LNCrawler

چپتر 561: قرص نشاط روح

بازگشت فرقه کوه هوآ — novelha.net · All chapters

چپتر 561: قرص نشاط روح

اوه.

اه...

تق!

ایم سو-بیونگ با استرس آب دهانش را قورت داد. مایع غلیظی با رنگی مرموز درون دیگ آهنیِ کمی آبیرنگ قلقل میکرد.

هر بار که چونگ میونگ دیگِ جلویش را هم میزد، صدای آن در اتاق میپیچید. حالت چهرهاش قابل خواندن نبود، اما کاملاً مشخص بود که دارد چیزی درست میکند.

«اون...»

ایم سو-بیونگ بعد از اینکه زیرچشمی به چونگ میونگ نگاه کرد، به حرف آمد:

«چقدر دیگه...»

«آب!»

«چشم!»

ایم سو-بیونگ با چنان سرعتی دوید که هیچکس نمیتوانست حدس بزند او بیمار است. بعد یک بطری آب قاپید و به سمت چونگ میونگ دوید.

«بفرمایید!»

اما لحظهای که چشم چونگ میونگ به بطری افتاد، از کوره در رفت.

«این نه. یه چیز خنک میخواستم! آب سرد با تیکههای یخ توش!»

«ها، آب خنک؟»

ایم سو-بیونگ که جا خورده بود، بیاختیار پرسید. با این حرف، چشمان چونگ میونگ گشاد شد.

«نه، این یارو مشتاقه ببینه قرص کی آماده میشه، ولی چرا اینجوری میکنه؟ نکنه اهمیتش رو درک نمیکنی؟»

«نه، اصلاً اینطور نیست!»

«اگه ترکیبش حتی یه ذره به هم بخوره، بیش از حد داغ میشه! مگه نمیخوای درمان بشی؟ نکنه کلاً بیخیال همهچی شدی؟»

«چـ... چطور ممکنه؟»

«پس بدو!»

«چشم!»

ایم سو-بیونگ با سرعت برق از آنجا دور شد.

چند لحظه بعد، نفسنفسزنان برگشت و یک لیوان آب یخ در دستش بود.

«هوه. یخ رو از کجا گیر آوردی؟»

«مـ... من از غارِ پایین آوردمش. با آدمای اونجا هماهنگ کردم.»

«فاصلهش خیلی زیاده، ولی با سرعتِ تحسینبرانگیزی برگشتی. ردش کن بیاد.»

«بفرمایید!»

ایم سو-بیونگ فوراً و با احترام یخ را تقدیم کرد. چونگ میونگ با کمال میل آن را گرفت و در حالی که با یک دست دیگ را بیحوصله هم میزد...

بدون معطلی، یک قلپ از آن خورد.

قلپ! قلپ! قلپ!

«کوااااک! عجب خنکای محشری!»

ایم سو-بیونگ پر از امید و انتظار، با دقت نگاه میکرد.

صبر کن، این یارو داشت آب رو میخورد؟

او فکر کرده بود که چونگ میونگ میخواهد آن را مستقیماً توی دیگ بریزد...

«چیه؟»

«هیچی.»

ایم سو-بیونگ به زور جلوی اشکهایش را گرفت.

با این حال، خواستههای چونگ میونگ اصلاً تمامی نداشت.

«چون گشنهته خسته شدی؟»

«شیرینی میخوای؟»

«فکر کردی من فقط با شیرینی زندهـم؟»

«مـ... من معذرت میخوام.»

«در ضمن، برام یکم پنکیک هم بیار.»

گونههای ایم سو-بیونگ شروع به لرزیدن کرد.

«چیه؟»

«هیچی.»

اما چه کار میتوانست بکند؟ این مرد کنترل سرنوشتش را در دست داشت.

قرص نشاط روح که چونگ میونگ در حال حاضر داشت میساخت، تنها درمان شناختهشده برای بیماریاش بود. لحظهای که تولید متوقف میشد، زندگی ایم سو-بیونگ هم به پایان میرسید.

بنابراین، با وجود انزجار و نارضایتیاش، مجبور بود تحمل کند.

فقط اگه این بیماری درمان میشد...

«اوه پسر! دستم لیز خورد...»

«اییکککککک!»

در آن لحظه، دیگ به یک طرف کج شد و ایم سو-بیونگِ شوکهشده با عجله آن را با بدنش نگه داشت.

«صـ... صبر کن! مراقب باش!»

«نکنه از گشنگیـه؟ هیچ جونی تو دستام حس نمیکنم.»

«اوووه. فقط... یه لحظه صبر کن! الان برمیگردم!»

«اوه، چه عجلهایـه؟ راحت باش.»

این یارو...

«ها؟»

«هـ... هیچی. الان برمیگردم!»

ایم سو-بیونگ دوباره با عجله بیرون رفت. شاگردان کوه هوا که این صحنه را تماشا میکردند، با ناباوری سرشان را تکان دادند.

«دیدن پادشاه جنگل سبز تو این وضع...»

«واقعاً، اونم پادشاه جنگل سبز.»

نه نام قصر یخی دریای شمال و نه پادشاه جنگل سبز، هیچکدام در برابر چونگ میونگ، آن شیطان، هیچ اهمیتی نداشتند - حداقل برای خود چونگ میونگ.

دیدن اینکه چونگ میونگ خیلی طبیعی با پادشاه جنگل سبز مثل زیردستش رفتار میکرد، حس عجیبی داشت.

«چرا اصلاً مجبور شد پاش رو بذاره تو کوه هوا...»

«شاید جونش در خطر بوده؟»

«ساسوک، بین ملاقات با چونگ میونگ و فقط مردن، یکی رو انتخاب کن.»

«مردن گزینه خوبیه.»

«مگه نه؟»

آههای عمیقی در اتاق پیچید که نشاندهنده همدردی با وضعیت اسفناک ایم سو-بیونگ بود.

چشمان پفکرده.

لبهای ترکخورده.

چهره رنگپریده.

ایم سو-بیونگ شبیه یک آدم مریض بود... خب، او مدتی بود که بیمار بود... اما در مقابل دیگ پخت و پز حتی رقتانگیزتر به نظر میرسید.

در مقابل، چونگ میونگ که با جدیت مشغول هم زدن دیگ بود، از خوردن و نوشیدن لذت برده بود و چهرهاش از فرط سلامتی میدرخشید.

«کواک، دوباره گلوم خشک شد.»

«بفرمایید.»

«ها؟ اینو از قبل آماده کرده بودی؟»

«بله، این چیزیه که دائوئیست ترجیح میده.»

خیلی وقت پیش، ایم سو-بیونگ دیگر از خودش نپرسید که آیا الکل خوردن برای یک دائوئیست قابل قبول است یا نه. زیر سؤال بردن چنین چیزی در مورد آدمی به اسم چونگ میونگ کاملاً بیفایده به نظر میرسید.

چونگ میونگ با دیدن بطری الکل گفت:

«باید خنک باشه. من سردش رو ترجیح میدم.»

«صبر کنید.»

ایم سو-بیونگ بطری را با دستان لرزانش گرفت و آن را با چی یین آغشته کرد.

بهزودی، شبنم یخزده نازکی روی بطری شکل گرفت، شبیه به یک لایه نازک یخ.

«بفرمایید.»

«کواک، این خیلی به درد بخوره. گره خوردن نصفالنهارها هم مزایای خودش رو داره. هر وقت بخوای میتونی چیزا رو خنک کنی! تو تابستونم خنک میمونی. خوش به حالت.»

چونگ میونگ با لحنی خشن بطری را قاپید و بلافاصله آن را روی لبهایش گذاشت. سیب آدمش با صدای بلندی بالا و پایین رفت و آن را سر کشید.

«کوااااک! عجب طعم محشری! همینو میخواستم!»

ایم سو-بیونگ فقط با ابروهای گرهخورده تماشایش میکرد.

او راهزن بود.

آن مرد دائوئیست بود.

آیا بهشت اصلاً حواسش به این موضوع بود؟ اگر بود، نقشها باید برعکس میشد.

چرا همهچیز اینطوری چیده شده بود؟

«چیز دیگهای هم لازم دارید؟»

«دیـ... دیگه چی میتونه باشه؟»

چشمان ایم سو-بیونگ در حالی که چونگ میونگ را غرق در کارش و در حال حرکت دادن دستانش تماشا میکرد، پرید.

چرا...

چرا هیچ نشانهای از کامل شدن اون قرص لعنتی در کار نبود!

سه روز بود که داشت این کار را میکرد! سه روزِ طاقتفرسا!

در نتیجه، او حتی یک پلک هم نتوانسته بود بخوابد و چونگ میونگ او را آنجا نگه داشته بود تا انواع و اقسام کارها را برایش انجام دهد!

«ببینم، دائوئیست چونگ میونگ.»

«بله؟»

«داره تموم میشه؟»

«جدی میگی!؟»

نتوانست جلوی خودش را بگیرد و پرسید، اما عصبانیت چونگ میونگ او را مضطرب کرد.

«برنج باید پخته بشه تا بشه برنج! اگه عجله کنی، فکر میکنی سریع تبدیل به غذا میشه؟ نکنه چون یه راهزنی عادت داری چیزای خام بخوری؟ اگه حتی همینقدر هم صبر نداشته باشی، هیچکاری پیش نمیره!»

چه جور برنجی سه روز تمام جوشانده میشد؟ این زمان برای سوزاندن حتی دیرپزترین فرنیها هم کافی بود.

و راهزنها هم غذا میپختند...

چونگ میونگ شانههایش را بالا انداخت و گفت:

«یکم دیگه صبر کن. تقریباً تموم شده.»

«جـ... جدی؟»

«شک داری که دارم دروغ میگم؟»

اشک در چشمانش حلقه زد.

آخه چطور...

این راهزن، که در سکوت شرافت، خرد، وفاداری و فداکاری خانوادگی را در خود داشت - صفاتی که برای یک راهزن بسیار غیرمعمول بود - حالا داشت تحت راهنمایی یک دائوئیست، راه و روش جدیدی از زندگی را یاد میگرفت. این وضعیت بیسابقهای بود.

«اوووووه!»

در همان لحظه.

دروغ نبود... نه، تقریباً انگار برای اثبات اینکه دروغها فقط بهندرت گفته میشدند، نور خیرهکنندهای از دیگ ساطع شد.

«اوه!»

همزمان، موجی از رنگ شروع به بازگشت به چهره ایم سو-بیونگ کرد؛ کسی که به نظر میرسید در آستانه مرگ قرار دارد.

روشناییِ ساطعشده به بنفش تغییر رنگ داد؛ ملایمترین نور بنفش تمام اتاق را پر کرد.

«کامل شد!»

«اوووووه!»

ایم سو-بیونگ از جایش پرید و نگاهش به داروی بنفشی که در دیگ قلقل میکرد، میخکوب شد.

«این همون قرص نشاط روحـه؟»

«از اونم بهتره.»

«واو...»

ایم سو-بیونگ آب دهانش را به سختی قورت داد.

با وجود شک و تردید در مورد برتری آن، مایعِ روبهرویش هاله غیرمعمولی از خود ساطع میکرد.

این دیگه اصلِ جنسه!

برای درمان بیماریش تا حالا چندتا قرص خورده بود؟

بعضی از اون قرصها اونقدر کمیاب بودن که حتی با هزار سکه طلا هم نمیشد پیداشون کرد. با این حال، هیچکدومشون با یه نگاه اینطوری مسحورش نکرده بودن. تازه بماند که این عطر خالص و وسوسهانگیزی که به مشامش میرسید، چقدر بینظیر بود!

فارغ از هویت واقعیش، «قرص نشاط روح» واقعاً تو این دنیا کمیاب بود.

«هوپ.»

ناگهان، چونگ میونگ لگدی به دیگ زد و اون رو به هوا فرستاد.

«ایییک! چـ... چی شده؟»

مایع غلیظِ درونش به بیرون پاشید. در تضاد کامل با ایم سو-بیونگ که به نظر میرسید قلبش داره از سینهش بیرون میزنه، چونگ میونگ با خونسردی شمشیرش رو از غلاف بیرون کشید و توده معلق در هوا رو شکافت.

پات!

در یک چشم به هم زدن، تکههای دارو به صدها قسمت برش خوردن و روی زمین افتادن.

«بـ... بالاخره!»

سرانجام، قرصها قبل از اینکه روی زمین بشینن، شکل کاملاً گردی به خودشون گرفتن. ایم سو-بیونگ در حالی که بهشون خیره شده بود، نفسش رو تو سینه حبس کرد.

«مـ... میتونم الان بخورمش؟»

«آره. آمادهست.»

«مـ... ممنونم! دائوکار!»

بعد از یه دوره طولانی و زجرآور از انتظارِ امیدوارانه، بالاخره تونست قرص رو به دست بیاره. بلافاصله دستش رو به سمتش دراز کرد.

اما،

«اِهه، اون نه.»

«هان؟»

«اونوریا...»

ایم سو-بیونگ نگاهش رو کمی به سمتی که چونگ میونگ اشاره میکرد چرخوند. چندتا قرص با کمی فاصله اونجا پخش شده بودن.

«اونا؟»

«آره.»

«نه، چرا اینا نه؟»

چونگ میونگ لبخندی زد.

«بقیهشون همگی قرصهای معنوی هستن، در حالی که اون یکی فقط داروییه.»

«فرقشون چیه؟»

«اِهه! حتی بیمارایی که علائم مشابه دارن هم بر اساس وضعیت جسمیشون به داروهای متفاوتی نیاز دارن، پس مگه میشه از یه داروی یکسان برای یه آدم مریض و یه آدم سالم استفاده کرد؟ این اصلِ اساسیِ پزشکیه.»

«هِهِ. برای همین، چون خیلی آدمِ دقیقیـم، با استفاده از یه دیگِ مخصوص آمادهش کردم.»

در کمال تعجب، دوتا دیگ اونجا بود.

ایم سو-بیونگ با نگاهی خالی به دومی خیره شد، در حالی که چشماش پر از شک و تردید بود.

«ببخشید... دائوکار؟»

«بله؟»

«فکر کنم رنگ این یکی یهکم کمرنگتر به نظر میرسه.»

«همهش به حال و هوای خودت بستگی داره.»

«بوش هم یهکم ضعیفتره.»

«فین. به نظر من که یکین؟»

«میشه... اصلاً نخورمش؟»

«تو همیشه شکاکی. فکر میکنی دارم حقهبازی درمیارم؟»

در نهایت، ایم سو-بیونگ در هم شکست و زد زیر گریه.

«تو این دنیا هیچکس دیگهای نیست که بتونم بهش اعتماد کنم.»

چطور میتونست بهش اعتماد کنه، بین این همه آدم... ترجیح میداد به هر کسی غیر از اون ایمان بیاره...

در همین حین، چونگ میونگ به سرعت قرصهای برشخورده رو توی کیسهای که از یه جایی آورده بود، ریخت. حرکاتش اونقدر سریع بود که انگار میخواست جلوی دست زدن ایم سو-بیونگ بهشون رو بگیره.

«از همین الان داری جمعشون میکنی؟»

«عجله کن و بخورش. راهنماییت میکنم.»

ایم سو-بیونگ نگاهی پر از تردید به چونگ میونگ که قرص و کیسه رو تو دست داشت، انداخت. با این حال، در نهایت با کشیدن یه آه تسلیم شد.

«این واقعاً بیماریم رو درمان میکنه؟»

«حرف نزن و زود بخورش.»

«بهت اعتماد میکنم.»

اون با چهرهای که هالهای از غم روش نشسته بود، چهارزانو نشست. احساس میکرد تمام بدنش روی لبهی تنش در حال تلوتلو خوردنه و صدای تپش قلبش واضح و طنینانداز بود.

«خواهش میکنم!»

با چهرهای مصمم تصمیمش رو گرفت و اون رو توی دهانش گذاشت. با چشمهای بسته، شروع به حس کردن چی کرد.

«با هدایت من پیش بیا.»

ایم سو-بیونگ که قادر به بیان کلمهای نبود، فقط سر تکون داد. چونگ میونگ دستش رو روی شونهی اون گذاشت و به آرومی چی درونی رو به بدنش تزریق کرد.

وووونگ!

خیلی زود، مقدار بیسابقهای از چی از بدن ایم سو-بیونگ فوران کرد.

شاگردهای کوه هوا از دور تماشا میکردن و با تعجب پچپچ میکردن.

«این نمیتونه کلاهبرداری باشه.»

«با این وضعیتی که داره، اصلاً امکان نداره باشه.»

«هیس. ساکت باشین. ممکنه جریان چی مختل بشه.»

وووونگ!

چیِ چرخان با گذشت زمان بیشتر و بیشتر اوج گرفت. این نیروی قدرتمند، ایم سو-بیونگ رو چند سانتیمتر از زمین بلند کرد.

در حالی که عرق به سرعت شروع به خیس کردن بدن ایم سو-بیونگ کرد، چیِ بیرنگ و شفاف به تدریج به رنگ بنفشِ غلیظی دراومد.

«هاه!»

با این وجود، چونگ میونگ به شدت متمرکز موند و از نزدیک چی رو زیر نظر گرفت.

کوااااک!

ناگهان، انفجاری از هوای یخی مثل یه طوفان از بدن ایم سو-بیونگ فوران کرد و با چیِ بنفش در هم آمیخت.

«اوووه!»

«ا... اون!»

چیِ یینِ درون بدنش یکجا دفع شد.

کواااانگ!

چیِ شومی که در حال چرخش بود، به تدریج ثباتش رو به دست آورد؛ خیلی زود، مثل یه رودخونهی جاری دور بدن ایم سو-بیونگ پیچید و قبل از اینکه دوباره جذب بدنش بشه، اونو احاطه کرد.

«موفق شدیم.»

چونگ میونگ با بیرون دادنِ یه نفس کوتاه، دستش رو از روی شونههای ایم سو-بیونگ برداشت و یه قدم به عقب رفت.

تنها چیزی که به گوش میرسید، نفسهای عمیق و ریتمیکِ ایم سو-بیونگ بود.

مدتی بعد.

ایم سو-بیونگ که تمام تزکیهش رو به پایان رسونده بود، چشماش رو باز کرد. همزمان، درخشش پرجنبوجوشی از نور ساطع شد.

با بررسیِ اطرافش، به آرومی بلند شد.

«واو...»

«اوووه.»

شاگردهای کوه هوا که مجذوب این منظره شده بودن، با ناباوری جا خوردن. اونا نمیتونستن چیزی که میبینن رو درک کنن؛ قامت فیزیکی و شتابِ ایم سو-بیونگ بدون تغییر به نظر میرسید. با این حال، این قدرتِ طاقتفرساش نبود که اونا رو گیج کرده بود، بلکه تغییرِ ظریف اما محسوس توی هالهش بود.

سرزندگیش کاملاً مشهود بود و رنگ و روش سالم به نظر میرسید، نه بیمار و رنگپریده.

«همونطور که انتظار میرفت.»

لبخندِ مطمئنی روی صورتِ ایم سو-بیونگ نقش بست.

«میگفتن این قرصی از بهشته، و به نظر میرسه اغراق نمیکردن. من بدهیِ بزرگی به کوه هوا دارم.»

«هان؟»

«لحن صداش عوض شده؟»

چونگ میونگ سرش رو کمی کج کرد و پرسید:

«بدنت روبهراهه؟»

«بدنم پر از انرژیه. داره مدام میچرخه. اون حسِ وحشتناکِ گرفتگیِ سینه کاملاً از بین رفته! در واقع، این همون «قرص نشاط روح» از یاک سونه! واقعاً ده هزار طلا میارزه!»

چونگ میونگ چشماش رو باز کرد، در حالی که حالت چهرهش عبوس بود.

«صدات اینقدر تغییر چشمگیری کرده؟»

«هاهاهاها! نگران نباش، دائوکار! ما از اون آدمای نمکنشناسی نیستیم که مثل بعضیا ندونن چطور لطف بقیه رو جبران کنن. کوه هوا به عنوان ولینعمتِ من شناخته میشه و من از این اصل دفاع خواهم کرد. هاهاهاها! اوآغ! اوه... سرفه! هان؟»

نگاه مطمئنِ روی صورت ایم سو-بیونگ کمی خشک شد و بعد به شوک تبدیل شد.

«سرفه! چرا... سرفه! سرفه! اوغغغ!»

در حالی که چمباتمه زده بود و کمرش رو چسبیده بود، خون از دهانش شروع به چکیدن کرد. با چهرهای بهتزده به چونگ میونگ نگاه کرد، بدون اینکه حتی به پاک کردنِ خون فکر کنه.

چونگ میونگ سرش رو خاروند و در حالی که یهکم دستپاچه به نظر میرسید گفت:

«خب بهتر شدی، اما...»

لبهاش رو لیسید.

«این فقط مربوط به مرحلهی اولِ بیماریه.»

«در... درمان نشدم؟»

«نگران نباش. معمولاً درمان با یه بار جواب نمیده. چند دوزِ دیگه بخوری، کاملاً خوب میشی.»

ایم سو-بیونگ برای چند لحظه لال شد. اون نگاهش رو بین چونگ میونگ و قرصهای توی دستش رد و بدل کرد، انگار که تازه حواسش سر جاش اومده بود.

«پس، یعنی...»

«آره.»

«باید پول بیشتری بدم؟»

«آره.»

«هه، منطقیه.»

ایم سو-بیونگ پوزخندی زد.

«حرومزاده.»

تلپ.

چونگ میونگ با دیدنِ ترکیبِ شادی و استیصالِ ایم سو-بیونگ، با افتخار لبخندی زد و بعد به سمت شاگردهای کوه هوا برگشت.

«بندازینش تو استراحتگاه پزشک؛ هر جاش باشه فرقی نمیکنه.»

«چشم.»

«اینطوری منصفانهست، مگه نه؟ آدم باید ثبات داشته باشه. نوچ.»

بک چون در حالی که خروج ایم سو-بیونگ به همراه جو گول رو تماشا میکرد، آهی کشید.

«درسته.»

«چونگ میونگ.»

«تو واقعاً ثبات داری.»

«منتها، این ثباتت یهکمی بیش از حده...»