LNCrawler

چپتر 684: چپتر 684

بازگشت فرقه کوه هوآ — novelha.net · All chapters

چپتر 684: چپتر 684

«چی؟ نمیدونستی؟»

«...»

«اصلاً روحت هم خبر نداشت؟»

تو زندگی، هر کسی بالاخره یه زمانی دچار بحران میشه.

البته که ایم سوبیونگ زندگی خیلی سختی رو پشت سر گذاشته بود. با بحرانهای کوچیکِ بیشماری روبهرو شده بود و بارها مجبور شده بود از بحرانهای مرگبار جون سالم به در ببره.

اما... این یکی عجیب به نظر میرسید.

وضعیتِ فعلی بهوضوح پونزده برابر وحشتناکتر از هر بحرانی بود که تا حالا تجربه کرده بود.

«هاا... هاهاها...»

ایم سوبیونگ سعی کرد تا جای ممکن لبخندِ درخشانی بزنه. اما عضلاتِ منقبضشدهش حتی نمیتونستن یه لبخندِ ساده رو شکل بدن.

«اول... آروم باش...»

«آروم باشم؟»

چشمانِ چونگ میونگ برقی زد. ایم سوبیونگ با دیدنِ اون نیتِ کشتار، نتونست جلوی این فکر رو بگیره که حتی اگه حق باهاش بود، باز هم قطعاً الان تو دردسرِ بزرگی افتاده.

در اصل، تائوئیستها با راهبان فرق داشتن.

هدفِ آیین بودا تو دشتهای مرکزی نجاتِ مردمِ دشتهای مرکزی بود، اما هدفِ تائوئیسم خودسازی بود. و به همین دلیل، در حالی که راهبان تو معابد میموندن و ارتباطشون رو با مردم قطع نمیکردن، تائوئیستها به درههای عمیقِ کوهستانها میرفتن تا جسم و ذهنشون رو صیقل بدن تا به روشنضمیری برسن.

رک و پوستکنده بخوایم بگیم، تائوئیستها هیچ نیازی به ابرازِ عشق به مردم نداشتن.

اما اینجا چه جور دنیایی بود؟

حتی اگه هدفشون چیزِ دیگهای بود، مردم تمایل داشتن انتظارِ کمی صمیمیت و آموزههای الهی از تائوئیستها داشته باشن. و به همین خاطر، تائوئیستها هم سعی میکردن تا جای ممکن با قلبی مهربون با مردم رفتار کنن.

اما...

«این نیتِ کشتار...»

آخه چطور میتونستن این وضعیت رو هضم کنن که عجیبترین رفتاری که تو تمامِ عمرشون دیده بودن، نه از طرفِ یکی از اعضای جناحِ شرور، بلکه از طرفِ یه تائوئیست سر میزد؟

«نه، اصلاً نیازی به دلیل آوردن نیست!»

قبل از اینکه حتی این استدلال شکل بگیره، یه شمشیرِ شکوفهٔ آلو تو گردنش فرو میرفت یا یه مشت حوالهٔ دهنش میشد.

«تـ... تائوئیست، لطفاً آروم باش...»

«...آروم باشم. آره، آروم شدن که خیلی سخت نیست.»

«درسته...»

چشمانِ چونگ میونگ از نیتِ کشتار شعلهور شد.

«فکر کنم اگه فقط این موشِ کثیفِ جلوم رو نفله کنم، حالم بهتر میشه و آروم هم میگیرم. یا حداقل، این صورتِ خوشگلت رو دو برابرِ اندازهش باد کنم!»

«...پس فقط من رو بکش...»

«دارم میگم میکُشمت، تو هم میخوای بمیری!»

چونگ میونگ یقهٔ ایم سوبیونگ رو گرفت و تکونش داد.

«چی؟ هیچکس نشناختت؟ پس لابد یه روح داشته برای اون جانگ ایلسوی حرومزاده جاسوسی میکرده! هان؟»

«...»

این بیانصافی بود. خیلی بیانصافی بود.

حتی اگه بزرگان و آدمای فرقههای برتر رو جمع میکردن و ازشون میخواستن پیشبینی کنن، حتی یه نفر هم انتظار نداشت جانگ ایلسو پاش رو بذاره تو کوه هوآ.

این یه اشتباه بود، اشتباهِ در نظر نگرفتنِ کاری که یه آدمِ عاقل انجام میده. اما آیا امید داشتن و فکر کردن به اینکه یه آدمِ روانی ممکنه چه کار کنه، اشتباه بود؟

و به همین خاطر، ایم سوبیونگ کاملاً از خودش راضی بود.

در کل، اگه مشکلی هم وجود داشت... این بود که مردِ روبهروش اصلاً آدمی نبود که به منطق گوش بده.

«اون... ههه. تائوئیست... بعضی وقتا تو زندگی اتفاقاتِ غیرمنتظرهای میافته.»

«...خب که چی.»

«ههه. برای همینه که دنیا جای جالبیه دیگه...»

بام!

قبل از اینکه بتونه حرفش رو تموم کنه، مشتِ چونگ میونگ تو چونِهش فرود اومد.

«کواک!»

ایم سوبیونگ با یه ضربه نقشِ زمین شد و تو یه گوشه غلت خورد. در حالی که با چشمای غضبناک سرش رو بالا میآورد، اعتراض کرد:

«بـ... با این حال، من شاهِ جنگلِ سبزم...»

«انگار به این فکر نکردی که فقط به خاطرِ همون شاهِ جنگلِ سبز بودنته که هنوز زندهای، نه؟ حالا بهم بگو، اگه اون لقبت رو فراموش کنم و بزنمت چه اتفاقی میافته؟»

«...بیخیالش شو.»

اصلاً نمیخواست بدونه. هرگز!

«بمیر، بمیر! تو باید خیلی وقت پیش میمردی، نه الان! اصلاً چرا بعد از اون حادثه هنوز زندهای؟»

«خب... تائوئیست جونم رو بخشید.»

«درسته! حالا دارم اون جونی رو که نجات دادم پس میگیرم! همهچیز رو پس میگیرم!»

«اییککک!»

ایم سوبیونگ اونقدر وحشت کرد که شروع کرد به چهار دست و پا فرار کردن. همون موقع، شمشیرِ چونگ میونگ درست تو نقطهای که چند لحظه پیش نشسته بود فرود اومد و عمیقاً تو زمین فرو رفت.

«واقعاً میخوای من رو بکشی!؟»

«در موردِ جعلِ مرگِ خودت چیزی میدونی؟»

«تائوئیست! همهش یه سوءتفاهمِ بزرگه.»

«سوءتفاهم؟»

ایم سوبیونگ با دیدنِ خشمِ چونگ میونگ، سریع اضافه کرد:

«خب، همونطور که قبلاً گفتم، جانگ ایلسو یه حرومزادهٔ معمولی نیست!»

«خب که چی؟»

«حتی اگه من هم اینجا نبودم، مطمئنم یه نفرِ دیگه رو آماده میکرد! از این بابت کاملاً مطمئنم!»

«...»

«ههه. پس، این وضعیت چیزی نیست که به خاطرِ من اتفاق افتاده باشه...»

«اوه، که اینطور؟»

چونگ میونگ لبخند زد.

«ها؟»

«ها؟»

با اون خنده، چهرهٔ ایم سوبیونگ و پنج شمشیر مضطرب شد.

خیلی زود، چونگ میونگ شمشیر رو با سرعتِ رعدوبرق از زمین بیرون کشید. بک چون و بقیهٔ پنج شمشیر، با چهرههایی که مثلِ گچ سفید شده بود، بدونِ اینکه به پشتِ سرشون نگاه کنن به سمتِ چونگ میونگ دویدن.

«چونگ میونگگگگگگ!»

«لعنتی، آروم باش!»

البته، برای یکی از اعضای جناحِ عدالت قابلستایش بود که یکی از رهبرانِ فرقهٔ شرور رو بکشه. با این حال، تو اون لحظه، خلقوخوی چونگ میونگ کاملاً از کنترل خارج شده بود.

بک چون که حس میکرد اگه کاری نکنن یه اتفاقِ وحشتناک میافته، پاهای چونگ میونگ رو چسبید. بقیه هم به قسمتهای مختلفِ بدنِ چونگ میونگ آویزون شدن.

«ولم نمیکنین! ولم کنین! آاااه، دارم دیوونه میشم! فقط بذارین اون دهن رو برای همیشه ببندم!»

اما خشمِ چونگ میونگ حتی برای یه لحظه هم فروکش نکرد. حالتِ خشمگینِ چهرهش، با رگهای بیرونزدهٔ گردن و کفی که گوشهٔ لبش جمع شده بود، جوری به نظر میرسید که انگار میتونه از بدنش جدا بشه و مستقیماً به ایم سوبیونگ حمله کنه.

«مـ... من شاهِ جنگلِ سبزم!»

«دارم این کار رو میکنم چون شاهِ جنگلِ سبزی، فهمیدی!؟ نشنیدی چی گفتم؟ اگه شاهِ جنگلِ سبز نبودی... نه، بازم میکشتمت! حالا که شاهِ جنگلِ سبزی، دلیلِ بیشتری برای کشتنت دارم!»

فعلاً، یون جونگ فقط سعی کرد چونگ میونگ رو آروم کنه.

«با این حال، بیا آروم باشیم و حرف بزنیم. اگه بهش فکر کنی، این تقصیرِ شاهِ جنگلِ سبز نیست.»

«چی؟»

چونگ میونگ به طرف یون جونگ برگشت.

«ساهیونگ.»

«آ-آره؟»

«میدونم.»

چونگ میونگ آروم بدنِ ملتهبش رو شل کرد و سر تکون داد.

«امکان نداره آدمی مثل جانگ ایلسو این فرصت رو از دست بده. همونطور که اون یارو گفت، حتماً حداقل یه نفر اونجا بوده که همچین نقشی رو بازی کنه. یا خودشون اومدن، یا جانگ ایلسو فرستادتشون.»

«د-درسته.»

«تازه، من نمیدونستم که جانگ ایلسو میتونه اون مردک رو تو اون تغییر چهره بشناسه. پس کاریش نمیشد کرد.»

«درسته. منم همینو میگم دیگه!»

البته، درست بود که ایم سوبیونگ این گند رو بالا آورده بود، اما اگه منصفانه نگاه میکردی، اونم تو وضعیتِ بدی گیر افتاده بود. این وظیفهٔ یک تائوئیست بود که این جزئیات رو بهدرستی بررسی کنه و با ذهنی آروم در نظر بگیردشون...

«امـــــا!»

دهنِ چونگ میونگ دوباره باز شد و جوری شروع به حرف زدن کرد که انگار داشت آتیش تف میکرد.

«دقیقاً چون وضعیت اینجوریه، باید عصبانی بشم!»

«...»

«اگه من باید وضعیتِ تو رو درک کنم، تو هم باید وضعیتِ من رو درک کنی! من این همه چیز رو در نظر گرفتم، پس چرا تو نمیتونی در نظر بگیری که چی منو اینقدر خشمگین کرده؟ مگه نباید احساساتِ منم درک کنی؟»

حتی خودِ کنفوسیوس هم ممکن بود برای این حرف دست بزنه. اما مهم نبود چه منطقی پشتش بود، در هر صورت موفق شد پنج شمشیر کوه هوآ رو تحتتأثیر قرار بده.

«آخ. آخه من تو گذشته چه گناهی کردم...؟ نه، گناه که کردم، ولی یعنی باید اینجا شاهدِ همچین چیزی باشم؟»

چونگ میونگ داشت دندونقروچه میکرد. ایم سوبیونگ که داشت این صحنه رو تماشا میکرد، پوچترین قیافهٔ ممکن رو به خودش گرفته بود.

«شـ... شما الان نباید اینقدر عصبانی باشین، تائوئیست چونگ میونگ.»

«...چی؟»

«درسته که وضعیت یهکم مبهمتر شده، اما یه تأثیرِ مثبت هم داره.»

«چه تأثیرِ مثبتی؟»

«هاها!»

وقتی چونگ میونگ علاقه نشون داد، ایم سوبیونگ با پیروزی لبخند زد و سینهاش رو سپر کرد.

«حداقل به لطفِ حرف زدنِ اون جانگ ایلسوی حرومزاده، مگه همه نفهمیدن که یه روابطی بین کوه هوآ، اتحاد دوستان آسمانی و جنگل سبز وجود داره؟»

«...آره.»

«هوهوهو. خب این همون تأثیرِ مثبته دیگه.»

دستهاش رو گذاشت روی کمرش، انگار که همین الان یه کارِ شگفتانگیز انجام داده بود.

«حالا دیگه لازم نیست نگرانِ توضیح دادنِ روابطِ بین اتحاد دوستان آسمانی و جنگل سبز باشین. اونا حالا ما رو یکی میدونن. یه دردسر کمتر، جنگل سبز رسماً به اتحاد دوستان آسمانی پیوست و برادر شدیم...»

پـــات!

بدنِ چونگ میونگ تبدیل به یه پرتو نور شد و به پرواز دراومد. هیچکدوم از پنج شمشیر حتی نتونستن جلوش رو بگیرن.

«بمیر! بمیر! حرومزاده! فقط بمیر!»

«آااااخ! آخ! اوغ! یکی جلوشو... آاااااه!»

چونگ میونگ روی ایم سوبیونگ نشسته بود و داشت کتکش میزد.

هر پنج شمشیر با دیدنِ این صحنه بعد از مدتها، لبخندِ شادی رو لبهاشون نشسته بود.

«خیلی خوب میزنه.»

«هوف، چقدر جیگر آدم حال میاد.»

«میتونم برم یه کمکی بهش بکنم؟»

«...فقط فعلاً خودت رو کنترل کن.»

«باشه.»

تو این دنیا آدمهایی بودن که واقعاً حقشون کتک بود.

«...»

هیون جونگ با نگاهی گیج و مبهوت به ایم سوبیونگ نگاه کرد.

همهٔ مهمونها رفته بودن و حالا فقط اعضای اتحاد دوستان آسمانی باقی مونده بودن. درست وقتی که میخواستن دربارهٔ آینده بحث کنن، پیشنهادِ تانگ گوناک این بود که چونگ میونگ و شاه جنگل سبز رو دورِ هم جمع کنن.

اما... یه چیزی تو صورتِ ایم سوبیونگ بود که وقتی واردِ اتاق شد، یه کم، نه... خیلی عجیب به نظر میرسید.

«اون...»

هیون جونگ بدون اینکه حتی بهش فرصتِ توضیح بده، به طرف چونگ میونگ چرخید.

نتونست جلوی باز موندنِ دهنش رو بگیره وقتی قیافهٔ چونگ میونگ بهوضوح این پیام رو میرسوند: «من عصبانی بودم، ولی فقط به خاطر این کتکش زدم که حقش بود. اگه شاه جنگل سبز نبود، فقط کتکش نمیزدم؛ تیکهتیکهاش میکردم!»

«با این حال، اون شاه جنگل سبزه...»

نه، ولی وقتی آدم بهش فکر میکرد، به نظر منطقی میرسید.

مهم نبود کجا برن و بگن که یه شاگردِ کوه هوآ از روی عصبانیت شاه جنگل سبز رو کتک زده و صورتش رو تبدیل به یه کوفتهٔ ورمکرده کرده، هیچکس باورش نمیشد.

آره، خدا رو شکر...

«اهم.»

هیون جونگ گلوش رو صاف کرد و نگاهش رو دزدید.

اما مجبور شدن سریع به یه طرفِ دیگه نگاه کنن، چون تانگ گوناک رو دیدن که با صورتِ سرخشده داشت جلوی خندهاش رو میگرفت.

«اون... اهم، درسته.»

طبیعی، خیلی طبیعی. انگار که هیچچیزی ندیده بودن.

«شانس آوردیم که مراسم بدونِ هیچ اتفاقِ ناگوارِ بزرگی تموم شد.»

منگ سو نتونست کلماتِ آرومِ هیون جونگ رو تحمل کنه و گفت:

«...به نظر میاد شاه جنگل سبز حسابی کتک خورده.»

«به هر حال، مسئلهٔ مهمی نیست.»

«...»

منگ سو زبونش بند اومده بود و به چونگ میونگ و ایم سوبیونگ نگاه میکرد.

«این... فکر کنم مشکلِ دشتهای مرکزی یهکم با اون چیزی که من میفهمیدم فرق داره.»

«منم همینطور.»

در حالی که به حرفهای افرادِ کاخ گوش میداد، ایم سوبیونگ تو سکوت گوشهٔ چشمهاش رو پاک کرد.

«داری گریه میکنی؟»

«...نه.»

«درسته. اونقدرها هم ناراحت نیستی چون هیچ اشکی نمیبینم. بذار ادامه بدم. بهش یاد میدم غمِ واقعی چیه.»

«...»

همهٔ رهبرها با حس کردنِ نیت کشتاری که از چونگ میونگ بلند شد، سرشون رو چرخوندن.

«همم.»

هیون جونگ با صدای بلندی گلوش رو صاف کرد و بحث رو عوض کرد. حالا وقتش بود یه چیزِ دیگهای بگه تا ایم سوبیونگ از این ناامیدی دربیاد.

«هدف از جمع کردنِ همهتون به این شکل، صحبت دربارهٔ آیندهست. واقعاً دلم میخواد یه گفتگوی صادقانه داشته باشیم.»

تانگ گوناک با شنیدنِ این حرف سر تکون داد. انگار که چارهای جز این نبود، خندهها فروکش کرد و بعد همه جدی به نظر میرسیدن.

«اینکه افتتاحیهٔ اتحاد بدون هیچ حادثهٔ بزرگی برگزار شد، چیزِ خوبیه. از همهتون بابتِ زحماتی که کشیدین ممنونم.»

«تمامِ زحمات رو شاگردها کشیدن. ما مگه چه دردسری برای این کار کشیدیم؟»

«درسته.»

منگ سو در پاسخ به حرفهای تانگ گوناک صادقانه صحبت کرد.

«با اینکه افتتاحیهٔ اتحاد به کسانی که اینجا جمع شدن اعلام شده، اما در واقعیت، مثل این میمونه که به کلِ دنیا اعلام شده باشه. اونا شروع میکنن به دنیا میگن که چشما و گوشهاشون اینجا شاهدِ چه چیزهایی بوده.»

«همم.»

همه با شنیدنِ این حرفها سر تکون دادن.

«اینکه از همون اول نیتمون رو برای اتحاد منتقل کردیم، چیزِ خوبیه. اما...»

چشمهای تانگ گوناک در هم رفت. همه میتونستن حدس بزنن که حرفِ بعدی چیه.

«نمیتونم دربارهٔ قبیله دههزار نفره و جانگ ایلسو حرف نزنم.»

وقتی اسمِ جانگ ایلسو به میون اومد، کلِ اتاق تو تنش فرو رفت.