چپتر 637: چپتر 637
چپتر 637: چپتر 637
نفسش بند آمده بود.
فارغ از احساساتی که در پسزمینه در جریان بود، همه میدانستند چه چیزهای مهمی در این مبارزه در خطر است.
حالا که اوضاع اینطور بود، تمام مبارزاتِ تمرینیِ گذشته در برابرش فقط شبیه به یک سرگرمیِ ساده به نظر میرسیدند.
در یک طرف، هو گونگ قرار داشت، یکی از بزرگانِ فرقه وودانگ.
و در طرف دیگر چونگ میونگ بود، کسی که احتمالاً بهترین جنگجو و برندهترین شمشیرِ کوه هوآ به حساب میآمد.
فارغ از اینکه حریف لیاقتش را داشت یا نه، نمیشد انکار کرد که این یک رویدادِ تکرارنشدنی در طول زندگی بود.
نتیجهٔ این مبارزه، بیشتر از هر کارِ دیگری که کوه هوآ از زمانِ خروجش از دروازههای فرقه انجام داده بود، در کل دنیا آشوب به پا میکرد.
بک سانگ با صدایی که کمی میلرزید صدا زد: «ساهیونگ.»
«میتونه ببره؟»
«همم.» بک چون نتوانست به این راحتیها دهان باز کند و بعد سعی کرد بگوید: «مثل همیشه، سخت میشه.»
«مگه نه؟»
«...»
حتی به چشمِ بک سانگ هم، چونگ میونگ یک هیولا بود.
حتی بک چون و یو ایسول که برای کوه هوآ چیزی فراتر از یک نابغهٔ ساده بودند، در برابرِ چونگ میونگ فقط شبیه به بچهها به نظر میرسیدند.
اما... هر طور که حساب میکردی، حریفِ مقابل یکی از بزرگانِ فرقه وودانگ بود.
پس واضح بود که عقلشان میگفت هیچ شانسی وجود ندارد.
این فقط فکرِ بک سانگ نبود، بلکه بقیهٔ شاگردانِ کوه هوآ هم همین نظر را داشتند.
«چونگ میونگ نباید آسیب ببینه.»
غرورِ یک شاگرد درجه سهٔ معمولی با باختن به یکی از بزرگانِ وودانگ جریحهدار نمیشد. اما از آنجایی که آن پسر بهشدت به خودش متکی و مغرور بود، به نظر میرسید که ممکن است در این مبارزه آسیب ببیند.
در حالی که بک سانگ با نگرانی به چونگ میونگ نگاه میکرد، صدای غمگینی از بین لبهایش خارج شد:
«عقل سلیم همینو میگه، اما...»
«ها؟» درخششِ عجیبی روی چهرهٔ بک چون ظاهر شد.
«بالاخره باید آدمایی باشن که عقل سلیم داشته باشن.»
با حرفِ بک چون، بقیهٔ اعضای پنج شمشیر سرشان را تکان دادند.
«اصلاً نمیتونم باختنش رو تصور کنم.»
«اون هو گونگِ بزرگ میتونه زنده از این مبارزه بیرون بیاد؟»
«همم. اینطوری که من میبینم، دیگه نمیتونم از این بابت مطمئن باشم.»
«من که اینطور فکر نمیکنم.»
«منم همینطور.»
چهرهٔ بک سانگ با شنیدنِ حرفهای آنها از شدتِ شوک در هم رفت.
«شماها عقلتون سر جاشه، مگه نه؟ طرفِ مقابل یکی از بزرگانِ وودانگه!»
«دقیقاً منم همینو میگم. نه...»
بک چون طوری سرش را تکان داد که انگار خودش هم از حرفهایش جا خورده بود.
«آره، حریف یکی از بزرگانِ وودانگه، پس نباید با عقل جور دربیاد...»
سپس، آهِ عمیقی کشید.
«چیکار میتونم بکنم؟ فقط نمیتونم باختنِ چونگ میونگ رو تصور کنم.»
«...دارین شوخی میکنین، درسته؟»
«کاش شوخی بود.»
بک سانگ با ناباوری به بک چون نگاه کرد. هر طور که نگاه میکرد، ساهیونگش اصلاً شوخی نمیکرد.
در حالی که بک سانگ با گیجی به اطراف نگاه میکرد، چشمش به کسی افتاد که شاید میتوانست اوضاع را منطقیتر ببیند.
«ر-راهب. راهب هه یون، لطفاً شما یه چیزی بگین.»
«آمیتابها.»
هه یون در حالی که با لحنی بسیار جدی صحبت میکرد، تجسمِ کاملِ یک راهب بود:
«شمشیرزنیِ وودانگ واقعاً سهمگینه. علاوه بر این، با اطمینان میشه گفت که بزرگانِ وودانگ با شمشیرهاشون به اوجِ مهارت رسیدن.»
«د-درسته.»
«پس، میتونه مبارزهٔ خوبی باشه.»
بک سانگ خشکش زد.
«همهشون دیوونه شدن؟ واقعاً؟»
حریف کسی از وودانگ بود و تازه یکی از بزرگانشان!
مهم نبود چونگ میونگ برای سنش چقدر شگفتانگیز بود، این حرفها کاملاً بیمعنی به نظر میرسید.
«این دیگه چه وضعشه...»
بک چون به بک سانگ نگاه کرد که کنترلش را از دست داده بود و چرتوپرت میگفت.
حالا که به آن فکر میکرد، این افراد از زمانِ تورنمنت تا به حال، واقعاً ندیده بودند که چونگ میونگ تمامِ توانش را به کار بگیرد.
حتی در طولِ نبردِ وحشیانه در برابرِ قبیله دههزار نفره، چونگ میونگ در جایی میجنگید که هیچکس نمیتوانست او را ببیند و آنها هم او را تا دریای شمال همراهی نکرده بودند.
آنها در طولِ سرکوبِ راهزنان نگاههای گذرایی به او انداخته بودند، اما به خاطرِ مهِ غلیظی که همیشه اطرافشان بود، احتمالاً چیزِ زیادی متوجه نشده بودند.
علاوه بر این، بینِ رهبرِ راهزنان و یکی از بزرگانِ وودانگ فاصلهٔ زیادی وجود داشت. غروری که آنها در دل داشتند، کاملاً متفاوت بود.
پس، این واکنش کاملاً طبیعی بود.
در ذهنِ او، احتمالاً مهارتهای چونگ میونگ به عنوانِ بالاترین سطح در میانِ شاگردان ارزیابی میشد. در بهترین حالت، مهارتهای او باید بهتر از هه یون در نظر گرفته میشد.
«تچ.» بک چون اخم کرد، نوچنوچی کرد و طوری حرف زد که انگار از گفتنش متنفر بود:
«بچهها، چشم ازش بر ندارین.»
«ها؟»
«هرچند که اخلاقش یه جورِ دیگهست.»
اعضای پنج شمشیر طوری که انگار منتظرِ این لحظه بودند، اضافه کردند:
«یاکچا!»
«عینِ یه جونوره.»
«همین الان از جونورها عذرخواهی کن، ساهیونگ!»
بک چون به آرامی گلویش را صاف کرد و به حرفش ادامه داد:
«اون پسر الان در اسم و رسم، بهترین نسخه از شمشیرِ کوه هوآست. خوب به شمشیری نگاه کنین که باید دنبالش راه بیفتین.»
با این حرفها، شاگردانِ کوه هوآ دست از پچپچ کشیدند و روی چونگ میونگ که روی سکو بود تمرکز کردند. نگاهِ عجیب و هیجانِ خاصی در چشمانشان موج میزد.
اژدهای الهی کوه هوآ.
در همین حال، مو جین در حالی که به چونگ میونگ روی سکو نگاه میکرد، لبش را گاز گرفت.
احساس میکرد که او دارد آرامآرام قدبلندتر و قویتر میشود، اما حالتِ چهرهٔ بیخیال و راه رفتنِ تنبلانهاش هیچ تغییری نکرده بود.
در مقایسه با زمانی که آن شکستِ خردکننده را متحمل شده بود، هیچچیز تغییر نکرده بود. با اینکه آدمها به این راحتی عوض نمیشوند، اما ذاتِ ثابت و بیتغییرِ چونگ میونگ شوکهکننده بود. او هم آن زمان و هم حالا بهترین نامیده میشد، اما معنایی که در این کلمه نهفته بود نمیتوانست یکی باشد.
پس، آیا شکستِ گذشتهای که مو جین پذیرفته بود، حالا روی قلبش سبکتر شده بود؟
اصلاً اینطور نبود.
وقتی به چونگ میونگ نگاه میکرد، عطش و اشتیاقِ عمیقی برای پیروزی در وجودش زبانه میکشید.
«آروم باش.»
«آه...»
همین که مو جین مشتهاش رو گره کرد، صدای آرومی از پشتسرش به گوش رسید.
«فرصت برای انتقام گرفتن زیاده، حتی اگه این دفعه نشه.»
«درسته.»
«الان اولویتمون برگردوندنِ آبروی فرقهست.»
مو جین آروم سر تکون داد.
اون هم اصلاً قصد نداشت خودش رو به آب و آتیش بزنه تا بهعنوان مبارز وارد میدون بشه. اوضاع به جایی رسیده بود که دیگه کاری از دستش برنمیاومد.
فقط حیف که کسی که قرار بود ثابت کنه اژدهای الهی کوه هوآ ضعیفه، خودش نبود.
«اون بچه قطعاً آدمِ بزرگی میشه. نهتنها تو رو شکست داد، بلکه بهترین جنگجوی شائولین رو هم زمین زد و میگن سرِ یه رهبرِ راهزنا رو هم بریده.»
«درسته.»
مو جین با چشمهای پرسشگر به هو سانجا خیره شد.
«منظورتون چیه؟»
«من استعدادهای بیشماری رو هم دیدم که دود شدن و رفتن هوا.»
«...»
«این قویها نیستن که زنده میمونن، بلکه اونایی که زنده میمونن قویان. یه نابغه با یه شکست درخشش رو از دست میده. نمیدونم اون بچه میتونه طعمِ شکست رو هضم کنه و دوباره سرِ پا بشه یا نه.»
هو سانجا چشمهاش رو ریز کرد.
کوه هوآ خطرناک بود.
از همون وقتی که پاش رو اینجا گذاشته بود این رو میدونست، اما بعد از اینکه همهچیز رو با چشمهای خودش دید، بهش ثابت شد که تمامِ شایعات در موردِ کوه هوآ حقیقت داره.
حتی از این فکر که اگه به حالِ خودشون رها بشن چقدر قراره قویتر بشن، وحشت داشت.
اشتباهی که کردم این بود که منشأِ اصلی رو پیدا نکردم.
اما وقتی هو گونگ روی صحنه رفت، بالأخره پیداش کرد.
بچههای کوه هوآ وقتی با کسی روبهرو میشدن که حریفش نبودن، به کی نگاه میکردن؟
حتی از دیدِ یک دشمن، اعضای پنج شمشیر که رشدِ خیرهکنندهشون جای تحسین داشت هم ناخودآگاه همگی به چونگ میونگ نگاه میکردن.
اون بچه داره رهبریشون میکنه.
شایعات رو شنیده بود اما تا وقتی با چشمِ خودش نمیدید، باورش نمیشد. با اینکه کوه هوآ سقوط کرده بود، اما یه زمانی معتبرترین فرقه به حساب میاومد. کی باورش میشد که یه بچه، اونهم کوچیکترین عضو، داره فرقه رو میچرخونه؟
هر کسی که یه ذره عقل تو کلهش بود به این حرف میخندید.
به همین خاطر، پیش خودش فکر کرده بود شایعهٔ اینکه اون بچه هستهٔ اصلیِ فرقهست و داره بقیه رو بالا میکشه، فقط به این دلیله که بهخاطرِ استعداد و تواناییهاش، انتظار میره آیندهٔ فرقه رو به دوش بکشه.
اما واقعیت برعکس بود؛ اون واقعاً داشت فرقه رو میچرخوند.
حالا همهچیز مثلِ روز روشن بود.
قضاوتِ هو گونگ درست بود. برای درهمشکستنِ شتابِ کوه هوآ، باید چونگ میونگ رو میشکستن.
حتی اگه وودانگ به یه پیروزیِ بینقص هم میرسید، تا وقتی چونگ میونگ شکست نمیخورد، کوه هوآ از پا نمینشست. از طرفِ دیگه، حتی اگه وودانگ کاملاً شکست میخورد، با سقوطِ چونگ میونگ، کوه هوآ کاملاً روحیهش رو میباخت و از هم میپاشید.
پس...
اون بچه باید زمین بخوره.
حتی اگه مجبور بشیم پامون رو از گلیممون درازتر کنیم و یه سری اتفاقاتِ ناخوشایند بیفته.
و اگه یه نفر این واقعیت رو خوب میفهمید، اون شخص هو گونگ بود. مگه به همین خاطر نبود که هو دوجینِ بزرگ اون رو انتخاب کرد؟
«آمیتابها.»
بهعنوان کسی که خودش رو یه تائوئیست میدونست، نباید به چنین چیزهایی فکر میکرد. با اینحال، آیندهٔ فرقه خیلی مهمتر از آموزههای تائوئیسم بود.
امروز و توی همین مکان، ریشهٔ کوه هوآ رو قطع میکنیم.
نگاهِ هو سانجا سرد و بیروح شد.
هو گونگ وقتی دید چونگ میونگ روبهروش ایستاده، نگاهِ عجیبی بهش انداخت. موقعیتِ معذبکنندهای بود.
آخه حتی یک درصد هم فکرش رو میکرد که مجبور بشه با کسی در سطحِ یه شاگرد درجه سه مبارزه کنه؟
واقعاً مسخره بود، اما خب آدم که همیشه تو زندگی روی خوش نمیبینه.
نقشِ یه بزرگِ ارشد توی وودانگ این بود که در ازای احترام و امتیازاتی که میگرفت، مطمئن بشه وظایفِ محولشده به بهترین شکل انجام میشه.
هو گونگ با چشمهایی جدی به چونگ میونگ زل زد.
«یه مبارزهٔ ساده که اونقدرها هم سخت نیست.»
چونگ میونگ گفت: «خب، منم همیشه وقتِ خالی برای این کارها ندارم.»
هو گونگ سر تکون داد.
«درسته، حق با توئه. تو آدمِ گرونقیمت و البته خیلی ارزشمندی هستی.»
«اوه؟ پس میدونی؟»
«آره، میدونم.»
نگاهِ هو گونگ خالی از هر حسی بود.
و صدایی که در جواب شنیده شد اونقدر آروم بود که احتمالاً هیچکسِ دیگهای نمیتونست بشنوه.
«برای اینکه بتونم با تو شمشیر بزنم، وودانگ مجبور شد شکستش رو بپذیره. مگه رهبر فرقه شخصاً این رو به من نگفت؟»
«بهای خیلی سنگینی دادم، اما حالا که اینطوری روبهروت ایستادم، حس میکنم این بها بیدلیل نبوده.»
عجب صداقتی.
پیش خودش فکر میکرد اینها همهش یه مشت بلوفه که میتونه راحت نادیدهشون بگیره. اما حالا، این بچه که بهش میگفتن چونگ میونگ، درست روبهروش ایستاده بود.
اگه اوضاع همینطوری پیش بره، حتی فکر کردن به اینکه قراره چقدر قوی بشه هم ترسناکه.
هو گونگ با خودش فکر کرد.
با اینکه با روشهای رهبر فرقه موافق نبود و هو سانجا هم آدمِ بیخیالی بود، اما تمامِ این کارها برای تثبیتِ جایگاهِ فرقهٔ وودانگ انجام میشد.
اگه این بچه قرار بود به یه مانعِ جدی برای وودانگ تبدیل بشه، پس باید همین حالا شرش رو کم میکرد.
«بهت یه درسِ حسابی میدم. روشِ تنبیهِ من خیلی خشنه، پس بهتره حواست رو جمع کنی.»
شینگ.
هو گونگ آروم شمشیرش رو بیرون کشید.
اما با وجود اینکه حریفش گارد گرفته بود، چونگ میونگ حتی یه ذره هم مضطرب به نظر نمیرسید.
«خب، این یکی، اون یکی...»
«چی گفتی؟»
چونگ میونگ پوزخندی زد. توی نیروی چی که داشت بهآرومی از بدنش بیرون میزد، ردِ نامحسوسی از نیتِ کشتار حس میشد.
«خب، شماها همون حرومزادههای پیرِ فرقهاین، پس میتونم درکتون کنم.»
وقتی چونگ میونگ این حرفهای عجیبوغریب رو زد، هو گونگ اخمهاش رو تو هم کشید.
اما طولی نکشید که تمامِ اون تردیدها دود شد و رفت هوا.
گرینگ.
چونگ میونگ آروم شمشیرش رو از غلاف بیرون کشید.
«تا الان داشتم به بقیه درس میدادم، پس وقتم هدر نرفته.»
«نمیفهمم چطور یه نفر از وودانگ به خودش جرئت میده از زاویهدیدِ کوه هوآ حرف بزنه.»
لبخندِ تلخی روی لبهای چونگ میونگ نقش بست.
«کاری میکنم که اون غرورِ لعنتیتون تیکهتیکه بشه.»
صبرِ هر دوشون به سر اومده بود.