چپتر 1844: بالاخره خواهیش دید (۳)
چپتر 1844: بالاخره خواهیش دید (۳)
«آآآآآآآه!»
مثل یه کابوس بود.
همون لحظهای که اهریمنهایی با منشأ نامعلوم بیرون پریدن و مستقیم رفتن سراغِ پشتگردنش تا پارهش کنن، مویونگ ویگیونگ سریع فهمید قضیه چیه.
او و کسایی که اونجا بودن، اصلاً حریفشون نمیشدن.
چون خسته بودن؟ چون غافلگیر شده بودن؟ دلیلش این نبود. حتی اگه کاملاً هم آماده بودن، هیچ شانسی در برابر این دشمنا نداشتن.
مخصوصاً...
خِرِچ.
دستِ آغشته به تاریکیِ یکی از اون سیاهپوشها، سرِ یکی از جنگجوهای اتحاد دوستان آسمانی رو گرفت و از جا کند. این کار رو اونقدر راحت انجام داد که انگار داشت با یه اسباببازی بازی میکرد. بعدش، بدونِ اینکه حتی یه صدای کوچیک ازش دربیاد، فوراً رفت سراغ یکی دیگه.
«آآآآه!»
دستی که لبریز از انرژی سیاه بود، بیرحمانه گوشت رو سوراخ کرد.
خِرِچ!
اون موجودِ سیاهپوش فقط با یه حرکت قلبی رو بیرون کشید، خیلی راحت پرتش کرد یه گوشه و دستش رو روی صورتِ جنگجوی اتحاد که داشت جون میداد و میلرزید، فشار داد.
همهچیز فقط تو یه چشمبههمزدن اتفاق افتاد. تو همچین وضعیتی، مقاومت اصلاً چه معنیای میتونست داشته باشه؟
«این هیولاهای لعنتی دیگه از کدوم گوری پیداشون شد؟!»
حتی نشنیده بود که همچین حرومزادههایی عضوِ اتحاد مستبدین پلید باشن...
حتی سگهای سرخ، زیردستهای مستقیمِ جانگ ایلسو هم تا این حد بیرحم نبودن. در واقع، یه ترسِ نامحسوس تو چشمهای اون آدمهای سرخپوش که مشخصاً تو یه جبهه بودن هم رخنه کرده بود.
«شما... شما حرومزادههای هیولا! اوآآآآه!»
یکی از جنگجوهای اتحاد با تمامِ توانش شمشیرش رو به سمتِ اون سیاهپوش تاب داد و تیغهش رو با یه انرژی شمشیرِ قدرتمند و خروشان احاطه کرد.
جرینگ!
اما دستِ قیرگونِ سیاهپوش، شمشیرِ در حالِ فرود رو تو هوا گرفت.
«هوک!»
شمشیری که لبریز از انرژی بود؛ دیگه نیازی به توضیح نبود که چقدر تیزه. با این حال، نتونست حتی یه خراشِ کوچیک هم روی دستِ اون سیاهپوش بندازه.
کاااانگ!
همون لحظهای که دستِ سیاهپوش چرخید، شمشیری که اسیر شده بود تو یه چشمبههمزدن دو تیکه شد. سیاهپوش دستش رو مثل صاعقه تکون داد و به تیغهی شکستهشده ضربه زد.
تق!
تیغهی شکسته به سمتِ صاحبش برگشت.
«گ... گ...»
به خاطرِ تیغهی شکستهای که تو گردنش فرو رفته بود، عضوِ اتحاد دوستان آسمانی حتی نتونست یه دادِ درستوحسابی بزنه و فقط یه نفسِ بریده از سرِ شوک بیرون داد. اما فقط از چشمهای گشادشدهش میشد فهمید که نمیتونه چیزی رو که داره اتفاق میافته باور کنه.
بوم!
قبل از اینکه تعجبش حتی به ترس تبدیل بشه، یه مشتِ دیگه به سمتش پرواز کرد. سرِ جنگجوی اتحاد فقط با یه ضربه متلاشی شد.
«ارغ...»
واقعاً صحنهی وحشتناک و چندشآوری بود. همین کافی بود تا روحیه جنگندگیای که جنگجوهای اتحاد به زور جمع کرده بودن رو در هم بشکنه.
«همگی، عقبنشینی کنید! عقبنشینی!»
مویونگ ویگیونگ، بدونِ هیچ تردیدی، بهترین دستوری که میتونست رو داد.
«سعی نکنید باهاشون بجنگید، فقط فرار کنید! حتی پشتسرتون رو هم نگاه نکنید، فقط از اینجا برید! همین الان!»
ایستادگی در برابرشون غیرممکن بود. اونا حتی نمیتونستن دشمن رو معطل کنن و فقط جونشون رو الکی از دست میدادن. تو این شرایط، صد برابر بهتر بود که تلفات رو به حداقل برسونن و برای آینده برنامهریزی کنن.
هرگونه احساسِ شرم از فرار در برابرِ نیروهای این فرقههای پلید، اصلاً ارزشِ فکر کردن نداشت.
مویونگ ویگیونگ هیچوقت آدمی نبود که جونِ باارزشِ زیردستهاش رو فدای یه غرورِ بیارزش کنه. حتی اگه بیشترشون خدمتگزارانِ خاندان مویونگ هم نبودن، باز هم همین انتخاب رو میکرد.
«مگه نشنیدید چی گفتم؟ گفتم فرار کنید! زود باشید!»
اما متأسفانه، دستورِ ناامیدانهی مویونگ ویگیونگ نمیتونست اجرا بشه.
دلیلش این نبود که جنگجوها دستورش رو نادیده گرفتن. با دیدنِ اینکه با چشمهای خودشون دیدن حریفِ اونا نمیشن، همون لحظهای که دستور صادر شد، میخواستن برگردن و فرار کنن.
فقط مسئله این بود که حملهی دشمن خیلی سریعتر از اونا سر رسید.
«گاااه!»
«فـ... فرار... ارغ!»
روبهرو شدن با هیولایی که نمیتونی رودررو باهاش بجنگی و بیدفاع گذاشتنِ پشتت، بهای سنگینی داشت. از اون بدتر، اونا موقع تعقیبِ جانگ ایلسوی تقلبی، نیروی درونیشون رو ته کشونده بودن و به همین خاطر نمیتونستن با تمامِ سرعت فرار کنن.
خِرِچ!
یه دستِ سیاه قلبی رو سوراخ کرد. انگشتهای چروکیده، مثل شاخههای یه درختِ باستانی، به ناخنهای تیزی ختم میشدن که رگهای خونی رو بدونِ ذرهای تردید پاره میکردن.
«آآآآآه!»
این یه کشتارِ یکطرفه بود، چیزی شبیه به یه قتلعام. با دیدنِ این وحشتی که جلوش داشت رقم میخورد، مویونگ ویگیونگ طوری میلرزید که انگار تبِ شدیدی گرفته.
«همهش تقصیرِ منه.»
نباید تعقیبش میکردن.
اون خیلی خوب میدونست کسی که داره تعقیبش میکنه احتمالاً تقلبیه، اما با این حال نتونست از اون احتمالِ ضعیف دست بکشه. نتونست این جاهطلبیهای لعنتی رو کنار بذاره.
تازه، مگه قبلاً هم یه بار گولِ این قضیه رو نخورده بود؟
شائولین از دست رفته بود. خاندان پنگ از دست رفته بود. کونگتونگ از دست رفته بود.
اونقدر غرقِ موقعیت و استراتژی شده بود که هیچوقت به پیروزی شک نکرده بود و درست تو لحظهای که اصلاً انتظارش رو نداشت، ضربه خورد و چیزی رو از دست داد که هرگز نباید از دست میرفت. حتی بعد از همچین درسِ تلخی، چرا دوباره همون اشتباه رو تکرار کرد؟
اگه کسی بود که باید بیشتر از همه حواسش به این میبود که دشمن چقدر دقیق و بیرحمه، و باید زودتر از بقیه زنگِ خطر رو به صدا درمیآورد، قطعاً مویونگ ویگیونگ یکی از اونا بود. با این حال، با تحریکِ یه حسِ افتخارِ بیارزش، همون اشتباهِ بزرگ رو مرتکب شد.
اگه بهایی که باید میپرداخت فقط جونِ خودش بود، مویونگ ویگیونگ میتونست قبولش کنه. حتی همونطور که داشت به تلخی برای سرنوشتش سوگواری میکرد، شاید تو آخرین لحظه، میتونست یه خندهی توخالی سر بده و همهچیز رو فقط به پای بدشانسی بذاره.
اما این آدما چه گناهی کرده بودن؟
کی میخواست مسئولیتِ مرگِ زیردستهایی رو به عهده بگیره که اینقدر بیدلیل مردن، فقط به خاطرِ اینکه از احمقی مثلِ اون پیروی کردن؟
همهچیز... تکتکِ این اتفاقات...!
«اوآآآآآآه!»
مویونگ ویگیونگ، در حالی که اشکِ خون از صورتش جاری بود، پاش رو محکم کوبید زمین. انرژی شمشیرِ وحشیانهای از تیغهش فوران کرد. حتی از میونِ اون اشکهای خونین، نگاهش دیوانهوار دنبالِ مردِ خاصی میگشت که خیلی هم دور نبود.
نه اون تقلبیه، بلکه نسخهی اصلی. همون کسی که مویونگ ویگیونگ اینقدر ناامیدانه دنبالش میگشت.
«جانگ ایلسووووووو!»
آره، همهش به خاطرِ اون مرد بود.
اشتیاقِ شدیدی که قبلاً موقع تعقیبش حس میکرد، تو کلمات نمیگنجید. چقدر آرزو کرده بود که جانگ ایلسو جلوش بایسته.
با این حال، همون لحظهای که این آرزو برآورده شد، مویونگ ویگیونگ فقط تونست اشکِ خون بریزه.
«جانگ ایلسو! جانگ ایلسووو! اوآآآآه! جانگ ایلسووو!»
مویونگ ویگیونگ که عقلش رو از دست داده بود، خودش رو به سمتِ جانگ ایلسو پرتاب کرد، انگار دیگه جونش براش مهم نبود و داشت قطرهقطرهی نیروی درونیش رو بیرون میریخت.
اما شمشیرِ مویونگ ویگیونگ نتونست آسیبی به جانگ ایلسو بزنه. در واقع، حتی بهش نرسید.
فوووش.
از یه جایی، یه دستِ قیرگون ناگهان به سمتِ صورتش پرتاب شد.
مویونگ ویگیونگ با تمامِ توانش سرش رو چرخوند، اما اون دستِ سیاه و شیطانی مثل یه مارِ سمی تغییرِ مسیر داد و در نهایت صورتش رو چنگ زد و پاره کرد.
«آخ...!»
قبل از اینکه حتی بتونه درد رو حس کنه، یه دستِ دیگه پشتسرش پرواز کرد و بازوش رو گرفت.
تق!
«آااااااه!»
مفصلِ شونهاش با خشونت پیچ خورد. حس کرد کلِ بازوش داره از جا کنده میشه. بعد، یه ضربهٔ قدرتمند با صدای رعدآسایی به زانوهاش کوبیده شد.
خرچ.
همزمان، دستهایی از هر دو طرف ضربه زدن و بیرحمانه توی دندههاش فرو رفتن. درد اونقدر طاقتفرسا بود که حتی نتونست نالهای بکنه. دهانِ مویونگ ویگیونگ باز موند.
تلپ.
پاهاش که دیگه نمیتونستن وزنش رو تحمل کنن، خالی کردن و روی زمین افتاد.
«جانگ ایلسووووو!»
بعد، در کمالِ ناباوری، مویونگ ویگیونگ ناگهان دوباره به بالا پرید، انگار که به جلو پرتاب شده باشه.
چشمهای پر از خون و قرمز از خشمش، جانگ ایلسو رو دیدن که داشت به این سمت هجوم میآورد.
«اوووووووه!»
بوووم!
با یه انفجارِ ناگهانی، مویونگ ویگیونگ هوا رو شکافت و به سمت جانگ ایلسو رفت، و تمامِ قطراتِ باقیمونده از قدرتش رو توی یه ضربه ریخت. این قویترین ضربهای بود که تو کلِ عمرش میتونست وارد کنه.
کانگگگگ!
شمشیرش با حلقههای جانگ ایلسو برخورد کرد و صدای تیز و فلزیای به وجود آورد. از شدتِ ضربه، پوستِ پشتِ دستِ جانگ ایلسو شکافت و خون به بیرون پاشید.
«هوووااااه!»
مویونگ ویگیونگ رگباری از ضرباتِ پیاپی رو رها کرد. انرژیِ شمشیر که اونقدر تیز بود که تقریباً شفاف به نظر میرسید، بیرون ریخت و پشتسرهم بدنِ جانگ ایلسو رو برید.
چاک! چاک!
انرژیِ شمشیر یکی پس از دیگری گوشتِ جانگ ایلسو رو برید.
با این حال، جانگ ایلسو به جای عقبنشینی، حتی به مویونگ ویگیونگ نزدیکتر شد.
کانگ!
جانگ ایلسو دستبندهایی رو که روی مچش جرنگجرنگ میکردن محکم گرفت و بازوش رو چرخوند، و بدونِ هیچ زحمتی انرژیِ شمشیرِ ورودی رو منحرف کرد. بعد، با خونسردی گفت:
«سعی کن درک کنی.»
فووش.
دستِ جانگ ایلسو به سمت سینهٔ مویونگ ویگیونگ پرتاب شد. همون لحظه که شعلهای مایل به آبی سوسو زد، مویونگ ویگیونگ غریزی بدنش رو به عقب کشید.
اما تو همون لحظه، چند حلقه از انگشتهای جانگ ایلسو مثل صاعقه به بیرون شلیک شدن و عمیقاً توی گوشتِ مویونگ ویگیونگ فرو رفتن.
تلق! تلق!
«غخ...!»
دردِ غیرقابلتوصیف، مویونگ ویگیونگ رو سر جاش خشک کرد. درست همون موقع، دستِ جانگ ایلسو زیرِ شکمِ مویونگ ویگیونگ رو سوراخ کرد و تو رفت.
خرچ!
تمامِ بدنِ مویونگ ویگیونگ سفت شد و نوکِ انگشتهاش لرزید.
جانگ ایلسو به صورتِ خشکشدهاش نزدیک شد و لبخندِ ملایمی زد.
«اوه، اوه... باید درد داشته باشه.»
بدنِ مویونگ ویگیونگ کاملاً فرو ریخت. جانگ ایلسو دستش رو از زیرِ شکمِ اون بیرون کشید، آروم پاش رو بلند کرد و روی مچِ مویونگ ویگیونگ، جایی که هنوز شمشیرش رو چسبیده بود، فشار داد.
«جانگ ایل...»
«چقدر احمقی. اگه غرورت رو کنار میذاشتی و فرار میکردی، شاید حداقل میتونستی جونت رو نجات بدی.»
«تو... تو حرومزاده...»
مویونگ ویگیونگ تمامِ توانش رو جمع کرد تا سرش رو بالا بیاره. یه نفر سعی کرد به زور سرش رو پایین نگه داره، اما اون از همون ذره قدرتِ باقیموندهاش استفاده کرد تا به جانگ ایلسو نگاه کنه.
درست همون موقع که جانگ ایلسو لبخندِ محوی به مویونگ ویگیونگ زد-
تف!
مویونگ ویگیونگ یه تفِ غلیظ و خونی رو مستقیم تو صورتِ جانگ ایلسو انداخت.
«ر-ریونجو!»
اعضای کاخِ خون وحشت کرده بودن. نتونستن جلوش رو بگیرن. تفِ غلیظ و آغشته به خون از گونهٔ جانگ ایلسو پایین چکید. در حالی که همه از شوک خشکشون زده بود، جانگ ایلسو با خونسردی گونهاش رو با آستینش پاک کرد.
«به نظر نمیرسه بخوای برای جونت التماس کنی.»
مویونگ ویگیونگ با یه پوزخند دندونهای خونیاش رو نشون داد.
«توی... جهنم... منتظرت... میمونم...»
«حتماً. همین کار رو بکن.»
فووش!
یه دستبندِ طلایی درست وسطِ پیشونیِ مویونگ ویگیونگ فرو رفت.
«غخ...»
مویونگ ویگیونگ حتی تو آخرین لحظهٔ زندگیش هم به جانگ ایلسو خیره شد، قبل از اینکه بالاخره سرش بیفته. سرِ بیجونش به پای جانگ ایلسو برخورد کرد.
جانگ ایلسو با بیخیالی سرِ مویونگ ویگیونگ رو با پاش کنار زد و گوشههای لبش رو بالا برد.
«آاااااااه!»
تا الان دیگه پاکسازیِ اطرافشون تقریباً تموم شده بود.
«کافیه.»
با دستورِ کوتاه و قاطعِ جانگ ایلسو، کسایی که میخواستن به قتلعامِ بازماندههای در حالِ فرار ادامه بدن، سر جاشون متوقف شدن.
«بقیهشون رو ول کنین.»
جانگ ایلسو به آدمهایی که تو دوردست در حالِ فرار بودن نگاهی انداخت و شونه بالا انداخت. اگه میخواست، میتونست تعقیبشون کنه و همهشون رو بکشه. اما الان وقتِ هدر دادنِ انرژی سرِ این چیزهای بیمعنی نبود.
تو یک چشمبههمزدن، زمینِ اطراف تبدیل به یه قبرستونِ عظیم شده بود. کمتر از نصفِ یه گاک طول کشید تا جونِ نزدیک به صد نفری که تا همین چند لحظه پیش اینجا بودن، گرفته بشه.
«حالا، بیایین راه بیفتیم. باید به حرکتمون ادامه بدیم، هر چی باشه، اون تائویستِ ترسناک حتماً داره بهمون نزدیک میشه.»
جانگ ایلسو بدونِ تردید از زمین کنده شد. درست پشتسرش، اعضای کاخِ خون و فرقهٔ شیطانی به سرعت دنبالش رفتن.
«ریونجو؟»
انگار که دقیقاً میدونست باید کدوم طرف بره، هیچ اثری از تردید تو حرکاتِ جانگ ایلسو نبود. اربابِ کاخِ خون نتونست جلوی شک و تردیدش رو بگیره.
الان دیگه چیزی به اسمِ جناحهای مجزا وجود نداشت؛ همه به یه کلافِ درهمگرهخورده تبدیل شده بودن. خودِ میدونِ نبرد اونقدر وسیع شده بود که هیچکس نمیتونست واقعاً وسعتش رو درک کنه. اصلاً راهی نبود که بفهمن بقیهٔ دشمناشون ممکنه کجا باشن.
با این حال، جانگ ایلسو طوری حرکت میکرد که انگار دقیقاً میدونست کجا بره؛ انگار مطمئن بود که قدمهاش مستقیماً اون رو به دشمناش میرسونن.
«البته.»
جانگ ایلسو انگار که ذهنِ اربابِ کاخِ خون رو خونده باشه، با آرامش گفت:
«من کسیـم که از همون اول پراکندهشون کرد. خیلی خوب میدونم کجا میرن.»
حتی با اینکه اینقدر آروم حرف میزد، سرعتِ جانگ ایلسو وحشتناک بود. انگار دشتِ پهناور فشرده شده بود و مثل یه تصویرِ تار از جلو چشمشون میگذشت. جنگجوهای کاخِ خون فقط میتونستن تمامِ توانشون رو به کار بگیرن تا بتونن پا به پاش برن.
اما نتیجهاش فوری و واضح بود.
«نگاه کن.»
چشمهای اربابِ کاخِ خون از شوک گشاد شد. همونجایی که نگاهِ جانگ ایلسو افتاده بود، واقعاً یه گروه از جنگجوها ایستاده بودن.
«چطور ممکنه...»
یعنی جانگ ایلسو واقعاً موقعیتِ اعضای اتحادِ دوستانِ آسمانی رو که تو این میدونِ نبردِ پهناور پراکنده شده بودن، میدونست؟ آیا فقط داشت یکییکی شکارشون میکرد، مثل طعمههایی که از قبل تو کفِ دستش گیر افتاده بودن؟
«یه نفر داره تعقیبش میکنه؟»
اصلاً کی جرئت میکرد؟ چطور کسی میتونست یه همچین آدمی رو ردیابی کنه؟
مهم نبود مهارتهای شبحِ شمشیرِ شکوفهٔ آلو چقدر ماورایی باشه، آیا اصلاً یه همچین کاری ممکن بود؟
ناگهان، تصویری تو ذهنِ اربابِ کاخِ خون جرقه زد: یه جانورِ عظیمالجثه که شکمش با نیشهای بزرگی دریده شده بود، تو آخرین لحظاتش نفسنفس میزد و فقط منتظرِ مرگ بود.
و شکارچیای که صاحبِ اون نیشها بود، درست همینجا ایستاده بود. حالا، میخواست از طعمهٔ زخمیاش تا وقتی که هنوز نفس میکشید، ضیافت به پا کنه.
«نصفِ یه سیجین.»
جانگ ایلسو دندونهای سفیدش رو با یه پوزخند نشون داد.
«توی نصفِ یه سیجین، اسمِ اتحادِ دوستانِ آسمانی رو از روی زمین پاک میکنم.»
سرمای وحشت تا مغزِ استخونِ اربابِ کاخِ خون نفوذ کرد. همراه با اون، از اعماقِ وجودش، یه ترسِ طاقتفرسا و غیرقابلکنترل بالا اومد.
یادداشت مترجم:
گاک: واحد اندازهگیری زمان در دوران کهن، معادل حدود ۱۵ دقیقه.
سیجین: واحد اندازهگیری زمان در دوران کهن، معادل ۲ ساعت.