چپتر 1877: آن که در گذشته بودم و آن که او در آینده خواهد شد (۱)
چپتر 1877: آن که در گذشته بودم و آن که او در آینده خواهد شد (۱)
ذهنش تار و مهآلود بود. حسی از بیوزنی، انگار که توی عمق آب غوطهور شده باشه، سرتاپای بدنش رو گرفته بود. دلش میخواست فقط چشمهاش رو ببنده و برای همیشه توی یه خواب ابدی فرو بره.
اما چونگ میونگ بهزور چشمهاش رو باز کرد.
از پشت نگاه تارش، آسمونی پر از ابرهای تیره و تار به چشمش خورد.
«حد نهاییـم...»
بدنش مدتها پیش از مرز توانش گذشته بود. تمام چیزی که هنوز نگهش میداشت، فقط ارادهٔ محض بود.
همیشه فکر میکرد همین یه دونه کافیه. ارادهش همیشه ورای تصور و خارقالعاده بود. در واقع، تا همین حالا حتی برای یه بار هم تسلیم نشده بود و جا نزده بود.
اما... واقعاً همینطور بود؟
شاید حقیقت این بود که هیچوقت بهش اجازه داده نشده بود جا بزنه.
اگه چونگ میونگ میباخت، همه میباختن. اگه تسلیم میشد، همهچیز به آخر میرسید. اگه روش رو برمیگردوند، یه نفر کشته میشد.
تمام این بارها رو مثل یه چیز بدیهی به دوش کشیده بود. مجبور بود. هیچ چارهٔ دیگهای پیش روش نبود. واسه همین، باهاش کنار اومده بود. میتونست تحملش کنه.
اما... واقعاً حالش خوب بود؟ واقعاً همهچیز درست بود؟
ناگهان برقی از رنگ آبیِ خیرهکننده میدان دید چونگ میونگ رو پر کرد. غریزی بدنش رو پیچ و تاب داد.
بووووم!
زمینی که چونگ میونگ تا همین یه لحظه پیش روش افتاده بود، با غرش کرکنندهای منفجر شد. موج ضربه توی کمرش پیچید.
«گواه!»
طعم فلزیِ خون دهنش رو پر کرد و خون از گلوش بالا زد.
حس میکرد هرچیزی که درونش بوده رو تا الان بالا آورده، اما انگار هنوزم خونی واسه ریختن باقی مونده بود؛ درست مثل این جونِ سگجون و کلهخرابی که حاضر نبود تموم بشه.
ووووش!
سه جریان انرژی. یا دقیقتر، سه حلقه سرشار از انرژی بهسمت سر و سینهٔ چونگ میونگ هجوم آوردن. با عجله شمشیرش رو چرخوند تا حلقههای مهاجم رو منحرف کنه.
جنگ! کلنگ!
لحظهای که شمشیر با حلقهها برخورد کرد، صدای شکستنی درون بدنش پیچید. صدای ترک برداشتن استخونهای مچ دستش بود. بدنش که از نهایت توانش هم گذشته بود، دیگه حتی نمیتونست همچین ضربهای رو تحمل کنه.
درست توی همون لحظه، چیزی از روبهرو بهسمت چونگ میونگ پرتاب شد؛ دستی پیچیده در شعلههای سوزان و آبیرنگ. چنگال جانگ ایلسو بود، فرمگرفته مثل پنجههای تیز یه جانور الهی، که داشت هوا رو میشکافت تا پایین بیاد و چونگ میونگ رو تکهپاره کنه.
«شمشیر...»
دیگه نمیتونست شمشیرش رو تکون بده.
شمشیر شکوفه آلو که همیشه بر طبق ارادهٔ چونگ میونگ حرکت میکرد، حالا مثل یه کوه سنگین و تکوننخوردنی شده بود؛ هرچقدر هم به خودش فشار میآورد، حتی یه ذره هم تکون نمیخورد.
چونگ میونگ مات و مبهوت به دست جانگ ایلسو که بهطرفش میاومد خیره شد، انگار که قضیه اصلاً ربطی به خودش نداشت و مال یکی دیگه بود. سؤالی ناگهانی توی ذهنش جرقه زد:
اصلاً چرا باید به این دست و پا زدن ادامه میداد؟
بهاندازهٔ کافی تلاش کرده بود. واقعاً هرچی که در توانش بود رو گذاشته بود وسط. آیا ادامه دادن این نبردِ جنونآمیز فقط واسه کش دادن این عذاب بیپایان، واقعاً فایدهای داشت؟
اما درست توی همون لحظه، صدایی آشنا پردهٔ گوش چونگ میونگ رو شکافت.
«چونگ میووووووونگ!»
انگار که اون فریاد آشنا یه علامت بود؛ چشمهای روبهخاموشیِ چونگ میونگ دوباره با عزمی آتشین و بیرحم شعلهور شد.
«شمشیرم تکون نمیخوره؟»
خب که چی؟!
چونگ میونگ خوب میدونست.
کسی رو دیده بود که با وجود از دست دادن یه دستش هنوز میجنگید. کسی که حتی بعد از نابود شدن نیروی درونیش هم به مبارزه ادامه داده بود. کسی که تمام راههای اثبات خودش رو از دست داده بود، ولی بهجای تسلیم شدن، حتی وحشیانهتر بهسمت جلو هجوم برده بود.
وقتی همچین آدمی پشت سرش وایساده بود، چطور به خودش اجازه میداد غر بزنه و ناله کنه؟!
چونگ میونگ شمشیری رو که توی چنگش گرفته بود رها کرد. بعد، با دستی که حالا آزاد شده بود، شکوفههای سرخفام آلو رو میان آسمان ترسیم کرد.
دست پراکنده شکوفه آلو.
هرچند این شکوفهٔ آلو بهجای شمشیر با دست کشیده شده بود، اما به همون اندازهٔ شکوفههایی که با تیغهش خلق میکرد، تماشایی و زیبا بود.
بووووم!
انرژی آبیرنگ جانگ ایلسو با انرژی سرخگون چونگ میونگ شاخ به شاخ شد.
ترااااخ!
دستهاشون با شکافتن انرژیهای درگیر، توی هوا به هم گره خورد. در همون دم، درحالیکه هر دو با تمام توان دست همدیگه رو چنگ زده بودن، پای چونگ میونگ مثل صاعقه شلیک شد و درست نشست وسط سینه و جناغ جانگ ایلسو.
گرومب!
خرررچ!
انفجاری مهیب و صدای خرد شدن استخوان همزمان طنین انداخت. جانگ ایلسو مثل گلولهٔ توپ به عقب پرت شد و محکم خورد به زمین.
«سرفه...»
چونگ میونگ سرفهٔ خشکی کرد. بلافاصله بعد از اون، با چهرهای بیحس و بیتفاوت به دست راستش نگاه انداخت. بدون معطلی، انگشتهای پیچخوردهش رو که بهشکل وحشتناکی کج و معوج شده بودن، گرفت.
تق.
صدای هولناکی بلند شد. انگشتهای خونین در یک چشم به هم زدن سیاه شدن، اما چونگ میونگ حتی پلک هم نزد و تکتک انگشتهای شکستهش رو پیچوند و سر جاشون انداخت.
چلق.
بعد دوباره شمشیرش رو توی دست گرفت.
دستش اونقدر خرد و داغون و کبود بود که بهسختی میشد اسمش رو دست گذاشت، اما حالا دیگه از فرمانش سرپیچی نمیکرد. چونگ میونگ درحالیکه شمشیرش رو بالا میآورد، آروم لبهاش رو لیسید.
جانگ ایلسو، درحالیکه هنوز روی زمین ولو شده بود، یکی از دستهاش رو بالا بهسمت آسمون دراز کرد.
«هوم.»
تپ.
با همون دست بیخیال موهاش رو به هم ریخت، خندهٔ آرومی سر داد و بالاتنهش رو بالا کشید.
«این زور رو دیگه از کجات کشیدی بیرون؟ فکر میکردم دیگه کارت تمومه و مرده بهحساب میآی.»
خشخش.
صدای ساییده شدن ردای جانگ ایلسو به تنش، با وضوحی آزاردهنده به گوش رسید.
هرکسی که بلند شدنِ آروم جانگ ایلسو رو تماشا میکرد، بهخوبی میفهمید: برعکسِ چونگ میونگ که از نهایت توانش هم رد شده بود و حتی فکر فردا رو هم از سرش بیرون کرده بود، جانگ ایلسو هنوزم انرژی اضافه واسه سوزوندن داشت.
قوی بود.
چونگ میونگ بدون ذرهای تردید به این حقیقت اعتراف میکرد.
اون مرد واقعاً قوی بود. بهانه آوردن اینکه چونگ میونگ هنوز مهارت و قدرت گذشتهش رو پس نگرفته، دردی رو دوا نمیکرد. حتی اگه خودِ قدیس شمشیر شکوفه آلو بهجای چونگ میونگِ فعلی اینجا ایستاده بود، نمیتونست منکر قدرت وحشتناک جانگ ایلسو بشه.
واسه همین، همهچیز کاملاً روشن بود.
با این بدن داغون و لتوپار، چونگ میونگ عمراً نمیتونست از پس جانگ ایلسو بربیاد. این ناامیدی یا جا زدن نبود؛ صرفاً عین واقعیت بود.
جانگ ایلسو بهآرومی موهایی رو که روی صورتش ریخته بود کنار زد و با صدایی مو به تن سیخکن زیر لب زمزمه کرد:
«درست وقتی که فکر میکنم خلاصت کردم، دوباره زنده میشی. درست وقتی که فکر میکنم خردت کردم، یه جوری دوباره سرپا میشی.»
جانگ ایلسو نگاهی به دوردست، بهسمت بک چون انداخت.
«دیگه داره حالم بههم میخوره. همهتون بهطرز چندشآوری سمجید.»
«...»
«چرا؟ نکنه دیدن برگشتنِ ساهیونگِ عزیزت از دیار باقی، زوری بهت داده که قبلاً نداشتی؟»
جانگ ایلسو به چونگ میونگ چشم دوخت؛ چهرهش توی هم رفت و نیشخند کج و بدقوارهای زد.
«دیگه دست از رؤیاپردازی بردار. مگه بهت نگفته بودم؟ آخرِ سر، هرکسی تنهای تنها وامیسته.»
چونگ میونگ در سکوت به جانگ ایلسو خیره شد. واسه یه لحظهٔ گذرا، تصویر گذشتهٔ خودش روی قامت مرد روبهروش افتاد و باهاش یکی شد.
آره، شاید چیزی که چونگ میونگ داشت میدید... تصویر آینهٔ خودش بود.
نسخهای از خودش که هیچوقت جلوی دروازهٔ فرقه کوه هوآ رها نشده بود؛ واسه همین هیچوقت هیچکدوم از اهالی کوه هوآ رو ندیده بود، و بدون اینکه نوری راهنما پیدا کنه، تک و تنها زنده مونده بود.
کسی که نتونسته بود پشتگرمی یا کسی رو پیدا کنه تا دنبالش بره، صرفاً از خواستهها و شهوت قدرت خودش تغذیه کرده بود و چنگزنان خودش رو تا اینجا بالا کشیده بود. اون چونگ میونگی که هیچوقت سایهٔ امن کوه هوآ رو نچشیده بود، درست روبهروش ایستاده بود.
تلخ، مغرور و دستنیافتنی.
درست به همین خاطر هم قوی بود؛ اصلاً چارهای جز قویبودن نداشت. اما...
«چقدر پوچ.»
با این حرفِ چونگ میونگ، پلکهای جانگ ایلسو ریز لرزید.
«هنوز نفهمیدی؟ معجزه دو بار اتفاق نمیافته. شاید اون مردک رقتانگیز همین الانشم هر چی شانس برات مونده بود رو ته کشیده باشه.»
«شانس...»
چونگ میونگ پوزخند کوتاهی زد.
«به لطف تو، حالا دیگه فهمیدم.»
«... هوم؟»
«... دگرگونی کالبد.»
چونگ میونگ با صدایی خونسرد و بیحس ادامه داد:
«روشنیِ آنی، یا پوستاندازی، طلب حقیقت، عروج به جاودانگی...»
«... داری چه چرندیاتی میبافی؟»
«هر کی هر جور عشقش بکشه صداش میزنه. ولی در نهایت همهش یکیه.»
«...»
«چیزی که در حسرتش میسوزی و آرزوش رو داری، چیزی که با تمام وجودت میخوای... وقتی دستآخر توی گوشت و پوستت تجلی پیدا میکنه، اون موقعست که بهش میگن دگرگونی کامل.»
نگاه جانگ ایلسو کمی به تیرگی گرایید.
«همه رودها به یه سرچشمه میرسن... حرفهای واضح و نخنما...»
«اشتباه میکنی.»
چونگ میونگ قاطعانه حرفش رو برید.
«توی آیین بودا، زندگی رو رنج میدونن. اما برای رسیدن به روشنضمیری، آدم باید اون رنج رو تاب بیاره.»
«...»
«به خاطر همینه که بوداییها دنبال اینن: بدنی تسخیرناپذیر مثل الماس، و ذهنی که مثل شعله شمع توی باد نلرزه، تا بتونه زیر بار ریاضت و رنج دووم بیاره.»
جانگ ایلسو زیر لب نالید:
«... کالبد فناناپذیر الماس.»
«دائوئیستها هم دنبال اینن که با دنیا یکی بشن. نه به شکل ساختگی، بلکه همونطوری که هستن، درست مثل بخشی از خود طبیعت. بیوقفه در حسرت اینن که تنشون تمام و کمال با طبیعت هماهنگ بشه. توی مرام دائو، به تنی که به این مرتبه برسه میگن کالبد طبیعی.»
«...»
«توی دنیای فانی هم مردم در حسرت سالهای رفته اشک میریزن. به چیزی که بعد از این دنیاست ایمانی ندارن، واسه همین تنی رو طلب میکنن که بهشون توی این زندگی وقت بیشتری بده. به زبون ساده، جوونی.»
«... پس بازگشت به جوونی.»
جانگ ایلسو انگار مسخ شده باشه، این رو زیر لب زمزمه کرد. چونگ میونگ آروم سر تکون داد.
«گرچه سرانجامها فرق میکنه، اما سرچشمه یکیه. یه تمنای سوزان از ته دل تن رو دگرگون میکنه؛ حالا یا آرومآروم، یا یهو مثل خروشِ یه سیلاب.»
جانگ ایلسو با شنیدن این حرفها پوزخند صداداری زد.
«پس میگی درست همون لحظهای که آدم به درک و شهود میرسه، اون دگرگونی که تا قبلش به خاطر کامل نبودن فهم پس زده شده بود، یهو با هم فوران میکنه؟ ذات دگرگونی استخوان و تولد دوباره اینه؟»
«درست زدی به هدف.»
«فرضیهٔ بامزهایه.»
جانگ ایلسو بار دیگه نگاهی به بک چون انداخت. با اینکه عقلش نمیتونست کامل هضمش کنه، ولی مطمئناً هیچ راه دیگهای برای توجیه سر پا شدنِ اون مرد وجود نداشت.
«خیلی خب. اصلاً فرض کنیم حق با تو باشه. ولی... چرا داری اینها رو به من میگی؟»
«خودت چی؟»
«... چی؟»
«دارم از تنِ خودت میپرسم. برای اینکه به این سطحی که الان هستی برسی، خودت رو چه شکلی تغییر دادی؟»
جانگ ایلسو در مواجهه با این سؤال غیرمنتظره اخم کرد:
«داری چه...؟»
«وقتی به تنت نگاه میکنم که پُر از جای زخمه، ناخودآگاه همین برام سؤال میشه.»
جانگ ایلسو مات و مبهوت به چونگ میونگ خیره شد؛ چهرهش نشون میداد که سر سوزنی از حرفهای اون سر درنمیآره.
«سرتاسر وجودت پر از تضاده.»
«...»
«درست مثل خودِ من.»
چونگ میونگ خنده آرومی سرداد.
اگه جانگ ایلسو واقعاً بدنی بیعیبونقص میخواست، جای زخمهاش خیلی وقت پیش ناپدید شده بود. ولی جانگ ایلسو هیچوقت برای خودش کمال نخواسته بود.
برای چونگ میونگ هم دقیقاً همین بود.
اگه چونگ میونگ واقعاً در حسرت رسیدن به قامتی کامل و بالیده بود، تنش مدتها پیش فرم گذشته رو به خودش میگرفت. اما هنوزم از اون روزها ریزنقشتر مونده بود.
از دل همین طنز تلخ بود که بالاخره به حقیقتی پی برد که حتی خودش هم متوجهش نشده بود.
«من فقط دلم میخواست همینی که هستم بمونم.»
چونگ میونگ با چشمهای بسته، آروم با خودش نجوا کرد:
«تمام عمرم رو صرف آماده شدن برای روزهای پیشِ رو کردم.»
«داری چی میگی واسه خودت...»
«ولی بیشتر از هر کسی، همیشه از فردا وحشت داشتم. هر چقدرم که سعی میکردم خودم رو گول بزنم فایده نداشت. هیچی برام ترسناکتر از دیدن این نبود که روزها یکی بعد از دیگری دارن روی هم تلنبار میشن.»
میترسید از اینکه وقتی که الان در اختیار داشت، دستآخر به از دست دادن همهچیز ختم بشه.
«واسه همین بود که هیچوقت نتونستم از بچهبودن دست بکشم. چون با تمام وجودم همین رو میخواستم.»
چونگ میونگ پوزخندی زد.
«اما... این وضعیت نمیتونه تا ابد کش بیاد. بالاخره فردا از راه میرسه. حتی اگه کاملشدنم به قیمت احضار کردن اون تموم بشه، دیگه نمیتونم تا همیشه خودم رو توی قفس نگه دارم.»
حالا دیگه بالاخره معنای حرفهای دالایی لاما رو میفهمید.
چرا فقط حس کردن حضور اون مرد کافی بود تا چونگ میونگ رو تا لبه پرتگاه انحراف چی و تسخیر اهریمنی بکشونه؟
«همینطوری میخوای به اراجیف گفتنت ادامه بدی؟ داره حوصلم سر میره.»
چهره جانگ ایلسو کمی درهم رفت. ذهنش در آشوب مطلق بود.
«این دیگه چیه؟»
توی دلش همین الان هم داشت به سمت چونگ میونگ یورش میبرد و ضرباتش رو رها میکرد. اما در کمال تعجب، بدنش از حرکت سر باز میزد. غریزهش داشت فریاد میکشید؛ نباید همین الان به اون مرد نزدیک بشه.
چونگ میونگ با همون چشمهای بسته، شمرده شمرده گفت:
«پس حالا دیگه وقتشه که قبولش کنم. در نهایت، باید باهاش روبهرو بشم.»
«...»
«با کسی که در گذشته بودم.»
و تکاملی که در پیش رقم میخورد...
«و کسی که اون در آینده قراره بهش تبدیل بشه.»
باد وزید.
هیچچیز تغییر نکرده بود. با این حال، جانگ ایلسو کاملاً حسش کرد.
«تو...»
رنگ از رخسار جانگ ایلسو پرید.
درست به همون آرومی که پلکهاش رو بسته بود، چونگ میونگ چشمهاش رو باز کرد.
توی همون آن، جانگ ایلسو با حس کردن هالهای منجمدکننده، ناخودآگاه یه قدم به عقب برداشت.
حس غریبی از ناهماهنگیِ شدید وجودش رو گرفت. کسی که تا چند لحظه پیش داشت باهاش میجنگید بدون شک همون آدم بود، اما کاملاً متفاوت به نظر میرسید. انگار کس دیگهای پوست این مرد رو به تن کرده باشه؛ حسی که اضطرابی خفهکننده رو به جانگ ایلسو تزریق میکرد.
«آخه چه جهنمی...؟»
قِرِچ.
چونگ میونگ انگشتهای خردشدهش رو باز و بسته کرد و زیر لب غر زد:
«چه گندی خورده بهش. اما... واسه الان دیگه بینقصه.»
بالاخره نگاه چونگ میونگ تمام و کمال روی جانگ ایلسو نشست. از اون نگاه آشنا اما در عین حال کاملاً بیگانه، جانگ ایلسو لرزهٔ ریزی به تنش افتاد.
«میذارم با چشمهای خودت ببینیش. دنیای صد سال پیش رو.»
وووووووونگ!
شمشیر شکوفه آلوی معطر تاریک با طنین غرش شمشیری که درست مثل یه جیغ بود، به صدا دراومد.