LNCrawler

چپتر 60: حرکتی تکان‌دهنده!

در جستجوری حقیقت — novelha.net · All chapters

چپتر 60: حرکتی تکان‌دهنده!

روزِ دوم از مرحلهٔ اولِ آزمون بود!

با تابشِ نخستین پرتوهای خورشید، بخشی از فشارِ کوهِ پوشیده در مهِ سیاه که نیاکان جانورِ عجیبی را در آن مُهر کرده بودند، کاسته شد. همین که شرایط به حالتِ عادی برگشت، یئه وانگ نخستین کسی بود که به حرکت درآمد.

با آرامش چشمانش را باز کرد، برخاست و بهسوی پلهٔ ۶۰۱ رفت. هیچ خبری از اتفاقاتِ دیشب نداشت. برای او که همیشه مغرور بود، نیازی به نگاه کردن به لوح وجود نداشت. هنوز باور داشت هیچکس نمیتواند حریفش شود. تنها کسی که میتوانست با او رقابت کند، خودش بود.

یئه وانگ با غرور پلهها را یکییکی بالا میرفت. عزمش را جزم کرده بود. این بار در مرحلهٔ اولِ آزمون باید به پلهٔ ۹۰۰ میرسید. هنوز بهخوبی به یاد داشت که آخرین باری که در این آزمون شرکت کرده بود، در پلههای ۸۰۰ متوقف شد. آنقدر خسته بود که دیگر نمیتوانست حرکت کند. وقتی سرانجام مجبور شد تسلیم شود، سر بلند کرد و گویی تندیسِ سنگیِ عجیبی را در قلهٔ کوهِ دوردست دید.

اما حیف که به دلیلِ فاصله نتوانست تندیس را واضح ببیند. با این حال، همان یک نگاه کافی بود تا یئه وانگ دست از تلاش برندارد. غرور و استعدادِ فوقالعادهاش به او اجازهٔ استراحت نمیداد. میخواست قلهای را ببیند که تا به حال هیچکس ندیده بود!

دلش میخواست آنجا بایستد و از بالا به مردمِ پایین نگاه کند.

مغرور بود و با لباسهای آتشینش در میانِ مه پلهها را بالا میرفت. شاید به رتبهبندی نگاه نکرده بود، اما میدانست که در جایگاهِ اول است!

چن چونگ دندان به هم میسایید، زیرِ لب زمزمه میکرد و با تمامِ توان بالا میرفت. با اینکه بهشدت نفسنفس میزد، برای استراحت توقف نکرد. در عوض، گاهی به لوحِ در دستش نگاه میکرد تا رتبهٔ پی سو را بسنجد.

پی سو هنوز سه پله از او بالاتر بود. به نظر میرسید هر دو رقیبِ هم شدهاند و مدام با هم رقابت میکنند. در واقع این اتفاق از دیروز شروع شده بود و چن چونگ بههیچوجه حاضر نبود شکست را بپذیرد.

چن چونگ که غرق در عرق بود، گفت: «بیپدر. یا تندتر برو و فاصلهمون رو زیاد کن تا اینقدر کلافهم نکنی، یا چند پله یواشتر برو. خسته نشدی؟ خب اگه تو خستهای، منم خستهم!» شاید روز بود، اما او که اکنون در پلههای ۴۰۰ بود، حس میکرد فشارِ کوه دارد خفهاش میکند. خستگی مانندِ موجی خروشان در تمامِ بدنش میتاخت.

پی سو نیز بهشدت نفسنفس میزد. با اینکه تمامِ شب را استراحت کرده بود، اما با بالا رفتن و افزایشِ مداومِ فشار غرورِ درونِ قلبش رفتهرفته فروکش میکرد. بهویژه وقتی یئه وانگ را میدید که همچنان در جایگاهِ اول بود و با قدمهای استوار در پلههای ۶۰۰ بالا میرفت. این باعث شد کمی احترام نسبت به آن مرد در دلش جوانه بزند.

دیگر میلی به رقابت برای جایگاهِ اول نداشت، پس توجهش را به چن چونگ معطوف کرد و میخواست او را شکست دهد. برای او، حریفش تنها چن چونگ بود. اگر میتوانست کاملاً بر این شخص غلبه کند، حتی اگر جایگاهِ اول را به یئه وانگ میباخت، باز هم نامش در تمامِ قبیلههای آن ناحیه میپیچید.

بهخصوص حالا که بزرگِ قبیله... پی سو پوزخندی سرد زد. در چشمانش ردی از اشتیاق و خیالپردازی دیده میشد.

چهرهٔ وو سِن رنگپریده بود. با اینکه تمامِ شب را استراحت کرده بود، اما حالش بهتر نشد. با گذشتِ زمان، ضعفی که بر اثرِ از دست دادنِ خونِ اجساد در بدنش به وجود آمده بود خودش را نشان میداد. با چهرهای درهمرفته به راهش ادامه میداد. گاهی به رتبههای روی لوح و به پی سو که در جایگاهِ دوم بود نگاه میکرد. در چهرهاش نارضایتی موج میزد.

هنوز در رتبهٔ ۱۲ بود، اما وو سِن میدانست که دیگر امیدی برای ورود به جمعِ ۱۰ نفرِ برتر ندارد. کسانی که جلوتر از او بودند، معمولاً در قبیله حریفش نمیشدند، اما اکنون...

وو سِن آهی کشید.

در مقایسه با آنها، سو مینگ بسیار آرامتر بود. به بالا رفتن از کوه ادامه نداد، بلکه روی پلهٔ ۲۴۹ چهارزانو نشسته بود و سرعتِ گردشِ نیروی چی در بدنش را تا سطحی ژرف مهار میکرد.

از تمامِ تواناییهایش و فشارِ متعادلِ این مکان استفاده میکرد تا افزایش و کاهشِ رگههای خونش را به تنها یک رگه در هر بار محدود کند.

برای او، اِعمالِ مهاری چنین دقیق بسیار جالب بود. این کار برایش درست مانندِ عملآوردنِ گیاهانِ دارویی بود؛ با این تفاوت که این بار بدنش دیگ بود، نیروی چی در بدنش شعلهها بودند و بدنش همان گیاهانِ دارویی بود. او قدرتِ آتش را مهار و بدنش را پالایش میکرد.

با گذشتِ زمان، صدها نفری که در میدانِ بیرون بودند، به رتبههای روی تندیسهای عقاب نگاه کردند و دوباره بینِ خودشان به حرف آمدند.

«شکی نیست که یئه وانگ اول میشه. الان تو پلههای ۶۸۰ـه، هیچکس نمیتونه بهش برسه.»

«جایگاهِ دوم و سوم هم قطعاً مالِ چن چونگ و پی سوئه. نگاشون کن، اون دوتا دارن همدیگه رو دنبال میکنن. مطمئنم دارن با هم رقابت میکنن.»

«حیفِ وو سِن. نمیدونم چه بلایی سرش اومده. اصلاً نمیفهمم.»

«حیفِ مو سو هم هست. دیگه ظهر شده، ولی اصلاً تکون نخورده. الان رتبهش چند بار افت کرده و تو جایگاهِ ۴۷ـه...»

همانطور که با هم بحث میکردند، ناگهان نامی که در رتبههای ۱۰۰ بود، روی نُه تندیسِ عقاب با نوری خاکستری درخشید. نام سوسو زد و خاکستری شد.

این تغییرِ ناگهانی بیدرنگ توجهِ جمعیت را جلب کرد، اما تعجب نکردند.

«یکی تسلیم شد!»

«از گذشته تا حالا، روزِ دوم از مرحلهٔ اولِ آزمون همیشه پر از کسانیه که تسلیم میشن. اونا دیگه توانی برای ادامه دادن ندارن و نمیتونن فشارِ کوه رو تحمل کنن. اگه نرن، با خطرِ بالا رفتنِ فشارِ خونشون روبهرو میشن.»

هوا ناگهان تاب برداشت و رشتهای از مه از کوه بهسوی میدان آمد. مه که ناپدید شد، مردِ جوانی حدوداً بیستساله تلوتلو خورد و با چهرهای رنگپریده و بیجان چیزی نمانده بود زمین بخورد. روشن بود که بهزور به بیرون منتقل شده است.

گویی نگاهِ خیرهٔ مردم معذبش میکرد. سر به زیر انداخت و بهسرعت بهسوی قبیلهاش در دوردست رفت. آنجا بیصدا و ناامید نشست.

عصرگاه بر شمارِ کسانی که مانندِ او تسلیم میشدند افزوده شد. نامهایی که خاکستری میشدند و مهِ سیاهی که آدمها را از میانِ فضای تابخورده به بیرونِ کوه منتقل میکرد، در روزِ دوم به سرگرمیِ اصلیِ تماشاگران بدل شد.

کسانی که تسلیم میشدند اغلب آهی از سرِ ناامیدی میکشیدند و به قبیلههایشان برمیگشتند. شمارِ قابلتوجهی از آنها اهلِ قبیلهٔ جریانِ باد بودند.

«اونایی که رتبهشون بالای ۱۰۰ بود همه تسلیم شدن. آهای، نگاه کنید. تا امشب همهٔ اونایی که رتبهشون زیر ۵۰ئه تسلیم میشن، تا نیمهشب هم بازم یه عده جا میزنن. آخه حتی اگه نصفهشب هم جلو نرن، با این حالِ خستهشون نمیتونن جلوی اون فشارِ سهمگین دوام بیارن.»

«همیشه تو مرحلهٔ اولِ آزمون، رتبهبندی تنها سرگرمی نیست. تماشای اونایی که تسلیم میشن هم خودش یه جور سرگرمیه.»

«مگه نه؟ مخصوصاً اونایی که رتبهٔ خوبی آوردن و تسلیم شدن. اون نگاههای پر از دلشوره و ترسشون از اینکه یکی دیگه ازشون جلو بزنه خیلی جالبه.»

صدای بحث در هوا طنین میانداخت که ناگهان چهرهٔ شخصی با نگاه به تندیسِ عقاب از هیجان درخشید.

«مو سو به حرکت دراومد!»

با شنیدنِ این حرف، بیدرنگ توجهِ تقریباً همه جلب شد. چشمانِ بیشماری روی تندیسها و خطی که متعلق به سو مینگ بود چرخید.

سو مینگ چشمانش را باز کرد. نیمی از روز را صرفِ تمرینِ مهارِ دقیق کرده بود و حالا رگههای خون در بدنش به ۲۱ کاهش یافته بود؛ دیگر نمیتوانست این شمار را کمتر کند. سر بلند کرد و به پلههای غرق در مهِ پیشِ رویش نگریست. بهآرامی ایستاد.

خبر نداشت زیرِ نگاهِ موشکافانهٔ آدمهای بسیاری است. در آن لحظه تنها دو فکر در سر داشت. افزون بر استفاده از این مکان برای تمرینِ مهارِ دقیق، نمیخواست بزرگِ قبیله را هم ناامید کند.

نهایتِ تلاشم رو میکنم و هر چی در توان دارم میذارم!

سو مینگ هر چه بود، هنوز یک نوجوان بود. شور و عزمِ یک نوجوان را داشت.

برقی در چشمانش درخشید، یک قدمِ سریع به جلو برداشت و روی پلهٔ ۲۴۹ پا گذاشت. فشارِ فوقالعاده سهمگینی بر او وارد شد و به لرزهاش انداخت.

چه فشارِ سهمگینی!

چهرهاش رنگپریده و بیجان بود. حس میکرد جانوری اسطورهای و درنده از بالای پلهها بهسویش غرش میکند.

چشمانِ سو مینگ قاطع بود. با هجومِ فشار، نیروی چی را در بدنش به گردش درآورد تا اینکه هر ۵۹ رگهٔ خون پدیدار شد، سپس به جلو یورش برد.

۲۵۱، ۲۵۵، ۲۵۸... نفسِ عمیقی کشید و بیست و چند قدمِ دیگر جلو رفت. وقتی روی پلهٔ ۲۷۰ ایستاد، تازه آنگاه نفسش را بهآرامی بیرون داد.

دانههای عرق روی پیشانیاش نشسته بود. بدونِ کمکِ نورِ ماه، بالارفتن از پلهها در طولِ روز برایش طاقتفرساتر بود. با این حال هر چه فشار بیشتر میشد، عزمش هم استوارتر میگشت. مهمتر از آن، وقتی فشار بر بدنش افزایش مییافت و به ۵۹ رگهٔ خونش شلاق میزد، حس میکرد رگههای خونش دوباره در شرفِ افزایش است.

میدانست همهٔ اینها به این دلیل است که رازِ شش رقم را کشف کرده و به تمرینِ مهارِ دقیق بر گردشِ نیروی چیِ خود ادامه داده بود. به همین دلیل، نهتنها مهارِ دقیقی بر نیروی چی به دست آورد، بلکه استعدادِ نهفتهاش نیز بر اثرِ این مهارِ دقیق بیرون کشیده شد.

بهویژه از زمانی که بزرگِ قبیله بیداریِ راستین را رویش اجرا کرد و یک قطره خونِ برزرکر از او گرفت. آن هدایای بزرگِ قبیله، با تمرینِ مداومِ مهارِ دقیق در کوه و به کمکِ فشاری که هنگامِ بالارفتن تحمل میکرد، بهخوبی جذبِ بدنش شده بود.

بارِ دیگر دندان به هم سایید و بهسرعت پیش رفت. همزمان با حرکتش، صدای غرشِ خفهای درونِ بدنش طنین انداخت و رگهٔ خونِ ۶۰ بیدرنگ روی بدنش پدیدار شد!

۶۱ رگهٔ خون، ۶۲ رگهٔ خون... در همان آن که روی پلهٔ ۳۰۱ پا گذاشت، رگهٔ خونِ ۶۷ با نیرویی انفجاری روی بدنش پدیدار شد!

۶۷ رگهٔ خون سراسرِ بدنش را در بر گرفت و باعث شد حس کند نیرویی نامحدود دارد. هرچند غرق در عرق بود، اما عزمِ تزلزلناپذیرِ چشمانش استوارتر شد.

خبر نداشت در همان لحظهای که از پلهٔ ۲۴۸ به پلهٔ ۳۰۱ رفت، چه بهتِ عظیمی به جانِ صدها نفرِ حاضر در میدان انداخته است!

رئیسِ قبیلهٔ کوهِ سیاه ناگهان به تندیس خیره شد. نگاهی جدی و کمسابقه در چهرهاش نشسته بود.

«بازم ۶۰ قدم! این مو سو وقتی بیحرکته اصلاً به چشم نمیاد، اما همین که تکون میخوره همه رو مبهوت میکنه!»

«هاها! تمامِ این مدت منتظر بودم حرکت کنه. ناامیدم نکرد. مو سو، خودت رو به ۳۰تای اول برسون! اصلاً برو تو ۱۰تای اول!»

«کلِ روز از جاش تکون نخورد. الان هم که حرکت کرده، برخلافِ دیروز تازه رسیده به رتبهٔ ۳۶...» در میانِ همهمهٔ جمعیت، رگههایی از حسادت در صدای این شخص که وانمود میکرد با تحقیر حرف میزند، شنیده میشد. گوینده ناگهان چشمانش گرد شد و حرفی را که میخواست بزند قورت داد.