چپتر 1985: پس بالاخره یه همچین روزی هم میرسه (۳)
چپتر 1985: پس بالاخره یه همچین روزی هم میرسه (۳)
«رهبرِ شعبه!»
«هم؟»
«اوضاع جدیه. هواشان درخواست کرده که دعوتنامههای رسمی بفرستیم.»
رهبرِ شعبهٔ هوآاوم از فرقهٔ گدایان.
گوان چول، که بعد از هونگ دهگوانگ به مقامِ رهبریِ شعبه ارتقا پیدا کرده بود، تیکِ کوتاهی با زبانش درآورد و نوچی کرد.
«کجای این جدیه؟ انجامش بده. فقط انجامش بده و تمومش کن بره.»
«نه...»
«مگه نشنیدی که وقتی پای هواشان وسط میاد، باید تا جای ممکن همکاری کنیم، حتی اگه باعث ورشکستگیِ شعبه بشه؟»
«مسئله این نیست...»
«ای بابا. چرا اینقدر حرف میزنی؟ فقط بفرستش بره!»
گوان چول جایگاهِ خودش رو بهتر از هر کسی درک میکرد. چون سلفِ او، هونگ دهگوانگ، که حالا رهبرِ فرقه شده بود، وقتی شعبه رو به او میسپرد، بارها بهش هشدار داده بود.
- اگه اخبارِ شعبه دیر برسه، مُردی. اگه هواشان شکایتی داشته باشه، مُردی. اگه هیچ اتفاقی نیفته، مُردی، و اگه اتفاقی هم بیفته، بازم مُردی. در هر صورت قراره غزلِ خداحافظی رو بخونی، پس فقط فرض کن از قبل مُردی و سخت کار کن.
اینها چرندیاتی بودند که بهسختی میشد اسمشان را نصیحت گذاشت، اما گوان چول کاملاً مطمئن بود. مطمئن بود که این حرفها چندان هم غلط نیستند. و همینطور میدانست که برای زنده ماندن باید چهکار کند.
«تحتِ هر شرایطی انجامش بده. هر طور که شده. اونجا نشین و ایندست و اوندست نکن.»
«راستش... جاهای خیلی زیادی هستن که باید اینا رو براشون بفرستیم.»
«دقیقاً داریم در موردِ چند تا حرف میزنیم؟»
«حتی با یه تخمینِ سرانگشتی هم به نظر میرسه بیشتر از سیصد تا باشن.»
«...چی؟ چند تا؟»
«سیصد تا.»
چشمهای گوان چول از تعجب گرد شد.
«تـ... تا کِی؟»
«میگن هر چی زودتر بهتر، اما نهایتاً بیشتر از هفت شبانهروز طول نکشه. و...»
«دیگه چی؟»
«این یکی رو شمشیرِ جوانمردِ هواشان جداگانه پیغام داده. میگه اگه بیشتر از سه روز طول بکشه، یه دعوتنامهٔ رسمی برای مقرِ اصلی هم میفرسته.»
اشکهای زلالی در چشمهای محکم بستهشدهٔ گوان چول جمع شد.
«اون حرومزادهٔ اوباشِ بیمصرف که حتی سگ هم حاضر نیست جنازهـش رو با خودش بکشه، واقعاً که... اربابِ مستبد اصلاً داره چه غلطی میکنه؟ اگه مُرده، حداقل باید تبدیل به یه شبح بشه و اون عوضی رو با خودش ببره.»
«نه، رهبرِ شعبه. این حرفتون یه کم...»
«کافیه! فوراً اینا رو مرتب کن. و برای هر شعبه بفرستشون.»
«ببخشید؟ شعبهها؟»
«چیه، نکنه فکر میکنی قراره همهٔ اینا رو یکییکی از اینجا بفرستیم؟ بفرستشون به شعبههای فرقهٔ گدایان و اونا خودشون دوباره توزیعشون میکنن. عجله کن. از اونجایی که قراره از یه توقفگاهِ اضافی رد بشن، زمانِ بیشتری هم میبره. باید حتی از زمانی که برای نفس کشیدن میذاریم هم بزنیم.»
«حتی با این وجود هم کبوترِ نامهبرِ کافی نداریم...»
«از اتحادیههای تجاریِ نزدیک درخواستِ همکاری کن، و برای استانهای نزدیکتر، با پیک بفرستشون. میخواید با این پاهای سالمتون چیکار کنید؟ ای گداهای حرومزاده، بدویید! گفتم بدویید!»
«چشم!»
طولی نکشید که دهها کبوترِ نامهبر، که به هر دو پایشان پیامهایی بسته شده بود، در آسمان اوج گرفتند. سپس، با شتاب به سوی هر گوشه از جهان پرواز کردند.
❀ ❀ ❀
«رهبرِ فرقه. باید یه نگاهی به این بندازید.»
«هم، چیه؟»
«نامهایه که فرقهٔ گدایان آورده. میگن از طرفِ هواشان فرستاده شده.»
«هواشان؟»
نورِ عجیبی در چشمانِ گواک پیو از عمارتِ سومجون، رهبرِ فرقهٔ سوها در منطقهٔ هنان، پدیدار شد.
«یه دعوتنامهٔ رسمی که از طرفِ هواشان برامون فرستاده شده، نه؟ بدش به من.»
گواک پیو دعوتنامهای را که شاگردش به او داده بود باز کرد، آن را با دقت خواند و خیلی زود پوزخندِ کوچکی زد. شاگرد که با کنجکاوی حالتِ چهرهٔ او را تماشا میکرد، سریع پرسید:
«میتونم بپرسم موضوع چیه؟»
«دارن پیشنهادِ یه جلسهٔ اتحاد میدن.»
«یه اتحاد، میگید...؟»
«دیگه چی میتونه باشه؟ یعنی قصد دارن رهبرای تمومِ فرقههای زیرِ آسمون رو تو یه مکان جمع کنن.»
گواک پیو در حالی که سرش را کمی تکان میداد، نوچی کرد.
«مؤدبانه نوشته شده، اما اصلاً مؤدبانه نیست. اونا تعدادِ همراهان رو به دو نفر محدود کردن، و میگن هدایای جداگانه رو نمیپذیرن. محدود کردنِ تعدادِ افراد یه چیزه، اما نپذیرفتنِ هدایا؟ این چه فرقی با این داره که بگن در هر صورت باید طبیعتاً با خودمون هدیه ببریم؟»
«...»
«علاوه بر اون، رک و پوستکنده بگم، یهو بهمون میگن که تو عرضِ هفت شبانهروز پاشیم بریم هواشان، همینطوری الکی. این واقعاً یه دعوتنامهست که برای فرقههای مختلف تو هر گوشه از دنیا فرستاده شده؟ حالا که شائولین دروازههاش رو بسته، به نظر میرسه گردنِ هواشان حسابی کلفت شده. فکرش رو بکن، اونا چیزی رو میگن که حتی شائولین هم هیچوقت جرئتِ گفتنش رو نداشت. تسک، تسک، تسک.»
انتقادی که او هیچ قصدی برای پنهان کردنش نداشت، بهوضوح در لحن و چهرهاش نمایان بود.
«هر چی هم که باشه، هواشان هنوزم همون هواشانه. یعنی نمیدونن که نمیتونن تبدیل به شائولین بشن؟»
«پس قصد دارید چیکار کنید؟»
«شاآنشی خیلی دوره. اصلاً نیازی هست که خودمون رو به زحمت بندازیم؟ اگه خودشون شخصاً میاومدن تا دعوتمون کنن یه چیزی، اما رفتن تا اون سرِ شاآنشی فقط با دریافتِ یه دعوتنامهٔ بیارزش، ضربهای به شأن و منزلتِ ماست.»
«یـ... یه لحظه صبر کنید. رهبرِ فرقه.»
«هم؟»
«بهتر نیست تجدیدِ نظر کنید؟ من فکر میکنم ما باید تو این جلسهٔ اتحاد شرکت کنیم.»
گواک پیو با چهرهای گیج از شاگردِ ارشدش پرسید:
«چیزی هست که نگرانت کرده؟»
«رهبرِ فرقه. ما داریم در موردِ هواشان حرف میزنیم.»
شاگردِ ارشدِ فرقهٔ سوها، لی جاهونگ، با حالتی ادامه داد که انگار بهسختی میتوانست چیزی را که میشنود باور کند:
«همون هواشانی که جنگ علیه اتحادِ مستبدینِ پلید رو به پیروزی رسوند. علاوه بر این، اونا مرکزِ اتحادِ دوستانِ آسمانی هم هستن. اگه همچین جایی درخواستِ یه جلسهٔ اتحاد بده و ما بهش جوابی ندیم، قصد دارید چیکار کنید؟»
«تسک، تسک. تو این حرف رو میزنی چون یه چیز رو میدونی اما اون یکی رو نه.»
«ببخشید؟»
گواک پیو لبخندِ کمرنگی زد. به نظر میرسید باید به این شاگردِ جوان که هنوز نمیدانست کانگهو چه جور جایی است، کمی واقعیت را آموزش دهد.
«همونطور که میگی، اگه اتحادِ مستبدینِ پلید هنوز وجود داشت، پس البته که ما باید به این جلسهٔ اتحاد پاسخ میدادیم. اما اتحادِ مستبدینِ پلید دیگه وجود نداره، مگه نه؟»
لی جاهونگ با چهرهای ماتومبهوت به گواک پیو نگاه کرد.
«به عبارتِ دیگه، ما دیگه نیازی نداریم به کسی تکیه کنیم. پس چرا باید خودمون رو درگیرِ نظراتِ هواشان کنیم؟ هواشان اون سرِ دنیا تو شاآنشیه.»
گواک پیو بهآرامی دستهایش را پشتِ سرش قلاب کرد و خندید.
«تو همچین زمانی، کارِ درست اینه که یه کارِ مفیدتر انجام بدیم. مثلِ محکم کردنِ جای پامون تو هنان، در حالی که شائولین دروازههاش رو بسته. آره، کی میدونه؟ شاید با این فرصت، فرقهٔ سوهای ما بتونه تبدیل به قدرتِ برترِ هنان بشه.»
حسِ عجیبی از انتظار در چهرهٔ گواک پیو شکوفا شد.
شائولین دروازههایش را مهروموم کرده بود تا مسئولیتِ کارهایی را که انجام داده بود بپذیرد، در حالی که وودانگ در طولِ جنگ علیهِ اتحادِ مستبدینِ پلید تا مرزِ نابودی پیش رفته بود. نفوذِ این دو فرقه، که بر منطقهٔ پهناوری از هنان تا شمالِ هوبی تسلط داشتند، عملاً از بین رفته بود و هنان را در وضعیتِ خلأِ کاملِ قدرت رها کرده بود.
این قانون طبیعت است که جای خالی پر میشود. فرقههایی که تا الان در برابر قدرت شائولین و وودانگ نفس در سینه حبس کرده بودند، حالا با احتیاط وارد یک مبارزهٔ بیصدا بر سر تخت خالیِ هنان شده بودند.
رها کردن هنان در وسط این اوضاع؟ این کار یک حماقتِ محض بود. او نمیتوانست وقتش را به خاطر هواشان تلف کند...
«به خودتون بیاین، رهبر فرقه!»
«ها؟»
گواک پیو از فریاد ناگهانی شاگردش جا خورد.
«دقیقاً به همین خاطره که باید بریم، دقیقاً به همین خاطر!»
«جاهونگ؟»
«رهبر فرقه! فکر میکنین الان چه کسی ارباب کانگهوئه؟»
«ارباب؟ خب، اون که...»
نُه فرقه و یک اتحاد افول کرده بودند و ساپهریون هم نابود شده بود. فقط اتحاد دوستان آسمانی باقی مانده بود.
«معلومه، اتحاد دوستان آسمانی. اما اونا هم تو وضعیت کاملی نیستن، مگه نه؟»
«چرا یه حرفِ به این خنگی و اعصابخردکنی میزنین؟ ارباب فعلی کانگهو اتحاد دوستان آسمانی نیست. هواشانه. هواشان!»
«...خدای من.»
گواک پیو با خندهای توخالی سعی کرد با او منطقی حرف بزند.
«احمق، بازم داری چیزایی میگی که نمیفهمی. درسته که هواشان تو این جنگ نقش تعیینکنندهای داشت. کی میتونه اینو انکار کنه؟ اما جایگاه ستارهٔ شمالی کانگهو به این راحتیها به کسی داده نمیشه. اول از همه، هواشان اصلاً توانایی یا نفوذ لازم برای همچین جایگاهی رو نداره.»
گواک پیو با قاطعیت سرش را تکان داد و ادامه داد.
«بنابراین، هواشان شاید بتونه یه قهرمان بشه، اما نمیتونه ارباب بشه. این نظم طبیعیِ دنیاست. خودت رو گول نزن...»
«چطور میتونین حرفایی بزنین که فرقهمون رو نابود میکنه، رهبر فرقه!»
«نـ-نابود؟»
گواک پیو از این کلمات تند که اصلاً انتظارشان را نداشت، پلک زد. چه او تعجب میکرد چه نه، لی جاهونگ نتوانست بر کلافگیاش غلبه کند و حتی مشتی به سینهٔ خودش کوبید. گواک پیو با دیدن شاگردش که برای اولین بار اینطور از کوره در رفته بود، حسابی دستپاچه شد.
«میدونین کی تو هواشانه؟ شمشیر جوانمرد هواشان، شمشیر جوانمرد هواشان! منظورم همون شمشیر جوانمرد هواشانه که سرِ پائهگون رو قطع کرد!»
«این رو... منم میدونم.»
«شمشیر جوانمرد هواشان کیه؟ مگه اون بزرگترین رزمیکارِ زیر آسمان تو کانگهوی فعلی نیست؟»
«بزرگترینِ زیر آسمان؟»
گواک پیو با چهرهای خالی پلک زد.
«البته درسته که شمشیر جوانمرد هواشان پائهگون رو شکست داد، اما... یه کم غیرمنطقی نیست که بهش بگیم بزرگترینِ زیر آسمان؟»
«خواهش میکنم از زدن این حرفای اعصابخردکن دست بردارین! پس الان کسی تو کانگهو هست که بتونه چونگ میونگ دوجانگ رو شکست بده؟»
«...الان کسی به ذهنم نمیرسه.»
«بله، خیلی خب، بیایین بگیم هست. شاید یه جایی یکی باشه. یه استادِ عجیب و غریبِ پنهان که بتونه همین الان چونگ میونگ دوجانگ رو شکست بده. پس بهم بگین... اون شخص تا کِی میتونه به شکست دادنش ادامه بده؟ پنج سال؟ ده سال؟»
گواک پیو که زبانش بند آمده بود، دهانش را بست.
«اینکه اون شخص الان بزرگترینِ زیر آسمان هست یا نه، مهم نیست. تا جایی که من میدونم، شمشیر جوانمرد هواشان تازه از بیست سالگی رد شده. پس دیر یا زود به بزرگترینِ زیر آسمان تبدیل میشه. حداقلش اینه که برای دههها روی اون تخت میشینه و از جاش تکون نمیخوره. اونوقت فکر میکنین چی میشه؟»
«...»
«هواشان حتی اقتداری بیشتر از چیزی که شائولین تا حالا داشته به دست میاره! تاریخ چیه؟ تاریخ فقط همون چیزیه که بعد از گذشت زمان باقی میمونه. و اقتدار چیه؟ اگه کسی جرئت نکنه به چالش بکشدت، یعنی اقتدار. نفوذ؟ کدوم نفوذ؟ حتی بدون نگاه کردن هم واضحه که اگه هواشان همین الان بگه شاگرد قبول میکنه، چقدر آدم به اونجا هجوم میبرن.»
گواک پیو که نمیتوانست حتی یک کلمه در جواب بگوید، انگار که طلسم شده باشد، مدام سر تکان میداد.
«حداقل شائولین یه رقیب به اسم وودانگ و دشمنانی به اسم شینجو-اوپائه داشت. هواشان الان چه رقیب یا دشمنی داره؟»
«آه... هیچکس؟»
«در همین حال، ما داریم جشن میگیریم چون یه تیکه زمین به اسم هنان خالی مونده. اما هواشان همین الانش کل کانگهو رو بلعیده. با این حال، ما دقیقاً باید با دعوتنامهٔ همچین فرقهای چیکار کنیم؟ تا حالا فکر کردین فرقهای که با هواشان دشمن بشه، حتی اگه بتونه هنان رو تصرف کنه، چقدر میتونه دووم بیاره؟»
«...خـ-خیلی خب، فهمیدم، پس یه کم آروم باش...»
«کافیه!»
«ها؟»
«همین الان وسایلتون رو جمع کنین. ما باید بریم شاآنشی!»
«خـ-خیلی خب.»
«عجله کنین! باید هر چه زودتر به شاآنشی برسیم!»
«گفتم که فهمیدم...»
لی جاهونگ در حالی که رفتنِ گیج و منگِ گواک پیو برای جمع کردن وسایلش را تماشا میکرد، لبش را گاز گرفت.
«اگه همهچیز فقط همین بود، هیچ منطقی نداشت.»
اگر هواشان فقط شمشیر جوانمرد هواشان را داشت، حتی لی جاهونگ هم اینقدر شلوغش نمیکرد. اما چونگ میونگ تنها کسی نبود که در هواشان حضور داشت.
آیا کسی در کانگهو پیدا میشد که نداند برادران رزمیِ او، معروف به پنج شمشیر کوه هوآ، در این جنگ چقدر درخشیده بودند؟
«نمیتونم با اطمینان بگم که اونا یه روزی سرنوشت دنیا رو رقم میزنن، اما کاملاً واضحه که بین نسل جوون هیچکس نیست که واقعاً بتونه باهاشون مقایسه بشه.»
حتی اگر هم کسی بود، نهایتاً یکی دو نفر بیشتر نبودند. آیا نیازی بود دربارهٔ آیندهٔ فرقهای که اینهمه استعداد در آن سطح دور هم جمع شده بودند، زیاد فکر کرد؟
«هوف.»
لی جاهونگ آه عمیقی کشید. رهبر فرقه خیلی پیرتر از آن بود که بتواند فوراً متوجه چنین تغییراتی شود.
«یک نسل گذشته. با این جنگ بهعنوان نقطهٔ عطف، کانگهو تغییر میکنه.»
حالا هر فرقهای باید برای عصرِ پیشِ رو آماده میشد. و لی جاهونگ هیچ قصدی برای از دست دادن این فرصت نداشت. هر طور که شده، آنها باید رابطهٔ خوبی با هواشان برقرار میکردند. این مسئله سرنوشتِ چند دههٔ آیندهٔ سوهامون را رقم میزد.
«منم دارم میآم، رهبر فرقه!»
لی جاهونگ بعد از این فریاد بلند، به سمت اقامتگاه خودش دوید.
⠀
آن روز، مکالماتی شبیه به آنچه در سوهامون گذشت، در سراسر جهان در حال وقوع بود.
عدهای درست مثل لی جاهونگ، برای ایجاد رابطه با هواشان راهی جادهها شدند.
عدهای دیگر به راه افتادند تا شتاب و عظمتِ هواشان را که فقط از طریق شایعات شنیده بودند، با چشمان خودشان ببینند.
افکاری که هر کدام در سر میپروراندند، کاملاً متفاوت بود.
برخی به دنبال سرکوب کینهٔ پیچیدهٔ خود بودند، برخی نسبت به نام هواشان خصومت میورزیدند و برخی هم معتقد بودند که بدهیِ بزرگی به هواشان دارند. و عدهای دیگر فقط میخواستند چهرههای سرشناس از سراسر جهان را که در آنجا جمع میشدند، تماشا کنند.
افراد بیشماری بهطور همزمان راهی جادهها شدند.
مقصد آنها شاآنشی بود، جایی که ناهموارترین و سرسختترین کوهستانِ زیر آسمان در آن قرار داشت.
یادداشتهای مترجم:
تکنیک پای آذرخشی (섬전각) – به معنای تکنیک پای بسیار سریع و رعدآسا است. اساساً یعنی لگدهای او در بالاترین سطح قرار دارند.
سوهامون (소하문) – نام یک فرقه است (مثل هائومون). بخش اول آن به معنای حرکت برخلاف جریان و بالا رفتن از آب است و بخش دوم به معنای رودخانه است.
همچنین نویسنده (بیگا) در این فصل یک اشتباه تایپی داشته است. او در صفحهٔ اول رهبر جدید شاخه را «گوان چول» نامیده که در هانجای چینی «گوان» خوانده میشود، اما در صفحات بعدی مدام او را «گواک چول» صدا زده است... بنابراین از آنجا که هانجای این نام گوان/گوانگ است، همان «گوان چول» باقی ماند.
رهبر فرقهٔ سوهامون در اینجا همان «گواک» واقعی است.