چپتر 1073: تغییر دادنِ خاطرات
چپتر 1073: تغییر دادنِ خاطرات
هیچ نیروی زندگی در سیاره نبود. مثلِ شهابی غولآسا بود، دلگیر و بیرمق.
لحظهای بعد گروهی از تزکیهگران از کهکشانی دوردست به آن نزدیک شدند. هشت نفر بودند و چنان به جلو میتاختند که گویی میخواهند آنجا استراحت کنند، اما در همان آن که پا روی سیارهٔ بیرمق گذاشتند، سیاره به قلبی غولآسا بدل شد. چند بار تپید. وقتی تزکیهگران از درد جیغهای گوشخراشی کشیدند، بدنشان با تپشِ قلب در دم متلاشی شد. قلب بیدرنگ ارواحشان را بلعید.
سپس قلبِ خونین دوباره به سیارهای بیرمق بدل شد.
سو مینگ در دوردست بود. تمامِ صحنه را دیده بود و پوزخندی سرد روی لبش نشست. همهٔ اینها توهم بود، اما به سو مینگ تعلق داشت، نه سرزمینهای نبرد.
توهم از خاطرهای زاده شده بود، اما نه خاطرهٔ او... خاطره از آنِ نیروی عجیبی بود که توهم را ساخته بود و در هستهٔ سرزمینهای نبردِ فرقهٔ دائوی بامداد قرار داشت.
سو مینگ نگاهی سرد به آنجا انداخت. سپس دستِ راستش را بالا برد و تاب داد. بیدرنگ صدها تزکیهگر به جلو یورش بردند. ترس در چهرهشان موج میزد، چون حدود هزار نفر سایهبهسایه در تعقیبشان بودند.
حالتِ چهره و حرکاتشان بهقدری واقعی بود که ردی از دروغ در آن دیده نمیشد. سرعتِ افراد چنان زیاد بود که در دم به شهابِ بیرمق نزدیک شدند. لحظهای بعد فریادهای درد به هوا برخاست و حتی هزاران نفری که در تعقیبشان بودند خرد شدند. سیاره که به قلب بدل شده بود، ارواحِ ایزدیشان را جذب کرد.
سو مینگ آرام گفت: «تا جایی که من میفهمم، اوجِ توهم این نیست که دروغ رو به جای حقیقت جا بزنی...» دوباره دستِ راستش را تاب داد. نیروی زمان خروشید و زمان بیهیچ نشانه یا صدایی به جریان افتاد. در چشمبههمزدنی، گویی ده هزار سال گذشت. سپس رفتهرفته سپاهی از دهها هزار تزکیهگر در آن ناحیه پدیدار شد. به جلو شتافتند، گویی میخواستند از کنارِ سیاره بگذرند.
صدای تپشِ قلب، فریادهای بهتآلود و جیغهای گوشخراشِ درد بارِ دیگر در کهکشان طنین انداخت. دهها هزار تزکیهگر... همه مُردند و سیارهٔ بیرمق کمی بزرگتر شد.
سو مینگ سر تکان داد و گفت: «اینم نیست که یه چیزِ دروغین رو واقعی کنی...» دوباره دستِ راستش را تاب داد. با گذشتِ زمان، تمامِ گروهها و افرادی که از کنارِ سیاره میگذشتند، فارغ از اینکه چه سطحِ تزکیهای داشتند یا چه نوع موجودی بودند... همه طعمهٔ سیاره شدند.
با هر بار تغذیه بزرگتر میشد. در پایان، ده برابرِ اندازهٔ اولیهاش شده بود.
روزی پیکری در کهکشان پدیدار شد. مردی مو بلند بود که ردای بلند و سادهای به تن داشت و نمادِ رونیِ پیچیدهای میانِ ابروانش سوسو میزد. از دوردست به سوی سیاره میرفت.
مرد لبخندی کمرنگ زد و گفت: «فکر نمیکردم اینجا چشمم به یه شهابِ وهمی بیفته. از قرارِ معلوم، هوشِ خودش رو هم به دست آورده. در آینده میشه ازش برای تقویتِ ارادهٔ شاگردام استفاده کرد.» صدایش ملایم بود، اما در همان آن که کلماتش بر زبان آمد، سیارهٔ غولآسا به قلبی خونسرخ بدل شد و به تپش افتاد.
تمامِ اینها خاطراتِ سیاره بود. وقتی به قلبی خونسرخ بدل شد و صدای تپشش در کهکشان برخاست، برقی در چشمانِ سو مینگ درخشید. دستِ راستش را بالا برد و به فضای پیشِ رویش اشاره کرد.
در آن لحظه کهکشان بیحرکت شد. قلبِ خونسرخ از تپش افتاد و حتی مردِ ملایم نیز خشکش زد.
سو مینگ در حالی که به سوی کهکشان میرفت، آرام گفت: «تا جایی که من میفهمم، اوجِ فنونِ توهم... تغییر دادنِ خاطراته!» وقتی به مردِ رداپوش رسید، دستِ راستش را بالا برد و به سوی او تاب داد. بیدرنگ گویی چیزی را از خاطراتِ شخصی پاک کرده باشد، آن مردِ موبلند بهکلی از آن مکان محو شد.
سو مینگ سر برگرداند. وقتی به قلبِ خونسرخ که همان سیاره بود نگاه کرد، سایهٔ خورشید، ماه و ستارگان در چشمانش درخشید. توقفِ زمان در اطرافش بیدرنگ در هم شکست و همهچیز به حالتِ عادی بازگشت. صدای تپشِ قلب بارِ دیگر در همهجا طنین انداخت.
آن تپشِ قلب نیروی عجیبی داشت که میتوانست خونِ انسان را در رگها وارونه به جریان بیندازد، اما حالتِ چهرهٔ سو مینگ بیتغییر ماند. به سوی قلبِ خونسرخ رفت. سپس دستِ راستش را بالا برد و بهسرعت هوا را به سمتِ آن چنگ زد. صدای غرش آسمان و زمین را لرزاند و سپس در سراسرِ کهکشان طنین انداخت.
سو مینگ با دستِ چپش مُهرِ دست بست و به کهکشان اشاره کرد و گفت: «تو خاطراتت، اون مردِ موبلند تو رو مطیعِ خودش کرد و شدی منبعِ قدرتِ دومین سرزمینِ نبردِ فرقهٔ دائوی بامداد. حالا خاطراتت عوض میشه و کسی که تو رو مطیعِ خودش میکنه منم!» بیدرنگ کهکشان لرزید. کفِ دستی غولآسا از هیچ پدیدار شد و به سوی قلبِ خونسرخ یورش برد.
سو مینگ از حرکت نایستاد. با یک حرکت، فضا را با دستِ راستش چنگ زد. بیدرنگ نیزهٔ نابرابریِ حیات در چنگش پدیدار شد. وقتی آن را به جلو پرتاب کرد، نیزه صدای وزوزِ بلندی برآورد و در دم قلبِ خونسرخ را به سیخ کشید.
تپشهای قلبِ خونسرخ همچنان کهکشان را میلرزاند، اما سو مینگ از حرکت نایستاد. یک قدم پیش رفت و روی قلبِ خونسرخ پا گذاشت.
سو مینگ آرام گفت: «تو خاطراتت محکوم به شکستی. پس این فاجعهایه که نمیتونی ازش فرار کنی...» دستِ راستش را بالا برد و با هر پنج انگشتش به قلبِ خونسرخِ زیرِ پایش ضربه زد. همزمان شمارِ زیادی شاخه از انگشتانش بیرون خزیدند و در هدفش فرو رفتند. «اما حالا، کسی که تو رو مطیعِ خودش میکنه منم. از این به بعد، من اربابتم.»
همین که سو مینگ این کلمات را به زبان آورد، رگههای بیشماری روی قلبِ سرخرنگ پدیدار شد. رگهها به خود میپیچیدند و میلولیدند، زیرا شاخههایی که از تنِ سو مینگ بیرون زده بود، سراسرِ قلب را پر کرده بود.
صدای مهیبی که نشان از فروپاشیِ کهکشان داشت، بهسرعت در فضا طنین انداخت. کهکشان تکهتکه شد و از میان رفت. قلبِ سرخرنگ و سو مینگ نیز همراهش ناپدید شدند.
سو مینگ روی سکوی مدور نشسته بود. از همان ابتدا حتی یک اینچ هم تکان نخورده بود. هرچه پیشتر رخ داده بود، چیزی جز توهم نبود که به دستِ این سرزمین فعال شده بود، اما سو مینگ بر آن تسلط یافت.
وقتی چشمانش را باز کرد، ستونِ نورِ روبهرویش بهشدت شروع به چشمک زدن کرد. نامِ صدها نفری که این منطقه را پشتِ سر گذاشته بودند، رفتهرفته کمرنگتر میشد.
صدایی سرد که هیچ ردی از احساس در آن نبود، در منطقه و در گوشِ سو مینگ پیچید: «درود... ارباب.»
سو مینگ خندید. از جا برخاست، چرخید و قدمی به بیرون گذاشت. در یک چشم برهم زدن از سکوی این سرزمین خارج شد. وقتی در هوا ظاهر شد، ستونِ نورِ روی سکوی پشتِ سرش، نامِ دائو کونگ را در بالاترین نقطه، بالاتر از صدها نامِ دیگر نشان میداد.
و نامش مانندِ نامهای دیگر بیرمق نبود؛ سرخ و درخشان بود!
این نامِ سرخرنگ نهتنها نشان میداد که سو مینگ سریعترین کسی است که تا به حال از این مکان گذشته، بلکه ثابت میکرد او اربابِ دومین سرزمینِ نبرد است.
با این حال، دیگران از این موضوع خبر نداشتند. تنها سو مینگ این را میدانست و اگر میخواست، حتی میتوانست کاری کند شاگردانِ فرقهٔ دائوی بامداد که برای عبور از دومین سرزمینِ نبرد میآمدند، همانجا بمیرند.
دقیقتر بگوییم، سو مینگ از این مکان عبور نکرده بود، زیرا مرحلهها را قدمبهقدم و بر اساسِ قوانین پشتِ سر نگذاشته بود. در عوض، با روشی زورمدارانه اربابِ قوانین شده بود. نیازی به گفتن نبود که به همین دلیل، از همه بالاتر قرار گرفته بود. وقتی بیرون آمد، صدها تزکیهگرِ حاضر در منطقه چنان جا خوردند که ماتومبهوت ماندند.
گرچه سو مینگ فکر میکرد زمانِ زیادی برای عبور از این منطقه صرف کرده، اما در حقیقت زمانِ بسیار کمتری نسبت به سرزمینِ نبردِ اول در دومین سرزمینِ نبرد گذرانده بود. او تنها... سیوپنج نفس زمان برده بود!
مردمِ حاضر در منطقه از لحظهای که سو مینگ پا به دومین سرزمینِ نبرد گذاشته بود، شمرده بودند. در واقع، پیش از آنکه دئه شون بتواند پس از باز کردنِ شرطبندیاش شمارِ زیادی شرطبند جمع کند، همهچیز تمام شده بود.
سو مینگ نگاهی سرد به میلیونها تزکیهگرِ اطرافش انداخت و سپس با یک حرکت، بهسوی سومین سرزمینِ نبرد یورش برد.
تازه پس از رفتنش بود که مردمِ حاضر در سرزمین به این وضعیت واکنش نشان دادند. غوغایی بسیار شدیدتر از قبل با صدای غرشِ ممتدی به پا شد، گویی طوفانی در میانشان درگرفته بود.
«سیوپنج نفس؟ واقعاً فقط سیوپنج نفس طول کشید! خیلی قویه. ولیعهد دائو کونگ بیش از حد قویه!»
«الان یادم اومد! میگن ولیعهد دائو کونگ بااستعدادترین آدمِ فرقهٔ دائوی بامداد تو این سالهاست! حتی اگه بیشتر از هزار سال ساکت مونده باشه، آدمی مثلِ اون وقتی پیداش بشه قطعاً دنیا رو تکون میده!!»
«سطحِ تزکیهاش چقدره؟ چطور تونست این کار رو بکنه؟ فقط چند لحظه از ورودش گذشته... و همین الان دومین سرزمینِ نبرد رو پشتِ سر گذاشت. اونجا سکوی توهمهاست. فقط چند صد نفر تونستن از اونجا رد بشن...»
«نگاه کنید. داره... داره میره سومین سرزمینِ نبرد رو هم پشتِ سر بذاره. شرط میبندم میخواد از هر نُه سرزمینِ نبرد رد بشه!»
در میانِ این غوغا و ناباوری، میلیونها تزکیهگر با بیشترین سرعتی که در توان داشتند به دنبالِ سو مینگ راه افتادند و بهسوی سومین سرزمینِ نبرد در قارهٔ سوم یورش بردند.
نفسهای ما فِی که در میانِ جمعیت ایستاده بود و دور شدنِ سو مینگ را تماشا میکرد، تند شد. بهتِ روی چهرهاش بازتابی از تلاطمِ احساسات در دلش بود؛ چیزی که تا پایانِ عمر فراموش نمیکرد.
دئه شون نیز هرچند بهشدت حیرتزده بود، اما با فکر کردن به اینکه چطور محاسباتش اشتباه از آب درآمده، دلش بهشدت به درد آمد. انتظار نداشت دائو کونگ تا این حد ترسناک باشد و به این سرعت کار را تمام کند و نگذارد او سودِ بیشتری به جیب بزند. اما وقتی از زاویهای دیگر به ماجرا نگاه کرد، بیدرنگ تصمیمش را گرفت. میتوانست شرطبندیِ دیگری راه بیندازد، اما این بار باید زودتر دستبهکار میشد.
«شرطبندی باز شد! بیاید به شرطبندی ادامه بدیم. این بار نوبتِ سومین سرزمینِ نبرده. همگی، باید عجله کنید.»
در همان آن که سو مینگ دومین سرزمینِ نبرد را پشتِ سر گذاشت، آن دو میلیون تزکیهگری که به دنبالِ جمعیت نرفته و در محلِ مراسمِ تدهین جا مانده بودند، دیگر نتوانستند آرام بمانند. با ناباوری در چهرههایشان به پرواز درآمدند و بیهیچ تردیدی بهسوی قارهٔ سوم راه افتادند.
حتی ولیعهدها نیز دیدند که دیگر نمیتوانند همانجا بمانند. همهٔ آنها با چهرههایی درهمرفته به کمانی بلند بدل شدند و به جلو یورش بردند. حتی دائو لین و دائو فا نیز با چهرههایی عبوس که پیش از آن هرگز در آنها دیده نشده بود، با تمامِ توان به جلو شتافتند.
در محلِ مراسمِ تدهین که در ابتدا پرجنبوجوش بود، تنها چهار نفر باقی ماندند. به جز بِی بانگ، سه نفرِ دیگر همان سه رئیسِ فرقهٔ پشتِ سرش بودند.