LNCrawler

چپتر 734: بازگشت فرقه کوه هوآ - فصل 734

بازگشت فرقه کوه هوآ — novelha.net · All chapters

چپتر 734: بازگشت فرقه کوه هوآ - فصل 734

«همم.»

هیون جونگ با دیدن صحنهای که جلوی چشمانش در حال رخ دادن بود، لبخندی زد.

چی باید میگفت...

شور و اشتیاقی داغ.

عرقی که شرشر میریخت.

استادها تمام تلاششان را میکردند تا به شاگردها آموزش دهند و شاگردها هم با تمام وجود از تعالیمشان پیروی میکردند.

در حالی که به این منظرهٔ زیبا و دلگرمکننده نگاه میکرد، فقط یک فکر به ذهنش رسید.

واقعاً این درسته؟

واقعاً میتونستن همینطوری ادامه بدن؟

وقتی شاگردها را میدید که زیر سنگهایی به اندازهٔ یک خانه میلرزیدند و هیون یونگ هم روی سنگ ایستاده بود و سخنرانیِ طولانیای میکرد، عرق سرد مدام از صورتش پایین میچکید.

«پاهاتون رو نگه داشتین؟»

«آآآخ.»

«آآآه...»

«بهتون گفتم قدم بردارین؛ چرا همونجا خشکتون زده؟ هان؟ مگه توی کوه هوآ همچین تکنیکی هم داشتیم؟ نمیخواین تکون بخورین؟»

عرق مثل باران از بدن شاگردهایی که سنگ را نگه داشته بودند، میریخت. زمینی که رویش قدم میگذاشتند، از عرقی که روی آن میچکید، تیرهتر شده بود.

«دارم به همهتون میگم که درست انجامش بدین. اگه حتی از پسِ اینم برنمیآین، از کجا میخواین پول دربیارین که شکمتون رو سیر کنین؟»

دقیقاً در همان لحظه بود.

«آخخخ.»

جونگ هو که در حالی که سنگ را نگه داشته بود پاهایش را حرکت میداد، دیگر نتوانست دوام بیاورد و همانجا روی زمین افتاد. همزمان، سنگی که نگه داشته بود، روی سرش سقوط کرد.

«آخ!»

«نه!»

بوم!

جونگ هو چشمانش را محکم بست. اما در کمال تعجب، دردی را که خودش را برایش آماده کرده بود، احساس نکرد.

نکنه مُردم؟

نه، امکان نداره...

وقتی آرام چشمانش را باز کرد، شخصی را دید که پشت به خورشید با قامتی بلند جلویش ایستاده بود. وقتی جونگ هو سرش را بالا آورد، خون از چهرهاش پرید.

اِ، امکان نداره.

ترجیح میدم بمیرم.

چهرهٔ هیون یونگ، در حالی که سنگ را نگه داشته بود، بیشتر شبیه یک شیطان بود تا انسان.

نگه داشتن سنگ با یک دست و اون یکی...

هان؟

با یک دست؟

کواک!

هیون یونگ سنگی به اندازهٔ یک خانه را به کناری پرتاب کرد و با وحشت چشمانش را گرد کرد.

«اینقدر این کار رو کردم که دیگه جون برام نمونده!»

«...!»

«اِهِه! نمیتونی این کار رو بکنی! ساهیونگ!»

«هاه.»

«این بچه کم آورده! ارادهت رو قوی کن.»

«بله.»

هیون سانگ پوزخندی زد و به سمتشان رفت. او پشت یقهٔ جونگ هو را گرفت و بلندش کرد.

«هاها. میخوای با من بیای یه جای خوب؟»

«...»

«هه هه هه.»

سپس با خونسردی قدم زد و وارد بیشهزار درختان شد.

لحظهای بعد، فریاد وحشتناکی از آنجا به گوش رسید.

«آآآآخ! آخ! بزرگ! بزرگ! غلط کردم! بززززرگ!»

چهرهٔ شاگردهایی که صدای فریاد را شنیدند، در یک لحظه رنگپریده شد.

چـ... چه اتفاقی داره میافته؟

کنجکاوم. ولی نمیخوام بدونم.

حتی اگه بمیرم هم نمیتونم سنگ رو بندازم!

هیون یونگ در حالی که به شاگردهایی که سنگ را نگه داشته بودند نگاه میکرد، لبخندی زد.

«درسته. درسته. دارین عالی کار میکنین. عالی.»

سپس به چونگ میونگ نگاه کرد، با چانهاش اشارهای کرد و گفت:

«چونگ میونگ.»

«بله!»

«یه سنگ دیگه بذار روشون.»

«... بازم؟»

«عجله کن.»

«چشم.»

بک چون در حالی که میدید چونگ میونگ سنگی را روی پشتش حمل میکند، چشمانش را محکم بست.

چونگ میونگ.

آخه چرا از اون شروع کرد!

اون حرومزاده.

تقتق.

«...»

بک چون با نگاهی غمگین به برنجهایی که از چوبکهایش میافتادند خیره شد.

ساجههایش دیگر از خوردن برنج با چوبک دست کشیده بودند و صورتشان را مستقیماً داخل کاسهٔ برنجشان فرو برده بودند.

«... بچهها.»

«ها؟»

«دارین غذا رو بیخیال میشین؟»

«... انگار دارم شن میجوم، ولی برای زنده موندن باید بخوریم.»

بک چون چشمانش را پایین انداخت و آهی کشید.

این حرف درست بود.

باید بخورم. برای زنده موندن باید بخورم.

در نهایت، بک چون هم کاسهٔ برنج را به دهانش نزدیک کرد و برنج را بالا کشید.

انگار واقعاً دارم شن میجوم...

در همان لحظه بود.

ملچملچملچ!

«...»

ملچملچملچ!

بک چون با نگاهی جدی سرش را چرخاند.

چونگ میونگ که کنارش نشسته بود، داشت برنج را به معنای واقعی کلمه میبلعید. بعد از تمام کردن کاسهاش، چونگ میونگ تمام ظرف گوشت سرخشدهای را که جلویش بود برداشت و در دهانش چپاند.

«اوووه! غذایی که بعد از تمرین میخوری واقعاً میچسبه!»

این حرومزاده...

خوردن یک غذای خوب لذتبخش بود، اما آیا واقعاً لازم بود الان کنار کسی مثل او اینطور غذا بخورد؟

در نهایت، چهرهٔ بک چون در هم رفت.

«خوشمزهست؟»

«لعنتی بدجور میچسبه!»

«... آره، زیاد بخور.»

چی باید میگفت؟ بهش میگفت چی...

او حتی توان این را نداشت که چیزی به چونگ میونگ بگوید. بک چون سرش را تکان داد و تازه میخواست سعی کند غذایش را بخورد که جو گول صورتش را از کاسه بیرون آورد و با بیحالی گفت:

«هی، چونگ میونگ.»

«ها؟»

«این رو میپرسم چون نمیفهمم... چطور بزرگترها یهو اینقدر قوی شدن؟»

گوشهای بک چون تیز شد. هیچکس چیزی نگفت، اما حتی او هم در این مورد کنجکاو بود.

«هنرهای الهی ابر بنفش اینقدر خفنه؟ اگه ما هم یادش بگیریم، مثل اونا میشیم؟»

«چه خیالبافیهایی.»

اما چونگ میونگ چوبکهایش را طوری زمین گذاشت که انگار دلش به حال آنها میسوخت.

«اصلاً میدونین این چه نوع هنر رزمیایه؟ اگه یادش بگیرین، قطعاً کسی که آموزشش دیده رو قویتر میکنه.»

«... نـ-نه. بزرگترها خیلی قویان.»

«قضیهٔ اونا فرق میکنه، احمقها.»

چونگ میونگ طوری نوچنوچ کرد که انگار برایشان تأسف میخورد.

«البته، این درسته که هنرهای الهی ابر بنفش بهترین هنرِ پرورشدهنده در کوه هوآست.»

آنها میتوانستند انتظار داشته باشند که فقط با یادگیری آن، یک سطح یا بیشتر ارتقا پیدا کنند. هنرهای الهی ابر بنفش بهتنهایی تکنیک جدیدی بود که حتی با هنرهای شکوفهٔ آلو یا هنرهای هفت فرزانه قابل مقایسه نبود.

بنابراین، اگر خودشان یاد میگرفتند که چطور آن را انجام دهند، کاملاً روشن بود که حداقل استفاده از چی درونی بهطور چشمگیری افزایش مییافت.

اما این بدان معنا نبود که همان تأثیری را داشته باشد که برای بزرگترها داشت.

«ببینین، یه مهارت پرورشدهنده مثل یه آشپزه.»

«آشپز؟ مثل کسی که غذا میپزه؟»

«آره.»

«... این دیگه یعنی چی؟»

باید برایشان توضیح میداد تا متوجه شوند. اما آیا واقعاً مجبور بود توضیح دهد؟ چونگ میونگ با نگاهی آزرده غرولند کرد و سپس با لحنی جدی گفت:

«اگه مهارتهای آشپز خوب باشه، میتونه با مواد نهچندان خوب، خوشمزهترین غذاها رو درست کنه. مگه این واضح نیست؟»

«درسته.»

«پس، اگه هنرهای الهی رو به دست بیارین، میتونین با همون چیِ درونی نیروی قویتری تولید کنین و ازش با نیرویی خالص استفاده کنین. بازدهی در مقایسه با همون سطح از چیِ درونی قویتر میشه.»

«آها...»

جو گول طوری سر تکان داد که انگار متوجه شده بود. یون جونگ که در سکوت گوش میداد، چیزی اضافه کرد.

«پس اینکه میگی وضعیتِ ما با بزرگترها فرق داره، یعنی چی؟»

«همین الان بهت گفتم. هنرهای الهی مثلِ شرابن.»

«ها؟»

«فکر میکنی بزرگترها و رهبرِ فرقه چند سال روی چیِ درونیشون تمرین کردن؟»

«... اِ، خب...»

چهل؟ پنجاه سال؟

با اینکه تعدادِ دقیقِ سالهاش مشخص نبود، اما حتماً مدتزمانی که تمرین کرده بودن اصلاً با شاگردها قابلمقایسه نبود.

«وقتی پای چیِ درونی وسط باشه، هیچ میانبری وجود نداره. تنها فرقش توی اینه که چقدر تمرین کرده باشی و چقدر توش استمرار داشته باشی.»

همون موقع، یو ایسول دستش رو برد بالا.

«بسیارخب، سؤال.»

«قرصِ ابرِ بنفش.»

«درسته. این قرص همون چیزیه که بهت اجازه میده از سدِ همهچیز بگذری. اما قرص و چیزی که بهت میده هم حد و مرزی داره. هر چقدر هم که خوب ساخته شده باشه، در مقایسه با تزکیهای که توی خودِ بدن انجام میشه، باز هم یه مقدار چیِ ناخالص توش پیدا میشه.»

«قرصِ ابرِ بنفش. ناخالص.»

نه، منظورش این نبود...

خب، حرفی برای گفتن بهش نمونده بود.

«بههرحال.»

چونگ میونگ که برای یه لحظه دستپاچه شده بود، گلوش رو صاف کرد و دهنش رو باز کرد.

«تا الان، رهبرِ فرقه و بزرگترها موادِ اولیهٔ خوبی رو که دهها سال پرورش داده بودن، میسپردن دستِ یه مشت خدمتکارِ بیعرضه تا براشون بپزن. اما این بار، سرآشپز...»

«عوض شده و یه سرآشپزِ امپراتوری اومده؟»

«آره، میشه اینطوری خلاصهش کرد. حالا که بهترین سرآشپزِ پکن شروع کرده به آشپزی، طبیعی نیست که مزهش عوض بشه؟»

بک چون سر تکون داد. با اینکه تشبیهش یه کم عجیب بود، اما فهمیدنش راحت بود.

«پنجاه سال...»

«درسته، پنجاه سال.»

برای رزمیکارها، تمرینِ چیِ درونی مثلِ شروع کردنِ روز بود. مسلماً هیون جونگ و هیون سانگ توی پنجاه سالِ گذشته بهطور مداوم تمرین کرده بودن و حتی اگه هیون یونگ تمرینِ هنرهای رزمی رو کنار گذاشته بود، دست از تزکیه برنداشته بود.

اگه اینطور بود، یعنی مقدارِ خیلی خوبی چی ذخیره کرده بودن.

اگه اون چیِ جمعشده از طریقِ قرصی که چونگ میونگ بهشون داده بود رو هم بهش اضافه میکردن، قدرتشون بهتنهایی در سطحی بود که بهوضوح از بزرگترهای نُه فرقهٔ بزرگ هم فراتر میرفت.

تا الان، روشِ استفادهشون از چیِ درونی ضعیف بود، برای همین به چشم نمیاومد. اما وقتی چونگ میونگ روشِ تزکیهٔ چیِ درونیشون رو تغییر داد و جریانش رو طوری تنظیم کرد که با بدنشون سازگار بشه، تازه شروع کردن به نشون دادنِ قدرتِ واقعیشون.

«... اما بازم یه کم زیادی به نظر میرسه.»

«دیدی چطور اون تختهسنگِ بهاندازهٔ یه خونه رو با یه دست نگه داشته بود؟»

«... اصلاً به نظر نمیرسید داره زوری میزنه. فکر کردم داره یه سنگریزه رو بلند میکنه!»

وقتی بحثِ قدرتِ بزرگترها وسط کشیده شد، شاگردهای بیچارهٔ کوه هوآ نوچی کردن و این حرفها رو زدن.

حق هم داشتن. مگه دیدنِ همچین صحنهای توی کوه هوآ کارِ راحتی بود؟

حتی چونگ میونگ که خیلیها اون رو بهترینِ کوه هوآ میدونستن، در مقایسه با بقیهٔ شاگردها چیِ درونیِ اونقدر بالایی نداشت.

پس نمیتونستن جلوی تعجبشون رو بگیرن وقتی میدیدن یه تختهسنگ اونطوری بلند میشه، چیِ شمشیر از توی چاپستیکها جریان پیدا میکنه و یه ستونِ چوبی جوری بلند میشه انگار فقط یه تیکه چوبِ سادست.

«یعنی رهبرِ فرقه و بزرگترها تبدیل شدن به جنگجوهای ماهر؟»

«جنگجوهای ماهر؟»

چونگ میونگ به سؤالی که یکیشون وسطِ قورت دادنِ غذا پرسید، خندید.

«اگه ساسوک و ساهیونگ قوی نبودن که تا الان زنده نمیموندن، مگه نه؟ خیلی وقت پیش اون حرومزادههای جنگلِ سبز تا حدِ مرگ کتکشون میزدن.»

«آه... درسته.»

«هنوز نه، هنوز نه. اما...»

«ها؟»

چونگ میونگ که داشت به حرفش ادامه میداد، نیشخند زد.

«وقتی آدم تکنیکِ شمشیرِ شکوفهٔ آلو رو یاد بگیره، اوضاع یه کم عوض میشه، مگه نه؟ لحظهای که روی گامِ هفت ستاره، گامِ شکوفهٔ آلو، هنرهای تزکیه و تکنیکهای شمشیر کاملاً مسلط بشن...»

بعد چونهش رو داد بالا و با شستش ادای بریدنِ گلوش رو درآورد.

«...»

بدونِ اینکه نیازی باشه حرفش رو ادامه بده، خیلی خوب معنیِ اون حرکت رو فهمیدن.

بک چون لبخندی زد و با خودش فکر کرد.

«مسخرهبازی درنیار.»

البته که تا الان هم هیچوقت به فکرِ درگیریِ مستقیم با رهبرِ فرقه نیفتاده بودن، اما حالا دیگه حتی نمیتونستن خوابش رو هم ببینن.

«اما میدونید...»

یون جونگ جوری حرف زد که انگار یه چیزی رو نمیفهمید.

«بزرگ هیون یونگ چطور روشهای شکنجه رو اینقدر خوب بلده؟»

«... منم دقیقاً همین شک رو دارم.»

حتی نمیتونستن تصورش رو بکنن. چرخوندنِ شمشیر زیرِ آب و ایستادن روی یه پا درحالیکه یه تختهسنگِ بهاندازهٔ یه خونه رو روی کولت گذاشتی. آخه این کاری بود که یه آدمِ عاقل بکنه؟

حتی اون پسره، چونگ میونگ، با اینکه مصمم بود برتریِ خودش رو ثابت کنه و بقیه رو مجبور به تمرین میکرد، بازم هیچوقت آدمها رو با این روشهای عجیبوغریب شکنجه نمیداد.

«ترسناکترین قسمتش...»

«ها؟»

«... اینه که واقعاً جواب میده.»

شاگردهای کوه هوآ سر تکون دادن.

با چرخوندنِ شمشیر زیرِ آب، میتونستن ببینن چقدر از چیِ درونیشون داره به جریان میافته. هر بار که شمشیر رو تاب میدادن، مجبور بودن نیروی بیشتری وارد کنن و همین باعث میشد اشتباهاتشون توی تکنیکِ شمشیر براشون روشن بشه.

از طرفِ دیگه، چون موقعِ حملِ اون تختهسنگ راه میرفتن، میتونستن حس کنن کِی مرکزِ ثقلشون به هم میخوره؛ برای همین چارهای نداشتن جز اینکه با حساسیتی بیشتر از همیشه، قدرتِ هستهٔ بدنشون رو حفظ کنن.

«آخه چطور همچین روشِ تمرینیای به ذهنشون رسیده...»

با وجودِ چهرههای خستهشون همه شگفتزده بودن، اما یو ایسول آروم گفت:

«... چون میتونن.»

«ها؟»

بک چون به یو ایسول نگاه کرد و دوباره پرسید:

«چی گفتی سامائه؟»

«چون با روشهای تمرینیِ معمولی نمیتونستن به جواب برسن.»

برای یه لحظه، هیچکس نتونست چیزی بگه. بک چون لبِ پایینش رو گاز گرفت و هیون یونگِ جوان رو توی ذهنش مجسم کرد.

اون که فقط هنرهای رزمیِ سطحپایینی رو یاد گرفته بود که اصلاً با فرقهٔ لبهٔ جنوبی از نُه فرقهٔ بزرگ قابلقیاس نبود، حالا داشت شمشیرش رو زیرِ آب میچرخوند و درحالیکه یه تختهسنگ روی کولش بود، روی زمین قدم برمیداشت.

استیصال برای اینکه هرطور شده قویتر بشه، حتماً اون رو به همچین روشِ تمرینیای کشونده بود. هرچند که اونها این روش رو به بقیهٔ شاگردها توصیه نمیکردن.

بک چون که برای لحظهای غرقِ افکارش شده بود، چاپستیکهایی رو که زمین گذاشته بود دوباره برداشت.

«بخورید. باید تمرینِ بعدازظهر رو هم دووم بیاریم.»

«چشم!»

«من از تمرین حذف نمیشم!»

همه با قدرتِ بیشتری شروع کردن به چپوندنِ برنج توی دهنشون.

«یه کاسهٔ دیگه برای من!»

«سوسو، این کاسهٔ سومتهها!»

«پس من دو تا کاسهٔ دیگه میخورم!»

چونگ میونگ درحالیکه به اونها که داشتن برنج میتپوندن توی شکمشون نگاه میکرد، زیرلبی خندید.

«این خیلی خوبه.»

نسلِ قبلی بدونِ اینکه حرفی بزنه رهبری میکرد و نسلِ بعدی هم بدونِ هیچ سؤالی اعتماد میکرد و راهشون رو ادامه میداد.

شاید این همون کوه هوآیی بود که چونگ جین تصورش رو میکرد.

«ها؟»

ها؟ انگار یه کم با چیزی که اون فکر میکرد فرق داشت؟

«بیخیال.»

اگه احساس میکرد بهش ظلم شده، همیشه میتونست دوباره زنده بشه و برگرده.

هههههه.