چپتر 720: چپتر ۷۲۰
چپتر 720: چپتر ۷۲۰
چشمهای مارمانند و مرموزش بهآرامی محیط اطراف را از نظر گذراند. هر کسی که با آن نگاه روبهرو میشد، سرش را پایین میانداخت.
خشخش.
چکمههای قرمزی که روی چمنها قدم میگذاشتند، جلوتر آمدند. صدای لهشدنِ چمنها طنینانداز شد.
«ای بابا، ای بابا.»
جانگ ایلسو سرش را تکان داد و آهی کشید.
جیرینگ.
با هر قدمِ آسوده و خرامانش، زیورآلاتِ روی بدنش به هم میخوردند و صدای فلزیِ شفافی ایجاد میکردند. اژدهای طلاییِ حکشده روی لباسِ بلند و سفیدِ خالصش طوری میلرزید که انگار زنده است.
حضورش واقعاً غیرمنتظره بود، اما از لحظهای که از راه رسید، هیچکس نمیتوانست چشم از جانگ ایلسو بردارد. انگار جانگ ایلسو داشت تمامِ فضا را در خودش میبلعید.
نهتنها افرادِ قبیلهاش، بلکه حتی پنج شمشیر هم مسحور و میخکوب به او خیره شده بودند.
ببری در میانِ مکانی پُر از جمعیت ظاهر شده بود و به نظر میرسید با خیالِ راحت قدم میزند.
«همم.»
جانگ ایلسو بهآرامی آه کشید و به سمتِ مردی رفت که داشت خون سرفه میکرد. چمباتمه زد و به مرد نگاه کرد.
«حالت خوبه؟»
«من... سرفه! مـ... من...»
«شرمندهـم. اما عجله دارم.»
جانگ ایلسو با دست ضربهٔ آرامی به پشتِ مرد زد. رنگوروی مردِ سرخپوش که به نظر میرسید نفسش بند آمده، بهوضوح بهتر شد.
«سرفه! سرفه!»
«حالا، حالا، یه سرفهٔ دیگه بکن.»
«اوووق!»
مرد خونِ قرمزی بالا آورد و رو به رهبرِ قبیله کرد.
«ممنونم، ارباب.»
«این چرتوپرتها چیه میگی. حالا که اومدم، باید یه کاری میکردم دیگه.»
«نه. حتی اگه رهبرِ قبیله جونم رو بخواد، چطور میتونم شکایتی داشته باشم!»
«ممنون که درک میکنی. این رو به خاطر میسپارم.»
«بـ... باعثِ افتخاره.»
جانگ ایلسو دستی به شانهٔ او کشید و لبخند زد. سپس از جا بلند شد.
بک چون که ناظرِ این ماجرا بود، احساسِ ناراحتیِ شدیدی کرد.
کسی که به آن مرد حمله کرده بود، خودِ جانگ ایلسو بود.
طبقِ عقلِ سلیم، منطقی بود که مرد در برابرِ جانگ ایلسو که بیدلیل به او حمله کرده بود، احساسِ خیانت و حداقل سردرگمی کند. اما حالا، مرد طوری رفتار میکرد که انگار جانگ ایلسو ولینعمتش است.
او آشکارا به او دارو داد، اما این واقعیت را که دارو را بابتِ آسیبی که خودش زده بود میداد، کاملاً نادیده نگرفت. و مردِ مجروح آن را مثلِ یک گنجینه میپذیرفت؟
«اون مرد...»
با اینکه همهچیز را با چشمانِ خودش میدید، تقریباً هیچچیز را نمیتوانست درک کند.
نگاهِ جانگ ایلسو به سمتِ هو گامیونگ چرخید که لبش را میگزید.
«گامیونگ.»
«...رهبر.»
«نوچ.»
جانگ ایلسو با چهرهای ناراضی نوچنوچ کرد و گفت:
«چه دلیلی باعث شد به خودت اجازه بدی بدونِ اجازهٔ من از نیروها استفاده کنی؟»
«من...»
«لابد فکر کردی میتونی بدونِ درگیری با تشریفاتِ پیچیده، کار رو پیش ببری. مگه نه؟»
هو گامیونگ لبش را گزید و سرش را پایین انداخت. جانگ ایلسو آهِ کوتاهی کشید و اخم کرد.
«اما کسی که بیشتر از همه از نیتِ من خبر داره، یه همچین کاری کرده. گامیونگ، گامیونگ. چرا اینقدر احمقانه رفتار میکنی؟ چرا این کار رو کردی؟»
هو گامیونگ لبش را گزید.
«رهبرِ قبیله، من...»
«بیخیالش.»
اما قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، جانگ ایلسو با کلافگی دستش را تکان داد.
«حتماً برای همهچیز دلیلی داشتی. نیازی نیست توضیح بدی.»
«...»
«بعداً بهش گوش میدم.»
جانگ ایلسو جلو رفت و روبهروی پنج شمشیر ایستاد.
«ببخشید. این رفیقمون یه خرده بیشازحد انگیزه داره. بعضی وقتها کارهایی میکنه که بهش گفته نشده. اشتباهاتِ زیردستها پای بالادستیهاست، پس اگه میخواید کسی رو سرزنش کنید، من رو سرزنش کنید.»
چونگ میونگ با سردی به جانگ ایلسو خیره شد.
نگاهِ آرامِ جانگ ایلسو و نگاهِ سردِ چونگ میونگ در هوا به هم گره خورد.
و کسی که اول نگاهش را دزدید، جانگ ایلسو بود.
«اوه، میتونی آدمها رو با چشمهات بخوری. همونطور که میبینی، من یه خرده ارادهـم ضعیفه، پس ترجیح میدم چشمهام رو یه کم استراحت بدم. وگرنه...»
لبخندِ درخشانی روی لبهای جانگ ایلسو نقش بست.
«دلم میخواد از کاسه درشون بیارم. هان؟»
«ای حرومزاده...»
چونگ میونگ چنگش را روی شمشیر محکمتر کرد.
در این نقطه، دیگر نمیشد اسمش را یک رابطهٔ بد گذاشت؛ این یک خصومتِ وحشتناک بود.
جانگ ایلسو درحالیکه دندانقروچهٔ او را تماشا میکرد، پوزخندی زد.
«بذار یه چیزی ازت بپرسم.»
«چی؟»
«اون چیه که روی دوشت میکشی؟ به نظر میاد چیزِ باارزشی باشه.»
سرِ چونگ میونگ کمی چرخید. او درحالیکه به پارچهای که بقایای چونگ جین را در خود پیچیده بود نگاه میکرد، با آرامش جواب داد:
«روحِ کوه هوآ.»
جانگ ایلسو طوری که انگار گیج شده باشد به عقب نگاه کرد و چهرهاش طوری شد که گویی جلوی خندهاش را میگیرد.
«روح؟»
«...»
«روح... روح. روح! هاهاها!»
خندههای جانگ ایلسو بلندتر شد.
«هاها... هاهاهاهاها! آهاهاهاها! درسته! همون روحِ کوه هوآ، مگه نه؟ هاهاهاها!»
او به عقب خم شد و آنقدر بلند خندید که زیورآلاتش به صدا درآمدند و مثلِ یک موسیقی با خندههایش درآمیختند.
بک چون لبش را گزید.
«لعنتی.»
در این مدت، آنها با دشمنانِ زیادی جنگیده بودند. در میانِ آنها، قطعاً کسانی بودند که حریفشان نمیشدند.
اما او هرگز در مواجهه با هیچ ناامیدیای چنین حسی نداشت. حتی وقتِ مبارزه با آن اسقف اعظمِ فرقهٔ شیطانی، مثلِ الان حسِ یک موشِ مسموم را نداشت که هر حرکتِ حریف لرزه بر اندامش بیندازد.
صرفنظر از سطحِ قدرت، شخصی به نامِ جانگ ایلسو بهوضوح در قلمرویی بود که درکش غیرممکن به نظر میرسید.
«یه موشِ مسموم.»
آن افراد با آن جامههای سرخ، باید در زمرهٔ قویترینها باشند. همانها بهتنهایی دردسرِ بزرگی بودند، اما حالا حتی جانگ ایلسو هم اینجا ظاهر شده بود.
آیا میتوانستند از پسِ این وضعیت بربیایند؟
نه، چنین چیزی غیرممکن بود.
هرچقدر هم که چونگ میونگ ماهر بود، مقابله با خودِ جانگ ایلسو بهتنهایی کارِ سختی بود. اگر چونگ میونگ درگیر میشد، آنها بهتنهایی نمیتوانستند از پسِ اینهمه جنگجوی ماهرِ قبیلهٔ دههزار نفره بربیایند. قطعی بود که در یک چشمبههمزدن تارومار میشدند.
پس در نهایت، چونگ میونگ مجبور میشد تنهایی با جانگ ایلسو و بقیه سروکله بزند. این یعنی یه شکست قطعی.
بعد...
بک چون در حالی که چشم از جانگ ایلسو که داشت از خنده رودهبر میشد برنمیداشت، آروم زمزمه کرد:
«چونگ میونگ.»
«همم؟»
«اگه مبارزه شروع شد، من میزنم به دلشون، تو فرار کن.»
چونگ میونگ با چهرهای بیتفاوت سرش رو چرخوند.
«...چی؟»
«شوخی نمیکنم. تو باید زنده بمونی.»
بک چون با قیافهای جدی به چونگ میونگ نگاه کرد و گفت:
«حتماً زنده به هواشان برگرد. این کتاب هم باید به دستشون برسه.»
چونگ میونگ چند لحظه مات و مبهوت نگاش کرد و بعد با ناباوری خندید.
«دونگ-ریونگ خیلی بزرگ شده. دیگه میدونه چطوری از این حرفا بزنه.»
«شوخی نیست، حرومزاده.»
«آه. منم شوخی نمیکنم.»
«...»
گوشههای لبِ چونگ میونگ رفت بالا.
«مخصوصاً الان.»
«چرا اینقدر احمقی...!»
«آره.»
«...»
«اگه زیاد حرف بزنی، پشیمون میشی. و...!»
چونگ میونگ با چشمهایی سرد به بک چون نگاه کرد.
«اشتباه نکن. نمیگم قراره بمیرم. هیچکس اینجا نمیمیره.»
«...»
«کسی که میمیره، اونجاست.»
چونگ میونگ به جانگ ایلسو و اعضای قبیله دههزار نفره خیره شد.
«مهم نیست حریف کیه. اگه جلومون رو بگیرن، باید راه رو باز کنیم. همین و بس.»
به محض اینکه حرف چونگ میونگ تموم شد، یو ایسول شمشیرش رو کشید و یه قدم اومد جلو، و کنار چونگ میونگ ایستاد.
«هر کی میخواد باشه.»
«آره، هر کی میخواد باشه.»
جو گول و یون جونگ هم شمشیرهاشون رو کشیدن و سمت چپ و راستشون ایستادن.
«این قبیله دههزار نفرهست، دیگه بهشون عادت کردم.»
«حداقل میتونیم راه رو باز کنیم.»
تانگ سوسو دستش رو روی سینهاش گذاشت و به چونگ میونگ نزدیک شد.
«من سم رو انتخاب میکنم. بیگدار به آب نزنین.»
چیِ سرمانندی از چشماش ساطع شد.
بک چون در حالی که به ساجههای جلوش نگاه میکرد، لبش رو گاز گرفت.
البته که اونا هم میدونستن وضعیتِ فعلی بهشدت ناامیدکنندهست. اما حتی یه نفر هم گریه نکرد یا از مرگ نترسید.
«حرومزادههای احمق.»
شینگ.
بک چون عزمش رو جزم کرد و با قاطعیت شمشیرش رو کشید.
«برید کنار.»
راهش رو از بین یو ایسول و یون جونگ باز کرد، جلو ایستاد و شمشیرش رو به سمت جلو گرفت.
چیِ درندهای از بدنش فوران کرد و اعضای قبیله دههزار نفره هم در جواب، سلاحهاشون رو نشونه گرفتن و نیروشون رو بیرون دادن. فضایی مثل یه حیوون درنده رو داشت که هر لحظه آمادهست تا حملهور بشه.
وضعیتِ پرتنشی بود که انگار هر لحظه ممکن بود منفجر بشه.
اما بعد،
«هاهاهاها!»
جانگ ایلسو صورتش رو با یه دست پوشوند تا لبخندش رو پنهون کنه و مدتی خندید، بعد دستش رو دراز کرد.
با یه حرکت، فشار و نیروی قبیله دههزار نفره ناپدید شد.
«راه رو باز کنین.»
با حرف جانگ ایلسو، افرادش با تردید سر جاشون ایستادن. اما وقتی جانگ ایلسو دوباره دهن باز کرد، تمام تردیدها بهسرعت دود شد و رفت هوا.
«میخواین دو بار تکرارش کنم؟»
تأثیرش آنی بود. افراد قبیله دههزار نفره جوری که انگار آتیش گرفته باشن عقبنشینی کردن و راه رو از چپ و راست باز کردن.
«ر-رهبر قبیله!»
هو گامیونگ نالید، اما جانگ ایلسو حتی جوابش رو هم نداد. دهنش زیر دستی که صورتش رو پوشونده بود کمی باز شد و دندونهای کاملاً سفیدش رو به نمایش گذاشت.
وقتی رهبر حرف میزد، قیافهاش اینشکلی میشد.
«یادت نره. اژدهای الهی کوه هوآ.»
«...»
چشمهایی که از بین انگشتهای پر از انگشترش معلوم بود، درخشش آبیِ روشنی از خودشون ساطع میکردن.
«یکی بهم بدهکاری. حسابکتابها باید روشن باشن.»
چونگ میونگ با چشمهایی تیز به جانگ ایلسو خیره شد.
«این که یه طرفهست.»
«حتی اگه اینطوری هم بهش نگاه کنی، به نظرم کاملاً دقیقه.»
تچ.
چونگ میونگ شمشیرش رو یه بار تکون داد.
بعد، شمشیری رو که پایین نگه داشته بود کمی بالا آورد و شروع کرد به آرومی تیغه رو توی غلاف پنهان کنه.
شووو.
«قانونم اینه که با کلاهبردارا معامله نکنم، اما...»
تق!
صدای ورود شمشیر به غلاف بهوضوح طنینانداز شد.
چونگ میونگ مستقیم به جانگ ایلسو نگاه کرد و گفت:
«فقط همین یه بار.»
«بابتش ممنونم.»
چونگ میونگ نگاهی به پشت سرش انداخت.
«بریم.»
پنج شمشیر با چشمهایی شوکه به چونگ میونگ نگاه کردن. توی چشماشون تردید بود که آیا میتونن به حرفهای جانگ ایلسو اعتماد کنن یا نه.
البته، اگه راه میافتادن و در حین عبور از مسیری که باز شده بود بهشون حمله میشد، اوضاع از اینی که هست هم بدتر میشد.
«اونقدرها هم احمق نیست. بریم.»
اما چونگ میونگ با آرامش به سمت جلو راه افتاد.
«آه...»
در نهایت، پنج شمشیر هم به حرفش اعتماد کردن و با عجله دنبالش راه افتادن.
توی قدمهای چونگ میونگ به سمت جانگ ایلسو هیچ تردیدی نبود. چشمهای سرد چونگ میونگ و چشمهای تاریک جانگ ایلسو که معلوم نبود توشون چه خبره، توی هوا به هم گره خوردن.
لحظهای که شونههاشون به هم ساییده شد، چونگ میونگ آروم گفت:
«فقط یه بار.»
«...»
«کاملاً یادم میمونه.»
با این حرفها، چونگ میونگ بدون اینکه حتی به پشت سرش نگاه کنه، از بین قبیله دههزار نفره عبور کرد. نگاههای خصمانهای روی اونا سنگینی میکرد، اما هیچ دلیلی برای نگاه کردن بهشون وجود نداشت.
شاگردهای هواشان که مثل جوجهتیغی هوشیاریشون رو بالا برده بودن، دنبالش راه افتادن.
سرانجام، بک چون که کاملاً از محاصرهٔ قبیله دههزار نفره خارج شده بود، به پشت سرش نگاه کرد. تا به خودش اومد، دید عرق از روی چونهاش روی زمین میچکه. با اینکه حتی یه بار هم شمشیرش رو تاب نداده بود، احساس میکرد تمام چی از بدنش کشیده شده.
همه آهِ کوچیکی کشیدن.
«دنبالمون نمیان؟»
«...واقعاً دارن میذارن بریم؟»
«اون یارو پیش خودش چی فکر کرده؟»
و بعد همونطور که انگار نمیتونستن وضعیت رو درک کنن، مدام به پشت سرشون نگاه میکردن.
«چونگ میونگ.»
«...اول...»
اما قبل از اینکه بک چون بتونه چیزی بگه، چونگ میونگ سرش رو تکون داد. و پارچهای که پشتش بود رو محکم گرفت.
«به سمت هواشان.»
«...آره.»
درست قبل از اینکه سرعتش رو زیاد کنه، چونگ میونگ نگاهی به عقب انداخت. میتونست بهوضوح قبیله دههزار نفره رو ببینه که دارن به سمتشون نگاه میکنن.
چونگ میونگ لبش رو گاز گرفت، نگاهش رو دزدید و به جلو دوید.
«ارباب هژمونی، جانگ ایلسو.»
اون این اسم رو توی ذهنش حک میکرد.