LNCrawler

چپتر 15: حراجی (۲)

بازی آهنگر نابغه — novelha.net · All chapters

چپتر 15: حراجی (۲)

هیونسو آرام چشمانش را گشود، و هولوگرامی که روبهرویش شناور بود، نزدیک بود از شدت شوک نفسش را بند بیاورد.

سیستم

[پیشنهاد فعلی: ۱۰۰۸ گلد.]

[پیشنهاد نهایی تا ۱۰ ثانیه دیگر تایید خواهد شد.]

[۱۰، ۹، ۸……]

«هزار گلد...؟»

به پول واقعی میشد ده میلیون وون.

مبلغی سرسامآور.

«واو... باورنکردنیه...!»

آیا ارزش دستسازهها در آرس بسیار فراتر از تصورش بود؟

سیستم

[نخستین تیغه هیون به مبلغ ۱۰۰۸ گلد به بلمِ سپر زرین فروخته شد.]

[خریدار در حال ثبت یک نظر محرمانه است.]

«نظر؟» هیونسو با کنجکاوی در حالی که ابروهایش در هم رفته بود، آن را باز کرد.

سیستم

[درود.

من بلَم از گیلد چکش زرین هستم.

باعث افتخاره که اولین دستسازه ساختهشده به دست آهنگری با نام «هیون» رو خریداری کردم.]

«چرا انقدر تحویلم گرفته؟»

سیستم

[برای برنده شدن در این پیشنهاد تا جای ممکن از حد توانم فراتر رفتم.

اما این خرید رو با در نظر گرفتن این نکته انجام دادم که هیچ محدودیتی برای استفاده از این سلاح وجود نداره، و این اثر درست سرآغاز آثار نشاندار آهنگر هیونه.]

[مشتاقانه در انتظار ادامه معاملات خوب با شما در آینده هستم.

و اگه تمایل داشته باشید، خوشحال میشیم که در هر زمان در مورد یک قرارداد انحصاری احتمالی با گیلد چکش زرین باهم صحبت کنیم.]

«آهان...»

سرانجام هیونسو فهمید چرا قیمت به سطحی بسیار فراتر از انتظاراتش رسیده بود.

«گیلد چکش زرین، هاه...»

قبلاً نامشان را شنیده بود؛ یک گیلد آهنگری مشهور در کره.

هیونسو با باز کردن تابلوی حراجی، روی بخشی که نام گیلد «چکش زرین» به نمایش درآمده بود کلیک کرد.

«واو... هفتصد و هشتاد هزار دنبالکننده؟»

اینهمه آدم اعلان دریافت را فعال کرده بودند تا هر زمان چکش زرین آیتمی عرضه کرد، بلافاصله مطلع شوند.

«مال من چنده یعنی؟»

او میدانست که حتی آهنگرهای سطح ۱۰۰ هم به طور میانگین کمتر از ۱۰ دنبالکننده دارند؛ چرا که آهنگرها طبیعتاً بیش از دنبالکنندهها، به خود سیستم حراجی متکی بودند.

طبق آمار، تنها در کره بیش از نیم میلیون بازیکنِ آهنگر وجود داشت.

با هجوم اینهمه آهنگر به تابلوی حراجی، بدون داشتن نامی پرآوازه، جذب دنبالکننده تقریباً غیرممکن بود.

سیستم

[دنبالکنندگان کوره آهنگری هیون: ۲۱۱ نفر.]

«……؟»

هیونسو با ناباوری سرش را کج کرد.

زمانی شنیده بود که افزایش دنبالکنندگان در تابلوی حراجی از ارتقای سطح هم دشوارتر است.

وقتی وارد بخش اختصاصی خودش، یعنی کوره آهنگری هیون شد، صندوق پیامهایش چشمک میزد.

با کلیک روی آن، هیونسو متوجه شد چندین پیام در انتظارش هستند.

سیستم

[درود.

من رول از گیلد چکش نیلگون هستم.

دلیل پیام دادنم اینه که پیشنهاد قراردادی با کوره آهنگری هیون رو مطرح کنم...]

[با سلام! من ارباب گیلد، ته-هون از گیلد ته-هون هستم.

گیلد ما...]

[سلام؟]

[پیامی از طرف آهنگری سندان سرخ...]

حدود پنج پیشنهاد وجود داشت که همگی گونههای مختلفی از جذب نیرو یا پیشنهادهای قرارداد بودند.

«……»

هیونسو فقط در سکوت ایستاده بود و قلبش از احساسی تازه لبریز میشد.

در کوره آهنگری پدرش، تقریباً هیچکس به سلاحها اهمیت نمیداد.

بهویژه در کره، جایی که مالکیت سلاح اکیداً ممنوع بود، اوضاع از این هم بدتر بود.

اما اینجا، در این مکان، همه خواهان دستساختههای او بودند.

بهجای اینکه به شهرداری غر بزنند که «زودتر از شر اون کوره آهنگری لعنتی خلاص بشید!»، ارزشش را درک میکردند و برای به دست آوردنش به رقابت میپرداختند.

«ده میلیون وون...»

این نخستین مبلغ ارزشمندی بود که از فروش یک دستسازه به دست میآورد.

هیونسو لبخند کمرنگی زد و تابلوی حراجی را بست.

«هنوز زوده.»

رسیدن اینهمه پیام، گواهی بر این بود که ارزش او بالاتر از چیزی است که تصورش را میکرد.

نیازی به عجله نبود.

او یقین داشت با گذشت زمان، ارزشش فقط بیشتر و بیشتر خواهد شد.

طولی نکشید که هیونسو به قلعه لرد رسید.

یکی از نگهبانانی که نیزهها را دم دروازه ضربدری گرفته بودند پرسید: «و تو کی باشی؟»

«در خصوص بازیابی کمان لرد، توصیهنامه دارم.»

نگهبان توصیهنامه را بررسی کرد، سری تکان داد و گفت:

«تو دومین غریبهای هستی که امروز سراغ لرد ونس اومده. دنبالم بیا.»

«دو نفر؟» هیونسو پلک زد.

این یعنی به جز خودش، بازیکن دیگری از قبل نزد لرد آمده بود.

او به دنبال نگهبان به راه افتاد.

«داری میگی واقعاً هیچ راهی برای بازیابیاش در این مکان وجود نداره؟»

لرد ونس، حاکم قلمرو باردین، روی صندلیاش نشسته بود و چهرهاش از ناامیدی در هم پیچیده بود.

دلیلش غریبهای به نام بل بود که در برابرش ایستاده بود؛ کسی که در نگاه اول شبیه به یک آهنگر ماهر به نظر میرسید.

«همونطور که میدونید، این سرزمین منطقه مبتدیان نامیده میشه. آهنگرهای ماهر بیرونی نمیتونن وارد اینجا بشن. حتی اگه به شانس و اقبال هم راهی برای ورود پیدا کنن، بیشترشون نمیتونن امیدی به بازیابی چنین چیزی داشته باشن.»

ونس با شنیدن توضیحات بل، سرش را به آرامی تکان داد.

«درسته...»

در طول این مدت دراز، غریبههای زیادی نزد ونس آمده بودند.

اما هیچکدام راهحل روشنی برای بازیابی ارائه نداده بودند.

از یک سو، دسترسی به منطقه مبتدیان به شدت محدود بود.

وقتی هم استثنائات نادری رخ میداد، معمولاً فقط آهنگرهایی در حدود سطح ۵۰ بودند.

و آهنگرها، طبق قانون، حتی تا پیش از گذر از سطح ۸۰ نمیتوانستند مهارتهای بازیابی را یاد بگیرند.

درست همان دم که بل قصد داشت سخن بیشتری بگوید، ونس آه سنگینی کشید.

«سرورم، غریبه دیگری درخواست ورود کرده است.»

«یکی دیگه؟»

«بله. توصیهنامهای از مربی رلسون به همراه دارد.»

قلب ونس بیتاب شد.

آن کمان، یادگار پدرش، در آتشسوزی به همراه قلعه سوخته بود.

اگر امکان بازیابیاش وجود داشت... حاضر بود هر کاری بکند.

در حالت عادی، او به عنوان یک لرد به این سادگیها به کسی اجازه شرفیابی نمیداد.

مخصوصاً به غریبهها.

آنها موجوداتی حریص بودند، لبریز از امیال خودخواهانه.

هر بار که به دهکدهاش میآمدند، میشنید که میگفتند:

«لرد، فقط ۱۰۰ تا گلد، لطفاً!»

«لرد، با من دوست میشی دیگه، نههه~!»

«هاه، اصلاً چرا به خودت زحمت میدی؟ اون فقط یه NPCـه.»

«از کجا معلوم، شاید یه مأموریت مخفی بهمون داد. هرچی باشه لرد اینجاست.»

«اوه؟ عالیجناب! عالیجنااااب!»

شنیدن این حرفها هیچوقت حس خوشایندی برایش نداشت.

هرچند او به غریبهها بیاعتماد بود و از آنها بیزاری میجست، اما در این مورد خاص، ونس آنقدر درمانده بود که به هر شاخ و برگی چنگ میزد.

اما وقتی نگاهش به غریبه بعدی افتاد که به داخل راهنمایی میشد، چهرهاش بیش از پیش درهم رفت.

نگهبان گفت: «حواست به رفتارت باشه و درست بشین.»

این غریبه با زرهی زنگزده و فرسوده وارد شده بود.

«پس تو هم برای بازسازی اومدی. اسمت چیه؟»

«هیونسو.»

«هیونسو... بگو ببینم، به چه مرحلهای رسیدی؟»

«منظورتون قدرتهای رازآلوده؟»

ونس به آرامی سر تکان داد.

«متاسفانه هنوز یادشون نگرفتم.»

«……»

چهره لرد ونس در یأسی تلخ فرو رفت.

قدرتهای رازآلود؛ همان چیزی که انپیسیها مهارتهای غریبهها مینامیدند.

با این حال، او اعتراف کرد که حتی یکی از آنها را هم نمیداند.

ونس با به یاد آوردن رلسون، با لحنی جدی پرسید: «یکراست از میدان تمرین شکار اومدی؟»

«بله.»

ونس نفس خستهای کشید و بعد سرش را با تندی به سمت دیگری چرخاند.

دیگر هیچ فایدهای در ادامه گفتگو نمیدید.

«صحبتم تموم بشه، میندازمش بیرون.»

هرچه باشد، این شخص هیونسو صرفاً یک غریبه سطح ۱ بود.

فقط یکی دیگر از همان اراذل و اوباش حریصی که در دهکده دیده بود.

اینکه چطور توصیهنامه به دست آورده بود هم برای ونس پشیزی ارزش نداشت.

او بازسازی یادگارش را به چنین موجود بیارزشی واگذار نمیکرد.

رو به بل کرد و با تکان چانه اشارهای نمود.

بل که تا آن لحظه سکوت کرده بود، نگاه کوتاهی به چشمان او انداخت و سپس زیرچشمی به هیونسو نگریست.

«دیگه کدوم گدای کثیفی سر و کلهش پیدا شد؟»

اگر خود بل مشکوک و غیرقابلاعتماد به نظر میرسید، این ابله دیگر که بود؟ یک سطح ۱ مفلوک که ادعا میکرد میتواند کمان لرد را بازسازی کند؟ حداقل قبل از اینکه سرش را بیندازد پایین و بیاید داخل، باید آن زره زنگزده را برق میانداخت.

با این حال، اصلاً ربطی به بل نداشت.

«من فقط باید کار خودم رو بکنم.

هه هه.»

در حقیقت، بل اصلاً یک آهنگر نبود.

او فقط خودش را شبیه آهنگرها جا زده بود.

کلاس واقعیاش سارق بود، به طور دقیق کلاس مخفیِ «سارق تغییرشکلدهنده».

این کلاس قدرتهای متمایزی به او میداد.

نخست، تغییر ظاهر خود—از جمله ظاهر آثار باستانی.

دوم، در امان ماندن از مجازات نقض عهد یا شرطبندیها.

سوم، ورود غیرمجاز حتی به مناطق ممنوعه در منطقه مبتدیان.

تنها دلیل اینکه بازیکنی سطح ۷۰ مانند بل پا به اینجا گذاشته بود، سوءاستفاده از درماندگی لرد ونس بود.

«مهم نیست چقدر سوخته باشه، اون کمان هنوزم کلی میارزه.

اگه نتونم آبش کنم، همیشه میتونم بدمش دست یکی دیگه تا تعمیرش کنه و بعد بفروشمش.»

و مثل هر سارق دیگری، تحقیق و جمعآوری اطلاعات برایش ضروری بود.

او به زبانبازیهایش ادامه داد:

«همونطور که عرض کردم، اینجا امکان بازسازیش نیست. حتماً باید برده بشه بیرون پیش یه آهنگر ماهر.»

«هومم... همونطور که میدونی، من نمیتونم این سرزمین رو ترک کنم. چون به اراده خدای مقتدر، آرس، به اینجا مقیدم.»

انپیسیهایی که در مکانی ثابت مانده بودند، «انپیسیهای محافظ» نام داشتند و ونس هم یکی از آنها بود.

«پس کل این مأموریت از اولشم قرار نبوده کامل بشه، هه!» بل در دل پوزخند زد.

خود ونس تازه اعتراف کرده بود که نمیتواند از اینجا برود.

و با این وجود، به شدت در آرزوی بازسازی آن کمان میسوخت.

همین موضوع فرصتی بینقص در اختیار بل میگذاشت.

«اگر اجازه بفرمایید عالیجناب، میتونم خودم ببرمش و به آهنگری که بیرون میشناسم بسپرمش.»

«تو، شخصاً؟»

«بله. تا وقتی که اینجا بمونه، بازسازیش غیرممکنه. باید برده بشه بیرون.»

«امم. اما با این حال، اون یادگار ارزشمند پدرمه...»

تردید ونس عمیقتر شد.

به نظر میرسید کار واقعاً درون مرزهای این سرزمین ناممکن است.

ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد.

«بگو ببینم، اصلاً نوع و مواد به کار رفته در این کمان رو میدونی؟»

کمان سوخته و قیرگون چنان غیرقابلشناسایی بود که به سختی میشد نوع آن را تشخیص داد.

بل با اطمینان کامل پاسخ داد:

«بله، این کمان چیزیه که در دنیای من بهش کمان تیراندازی میگن؛ یه کمان ریکرو. بدون شک میتونم بازسازیش کنم. پس لطفاً بهم اجازه بدید ببرمش بیرون. اگر بهم شک دارید، میتونم به آرس سوگند یاد کنم.»

پیشنهاد جسورانهای بود.

بل قصد داشت از مهارت مخفی «سوگند دروغین» بهره ببرد، مهارتی که او را از هرگونه تعهد واقعی معاف میکرد.

علاوه بر این، به میان کشیدن «سوگند آرس» اهمیت فراوانی داشت.

شکستن چنین سوگندی معمولاً مجازاتهای سنگینی درون بازی در پی داشت.

بل با پیشقدم شدن در این کار، تظاهر به قابلاعتماد بودن میکرد.

دل لرد ونس نرم شد.

در واقع، حرفی که او میزد اشتباه نبود.

قلمرو باردین هنوز یک منطقه مبتدیان بود.

صرفنظر از اینکه چه مهارتی در اینجا وجود داشت، بازسازی چنین اثری در این مکان امکانپذیر نبود.

«...پس چاره دیگهای نیست.»

سرانجام، لرد ونس طعمه را بلعید.

او میخواست یادگار پدرش به هر قیمتی بازسازی شود.

و این مرد به او گفته بود که انجام آن در اینجا ناممکن است.

به همین خاطر ونس پذیرفت:

«هزینه بازسازیش چقدر میشه؟»

«سیصد سکه طلا کفایت میکنه.»

ونس لحظهای چشمانش را بست، در فکر فرو رفت و سپس به آرامی سر تکان داد.

و درست در همان لحظه.

«...میشه بازسازیش کرد.»

از گوشهای صدایی طنینانداز شد.

ونس با شتاب به سمت صدا برگشت.

این صدای همان غریبهای به نام هیونسو بود؛ همان تازهکارِ سطح ۱.

ونس و بل، هر دو با ناباوری خیره ماندند.

درست در آستانه رسیدن به توافق، این چه مهملاتی بود که سر هم میکرد؟ اینکه میتوانست آن را همینجا بازسازی کند؟

بل با وسواس تمام تحقیق کرده بود؛ چیزی که پیش رو داشت مأموریتی بود که در اصل طوری طراحی شده بود تا در این منطقه غیرقابلانجام باشد.

لرد ونس با چهرهای برافروخته از جایش برخاست.

«من داشتم با کسی صحبت میکردم که سطح صنعتگریش فرسنگها فراتر از توئه. بعد تو جرئت میکنی با این اراجیف بپری وسط حرفمون؟»

اما چهره هیونسو حتی تکانی هم نخورد.

لرد با صدایی تیز شمشیرش را از غلاف بیرون کشید.

شریییینگ—

«حاضری سرت رو پای این ادعات بذاری؟»

هیونسو با شنیدن این حرف، لحظهای در سکوت فرو رفت.

هیونسو تمام این مدت بیصدا گوش میداد.

طبیعتاً حق هرکسی بود که زودتر مأموریت را گرفته، صحبت کند و کار را پیش ببرد.

اما یک جای قضیه میلنگید.

هرچه بیشتر به حرفهای بل گوش میداد، ماجرا برایش عجیبتر میشد.

بل ادعا کرده بود که این کمان از نوع مورد استفاده در تیراندازی مدرن، یعنی یک کمان ریکرو است.

چرند بود.

اراجیف محض بود.

آن کمان... هیونسو پیش از این صدها و هزاران نمونه از آن را در کوره آهنگری پدرش ساخته بود.

ونس پرسیده بود: «حاضری سرت رو پاش بذاری؟»

هیونسو با صلابت سر تکان داد.

«بله.»

چرا که کمانِ پیش رویش چیزی نبود جز یک «گاکگونگ»—

کمان شاخی سنتی کرهای.