اون شمشیر پنهانِ دائو خیلی زود با سر میخوره زمین.»
«انگار زبونت رو تو عسل خیسوندن. این کارِت خوب نیست.»
«هاها، ببخشید. فقط دارم حقیقت رو میگم.»
با این حال، به نظر نمیرسید جین سوکریم خیلی هم بهش برخورده باشه؛ با خیالِ راحت به نوشیدنش ادامه داد.
این دقیقاً همون چیزی بود که دنبالش میگشت. اگه میتونست تو این مجمع حسابی برای خودش اسمورسمی به هم بزنه، فقط نگاهها نسبت به اون و چونگ مون عوض نمیشد، بلکه جایگاهِ هواشان و جونام هم از این رو به اون رو میشد.
اگه این اتفاق میافتاد، اون به اولین شاگردِ جونام تبدیل میشد که تونسته یه شاگرد از هواشان رو اینطوری له کنه. این دستاوردی بود که تا حالا هیچکس تو این نسل نتونسته بود بهش برسه.
«باید یه کاری کنیم که دقیقاً همین اتفاق بیفته.»
درست همون لحظهای که جین سوکریم با یه پوزخندِ محو این حرف رو زد...
«چه چرتوپرتایی.»
«ها؟»
جین سوکریم سرش رو چرخوند سمتِ جایی که صدا ازش اومده بود.
‹یعنی اشتباه شنیدم؟›
نه، قطعاً درست شنیده بود. ولی خب، لزوماً منظورِ طرف جین سوکریم نبود. هر چی باشه، بهجز اونا کلی آدمِ دیگه هم تو این مسافرخونه بودن که داشتن با سروصدا حرف میزدن و مینوشیدن.
شاید بحثی که اونا داشتن میکردن، کاملاً اتفاقی با لحظهای که حرفِ اون تموم شد همزمان شده بود.
آره، حتماً همین بود. وگرنه کی تو شهرِ شیان جرئت میکرد اینطوری جوابِ حرفای شاگردای جونام رو بده؟
درست همون موقع که جین سوکریم داشت با این فکرا سرش رو برمیگردوند...
«همم؟»
«چی شده ساهیونگ؟»
«اونجارو.»
«...خب؟»
جین سوکریم با چونَهش به گوشهای از سالن اشاره کرد. بقیه هم ردِ نگاهش رو گرفتن و چشماشون رو ریز کردن.
«هواشان...»
«چند وقته اونجا نشسته؟»
اون گوشهٔ دنج، پشتِ میزِ روبهرویی، یه شاگردِ تنها از هواشان یه میزِ کامل رو برای خودش قرق کرده بود و داشت مثل قحطیزدهها غذاها رو میبلعید. از اون دو سه تا بطریِ خالیِ شرابی که کنارش قل میخوردن، مشخص بود که حسابی با خودش حال کرده و لنگر انداخته.
«فکر میکنی حرفامون رو شنید؟»
«همم.»
فاصلهشون طوری نبود که بتونه چیزی بشنوه، مگه اینکه عمداً فالگوش وایساده باشه. تازه اگه هم شنیده بود، اصلاً مهم نبود. چیزِ خاصی برای قایم کردن نداشتن. ولی بازم...
«ببینش.»
«چیه؟»
«به نظرت خیلی بچه نمیزنه؟»
با این حرف، یانگ گوانجونگ چشماش رو ریز کرد و به پسربچهای که اونطرف نشسته بود و لپهاش رو پر از غذا کرده بود، خیره شد.
«آره، واقعاً بچهست.»
«نکنه از شاگردای نسلِ میونگه؟»
«عجیبه. شنیده بودم هر کسی که پایینتر از نسلِ بک باشه، حق نداره از هواشان بیاد بیرون و بیاد شیان.»
«خب، شرایطِ یه فرقه ممکنه هر لحظه عوض بشه.»
جین سوکریم تکخندهای کرد و گفت:
«ولی... اصلاً بهش نمیخوره. دیدنِ یه بهاصطلاح تائوئیست که وسطِ روزِ روشن داره اینطوری شراب بالا میندازه...»
با این حرف، یانگ گوانجونگ و بقیهٔ شاگردا زدند زیرِ خنده.
قطعاً عادی به نظر نمیرسید. اگه واقعاً یه تائوئیست بود، حداقل وقتی بقیه داشتن نگاش میکردن باید یه ذره ظاهرش رو حفظ میکرد، اما انگار اصلاً تو این فازها نبود.
هرچقدر هم که میگفتن هواشان بینِ فرقههای تائوئیست خیلی آزادتر و بیخیالتره، ولی بازم یه فرقهٔ تائوئیست بود. در مقایسه با دنیای بیرون، اونقدرها هم جای بیدر و پیکری نبود که هیچ قانونی نداشته باشه.
«هر فرقهای بالاخره چندتا از این دردسرسازها داره. به نظر میرسه از دستوراتِ فرقهش سرپیچی کرده و تا اینجا اومده که فقط ول بگرده و خوش بگذرونه.»
«واقعاً که مایهٔ تأسفه.»
یانگ گوانجونگ پوزخندی زد.
«نظرت چیه ساهیونگ؟»
«همم؟»
«هر چی باشه اونا فرقهٔ همسایهٔ ما هستن، مگه نه؟ رهبرانِ فرقهها مدام با هم رفتوآمد دارن و بعضی وقتا دورِ هم جمع میشن. پس اگه یه شاگردِ جوون و سرکش بینشون پیدا شده، ما بهعنوانِ ارشدهاش نباید یه راهنماییِ سفتوسخت بهش بکنیم؟»
«راهنمایی...»
جین سوکریم از گوشهٔ چشم نگاهی به تائوئیستِ جوون انداخت و سرش رو تکون داد.
«ولش کن.»
«پس... بیخیالش بشیم؟»
جین سوکریم با آرامش دستبهسینه شد.
«اگه فقط یکی دو سال بزرگتر بود، شاید یه درسی بهش میدادم، ولی درافتادن با یه بچهمدرسهایِ خام چه فایدهای داره؟ اگه این کار رو بکنم، مردم پشتمون حرف درمیارن.»
«همم. آره، راست میگی.»
«تازه، قراره تو یه تورنمنتِ مهم هم شرکت کنم. اصلاً دلم نمیخواد با یه مشت شایعهٔ الکی، بزرگانِ فرقهمون رو ناامید کنم.»
یانگ گوانجونگ سر تکون داد. منطقی بود. تو این شرایط، جین سوکریم باید حتی حواسش به افتادنِ برگِ درختا هم میبود و دست از پا خطا نمیکرد.
البته که گوشمالی دادنِ اون بچه دردسرِ بزرگی درست نمیکرد، اما قطعاً نمیتونستن از توبیخِ بزرگان قسر در برن.
«بچه پرروی خوششانس.»
«بذار فعلاً حالش رو ببره. طولی نمیکشه که بزرگانِ فرقهٔ خودشون اونقدر دعواش میکنن که اشکش دربیاد.»
جین سوکریم دوباره یه خندهٔ کمرنگ کرد.
«فقط یه چیزی رو خوب فهمیدم.»
«منظورت چیه؟»
«هواشان و اون چونگ مون... هیچکدومشون اونقدرها هم که میگن تحفهای نیستن. شنیده بودم که چونگ مون دانشِ عمیق و شخصیتِ بزرگی داره و شاگرداش مثل یه پدر بهش اعتماد دارن و ازش پیروی میکنن. اما کسی که حتی از پسِ جمعوجور کردنِ یه بچهمدرسهای برنمیاد و گذاشته تا اینجا ول بگرده، واقعاً میتونه همچین فضیلتی داشته باشه؟»
«واقعاً همینطور به نظر میرسه.»
«شایعاتِ این دنیا همیشه اغراقآمیزن. اگه اینطوری به قضیه نگاه کنیم، راستش باید ممنوندارش باشم. اون بچه حقیقت رو بهم نشون داد.»
«اینطوریه؟ هاهاهاها!»
کسانی که دورِ میز نشسته بودند، با صدای بلندی زیرِ خنده زدند.
«اینطوری نمیشه. اون بهمون لطفِ بزرگی کرده؛ حداقل باید یه بطری شراب براش بفرستیم. هی! پیشخدمت!»
«بله، بله! الان میآم!»
در همان لحظه، پیشخدمتِ جوان که صدایش زده بودند، با عجله به سمتشان دوید.
«آه!»
پایش روی شرابی که کفِ زمین ریخته بود رفت، لیز خورد و سینیای که در دست داشت افتاد و خودش هم به سمتِ میزِ آنها پرت شد.
جرینگ!
غذاهای روی سینی به هر طرف پرتاب شدند. شاگردانِ جونگنام با چهرههایی درهمرفته بهسرعت عقب کشیدند. اما حالتِ چهرهشان خیلی زود از عصبانیت به دستپاچگی تغییر کرد.
«سـ-ساهیونگ...»
جین سوکریم که پشتِ میز نشسته بود، حالا لکههای سرخرنگی اینطرف و آنطرفِ ردای سفید و بینقصش پاشیده بود.
اینطور نبود که نتوانسته باشد جاخالی بدهد. امکان نداشت جین سوکریم نتواند از پسِ چنین چیزی بربیاید.
مشکل این بود که وقتی تمامِ حواسش به جاخالی دادن از غذاها بود، متوجه نشد که پای پیشخدمت به پایهٔ میز گیر کرده و باعث شده ظرفِ جلوی خودش به هوا بپرد و رویش بریزد.
یانگ گوانجونگ عرقِ سردی به تنش نشست. هر کسی که شاگردِ جونگنام بود، این را میدانست. همه میدانستند که جین سوکریم چقدر برای تمیزی ارزش قائل است. دقیقتر بگوییم، چقدر روی بینقص و تمیز نگهداشتنِ هر چیزِ سفیدی حساسیتِ بیمارگونه دارد.
جین سوکریم بهآرامی از جایش بلند شد. سپس، با نگاهی سرد مثلِ یخ، به پیشخدمتِ جوان که روی زمین افتاده بود خیره شد.
«این...»
«مـ-من متأسفم.»
پسرک که متوجهِ اشتباهش شده بود، رنگش پرید و سریع روی پاهایش ایستاد.
«خـ-خیلی دستوپاچلفتیبازی درآوردم. یهجوری درستش میکنم، یه کاریش میکنم...»
پسرک بهطورِ غریزی پارچهای برداشت و شروع کرد به پاک کردنِ ردای سفیدِ جین سوکریم. با دیدنِ رطوبتِ پارچه که روی ردا پخش میشد، چهرهٔ جین سوکریم مثلِ یخ سرد شد.
بامب!
«آخ!»
جین سوکریم پس از اینکه با لگد پسرک را به کناری پرت کرد، لبش را گاز گرفت.
«رئیست رو صدا کن.»
«مـ-من متأسفم! قربان! یه راهی برای جبرانِ خسارت پیدا میکنم...»
«دهنت رو ببند و رئیست رو بیار اینجا! یکی مثلِ تو چطور میتونه مسئولیتِ این کار رو به عهده بگیره؟»
«امـ-اما اینطوری اخراج میشم! خواهش میکنم، فقط یه فرصت بهم بدید...»
وقتی پسرک سعی کرد با دستهای کثیفش شلوارِ جین سوکریم را بگیرد، او با انزجار عقب رفت و سعی کرد با پایش او را دور کند.
در همان لحظه.
«پسر، چقدر چندشآور و نمایشی. قیافهـش هم عینِ خودِ نحسی میمونه.»
پای جین سوکریم که در هوا معلق مانده بود، ناگهان متوقف شد. پایش را پایین آورد و بهآرامی سرش را به سمتِ صدا چرخاند.
«...الان چی گفتی؟»
گلوپ، گلوپ، گلوپ. بدونِ اینکه جوابی بدهد، بطریِ شراب را توی دهانش چپاند و یکنفس سر کشید، سپس با صدای «پاپ» آن را بیرون آورد.
«آخیش...»
سپس بطری را محکم روی میز کوبید، با چاپستیکهایش یک تکه گوشتِ خوک برداشت، آن را توی دهانش انداخت و در حالی که میجوید، شروع به صحبت کرد.
«من اومدهـم اینجا تا با یه حالِ خوب از نوشیدنیـم لذت ببرم، پس چطوره گند نزنی بهش و همینجا تمومش کنی؟»
«چی...؟»
چهرهٔ جین سوکریم سفت شد.
تا این لحظه، بقیهٔ مشتریان که متوجهِ جوِ سنگینِ آنجا شده بودند، داشتند بیسروصدا از جایشان بلند میشدند. اما جین سوکریم اصلاً حواسش به حضورِ آنها نبود.
«تو شاگردِ هواشان هستی؟»
«خب، مگه شبیهِ آدمای شائولینم؟ کوری مگه؟»
جین سوکریم خندهٔ کوتاهی سر داد.
«پس میتونم اینطور برداشت کنم که این جوجهٔ هواشان داره باهام دعوا راه میندازه؟»
«ها؟ یعنی منم که دارم باهات دعوا راه میندازم؟»
«میخوای بگی اینطور نیست؟»
چونگ میونگ به صندلیاش تکیه داد و پوزخند زد.
«خب، هر جور دوست داری فکر کن.»
«...چی؟»
«حالا اگه دارم دعوا راه میندازم، چی؟»
جین سوکریم با ناباوری به چونگ میونگ نگاه کرد. این نیموجبیِ الفبچه دقیقاً به چی پشتگرم بود که اینقدر وقیحانه رفتار میکرد؟
«ها... هاهاها.»
فقط با دهانش میخندید، اما هیچ احساسی در چهرهاش دیده نمیشد.
«هواشان ادب یاد نمیده؟»
«ها؟»
«یا نکنه به خاطرِ پشتوانهٔ هواشانه که اینطوری رفتار میکنی؟ پیشِ خودت فکر میکنی نمیتونم کاریت داشته باشم؟»
«پشتم؟»
چونگ میونگ سرش را کمی کج کرد تا پشتِ سرش را نگاه کند.
«کسی اونجا نیست که.»
«...»
«حرف زدن از پشتوانه و اینجور چرتوپرتها... معلومه خیلی دوست داری فکر کنی بقیه هم عینِ خودتن.»
چشمانِ جین سوکریم بهتندی در هم گره خورد. در این نقطه، دیگر کلمات کافی نبودند.
«حالا که اینطوری میگی، فرض میکنم اونقدر جیگر داری که توی یه مبارزه باهام روبهرو بشی؟»
چونگ میونگ طوری که انگار منتظرِ همین بود، از جایش بلند شد.
«هاه! دعوایی که خودم با پای خودم برم توش...»
اما درست وقتی که میخواست کاملاً از روی صندلی بلند شود، ناگهان خشکش زد.
انگار که چیزی به یادش آمده باشد، چونگ میونگ برای لحظهای با دستپاچگی وول خورد، بعد غری زد و دوباره سرِ جایش نشست.
«چرا یهو نظرت عوض شد؟ حالا ترسیدی؟»
چونگ میونگ چنان آهی کشید که انگار میخواست زمینِ زیرِ پایش را فرو بریزد.
«ببین... وضعیت همینه که میبینی، خب؟ با این کارایی که تا الان کردهـم، وقتی برگردم، به هر حال باید یه هفته غرغر بشنوم. اگه اینجا هم دردسر درست کنم، دیگه احتمالاً گوشام کر میشه.»
«داری چی میگی؟»
«بیخیال. توضیح دادنش فایدهای نداره. این دفعه ولت میکنم، پس تا وقتی هنوز شانس باهات یاره، بهتره بزنی به چاک.»
سپس، طوری که انگار واقعاً دیگر هیچ علاقهای به این موضوع نداشت، رویش را برگرداند و دوباره مشغولِ بلعیدنِ غذایش شد.
یادداشتِ مترجم: جانگدو گوم - شمشیرِ پنهانِ دائو.