چپتر 1921: کاش همیشگی بود (۹)
چپتر 1921: کاش همیشگی بود (۹)
«آااه! این شراب واقعاً میچسبه.»
«...گول، تو از کی تا حالا اینقدر عاشقِ نوشیدن شدی؟»
«ولی الان که کسی چشمش بهمون نیست!»
«ها؟ این چه ربطی به قضیه داره؟»
«چطور ربطی نداره؟ از همقطارها و شاگردهای خودمون گرفته تا آدمهای بقیهٔ فرقهها، یه مشت چشم همش زومن رو ما! همش باید حفظ ظاهر میکردم، واسه همین اصلاً فرصت نشد یهبارم که شده درستوحسابی تا خِرخِره بنوشم و حال کنم.»
«...اون حفظِ ظاهرت بود مثلاً؟»
«امان از دست تو.»
«سیجو، لطفاً دروغ نگو.»
«...شماها هم شورشو درآوردین، واقعاً که!»
وقتی جو گول جوش آورد و انگشتش رو سمتشون نشونه گرفت، صدای خنده از هر طرف بلند شد. چونگ میونگ هم خندید.
همه داشتن اینطوری میخندیدن، اما تهدلشون، تکتکشون به یه چیز فکر میکردن: اینکه الان به جایگاهی رسیده بودن که دیگه نمیتونستن نگاه بقیه رو نادیده بگیرن.
درست به همین خاطر بود که این دورهمیِ خودمانی براشون خیلی باارزشتر از قبل به چشم میاومد. اینجا حداقل نیازی نبود نگرانِ نگاه بقیه باشن یا تو جلد تظاهر و خودداری فرو برن.
«ساسوک، راستشو بگو. اون لحظهای که سرت تا پای کنده شدن رفت، چی از تو سرت گذشت؟»
با شنیدن این سؤال، بک چون قیافهٔ مغرور و همیشگیش رو به خودش گرفت.
«هوم. فکر کنم داشتم فکر میکردم که این زندگی رو بدون هیچ حسرتی سر کردم.»
«اه، چندشِ نچسب.»
«چیه، فکر کردی جین گوم-ریونگی چیزی هستی؟»
«خون واقعاً هیچوقت دروغ نمیگه.»
درحالیکه بقیه از چندشبودنِ حرفش به خودشون میلرزیدن، جو گول پوزخندی زد و زیرچشمی به بک چون نگاه کرد.
«بک سانگ ساسوک یه چی دیگه میگفت.»
«ها؟»
«میگفت اون موقع، از هر زاویهای که نگاه میکرده، جوری اون پایینو چسبیده بودی که قشنگ معلوم بود یه نمور خودتو خیس کردی.»
بک چون، درحالیکه صورتش مثل لبو سرخ شده بود، یهو از جا پرید. دستی که باهاش جو گول رو نشونه رفته بود داشت میلرزید.
«داری چه زری میزنی، پسرهٔ پررو؟!»
«اووه حالا چرا اینقدر جوش میآری؟ اگه راست نیست که نیست دیگه. ولی هرچی بیشتر اینطوری آتیشی بشی، قضیه مشکوکتر به نظر میرسه، نه؟»
«تو... تویِ نکبت...»
«ناموساً حتی اگه خودتم خیس کرده باشی کاملاً درکت میکنیم. سرت داشت از تنت جدا میشد! اگه منم جای تو بودم، احتمالاً خودمو خیس میکردم. اینطور نیست، ساهیونگ؟»
«هوم. نگه داشتنش تو اون شرایط قطعاً کار راحتی نبوده.»
«ساسوک. نگران نباش. مگه اینجا کی اینقدر بچهست که بخواد سر همچین چیزی مسخرت کنه؟ همهمون درکت میکنیم.»
«میگم خودمو خیس نکردم لعنتیا!»
«نه آخه، چرا اینقدر عصبانی میشی...»
«اون حرومزاده بک سانگ... اینبار دیگه حتماً میکشمش. واقعاً میکشمش!»
درحالیکه از سر و روی بک چون رسماً آتیش میبارید، همگی زدن زیر خنده.
اونا مینوشیدن و حرفهای پیشپاافتادهشون رو مثل مزه، همراه شراب بالا میدادن. همهٔ اون موضوعات سنگین و گوناگونی که تا همین چند وقت پیش چارهای جز پرداختن بهشون نداشتن، حالا به دوردستها پرتاب شده بود.
چونگ میونگ لبخند کمرنگی زد.
«اون موقعها هم همین شکلی بود.»
چونگ مون، چونگ جین، خودش و حتی تانگ بو.
تکتکشون بار سنگینی رو به دوش میکشیدن. و همهشون هم این رو خوب میدونستن. سنگینیِ باری رو که بقیه حمل میکردن با تمام وجود درک میکردن. اما حداقل وقتایی که اینطوری دور هم جمع میشدن، میتونستن حتی واسه یه لحظه هم که شده، اون بار سنگین رو بذارن زمین.
واسه همین، چیزی که اون جمعها رو پر میکرد شوخیهای آبکی و حرفهای کاملاً چرتوپرت و بیمعنی بود. حرفها اینقدر مسخره و سبک بود که باورش سخت بود مهمترین آدمهای زیر این آسمون دارن این همه سر و صدا راه میندازن.
آره، درست مثل همین الان.
خیلی چیزها تغییر کرده بود. حتی همین الان هم، همهچیز داشت دستخوش تغییر میشد. اما شاید، در دلِ تمام این دگرگونیها، هنوز هم چیزهایی تو این دنیا وجود داشتن که هیچوقت قرار نبود تغییر کنن.
«هی، ولی از سر شب تا حالا... این یارو چِشه دقیقاً؟»
«...ها؟»
معلوم نبود از کی جو گول شروع کرده بود به غرولند کردن و با غیظ به چونگ میونگ زل زدن. همزمان با اون، نگاه بقیه هم کشیده شد سمت چونگ میونگ.
یون جونگ با تعجب سرش رو کج کرد.
«چرا یهو گیر دادی به کسی که آروم یهجا نشسته و کاری به کارت نداره...»
«دقیقاً! مشکل همینه دیگه! مگه نمیبینی داریم مینوشیم؟ پس چرا این الدنگ فقط اونجا نشسته و هیچ غلطی نمیکنه؟»
«هوم؟ حالا که میگی...»
یون جونگ طوری سر تکون داد انگار کاملاً با عقل جور درمیآد.
«چونگ میونگـا. چیزی شده؟ مشکلی پیش اومده؟»
«هیچی نشده.»
جو گول پوزخندی زد.
«این پدرسوخته تازگیا همش تو خودشه و اطفار میآد! بعضی وقتا طوری با نگاه عمیق و فیلسوفانه به آدم زل میزنه که تمام تن و بدنم مورمور میشه و موهای تنم سیخ میشه!»
«گول، اونطوری نگات نمیکنه. اون نگاهِ ترحمه.»
یون جونگ این سوءتفاهم رو تصحیح کرد، اما جو گول سر حرفش موند.
«حالا هرچی! در هر صورت بدجوری رو مخمه، میفهمی؟ اصلاً به قیافهش نمیخوره، ولی همش اداهای آدمهای باوقار و سنگینرنگین رو درمیآره. تنهایی واسه خودش سر تکون میده و فاز برمیداره.»
چونگ میونگ که بیهوا از ناکجاآباد هدف حمله قرار گرفته بود، دهنش از تعجب باز موند. بعد خیلی آروم سرش رو به یه طرف کج کرد.
«نه مثل اینکه این تولهسگ...؟»
دندونهاش خودبهخود روی هم ساییده شدن.
«حالا که فکرشو میکنم، تازگیا کم کتک خوردی، نه؟ سرت اینقدر گنده شده که جلوی پاتم نمیبینی؟ داری واسه من شاخوشونه میکشی؟»
«چیه؟ میخوای بزنی؟ هان؟»
جو گول با یه حرکت تند گردنش رو کج کرد و با لبهٔ دستش زد روش.
«بیا بزن دیگه. جرئت داری یهدونه بزن ببینم.»
چونگ میونگ چنان شوکه شده بود که فقط با دهن باز به این نمایش مضحک زل زده بود. جو گول با حس پیروزی نیشخندی زد.
«میدونی که دیگه نمیتونی مثل قدیما به همین راحتیا منو بزنی، نه؟ منم واسه خودم قویتر شدم. من جو گولم، تکشمشیرِ نورشکاف! مگه نه، ساهیونگ؟»
یون جونگ با رضایت لبخند زد.
«نه. به نظرم الان خیلی راحتتر از قبل کتک میخوری.»
«موقع مبارزه با جانگ ایلسو خواب بود این؟»
«ای نیاکانِ پاک... انگار امروز یکیمون قرار نیست زنده بمونه و میره پیش شما.»
«اگه اینقدر مشتاقِ مردنی، راحتتر نبود شمشیرو میذاشتی لای دندونات و خودتو پرت میکردی زمین؟»
«ها؟»
درست در همون لحظه، درحالیکه جو گول متوجه اشتباه مهلکش شده بود و گوشهٔ لبهاش آویزون شد...
«منم موافقم.»
بیمقدمه، یو ایسول پا پیش گذاشت تا طرف جو گول رو بگیره. با همون چهرهٔ همیشگی و بیروحش، نگاه گذرایی به چونگ میونگ انداخت و بعد رو به جو گول سر تکون داد.
«تازگیا. بدجوری رو اعصابه.»
«دیدین؟ دیدین حق با من بود؟»
همین که اوضاع به اینجا رسید، تانگ سوسو هم سریع پرید وسط حرفشون.
«بعضی وقتا که بهش نگاه میکنی، هیچ فرقی با یه پیرمردِ باوقار نداره. قیافهش عین کسیه که انگار تنهایی یه عمرِ کامل رو زندگی کرده و برگشته.»
«آره! دقیقاً همینه!»
«...قطعاً دیگه اون زهرِ همیشگی رو نداره.»
«آمیتابا. معنیش این نیست که بالاخره داره آدمِ حسابی میشه؟ البته خب...»
حتی هه یون هم شونههاش رو بالا انداخت.
«شخصاً... خب. من فکر میکنم کرم درخت کاج باید سوزنهای همون درخت کاج رو بخوره.»
«یعنی سگِ هار باید مثل سگِ هار زندگی کنه؟»
«یعنی آدمیزاد نمیتونه بر خلاف ذاتش عمل کنه؟»
«یا اینکه تمام تعالیم بودیسم هم خلاصه میشه به اینکه این یه مشت آدم اصلاً اصلاحپذیر نیستن؟»
«شما تولهشیطونا...»
چونگ میونگ، که طوری به همهشون زل زده بود انگار باورش نمیشد این چرندیات رو بشنوه، دهنش رو باز کرد تا چیزی بارِشون کنه؛ اما قبل از اینکه کلمهای از دهنش بیرون بیاد، یه بطریِ سفیدِ شراب یهو جلوش سبز شد.
«بگیرش.»
«هوم؟»
«بخور.»
بک چون بطری توی دستش رو یه تکونِ ریز داد و کمی کجش کرد.
«هی، این دیگه چه—»
تلپ!
قبل از اینکه چونگ میونگ بتونه کلمهٔ دیگهای به زبون بیاره، بک چون سرِ بطری رو چپوند توی دهنش. شراب تند و آتشین سرازیر شد توی حلق چونگ میونگ.
«حالگیری نکن و فقط بخور.»
بک چون درحالیکه بطری چپاندهشده رو رها میکرد، نیشخندی زد.
«فردا که بیاد، دوباره کلی فکر و خیال و نگرانیِ تازه داریم. دنیا همینه دیگه. اما... آدم که نمیتونه تمام عمرش فقط دو دستی بچسبه به غصهها و نگرانیهاش، مگه نه؟»
«حرف حسابه.»
«گل گفتی!»
«گـاه!»
چونگ میونگ درحالیکه صورتش از تندیِ شراب سرخ شده بود، بطری رو از دهنش بیرون کشید. بک چون زد زیر خنده و با تمام وجود قاهقاه خندید.
«پس فقط بنوش! شراب رو اصلاً واسه همین ساختن.»
چونگ میونگ که تا همین لحظه داشت با چشمغره نگاهشون میکرد، بالاخره نتونست جلوی خودشو بگیره و همراه بقیه زد زیر خنده:
«شما حرومزادههای لعنتی...»
«شراب! بازم شراب میخوایم!»
«آمیتابا. راستش من یه خورده چای غلات کنار گذاشته بودم...»
«ببین کی اینجاست! عجب راهب باخدایی!»
«اِحم. لطفاً به چشمِ آیندهنگری و آمادگی واسه چنین موقعیتهایی بهش نگاه کنین.»
صدای خنده و غوغا به هوا رفت و در تمام جهات پیچید.
چونگ میونگ با بطریِ توی دستش ور رفت و بعد، آروم اون رو به لبهاش نزدیک کرد.
پشت اون بطریِ سفید، چهرههای روبروش تار شدن و با صورتِ کسایی که سالها پیش کنارشون مینشست، همپوشانی پیدا کردن.
'فرق دارن.'
معلوم بود که فرق داشتن، چارهٔ دیگهای هم نبود.
'ولی مگه چه اهمیتی داره؟'
البته که چونگ میونگ هنوزم نمیدونست. نمیدونست هنوز توی گذشته گیر افتاده، یا بالأخره داره به سمتِ فردا قدم برمیداره.
نمیدونست اینجاست تا دوباره به گذشته وصل بشه، یا اینکه همراه این آدمها رو به جلو حرکت کنه.
هواشان تغییر میکرد. همونطور که تا الان تغییر کرده بود و از این به بعد هم به تغییر کردن ادامه میداد.
توی این مسیر، شاید چونگ میونگ راهش رو گم میکرد، یا شاید هم اون تک و تنها سر جاش خشکش میزد، درحالیکه بقیه رو به جلو میرفتن.
آینده نامعلوم بود. اما...
چونگ میونگ تکتک آدمهای روبروش رو ورانداز کرد و بعد، آروم چشمهاش رو بست.
حداقل یه چیز رو خوب و با قطعیت میدونست؛ همون یه دونه آرزوی کوچیکی که واقعاً از ته دل میخواستش.
'کاش ادامه داشته باشه.'
همین لحظهها، همین روزها.
شاید هیچ معنایی نداشتن. شاید بیهوده و پوچ بودن. این روزهای بیخیالی—سرشار از خندههای سبکسرانه و اراجیف گفتنها—شاید چیزی بیش از پژواکی گذرا از گذشته نبودن.
'کاش...'
خندهای آشنا گونهٔ چونگ میونگ رو قلقلک داد.
وقتی در سکوت سرش رو بالا آورد، ماهی بزرگ رو دید. بر پهنهٔ ماه، چهرههایی آشنا نقش بسته بودن که با لبخندهایی گرم بهش نگاه میکردن.
'اینجا.'
تازه حالا، بالأخره چونگ میونگ حس کرد جایی رو که واقعاً بهش تعلق داره پیدا کرده.
❀ ❀ ❀
تاریکیِ غلیظی بر تالار پهناور و برهوت فرود اومده بود؛ تالاری چنان خالی که با ابعادِ عظیمش هیچ همخوانی نداشت و وهمآور به نظر میرسید. تنها چند آتشدان برای پس زدنِ این تاریکی تقلا میکردن.
در دو سوی تخت فرسوده و کهنهای که بر بالاترین جایگاه تکیه زده بود، محافظان صف کشیده بودن، و جلوی اونها، جلاد آسمانی مغرور و سرافراز ایستاده بود.
آروم نگاهش رو روی آدمهای دور و برش چرخوند، انگار که در شرف صدور حکم بود. خستگی روی تکتک چهرهها موج میزد. در یک نگاه، حتی از گذر عمر و پیری هم فرسوده به نظر میرسیدن.
زمانی افرادِ بسیار بیشتری این مکان رو پر میکردن؛ نگهبان چپ، نگهبان راست—جایگاههایی که حالا اسمهاشون رو هم بهزور به یاد میآورد—و در کنارشون بیشمار رزمندهٔ برگزیده.
اما حالا، تمام اونچه در این مکان باقی مونده بود، فقط پیرهایی بودن که تاب گذر زمان رو نیاورده بودن، و روانهای رنگباختهای که از انتظار کشیدن به ستوه اومده بودن.
«اسقف دوم.»
جلاد آسمانی چشم چرخوند. مردی که جلوی تخت ایستاده بود به چشم اومد.
اسقف اعظم.
تنها وجودِ زیر آسمان که جلاد آسمانی در حال حاضر بهش احترام میگذاشت—و در عین حال، تنها کسی که میتونست ساکتش کنه.
اسقف اعظم، با چهرهای خشک و بیروح، به جلاد آسمانی چشم دوخت و پرسید:
«چرا قانون فرقه رو زیر پا گذاشتی؟»
«...»
«جواب بده.»
جلاد آسمانی در سکوت موند. اسقف اعظم دوباره پرسید:
«ما نباید دستی به دشتهای مرکزی دراز کنیم. فراموش کردی که این آموزهٔ فرقهست؟ چطور اسقفی که باید الگوی پیروان باشه، قانون بنیادین فرقه رو میشکنه؟»
گوشهٔ لب جلاد آسمانی تکون خورد. بعد، پوزخندی آروم و بیپروا زد:
«آموزه؟ کجای این آموزهٔ فرقهست؟»
حتی با این لحن تمسخرآمیز، حالت چهرهٔ اسقف اعظم ذرهای تغییر نکرد.
«اون قانون قبل از اینکه اهریمن آسمانی از سرزمین پاک بره اصلاً وجود نداشت. در این صورت، کی اون قانون رو وضع کرد؟ این دستوری نیست که از طرف اهریمن آسمانی نازل شده باشه، پس چرا باید به عنوان قانون بپذیریمش؟»
«فراموش کردی؟»
اسقف اعظم با آرامش جواب داد:
«خودِ ما بودیم که این قانون رو پایهگذاری کردیم. ما که میترسیدیم مبادا با دستهای خودمون با مانعتراشی در تناسخ ایشون مرتکب بدترین گناه بشیم، خودمون ساختیمش.»
اسقف دوم پوزخند کمرنگی زد:
«درسته، همین کار رو کردیم. اما... به نظرم خیلی عجیب اومد.»
«منظورت چیه؟»
«پر از تناقضه.»
اسقف اعظم ناگهان لب فروبست. غریزهاش بهش میگفت حرفی که اسقف دوم قصد زدنش رو داره، اصلاً شوخیبردار نیست.
جلاد آسمانی شمردهشمرده گفت:
«اگه ایشون کسی بودن که با دستهای من به این راحتی میمردن، چطور میتونستن اهریمن آسمانی باشن؟»
«اسقف دوم.»
صدای اسقف اعظم که تا همین لحظه ملایم بود، ناگهان بمتر و سنگینتر شد، گویی میگفت بیش از این مدارا نخواهد کرد.
جلاد آسمانی حتی با خوندن این نیت ناگفته هم متوقف نشد:
«مسیر تناسخ و تولد دوباره، افسانههای پیشگوییشده—همهٔ اینها فقط بهانهست. اگه ایشون کسی بودن که امثال من میتونستن روشون تأثیر بذارن، اصلاً اهریمن آسمانی نبودن. به عبارت دیگه، حتی این باور که امثال ما جرئت و توان آسیب رسوندن به ایشون رو داشته باشیم، از بیایمانی خودمون ریشه گرفته بود.»
«...»
«اگه واقعاً به کمالِ بینقص ایشون باور داشتیم، اصلاً چنین قانونی از همون اول نمیتونست به وجود بیاد. با این حال، به خاطر همون قانون بیارزش، تمام این مدت خودمون رو توی این برهوت حبس کردیم. با ارادهٔ خودمون دست و پای خودمون رو به زنجیر کشیدیم و مجازاتی رو پذیرفتیم که هرگز بر ما تحمیل نشده بود.»
نیت کشتارِ هولناکی از بدن جلاد آسمانی به بیرون تراوش کرد.
«واسه چی؟ جوابم رو بده، اسقف اعظم. همهش واسه چی بود؟»
«جلاد آسمانی.»
«اینجا، توی این برهوت جهنمی که حتی حشرات هم پا توش نمیذارن، ما به امید چی نشسته بودیم؟»
صدای جلاد آسمانی اوج گرفت. همزمان، انرژی شیطانیِ سیاه و خفقانآوری که گویی میتونست کل جهان رو ببلعه فوران کرد، درست مثل تودهٔ ابرهای طوفانی که از افقی دوردست به جلو میخزند.
«پیروان و مؤمنانی که خودشون رو اینجا حبس کردن، واسه چی مُردن؟ مرگشون چه معنایی داشت؟»
زیر اون فشار هولناک، حتی بقیهٔ اسقفها هم به وحشت افتادن و ناخودآگاه عقب کشیدن. فقط اسقف اعظم سر جاش ایستاده بود، با چشمانی سنگین و بیحرکت.
«جواب بده، اسقف اعظم.»
انرژیهای درون اون دو مرد کمکم شروع به جوشش و غلیان کرد.