LNCrawler

چپتر 651: وقت رفتنه

بازگشت فرقه کوه هوآ — novelha.net · All chapters

چپتر 651: وقت رفتنه

«همه چیز رو جمع کردین؟»

«اونجا رو چک کردین؟»

«چرا بارها الان سنگینتر به نظر میرسن؟»

«کدوم حرومزادهای اینجا مشروب خورده؟ خودت رو تسلیم کن، قول میدم فقط نصفِ همیشه کتکت بزنم!»

شاگردان هواشان با شلوغی و تکاپو در حال آماده شدن برای حرکت بودند.

هیون یونگ با لبخندی حاکی از خوشحالی به آنها نگاه میکرد.

حالا دیگه خودشون از پسِ همهچیز برمیان.

در گذشته، وقتی نوبت به جمع کردن وسایل میرسید، او باید شخصاً وارد عمل میشد و برای هر کارِ کوچکی به آنها دستور میداد. اما حالا، حتی اگر هیچ کاری هم نمیکرد، شاگردان با سرعت حرکت میکردند و خودشان همهچیز را مدیریت میکردند.

اینکه دارن تغییر میکنن چیز خوبیه.

شاید دیگران افزایش مهارتهای شاگردان یا ایجاد محیطی بهتر برای تمرکز روی تمریناتشان را بزرگترین دستاوردِ این پیروزی بدانند. با این حال، به نظر هیون یونگ، بزرگترین دستاوردِ این سفر این بود که شاگردان حالا میتوانستند خودشان فکر کنند و تصمیم بگیرند.

فرقهای که تنها تحتِ هدایتِ یک نفر بهخوبی کار میکرد، قطعاً فرقهٔ خوبی بود. اما وقتی آن شخصی که دستورات را میداد ناپدید میشد، فرقه بیکفایت میشد و از هم میپاشید.

بهترین مسیر این بود که همه با هم فکر کنند، با هم نگران شوند و با هم رو به جلو حرکت کنند.

«بزرگ! من همهچیز رو جمع کردم!»

«خوبه... ولی چرا اینقدر زیاده؟ مگه اون بارهایی که از راهزنها گرفتیم رو دور نریختی؟»

«راستش... تاجر کوهستان طلایی پول زیادی بهمون داده و گفته این یه هدیهست...»

هیون یونگ چشمانش را محکم بست.

این یکی دیگه نوبره.

در گذشته، آنها بدون هیچ پولی در دست زندگی میکردند و هر وقت پولی به دستشان میرسید، او مجبور بود به هر دری بزند تا از همان پولِ ناچیز بیشترین استفاده را ببرد. اما این روزها، او زیر بارِ رشوهها و هدایایی که به سمتشان سرازیر میشد، کمر خم کرده بود.

حتی اگر چنین پولی هم نداشت... نه، چون فهمیده بود که این زندگی ارزش زیستن دارد و میدانست اگر چیزی دریافت میکند، باید در ازایش چیزی هم پس بدهد.

«همهش همینه؟»

«آره... باید بیاریمشون پایین؟»

«چرا الان میپرسی؟ باید قبل از بار زدن میپرسیدی.»

«نمیدونم چرا، ولی با خودم فکر کردم اگه بار بزنمشون قبول میکنین.»

«بیارمشون پایین؟»

«نه. بذار بمونن.»

«چشم!»

هیون یونگ لبخند درخشانی زد.

یه خرده زیادی من رو خوب میشناسی.

صادقانه بگم، خیلی زیادی.

هیون یونگ صورتِ سرخشدهاش را مالید و سپس فریاد زد:

«سریع کار رو تموم کنین! باید راه بیفتیم!»

«چشم!»

قلپ.

صدای ریخته شدنِ مشروب در میان هیاهو و تشویقها به گوش میرسید.

«کوااااک!»

چونگ میونگ بطری را از دهانش دور کرد و دورِ دهانش را پاک کرد.

«سوزنِ هوشیاری دیگه چه صیغهایه! برای خماری فقط باید یه پیک دیگه بریزی بالا. این بهترین راهه!»

او کلماتی را زمزمه کرد که اگر یک طبیب میشنید عقل از سرش میپرید، و سپس از زیر لبهٔ بام به پایین نگاهی انداخت.

در کمال تعجب، ساهیونگها داشتند بار و بندیلشان را بهخوبی جمع میکردند.

فعلاً که همهچیز مرتبه...

همهچیز با عجله پیش رفته بود و او مطمئن نبود که آیا این وضعیت قابل جبران است یا نه.

خب، او این کار را با قصدِ جمعآوریِ فوری هدر نداده بود. در وهلهٔ اول، حتی وقتی کسی به ماهیگیری میرود، باید طعمههای زیادی توی آب بیندازد تا بالاخره یک ماهی بگیرد.

مشکل از اینجا به بعده...

چونگ میونگ طوری که انگار درد میکشید، سرش را خاراند.

رشدِ هواشان خیلی سریعتر از چیزی که انتظار داشت اتفاق میافتاد و وضعیتِ پیرامونِ هواشان نیز از هر زمانِ دیگری اضطراریتر بود.

نصفِ راه رو اومدیم... ولی هنوز کافی نیست.

حالا که روشن شده بود فرقه شیطانی قصد دارد دشتهای مرکزی را هدف قرار دهد، دیگر هیچ وقتی برای استراحت وجود نداشت. بهمحض اینکه به مقصدِ موردنظرشان میرسیدند، باید سریعاً به دنبالِ ایستگاهِ بعدی میگشتند و به مسیرشان ادامه میدادند.

در حال حاضر، تنها هدف و مقصودِ هواشان، رشدِ شاگردان بود.

پس فکر کنم وقتشه... آخ، چه دردسری.

چونگ میونگ سرش را میانِ دستانش گرفت.

تلاش کردن برای روندِ رشد بسیار مهم بود. اما سخت تلاش کردن به این معنا نبود که شخص حتماً رشد میکند. مگر به همین دلیل نبود که فرقههای معروف را فرقههایی بااصالت و پرافتخار مینامیدند؟ دلیلش این بود که وقتی شاگردانشان به بنبست و محدودیت میرسیدند، آنها میتوانستند کاری کنند که شاگردان باز هم قویتر شوند.

هواشان نیز در میانِ همین فرقههای معتبر و نامدار قرار داشت. با این حال، با وجودِ در اختیار داشتنِ تکنیکِ مقدسِ شمشیر شکوفه آلو ۲۴ حرکته، این تکنیک هنوز به تائوئیستهای هواشان آموزش داده نشده بود.

حالا باید شمشیر شکوفه آلو و چی تقویتشده ابر بنفش رو بهشون منتقل کنم...

شاگردان در طولِ مبارزهشان با وودانگ این موضوع را بهخوبی احساس کرده بودند.

تکنیک شمشیر شکوفه آلو ۲۴ حرکته هیچ دستِکمی از تکنیکهای وودانگ نداشت و بسته به نحوهٔ استفادهاش، حتی میتوانست بر آنها غلبه کند.

اما.

نه در برابرِ شمشیر خرد تایجی.

هرچند درکِ این موضوع سخت بود، اما شمشیر خرد تایجی، که تنها پس از تسلط بر هنرهای چی درونی دوگانه قابل اجرا بود، برتریِ قاطعی نسبت به تکنیک شمشیر شکوفه آلو ۲۴ حرکته داشت.

قطعاً اگر پای چونگ میونگ در میان بود، او با شمشیر هفت فرزانه به مقابله با شمشیر خرد تایجی میرفت، اما این کار فقط از عهدهٔ شخصِ او برمیآمد. چونگ میونگ هر چقدر هم که ماهر بود، هرگز روی پافشاری در موقعیتی که احتمالِ شکست در آن بیشتر بود، اصرار نمیورزید.

ساسوک و ساهیونگها همگی صلاحیتش رو دارن.

اگرچه شاید درکِ فوریِ نحوهٔ استفاده از آن برایشان دشوار میبود، اما قطعاً میشد همین حالا آن را به آنها معرفی کرد.

بنابراین، بدونِ هیچ فکرِ اضافهای، تنها کاری که باید میکرد این بود که آن را به آنها آموزش دهد...

لعنتی، این دفعه دیگه چه بهانهای بیارم که بتونم رو کنم!

یه بار زمین رو کندم و پیداش کردم، بعد دوباره زمین رو کندم و یکی دیگه پیدا کردم... در این بین، اگه یه بارِ دیگه زمین رو بکنم، حتی یه بچهٔ سهساله هم بهم شک میکنه!

هر چقدر هم که مهارتِ گول زدن داشته باشم، مگه کسی پیدا میشه که سه بار گولِ یه حقه رو بخوره؟

آخ. بگم روی یه صخره پیداش کردم؟

کمی عجیب به نظر میرسید.

با اینکه هیون جونگ حالا میدانست کارهای چونگ میونگ عجیب و غریب است، اما فقط در سکوت او را تماشا میکرد. ولی کاملاً روشن بود که اگر چونگ میونگ دوباره گنجی از آستینش بیرون بیاورد، او دیگر به این سادگیها بیخیالِ ماجرا نخواهد شد.

«آخ! دلم داره میترکه!»

چرا با اینکه کتاب رو داشت نمیتونست بهشون بده! این یه وضعیتِ اضطراری بود!

«آخ. اگه میدونستم، همون روز همهـش رو یکجا میدادم بهشون!»

اما اینم چارهٔ کار نبود.

اصلاً از همون اول، اگه کسی هنرهای رزمی رو یکدفعه و با هم پیش میبرد، عوارضِ جانبی داشت.

اگه آدمی که حتی نمیتونه راه بره سعی کنه بدوه، پاهاش میشکنه، و اگه کسی که حتی نمیتونه بدوه بپره، میخوره زمین و دماغش خُرد میشه.

فرقهٔ کوه هوآ هم قوانینِ سفتوسختی داشت. معلوم نبود وقتی کسایی که باید هنرهای رزمی رو آموزش میدادن توی مسیرش شکست میخوردن چه اتفاقی میافتاد. هیچ تضمینی نبود که با فهمیدنِ وجودِ این تکنیک، نهایتِ تلاششون رو برای یادگیریش بکنن.

پس همون بهتر که اون موقع بهشون ندادمش.

«آخ... حالا باید یه راهی پیدا کنم تا به دستشون برسونمش.»

چونگ میونگ در حالی که سرش رو میخاروند، به آسمون نگاه کرد و انگشتش رو به سمتش گرفت.

«دیدی! آخه چرا باید همهچیز رو به گند میکشیدی! حداقل میتونستی یه پولی چیزی برای روز مبادا کنار بذاری!»

-من از کجا باید میدونستم!

چونگ میونگ دندونهاش رو به هم سایید.

«تازه!»

وقتی خشمش فوران کرد، دیگه هیچچیز جلودارش نبود.

«وقتی من دارم زحمتِ بقیهٔ کتابها رو میکشم، تو هم باید یه فکری به حالِ میراثمون میکردی! اونقدر سفتوسخت به اون چیزا چسبیدی و رفتی که باعث شدی با خودم فکر کنم اصلاً رهبرِ فرقه بودن یعنی چی! خودم راهِ درست رو یادشون میدم!»

-همیشه بهت میگفتم یادشون بگیر، ولی تو گوش نمیدادی، پسرهٔ تخس!

«آه... اینطور بود؟»

اوه... انگار همینطور بود.

«همم. وسطِ جنگ، من کِی وقت داشتم یه هنرِ رزمیِ جدید یاد بگیرم؟ اون موقع سرم خیلی شلوغ بود.»

-حرومزاده! چقدر رو اعصابی!

«با گذشتِ زمان چقدر بددهن شدی.»

یادش نمیومد ساهیونگش قبلاً اینطوری بوده باشه... نه، نکنه همیشه همینطوری بود؟

«آخخخ.»

چونگ میونگ روی پشتبوم دراز کشید، بدنش رو کش داد تا جلوی نورِ خورشید رو بگیره، بیسروصدا به آسمون نگاه کرد و زیرلب گفت:

«کلی کار هست که باید بکنم.»

آموزشِ هنرهای رزمی به شاگردها و بعدش گشتن دنبالِ هر اثری از فرقه که توی دنیا باقی مونده. و اگه این کار جواب نداد، حداقل باید سعی میکرد یه روشِ پرورشِ هنرهای رزمی بسازه تا جایگزینِ هنرهای الهیِ ابرِ بنفش بشه.

«فعلاً که غیرممکنه.»

اونا نمیتونستن فقط با احیای هنرهای رزمیِ گذشتهشون با اهریمنِ آسمانی مقابله کنن. باید از دستاوردهای قبلیشون فراتر میرفتن.

برای رسیدن به این هدف، به چیزی فراتر از دانشِ فعلیِ چونگ میونگ نیاز بود.

«آخ. ترجیح میدم بمیرم تا اینکه این وضعیت رو تحمل کنم. اصلاً حل کردنِ اینجور چیزا تمومی داره؟ بالاخره...»

چونگ میونگ که داشت با ناامیدی غر میزد، خیلی زود با چهرهای معذب زیرلب گفت:

«خب، آره... حتی اگه برترین جنگجوها هم نباشن، بچهها خیلی رشد کردن. اونا حتی با فرقهٔ وودانگ هم درگیر شدن، مگه نه، ساهیونگ؟»

اگه چونگ میونگِ گذشته بود، این رو یه چیزِ عادی میدونست. اما حالا، در کمالِ تعجب، بهشدت به همهشون افتخار میکرد.

شاگردهای چونگ، شاگردهای بک و حتی شاگردهای اون...

اونا فوقالعاده بودن.

بدونِ اینکه هر بار که چونگ میونگ یه حرفِ غیرمنطقی میزد المشنگه به پا کنن... نه، راستش بهش میگفتن بره بمیره، ولی در نهایت مگه باز هم ازش پیروی نمیکردن؟

خجالت میکشید که با صدای بلند ازشون تعریف کنه.

«من عجب آدمِ بدیـم.»

چونگ میونگ جوری لبخند زد که انگار این فکر مسخره بود.

آدما که نمیتونستن همیشه توی اضطراب زندگی کنن. وقتی کسی به چیزی میرسه، باید درستوحسابی استراحت کنه و پاداشها رو بهعنوانِ انگیزهای برای حرکت به جلو در نظر بگیره.

اما متأسفانه، چونگ میونگ نمیتونست این شرایط رو برای این بچهها فراهم کنه. چون اصلاً نمیدونست فرقهٔ شیطانی کِی تصمیم به حمله میگیره.

«همم...»

چونگ میونگ که برای لحظهای غرقِ افکارش شده بود، زیرلب گفت:

«ساهیونگ... من، راستش...»

چونگ میونگ دوباره ایستاد و جوری دستش رو تکون داد که انگار کسی روبهروش ایستاده.

«چقدر خاطرهانگیزه.»

بلند شد و میخواست بپره پایین، اما بعدش طوری متوقف شد که انگار چیزی جلوش رو گرفته بود.

«آخخخ.»

طوری که انگار عصبی باشه، عقب و جلو رفت و بعد از مدتی دستش رو بالا آورد و جوری رو به آسمون چرخید که انگار تصمیمش رو گرفته بود.

«ساهیونگ.»

آروم به حرف اومد.

«دارم کارم رو خوب انجام میدم، مگه نه؟»

نسیمِ ملایمی موهاش رو به هم ریخت.

حتی با اینکه مدتِ طولانیای منتظر موند، هیچ جوابی نیومد.

چارهای نبود.

صدای چونگ میونگ، صدای قلبش بود. هیچ راهی وجود نداشت که یه آدمِ مُرده بتونه به چیزی جواب بده.

«نوچ.»

درست همون لحظه بود، وقتی چونگ میونگ نوچنوچ کرد و تصمیم گرفت که دیگه واقعاً بپره پایین.

-داری کارت رو خوب انجام میدی.

با تعجب به عقب نگاه کرد، اما همونطور که انتظار میرفت، هیچکس اونجا نبود.

فقط مدتِ طولانیای به اونجا خیره موند و لبِ پایینش رو گاز گرفت.

«من...»

«چونگ میونگ! چونگ میونگ! حرومزاده! باز کدوم گوری رفتی! همین الان بیا بیرون! باید راه بیفتیم!»

اما قبل از اینکه حتی بتونه از اون لحظه لذت ببره، صدایی اون رو صدا زد.

با این حال، چونگ میونگ در سکوت به اون فضای خالی نگاه کرد و آهی کشید.

«حرومزاده! نمیخوای همین الان بیای بیرون!»

«آه! الان میام دیگه!»

چونگ میونگ فریاد زد و لبخند زد.

«پس این دستا به چه دردی میخورن؟»

چیزِ مهم برای اون، تموم کردنِ کارهاش بود.

یه روز، وقتی واقعاً ساهیونگهاش رو میدید، میتونست با اعتمادبهنفس سرشون داد بزنه و بگه که تمامِ تلاشش رو کرده!

«پس...»

«اومدددددم!»

چونگ میونگ بدونِ هیچ پشیمونیای پرید پایین.

«این کارِ ساسوکهاست، ولی شماها دارید مسخرهبازی درمیارید!»

«آخ! گوشم! گوشم درد میکنه! گوشمممم!»

«باز کِی رفتی عرق خوردی، احمق! تو! حرومزاده! بیحیا!»

«آخ! گوشم! گوشم! گوشم!»

نسیمِ گرمی از جایی روی پشتبوم که چونگ میونگ دراز کشیده بود، عبور کرد.

نگرانیهای یک نفر عمیقتر میشد و ارادهٔ یک نفرِ دیگه قویتر. بعضیها به خودشون نگاه میکردن، در حالی که بقیه به آینده چشم دوخته بودن.

دنیا بهآرومی در افکارِ هر شخص جریان داشت.

خورشیدی که بهشون میتابید، از همین الان پوست رو میسوزوند.

شکوفههای آلو که کاملاً باز شده بودن، حالا پژمرده شده بودن و زمانِ جوونه زدنِ برگهای سبز و میوهها داشت بهسرعت فرا میرسید.