چپتر 1888: از پسش برمیآی (۷)
چپتر 1888: از پسش برمیآی (۷)
«...آخ.»
بک سانگ نالهای سر داد و همونجا روی زمین ولو شد.
«...من واقعاً زندهـم؟»
«نه، مردی.»
«حدس میزدم.»
خونی که پشتش رو خیس کرده بود و کمکم با سرد شدنش مورمورش میکرد حسابی چندشآور بود، ولی در حال حاضر فقط جای شکرش باقی بود که خون خودش نیست.
«سرفه. سرفه.»
بک سانگ سرفهٔ خشکی زد. دهنش مثل کویر خشک شده بود و با هر سرفه حس میکرد گلوش داره از هم پاره میشه. با خودش فکر کرد نکنه تکتک قطرههای آب بدنش خشکیده باشه.
«یه جوری جون سالم به در بردم... بالاخره یه جوری...»
«دارم بهت میگم مردی، حالیت نیست؟»
«فقط دهنت رو ببند، تو رو خدا... حتی جون ندارم سرت عصبانی بشم.»
چند بار از دم تیغ و لبهٔ مرگ در رفته بودن؟ اصلاً همین که زنده بود خودش شبیه معجزه بود.
«...اوووف.»
گواک هوی که تا همین الان داشت خزعبلات تحویل بک سانگ میداد، بالاخره همونجایی که بود از پا دراومد و روی زمین افتاد. دستهاش میلرزیدن. حتی اگه همین الان یه نفر بهش حمله میکرد، دیگه یه ذره رمق هم نداشت که جوابش رو بده. تنها کاری که از دستش برمیاومد این بود که گردنش رو دراز کنه و امید داشته باشه یه مرگِ تمیز و بیدرد نصیبش بشه.
گواک هوی همونطور که نشسته بود، نگاهی به دور و برش انداخت.
خاک حناییرنگ دشت حالا به سرخی تیره دراومده بود. خودِ زمین گواهی میداد که چه نبرد وحشیانه و بیرحمانهای اینجا جریان داشته.
لرزهای به تنش افتاد. دوباره به چشم دید که توی این میدون، دیگه حتی یک موجود زنده هم تکون نمیخوره.
«واقعاً که...»
این جنگ بیامان اونها رو دوانده بود. اونقدر دویده و جنگیده بودن تا نفس توی سینهشون حبس بشه و حس کنن قلبشون داره میترکه. کل ماجرا فقط همین بود.
برای همین بود که این سکوت، عجیبتر و وهمآورتر به نظر میرسید. کلمهٔ «صلح» هرگز برازندهٔ چنین صحنهای نبود، اما کلمهٔ «پایان» به وضوح توی ذهنش نقش بست.
«تموم شد.»
گواک هوی طاقباز روی زمین پهن شد. بک سانگ با دیدن اون، نوچی کرد و گفت:
«این الفبچه اصلاً ادب سرش نمیشه. زمان ما، اگه ساسوکی داشت استراحت میکرد، سی بار منمن میکردیم تا جرئت کنیم بپرسیم اجازه هست یه لحظه بشینیم یا نه. ولی شما یه مشت جوجهٔ امروزی...»
«...»
«چی شد زبون به دهن گرفتی؟ عذاب وجدان خِرت رو چسبید؟»
«...»
«هی، خوابت برد؟»
بک سانگ سرش رو با عجله چرخوند و بعد، تکخندهٔ توخالی و خشکی زد.
گواک هوی خوابش برده بود. نه، راستش رو بخوای، همونطور که افتاده بود از هوش رفته بود.
«این ساجیلهای بیادب...»
البته، بدنهاشون دیگه به جایی رسیده بود که ذرهای کشش نداشت.
حتی اگه از نظر مهارت خالص، این فندقها تا الان از بک سانگ هم زده بودن جلو، ولی اون بیشتر از همه این جوجهها توی سالهای سخت و سگیِ هواشان غلت خورده و دووم آورده بود. معلومه که اراده و جونسختیش بیشتره.
«همینه دیگه... میگن هیچ داداش کوچیکهای حریف داداش بزرگترش نمیشه...»
با چنگ انداختن دیو خواب، پلکهای بک سانگ هم سنگین شدن و روی هم افتادن.
«...آخ.»
حس میکرد سرش داره توی اعماق زمین فرو میره.
بر سر شاگردان هواشان، که به خوابی به عمقِ خودِ مرگ فرورفته بودن، آرامشی سنگین و گذرا سایه انداخت.
❀ ❀ ❀
سنگین بود. بدنش طوری سنگین شده بود که انگار هزار گئون وزن داشت.
با این حال، هر چقدر هم که این تن خسته سنگینی میکرد، با باری که روی قلبش سنگینی میکرد قابل مقایسه نبود.
پای بک چون به جنازهٔ دیگری گیر کرد.
جنازهٔ یک سگ سرخ.
و بعد... جنازهٔ یک بینامونشانِ دیگر.
هنوز هم نمیدونست باید چی صداشون بزنه. حتی چسبوندن اسم «دیانچانگ» به اونها هم چیزی بود که باید دربارهش دستبهعصا راه میرفت. شاید این چیزی نبود که خودِ مردهها هم دلشون میخواست.
بک چون برای لحظهای زانو زد، چشمهای باز و بیجانِ جسدِ روبهروش رو بست و آه ضعیفی کشید.
بک چون با گذر از زمینی که بوی تعفن خون مثل کینهای سنگین در اون پیچیده بود، بالاخره به بالای سر مردی رسید که جونش به باریکترین تار مو بند بود؛ انگار هر لحظه ممکن بود آخرین نفسش رو بکشه و خاموش بشه.
«...رهبر فرقه.»
با صدای بک چون، مرد مو سفید سرش رو آروم برگردوند. اما دیگه هیچ سویی توی چشمهاش باقی نمونده بود.
«تویی...؟»
«بله، خودمم.»
«هه... سرفه.»
با هر سرفهٔ بیرمق، خون از دهان مرد بیرون میزد.
بک چون بیاختیار چشمهاش رو روی هم فشرد. سه تیغه توی بدن مرد فرو رفته بود و شکاف افقی و درازی شکمش رو دریده بود. به سادگی مشخص بود که دیگه وقتی برای زنده موندن براش باقی نمونده.
خشم دیانچانگ فقط با خون سگهای سرخ و اتحاد مستبدین پلید آروم میگرفت. برای همین، دلش نمیخواست اونها رو سرزنش کنه که چرا انتحاری و بیمحابا زدن به دل دشمن. در نهایت، به لطف اونها بود که تونسته بودن پیروزی رو توی این جنگ به چنگ بیارن. این یه حقیقت آشکار بود.
پس باید قدردان میبود؛ قدردان فداکاری اونها و جنگیدن جانانهشون.
اما بک چون اصلاً نمیتونست چنین حسی داشته باشه.
قدردانی... برای بهایی که جلوی چشمهاش پرداخت شده بود خیلی واژهٔ ناچیزی بود. اصلاً چنین فداکاری بیرحمانهای رو چی باید نامید؟ خودویرانگری؟ یا خودزنی؟
بیشتر جسدهایی که لای دستوپای سگهای سرخ گره خورده بودن، متعلق به افراد دیانچانگ بودن. خیلی زیاد بودن؛ اونقدر زیاد که نفس رو توی سینه حبس میکرد.
اونها مرگ در هیبت بینامونشانها رو انتخاب کرده بودن، بدون اینکه حتی ردای رزمی دیانچانگ رو به تن داشته باشن.
آدم در برابر این همه مرگ چه کلمهای میتونه به زبون بیاره؟ آیا باید به این دل خوش میکرد که چهرههاشون موقع مرگ چندان پر از کینه و تلخی به نظر نمیرسید؟
«...چرا این کار رو کردی؟»
«...»
«مجبور نبودی.»
جین سونگوون با چشمهایی خالی به بک چون خیره شد. نه... انگار داشت به چیزی ورای بک چون نگاه میکرد.
شاید سرنوشت دیانچانگ از قبل رقم خورده بود. نه جین سونگوون و نه بک چون، هیچکدوم نمیتونستن تغییرش بدن.
ولی سرنوشت خودِ جین سونگوون میتونست فرق داشته باشه. لازم نبود درست در خط مقدم جلو روی سگهای سرخ بایسته. میتونست فقط در حدی شمشیر بزنه که از پس خودش بربیاد و عقب بمونه.
اما زخمهای بیشماری که تن جین سونگوون رو دریده بودن داشتن به جاش جواب میدادن: اون نمیتونست عقب بمونه.
«هاه...»
جین سونگوون دندانهای خونینش رو با لبخندی نمایان کرد:
«درسته... مجبور... نبودم.»
«رهبر فرقه...»
«پس فکر کنم... باید بگم... فقط دلم میخواست اینطور بشه.»
صورت جین سونگوون در هم کشیده شد. به نظر میرسید سعی داشت لبخندی بزنه، ولی عضلات چهرهاش دیگه توان چنین حالتی رو نداشتن.
«تو.»
«...بله، رهبر فرقه.»
«بعضی وقتها... زنده موندن وحشتناکتر از مردنه.»
بک چون بار دیگر چشمهایش را به هم فشرد.
«وقتی خبر مرگ جانگ ایلسو رو شنیدم... وقتی دیدم سگهای سرخ دارن یکییکی از پا درمیان... یهو زد به سرم: اگه دستآخر من زنده بمونم چی؟»
جین سونگوون دوباره خون بالا آورد.
«...و اون وقت بود که ترس تمام وجودم رو گرفت.»
«رهبر فرقه...»
«اگه زنده بمونم و با این حالوروز برگردم به دیانچانگ... باید چیکار کنم؟»
بک چون بیمعطلی و بدون اینکه نیاز به فکر کردن داشته باشه پاسخ داد:
«نسل بعدی رو پرورش بده و نام دیانچانگ رو احیا کن. چیزی که فروریخته رو میشه دوباره ساخت.»
گوشهٔ لب جین سونگوون کج شد:
«...همونطور که شماها کردین؟»
«بله. درست مثل هواشان. ما هم... از جایی که هیچچیز ازش نمونده بود از نو شروع کردیم.»
جین سونگوون به سختی سرش را تکان داد.
در مقایسه با هواشان که در آستانهٔ نابودی کامل قرار گرفته و تمام بزرگانش را از دست داده بود، شاید اوضاع دیانچانگ حتی بهتر بود.
«...شاید شماها تونستین. ولی... من نمیتونم. من همین الانش هم گناهانِ زیادی به بار آوردم.»
«...»
«نه... شاید اینم فقط یه جور بهونه باشه... من فقط اونقدری ضعیف بودم که نمیتونستم زنده بمونم و تمامِ این بار رو به دوش بکشم.»
قدم.
بک چون قدمی به سمت جین سونگوون برداشت، زانو زد و نشست، بعد دست سردشدهٔ جین سونگوون رو توی دستش گرفت.
«شما ضعیف نیستین. حداقل تا جایی که من میدونم، رهبر فرقه، شما واقعاً آدم قویای هستین. قویتر از هر کسی که تا حالا توی زندگیم دیدم.»
جین سونگوون جوابی نداد. فقط با چشمهایی بیفروغ به آسمونی خیره شد که دیگه توان دیدنش رو نداشت. با این حال، از میون دستهای به هم گرهخوردهشون، نیروی ضعیفی حس میشد.
«نایبرهبر.»
«بله، رهبر فرقه.»
«کمکم کن بلند شم.»
چهرهٔ بک چون درهم رفت. حتی همین حرکت کوچیکِ بالا کشیدن بدن هم الان میتونست برای جین سونگوون مرگبار باشه؛ حرکتی که شاید همون کورسوی امید و باقیموندهٔ نفسهاش رو هم ازش میگرفت.
اما بک چون همونطور که اون میخواست، بالاتنهش رو بالا کشید. خوب میدونست گاهی چیزهایی توی این دنیا هستن که از نفس کشیدن و زنده موندن هم مهمترن.
«سرفه!»
جین سونگوون بعد از اینکه باز هم مقدار زیادی خون بالا آورد، خیلی آروم جلوی بک چون زانو زد. بعد کمکم سرش رو خم کرد.
چشمهای بک چون از تعجب گرد شد.
«ر-رهبر فرقه! آخه این چه کاریه...»
تق.
پیشونیِ جین سونگوون به خاک نشست.
«من بهتر از هر کسی میدونم گناهانی که دیانچانگ مرتکب شده تا چه حد سنگین بوده، نایبرهبر.»
در حالی که پیشونیش هنوز روی زمین فشرده میشد، ادامه داد.
صداش نه تلخ بود و نه از سرِ ناامیدی؛ فقط کاملاً آروم بود. و درست به همین خاطر، صدایی بود که نفس رو توی سینهٔ آدم حبس میکرد.
«اما... مایی که گناهکار بودیم، بهای اون رو با جونمون دادیم. میدونم. خوب میدونم که این به تنهایی برای کفاره دادنِ گناهانمون کافی نیست... ولی...»
جین سونگوون سرش رو باز هم پایینتر آورد و خودش رو به زمین فشرد.
«بچههایی که زنده موندن هیچ گناهی ندارن، مگه نه؟»
«...رهبر فرقه.»
«خواهش میکنم، ببخشیدشون... تا بتونن توی آیندهای زندگی کنن که لازم نباشه ازش شرمنده باشن...»
دست بک چون کمی لرزید. اون نمیتونست دیانچانگ رو ببخشه. نه قدرتش رو داشت و نه جایگاهش رو. هیچکس توی این دنیا—فارغ از اینکه کی باشه، نه فقط بک چون—جرئت نمیکرد سرِ همچین چیزی قضاوت کنه و تصمیم بگیره.
با این حال، در عین حال بک چون این رو هم میدونست: وقتی برای جین سونگوون نمونده بود. بنابراین، تنها کسی که توی همین لحظه و همینجا میتونست دیانچانگ رو ببخشه، خودِ بک چون بود که جلوش ایستاده بود.
«رهبر فرقه......»
بک چون که میخواست لب باز کنه، دوباره لبش رو محکم گزید.
آیا این کار درسته؟
بک چون به عنوان شاگردی از هواشان، احساس گناه عمیقی نسبت به دیانچانگ داشت. اما اون حس فقط در جایگاه شاگردِ هواشان بودن بود.
از دید بقیهٔ مردم دنیا، قطعاً کسانی بودن که هرگز نمیتونستن کارهای دیانچانگ رو ببخشن. آیا بک چون میتونست از طرف اونها دیانچانگ رو ببخشه؟ مگه این حق رو داشت قضاوت کنه بهایی که پرداختن واقعاً برای پاک کردن گناهانشون کافی بوده یا نه؟
جین سونگوون سرش رو بلند نکرد.
شاید این کارش فقط آخرین بهونهش بود؛ شاید چیزی جز تسلی دادن به خودش در برابر آیندهٔ بیرحمی نبود که دیانچانگ بدون رهبرش با اون روبهرو میشد.
چه بک چون اونها رو میبخشید و چه نه، آیندهٔ دیانچانگ تغییر چندانی نمیکرد. جین سونگوون هم مطمئناً این رو میدونست.
و درست به خاطر اینکه بک چون تمام اینها رو میفهمید، دلش نمیاومد از مردی که اینطور عاجزانه جلوش سر خم کرده بود، رو برگردونه.
«من صرفاً نایبرهبرِ یه فرقهـم.»
شونههای جین سونگوون لرزید.
اون آماده بود هر جوابی رو که بک چون بده بپذیره. اما لرزشش به این خاطر بود که صدای بک چون اونقدر خالی از احساس بود که سرد به نظر میرسید.
«به همین دلیل، نمیتونم از طرف تمام دنیا دیانچانگ رو ببخشم.»
جین سونگوون هنوز سرش رو بالا نیاورده بود. میدونست هنوز حرفهای دیگهای مونده.
«اما به عنوان نایبرهبرِ هواشان... بهتون قول میدم.»
بک چون در حالی این رو گفت که مستقیم به جین سونگوونی نگاه میکرد که هنوز تعظیم کرده بود.
نباید دستی دراز میکرد. نباید لبخندی گرم میزد. این کلمات نباید به یه دلداریِ از سر دلسوزی تبدیل میشدن.
تمام احساسات رو کنار گذاشت و طوری حرف زد انگار داره سوگند یاد میکنه—هم به عنوان نایبرهبرِ هواشان و هم به عنوان رزمیکاری به اسم بک چون.
«تا زمانی که شکوفههای آلوی هواشان توی قلب من پژمرده نشن، هواشان از هیچ کمکی به بچههای دیانچانگ دریغ نمیکنه.»
«...»
«و من هم... به خودم جرئت میدم که به نام هواشان، به خاطر گناهانی که فرقهٔ ما در حق فرقهٔ شما مرتکب شد، عمیقاً عذرخواهی کنم.»
جین سونگوون به سختی و آروم بالاتنهش رو بالا کشید.
بک چون رو دید که کمرش رو به نشانهٔ تعظیمی عمیق خم کرده و با دستهای مشت و گرهکرده به نشانهٔ احترام ایستاده.
جین سونگوون میدونست.
سر خم کردن توی شرایطی که اوضاع بر وفق مراد نیست کار سختی نیست. آدم برای کنار گذاشتن همهچیز تردید نمیکنه، درست مثل کاری که الان خودِ جین سونگوون کرده بود.
اما تعظیم کردن وقتی که میدونی توی موضعِ بالاتری قرار داری، کار خیلی سختیه. مخصوصاً وقتی بهونههای زیادی برای توجیه داشته باشی.
بک چون میتونست رو برگردونه. میتونست همهچیز رو کاملاً نادیده بگیره. نه—حتی به این کار هم نیازی نبود؛ با سکوت کردن به تنهایی میتونست همهچیز رو زیر خاک دفن کنه. نام دیانچانگ به هر حال بهزودی ناپدید میشد.
اما بک چون به دیانچانگ و به جین سونگوون تعظیم کرد—نه وقتی که در ضعیفترین حالتش بود، بلکه درست وقتی که قدرت و جایگاهش رو دوباره به دست آورده بود.
«بهتون قول میدم، رهبر فرقه. حداقل... بچههای دیانچانگ وقتی به آسمون نگاه میکنن، لازم نیست احساس شرمندگی کنن. حواسم بهشون هست. به هر قیمتی که شده.»
جین سونگوون با صدایی خسته و به زحمت گفت:
«نایبرهبر.»
«بله، رهبر فرقه.»
«توی گذشتههای دور... وقتی فرقهٔ شیطانی به سمت هواشان هجوم آورد... دیانچانگ هم از ماجرا باخبر بود.»
«...»
«اما پیشینیانِ ما روشون رو برگردوندن. چون زیادی درهمشکسته و خسته بودن. چون دیگه نمیخواستن بجنگن.»
بک چون آروم سر تکون داد.
«میدونستی؟»
«بله.»
«و با این حال، بازم ما رو میبخشی؟ شاید تمام این دردهایی که الان میکشیم، بهای همون خیانت باشه.»
بک چون سر تکون داد.
«اگه در گذشته بود، نمیتونستم ببخشم.»
آهِ کوتاهی از لبهاش بیرون اومد.
«اما حالا میتونم درک کنم. کموکاستی داشتن گناه نیست. چیزهایی هستن که صرفاً با اراده و باور حل نمیشن. این رو باید پذیرفت. اما در عین حال، هرگز نباید با افتخار جارش زد. این چیزیه که من یاد گرفتم.»
جین سونگوون که با چشمهایی بیسو به بک چون خیره شده بود، لبخند کمرنگی زد.
«نایبرهبر.»
«بله.»
«بچهها رو به تو میسپرم.»
«...بله، رهبر فرقه.»
همین کلمات کافی بود.
بر پهنهٔ زمینی که آفتاب روش میتابید، نسیم ملایمی وزیدن گرفت. بعد از اونکه بادی که به گرمی پوست رو قلقلک میداد گذشت، جین سونگوون لبخندی به ملایمتِ همون نسیم به جا گذاشت.
بک چون در سکوت به اون لبخند، که حالا تا ابد بیحرکت مونده بود، نگاه کرد—انگار که میخواست تا ابد در اعماق وجودش حکش کنه.
بعد از مدتها تماشای پیکر بیجانِ جین سونگوون، بک چون یک بار دیگه با تعظیمی عمیق، دستهاش رو به نشانهٔ احترام و وداع پیش آورد.
«امیدوارم... در آرامش باشین.»
صداش آروم و استوار بود. اما شونههای بک چون، که رو به آسمون قرار داشتن، کمی میلرزید.