چپتر 1174: رازِ هستی!
چپتر 1174: رازِ هستی!
در حالی که سومین عودِ آسمانی در رونِ عودِ آسمانی، در فاصلهٔ پانصد فوتیِ سو مینگ، داشت سطحِ تزکیهاش را نسخهبرداری میکرد، دور از کهکشانی که رون در آن بود، گردبادهایی چرخزنان میغریدند. در میانِ چرخشِ آنها، همزادی که فنِ بلعیدنِ سایههای تهی را تزکیه میکرد، با قدرتِ کالبدِ جسمانیاش گردباد را به درون کشید. در آن لحظه زخمهای بیشماری روی بدنش بود، اما همه بهسرعت التیام مییافتند.
نوری خاکستری در چشمانِ همزاد درخشید که نشان از هوشمندیِ غریبی داشت. همانطور که به جلو میتاخت، تصاویرِ بیشماری بهسرعت در مردمکهایش سوسو زدند. این تصاویر دربردارندهٔ مسیرِ تزکیهٔ آیندهٔ سو مینگ بود که سومین عودِ آسمانی نسخهبرداری کرده بود.
همهچیز دقیقاً همانطور بود که سو مینگ پی برده بود. همزاد بهراستی داشت از روشی بیهمتا استفاده میکرد تا مسیرِ تزکیهٔ آیندهٔ سو مینگ را بر دلِ خود داغ بنهد.
این داغ به مسیری بدل میشد که او در پیش میگرفت و نمیگذاشت سطحِ تزکیهاش صرفاً به دلیلِ قطعشدنِ ارتباطش با سو مینگ متوقف شود. او میتوانست آیندهٔ سو مینگ را ببیند، از این رو اطمینان داشت که میتواند از او پیشی بگیرد.
در همان حال که همزاد به جلو میتاخت، سو مینگ بیهیچ تردیدی و با نگاهی متکبرانه، در رونِ عودِ آسمانی پیشتر رفت. دستش را تاب داد، ذهنش را رها کرد و بهسادگی گذاشت سومین عودِ آسمانی هر طور که میخواهد از او نسخهبرداری کند.
وقتی حدود دویست فوت با رونِ عودِ آسمانی فاصله داشت، غرشی که تنها خودِ سو مینگ میشنید در بدنش طنین انداخت. بیدرنگ حس کرد گویی مرتبهاش به عنوانِ یک موجودِ زنده بارِ دیگر ارتقا یافته است. سطحِ تزکیهاش مرزِ قلمروی مرگ را شکست و به قلمروی غریبی رسید که به او حس میداد گویی میتواند به کهکشانی بدل شود. آن... قلمروی سرآمدِ والا بود!
هر جهانِ راستین تنها میتوانست یک سرآمدِ والا داشته باشد و تحتِ هیچ شرایطی وجودِ دومین سرآمدِ والا ممکن نبود. این یک قانون بود، قانونِ سهگانهٔ بایر!
در آن لحظه، سو مینگ قدرتِ سرآمدِ والا را حس کرد. حسی بود که باعث میشد خیال کند با بالا آوردنِ سرش، هستی در چنگش قرار میگیرد. این حس از قدرتِ دروغینِ سرآمدِ والایی نشئت میگرفت که در آن لحظه داشت.
«سرآمدِ والا...»
سو مینگ با نگاهی سرکش در چشمانش، بهسوی رونِ عودِ آسمانی یورش برد. وقتی فاصلهاش به کمتر از پنجاه فوت رسید، پایهٔ تزکیهاش دوباره به خروش درآمد و سبب شد سطحِ تزکیهاش به اوجِ قلمروی سرآمدِ والا برسد، اما سو مینگ همچنان نایستاد.
وقتی درست زیرِ سومین عودِ آسمانی ایستاد، پایهٔ تزکیهاش با صدای مهیبی خروشید و از قلمروی سرآمدِ والا فراتر رفت. به حالتی رسید که برایش درکناپذیر بود، اما میدانست که قطعاً قلمروی آواکانیا نیست.
این قلمرو چنان قدرتمند بود که با یک اراده میتوانست گردبادهای کهکشان را متلاشی کند و با ارادهای دیگر، شعلههای حیاتِ تمامِ موجوداتِ زنده را فروبنشاند.
سو مینگ زیرِ سومین عودِ آسمانی ایستاده بود و با نگاهی سرکش در چشمانش، با بیقیدی پرسید: «این بالاترین سطح از تزکیهٔ منه که میتونی نسخهبرداری کنی؟»
«اگه اینطوره، نسخهٔ تو... لیاقتش رو نداره که اون همزادم رو مستقل کنه.» سو مینگ دستِ راستش را بالا برد و به سومین عودِ آسمانی کوبید.
عود با صدای مهیبی لرزید. سپس، ارادهای مبهم با ردی از تمسخر از سومین عودِ آسمانی بیرون زد. بهسوی سو مینگ یورش برد و بر او آوار شد.
این ارادهٔ همان موجودِ زندهٔ درونِ رونِ عودِ آسمانی بود که هو زی از آن حرف زده بود. گفته بود که شبیهبه خودِ اوست.
پیدا بود که لحنِ سرکشِ سو مینگ اراده را خشمگین کرده است. وقتی بر سو مینگ آوار شد، صدای وزوزی در ذهنش پیچید.
«این قلمرو بهاشاته است. این نیرومندترین حالتِ توست که بر پایهٔ کالبدِ حیاتت پیشبینی کردهام. تو سرکشی، اما خواهی دانست که من سخن به گزاف نمیگویم. اگر شهامتِ آن داری که دلت را بگشایی و بگذاری افکارِ راستینت را دریابم، آنگاه خواهی دید که هیچ مسیرِ تزکیهای در جهان نیست که نتوانم از آن نسخهبرداری کنم!»
سو مینگ دستش را تاب داد و آرام گفت: «محاله دلم رو پیشت باز کنم، اما برام سخت نیست که بذارم افکارم رو دربارهٔ تزکیهم بدونی. ولی اگه نتونی ازش نسخهبرداری کنی، چیکار میخوای بکنی؟»
صدای ارادهٔ درونِ رون با لحنی سرشار از اطمینان وزوز کرد: «اگر بهراستی ناتوان باشم، آنگاه بیگمان هوشیاریِ همزادت را خواهم ستاند تا بارِ دیگر از آنِ تو شود.»
«فقط همین؟ اگه بتونی نسخهبرداری کنی، از همزادم دست میکشم و میذارم زیرِ سلطهٔ ارادهٔ تو مستقل بشه، اما اگه نتونی، اونوقت... یکی از نُه عودِ آسمانی رو نابود میکنم!
«این میشه مجازاتت. بهت میفهمونم هر کی به داراییهای من دست درازی کنه، باید تاوان بده.»
صدای سو مینگ آرام بود، اما هالهٔ شوم و مرگبارِ پیرامونش سبب شد ارادهٔ درونِ رون مدتی ساکت بماند و سپس هومی سرد بکشد.
سو مینگ به هوا پرید و بهسوی نوکِ سومین عودِ آسمانی تاخت. در یک آن، روی سرِ خاموشِ عود نشست. برقی در چشمانش درخشید. بهمحضِ اینکه چشمانش را بست، موجی از حلقهٔ انگشتِ اشارهٔ راستش ساطع شد.
این موج به بیرون نپراکند، بلکه در تنش ادغام شد و روحش را در بر گرفت. سپس، همین که افکارش را رها کرد، ارادهٔ رون بیدرنگ از سومین عودِ آسمانی به درونِ تنِ سو مینگ هجوم آورد و به روحش یورش برد.
اما حلقه از روحِ سو مینگ محافظت میکرد. او به تقلای ارادهٔ عودِ آسمانی هیچ اعتنایی نداشت. روحش از هم نپاشید و او گوشهای از آن را آشکار کرد تا عزمِ راسخِ خود را در مسیرِ تزکیهاش نشان دهد.
در همان آن که صدای غرشِ ممتد در تنِ سو مینگ طنین انداخت، ارادهٔ رون افکارِ او را از همان بخشِ روح که نمایان کرده بود، حس کرد. بیدرنگ، سطحِ تزکیهٔ سو مینگ در دلِ آن توهم بارِ دیگر بالا رفت.
هنوز به آواکانیا نرسیده بود، اما با افزایشِ قدرتش، پایهٔ تزکیهاش قویتر میشد. با طنینانداز شدنِ صدای غرشِ ممتد در بدنش، ارادهٔ رون ناباورانه غرید.
«این... این... تو در پیِ تسخیرِ کیهانِ سهگانهٔ بایر هستی؟! این ناممکن است!»
«چرا ناممکن باشه؟ قدرتِ تسخیرِ مغاکسازان با منه! میتونی ادامه بدی و ببینی ممکنه یا نه!»
سو مینگ چشمانش را باز کرد. نگاهی هولناک در آنها دیده میشد. با این حرفِ او، ارادهٔ رون بارِ دیگر روشِ بیهمتایش را به کار گرفت تا مسیرِ سو مینگ را پیشگویی کند.
تنها در چند نفس، سطحِ تزکیهٔ سو مینگ جهشی خیرهکننده یافت. همزمان، چهار جهانِ راستینِ بزرگِ سهگانهٔ بایر را در آگاهیاش حس کرد. گویی بخشی از بدنش شده بودند. در همان آن، سو مینگ سه پادشاهیِ باستان را نیز در کهکشان حس کرد؛ همانهایی که کنارِ چهار جهانِ راستینِ بزرگ بودند!
پادشاهیهای باستانِ سهگانهٔ بایر!
همان لحظه که چهار جهانِ راستینِ بزرگ و سه پادشاهیِ باستان در ذهنِ سو مینگ پدیدار شدند، سطحِ تزکیهاش مرز را شکست و به قلمرویی باورنکردنی رسید. پیش از آنکه بتواند آن را تجربه کند، دو تصویر در ذهنش نقش بست.
سو مینگ آنها را نساخته بود. ارادهٔ رون از قدرتی که سو مینگ برای آینده در سر داشت جا خورده بود و ناخواسته مهارِ روشِ بیهمتایش را برای سنجش و پیشگوییِ سطحِ تزکیهٔ افراد از دست داد. به همین دلیل، چند تصویر که تنها ارادهٔ رون قادر به دیدنشان بود، به بیرون درز کرد.
تصویرِ نخست کهکشانی به رنگِ خون بود. رنگش به دلیلِ اجسادِ متلاشیِ بیشماری بود که همهجایش پراکنده بودند.
اجساد پایانی نداشتند. تصویری ساخته بودند که هر بینندهای را در بهت فرو میبرد. تنها پس از مدتی میشد حس کرد که این کهکشان... به کیهانِ سهگانهٔ بایر تعلق دارد.
میانِ اجسادِ بیشمار، مردی با موهای یکدست سفید حضور داشت. ردایی سیاه به تن داشت و سرش را رو به عقب گرفته بود. فریادِ بینهایت اندوهگینش در کهکشان میپیچید. آن مرد... سو مینگ بود!
سو مینگ بود، پس از گذشتِ سالیانی نامعلوم. هالهای باستانی در برش داشت و موهایش مثلِ برف سفید بود. زخمهای بیشماری روی بدنش دیده میشد. بازوی چپش را از دست داده بود و از پاهایش تنها استخوان مانده بود. تیری سرخ در سینهاش فرورفته بود.
کنارش... هو زی بود. چشمانش کاملاً باز بود، اما دیگر نفس نمیکشید. بدنِ برادرِ دوم پیشتر نابود شده بود. تنها سرش باقی مانده بود که سوراخی میانِ ابروانش داشت. این نشانهای آشکار بود که جسم و روحش هر دو از بین رفتهاند.
برادرِ بزرگ کمی دورتر میانِ تلی از اجساد شناور بود. در میدانِ نبرد کشته شده بود!
حلقهٔ سفید خُرد شده بود و تکههایش دورِ سو مینگ ریخته بود. بیشترِ اجساد غریبه بودند، اما در میانشان کسانی هم بودند که سو مینگ میشناخت. یو شوان در میانشان بود. چشمانش بسته بود چنانکه گویی خوابیده است، اما جای قلبش پر از خونِ خشکیده بود. کسی نمیتوانست بگوید چقدر از مرگش میگذرد.
آنطرفتر سو شوان یی با سری افتاده زانو زده بود. جسدِ زنی را در آغوش داشت، بیحرکت و خاموش. او نیز جان سپرده بود.
دورتر میانِ اجساد، بزرگِ قبیلهٔ سو مینگ افتاده بود. پاهایش پودر شده بود و حتی در مرگ نیز نگاهِ خیره و بیرمقش روی کهکشان مانده بود. ردی از جنون در چشمانش دیده میشد.
سو مینگ حتی پیکرِ نوزادی را در فاصلهای دورتر دید. لِی چن بود که سو مینگ هرگز نتوانسته بود پیدایش کند. او... تکهتکه شده بود و نیزهای بلند سرش را سوراخ کرده و به تکهگوشتی دریدهشده دوخته بود. با حسرت و دردی در چشمانش به سو مینگ خیره مانده بود، اما لذتِ رسیدن به آزادی هم در نگاهش موج میزد.
چانگ هئه، جدِ دیوهای شعله، همهچیز، تمامِ کسانی که سو مینگ میشناخت در نبرد کشته شده بودند. سو هوئی حتی درست کنارش بود. با لبخندی بر چهرهٔ بیجانش افتاده بود.
«سو مینگ، باید دوام بیاری. باید زنده بمونی، تو باید... به زندگی ادامه بدی...» صدایی ضعیف با اندوهی بیپایان از شکافی عظیم در کهکشان به گوشِ سو مینگ رسید...
پَری سیاه پایین آمد و جلوی سو مینگ نشست.
صدا متعلق به درنای کچل بود.
تصویر پایان یافت و سو مینگ لرزید. سپس تصویرِ دوم پدیدار شد. در آن تصویر، ردایی سرخابخون به تن داشت. با نگاهی سرد و بیرحم قدم برمیداشت و دریایی بیکران از خون پشتِ سرش کشیده میشد. ۱۸۰ کیهان درونِ آن بودند. او در... سپیدهدمِ تاریک بود!
سراسرِ سپیدهدمِ تاریک به رنگِ خون درآمده بود...
«اهریمن! اون سرآمدِ اهریمنِ سهگانهٔ بایره!»
جیغهای وحشتزده و درماندهٔ درد در محوطهٔ جلوی سو مینگ طنین انداخت. پیشِ رویش کیهانِ قدیسستیز قرار داشت که آن هم از ۱۸۰ کیهان ساخته شده بود.
تصویر تقریباً در دم پایان یافت و چشمانِ سو مینگ ناگهان باز شد. چشمانش خونگرفته بود و به رونِ عودِ آسمانی خیره ماند. لحنش همچون تندبادی باستانی و یخبندان بود، اما لرزشِ خفیفی در صدایش احساس میشد.
«من چی دیدم؟!»
سکوت. در آن لحظه، رونِ عودِ آسمانی در سکوتی مطلق فرو رفت.
سو مینگ غرید: «من چی دیدم؟!»
دستِ راستش را که بالا برد، حلقهٔ سفید با غرشی از انگشتش بیرون پرید. هزاران فوت بزرگ شد و محوطه را در بر گرفت، آمادهٔ آنکه همهچیز را خُرد کند. فشارِ سهمگینِ بیکرانی بر کهکشان نازل شد و قصدِ ویرانگری از بدنِ سو مینگ بر محیط سایه انداخت. هیچچیز را دریغ نمیکرد.
«برای آخرین بار میپرسم. چی دیدم؟!»
«رونِ من نه برای انتقال است و نه احضار، بلکه برای پیشآگاهی است... من آینده را پیشگویی میکنم و راهِ زمان را میگشایم... آنچه تو دیدهای... رازی از هستی است... که دگرگون نخواهد شد!»
یادداشت مترجم: در زبانِ سانسکریت «آواکانیا» به معنای «سخننگفتن» و «بهاشاته» به معنای «سخنگفتن» است، اما در اینجا قلمروی بهاشاته پایینتر از آواکانیا قرار دارد.