چپتر 474: فصل ۴۷۲: تسویهحساب
چپتر 474: فصل ۴۷۲: تسویهحساب
آرتور لیوین
نیکو نگاهم کرد و پوزخند شیطنتآمیزی زد: «امروز قراره یه نفر جدید بیاد. یه دختر دیگه. درانیو امروز صبح از دهنش پرید.»
فقط سرم را تکان دادم و به حرکات کششیام برای گرم کردن ادامه دادم.
نیکو با اشتیاق نگاهم میکرد؛ میدانست حرف زدن درباره این چیزها همیشه باعث میشود سرخ شوم. گفت: «امیدوارم به اندازه اون دختره، مایلیس، بانمک باشه.» سعی کردم خجالتم را پنهان کنم، اما باز هم حس میکردم که گرما دارد از گردنم بالا میآید. نیکو در حالی که بدون هیچ تلاشی برای گرم کردن خودش، حرکات کششی من را تماشا میکرد، خندید و گفت: «فکر کنم اون یکی ازت خوشش اومده بود.» لبخندش کمی زورکی شد. «حداقل بیشتر از من از تو خوشش میاومد.»
پشت گردنم را مالیدم و طرهای از موهای خرماییام را از روی صورتم کنار زدم و زیر لب گفتم: «فکر کنم اصلا متوجه قضیه نیستی.»
از اینکه اینطور سربه سرم میگذاشت متنفر بودم. احساس میکردم همیشه همینطور بوده، حتی در زندگی قبلیمان، اما خاطراتم از زمین و پادشاه بودنم دیگر چندان واضح نبودند. برخی چیزها، مثل تمام تمرینات فیزیکیای که انجام داده بودم، کاملاً در ذهنم روشن بودند، اما خودِ زندگیام مبهم و تار به نظر میرسید.
نیکو چشمانش را چرخاند و قبل از اینکه با نگاهی خالی به آن سوی سالن تمرین خیره شود، گفت: «آره، آره، میدونم. ما داریم دنبال یه تفنگدار سوم افسانهای برای گروه دونفرهی پویامون میگردیم.» ناگهان اخم کرد، حالتی که حس کردم روی صورت خودم هم نقش بسته است.
هر دو همزمان پرسیدیم: «تفنگدار دیگه چیه؟»
نیکو با خنده شانهای بالا انداخت، اما من نتوانستم به این راحتیها از کنار این سوال بگذرم. ما اغلب به یک واقعیت مشترک یا بخشی از حافظه فرهنگی زندگیمان در زمین اشاره میکردیم، اما به همان اندازه هم این چیزها برای هیچکداممان معنایی نداشت. نمیتوانستم از خودم نپرسم که آیا از زمان تناسخم همیشه همینطور بوده یا نه، اما درست مثل خاطرات زمین، زندگیام قبل از اینکه سایت کادل من را از دست آن اژدها نجات دهد و به آلاکریا بیاورد هم مبهم بود.
با خودم فکر کردم، البته طبیعی هم هست. وقتی آن اتفاق افتاد، فقط چهار یا پنج سالم بود.
همانطور که گرم کردن پیش از تمرینم را تمام میکردم، افکارم روی این موضوع باقی ماند و بیهوده تار و پود آن خاطرات را میشکافت، بدون اینکه بینش جدیدی از آنها به دست بیاورم. تنها زمانی که سایت ملزری و سایت ویسا ظاهر شدند، نیکو با عجله به من ملحق شد. آن دو سایت در سکوت ما را تماشا میکردند؛ ملزری بیحوصله به نظر میرسید، در حالی که ویسا موجی دائمی از ناامیدی را از خود ساطع میکرد.
کمی بعد وقتی سایت کادل از راه رسید، از جا پریدم و خبردار ایستادم. همراه او دختری بود که همسن و سال من به نظر میرسید. موهای سرمهایرنگی داشت، به رنگ آبهای عمیق اقیانوسی که هنگام بازدید از ساحل ویلدوریال همراه با کادل دیده بودم، اما این چشمانش بودند که واقعاً جلب توجه میکردند. چشمانش مثل دو یاقوت درخشان بودند که در صورت کمی گرد او جای گرفته بودند.
کادل بشکنی زد و من به خودم آمدم و تازه فهمیدم که به او خیره شده بودم. در کنارم، نیکو مدام نگاههای منتظرانهای به من میانداخت، اما من تا جایی که میتوانستم نادیدهاش گرفتم.
کادل گفت: «گری. نیکو. ایشون کئرا از هایبلاد دنوار هستن.» کادل با دقت ما را زیر نظر داشت، چشمان قرمزش در مقایسه با چشمان دختر تیره به نظر میرسید. به جز لبها و چشمانش، هیچ عضلهی دیگری در صورتش تکان نمیخورد. آنقدر بیحرکت ایستاده بود که انگار از سنگ تراشیده شده است. «او از نوادگان خون وریتراست، هرچند هنوز بیدار نشده. او در چند روز آینده با شما تمرین خواهد کرد. این فرصت، افتخار بزرگی برای خون دنوار است.» لحنش هنگام گفتن این بخش آخر تغییر کرد و کاملاً مشخص بود که بدون اینکه حتی نگاهش کند، دارد با دختر صحبت میکند.
دختر تعظیم عمیقی کرد و موهای سرمهایاش روی صورتش ریخت. «البته، سایت کادل وریترا! از این فرصت باورنکردنی ممنونم. هایبلاد دنوار خلوص خود را به فرمانروای عالی ثابت خواهد کرد.»
با به یاد آوردن تمام بچههای تحتتکفل وریترا-خون دیگری که در چند ماه گذشته برای تمرین با ما آورده شده بودند، با خودم فکر کردم: همهشون مثل همن. سخت بود که دنیا را از زاویه دید آنها ببینم. برای آنها، فرمانروای عالی این نیروی عرفانی و ناشناخته بود، خدایی در میان انسانها. و خب، او کمی هم ترسناک و خیلی عجیب بود، اما در بیشتر مواقع، او فقط عمو اگرونا بود.
کادل نگاه معناداری به من انداخت که باعث شد حتی صافتر از قبل بایستم، سپس توجهش را به سایتهای دیگر معطوف کرد. «جزئیات تمرین امروز رو به شما میسپارم.»
همانطور که کادل از اتاق بیرون میرفت، ملزری زیر لب گفت: «مثل همیشه.» میدانستم که کادل شنوایی فوقالعادهای دارد و حتماً صدایش را شنیده است، اما ملزری همیشه کنایهآمیز حرف میزد و کادل هم همیشه او را نادیده میگرفت. من از کادل خوشم میآمد، اما نمیتوانستم تصور کنم که به او گستاخی کنم یا در واقع چیزی جز یک آدم کاملاً و بینقصِ محترم باشم. او از بعضی جهات، حتی از عمو اگرونا هم خیلی ترسناکتر بود.
ویسا جلو آمد و به هر سهی ما اشاره کرد که در یک صف بایستیم. ملزری سه شمشیر تمرینی آغشته به جادو را از روی پایهشان برداشت و به هر کدام از ما یکی داد. آنها از چوبزغال ساخته شده بودند؛ چوبی سیاه که سخت، متراکم و کار با آن دشوار بود، اما به راحتی جادو را در خود نگه میداشت.
ویسا گفت: «نیکو، گری، شما شروع میکنید.» صدایش مثل همیشه لرزهای بر ستون فقراتم انداخت. «سرعت و شدت مبارزهای رو که انتظار داریم به کئرا نشون بدین. روی فرم و اجرای درست ضرباتتون تمرکز کنید. تجهیزاتتون طوری تنظیم میشن که هرگونه شلختگی و بیدقتی رو اصلاح کنن.»
حس کردم عضلاتم منقبض شدند و نیکو هم پشت سرم خشکش زد. رونهای حکشده روی تیغهها و دستههای شمشیرهای تمرینیمان به ردیابی سرعت، نیرو و دقت حرکاتمان کمک میکردند. آنها همچنین میتوانستند طوری تنظیم شوند که بسته به عملکرد هر دو طرف، شوکهای دردناکی را به هدف یا کاربر وارد کنند. وقتی ویسا تمرین را هدایت میکرد، معمولاً هر دو اتفاق میافتاد و درد این «اصلاح» همیشه شدیدتر بود.
ملزری به دختر گفت: «کئرا، ما ازت انتظار داریم که بتونی بدون استفاده از مانا، با سرعت این احمقهای کوچولو همگام بشی. دقت کن. سرعت و سبکشون رو درک کن. یادت باشه، ما میخوایم ببینیم آیا میتونید به طور موثر با هم تمرین کنید یا نه، و این یعنی بتونی حرکاتشون رو به نرمی تقلید کنی.» نگاه معناداری به نیکو انداخت. «مگه اینکه اونا کمکاری کنن، در اون صورت خودت رو کنترل نکن و قطعاً نگران آسیب زدن بهشون نباش.»
چشمان کئرا برای لحظهای با تردید به سمت ملزری چرخید و سپس دوباره حالت چهرهاش آرام گرفت. «بله، سایت ملزری وریترا!»
نیکو در حالی که تلاش میکرد جلوی آویزان شدن لبولوچهاش را بگیرد، غرولند کرد: «بیخیال.» با وجود اینکه از سربه سر گذاشتن با دیگران خوشش میآمد، اما از اینکه ملزری به او گیر بدهد متنفر بود، چیزی که فقط باعث میشد ملزری بیشتر این کار را بکند.
او به مرکز محوطه تمرین رفت، چرخید و در گارد دُم قرار گرفت؛ تیغه شمشیرش در جهت مخالف من بود و بازوهایش را روی بدنش ضربدری نگه داشته بود. با تعجب ابرویی بالا انداختم و او هم سرش را به نشانه تایید تکان داد. حدس میزنم امروز قضیه رو جدی گرفته. اما نگاهش مدام از روی من میلغزید و به دختر میافتاد، و من آنقدر با نیکو تمرین کرده بودم که بدانم این مبارزه از همین الان تمام شده است.
پای چپم را جلو گذاشتم و اجازه دادم نوک شمشیرم پایین بیاید و در گارد احمق قرار بگیرم. نفسی کشیدم و گذاشتم بیشتر بدنم آرام شود. بعد منتظر ماندم. نیکو هیچوقت آدم صبوری نبود، اما وقتی حس میکرد باید چیزی را ثابت کند، خیلی بیصبرتر میشد. مثلاً وقتی دختری در اطراف بود. فقط چند ثانیه در همان حالت ماندیم تا اینکه او عضلاتش را منقبض کرد.
او با یک ضربه برشی به سمت بالا شروع کرد، که من با یک قدم سریع به عقب و بدون اینکه حتی سلاحم را بالا بیاورم، از آن جاخالی دادم. شمشیر نیکو از راست به چپ چرخید و با حفظ تکانه چوبزغال سنگین، به سمت شانهام پایین آمد. به جای اینکه به سمت چپ جاخالی بدهم، که جهت طبیعی حرکت بود، سرم را دزدیدم و به راست قدم برداشتم، از زیر تیغهاش حرکت کردم و شمشیر خودم را با یک صدای تپ خفیف به پهلویش کوبیدم.
او نالهای کرد و در حالی که دندانهایش را به هم میسایید، عقب کشید.
شوک مانایی از شمشیر تمرینیام ساطع شد و بازوها و سینهام را با دردی تیرکشنده در هم فشرد. مشتهایم را گره کردم و در حالی که با سوال به سایتها نگاه میکردم، سعی کردم نگذارم دردم مشخص شود.
ویسا با همان لحن سردش توضیح داد: «اگر حریفت زره پوشیده بود و محافظت مانا داشت، با نیروی ضربهی تو حتی زخمی هم نمیشد. با نشون دادن ضعف در مقابل بانوی جوان کئرا، ناامیدش نکن. پسر، تو بهتر از اینا میدونی که فکر کنی اون سطح از نیرو قابل قبوله.»
با کلافگی سرم را به تندی تکان دادم و دوباره به حالت اولیه برگشتم. این بار نیکو صبورتر بود و من اول حمله کردم. تیغههای سنگین چوبزغال چند بار با صدای بلندی به هم برخورد کردند، و سپس صدای کوبش بلندی به گوش رسید و نیکو از درد غرید. دوباره به حالت اولیه برگشتیم.
ویسا به دختر گفت: «بهتر شد. این همون سرعتیه که انتظار داریم. استفاده از هر فرم سنتیای قابل قبوله. بعداً فرصتی برای تمرین خواهی داشت که تو رو تشویق میکنه تا از گاردهای تثبیتشده رها بشی، اما امروز میخوایم ببینیم آیا اونقدر خوب آموزش دیدی که بتونی سبکهای نیکو و گری رو شناسایی و باهاشون مقابله کنی یا نه.» دوباره رو به ما کرد و با تندی گفت: «خب؟ منتظر چی هستین؟ وقت منو تلف نکنید.»
من و نیکو بیست دقیقه مبارزه کردیم و سه برابر این زمان، ضرباتی را رد و بدل کردیم. از هر ضربهای که به هدف مینشست، سه تا از چهار ضربه متعلق به من بود و شمشیر تمرینیام دیگر من را «اصلاح» نکرد. از طرف دیگر، نیکو بعد از پنجمین باری که شمشیرش به او شوک وارد کرد، در هر وقفه شروع به لرزیدن میکرد.
پس از آن، ویسا دستور توقف داد و دختر را جلو آورد، و ملزری من را به گوشهای کشید. او مجبورم کرد که پشتم را به مبارزه بکنم و چشمانم را ببندم. با وجود امضای مانای قدرتمند او که اینقدر نزدیک بود و به سختی مهار شده بود، تمرکز روی هر حس دیگری جز هسته مانای خودم دشوار بود. او دستور داد: «مبارزه رو روایت کن.»
حواس طبیعیام را به سمت صداها و حرکات امضاهای مانای بسیار کمنورتر نیکو و دختر متمرکز کردم. کفشهایشان روی زمین کشیده میشد. پوست دستانشان در حالی که دستههای چرمی شمشیرهای تمرینیشان را محکم گرفته بودند، جیرجیر میکرد. تنفس نیکو سنگینتر و سریعتر از دختر بود.
در حالی که تمام تلاشم را میکردم تا مبارزهشان را در ذهنم تصویرسازی کنم، شروع به روایت کردم: «کئرا اول ضربه زد.» صدای پیاپی برخورد چوب به چوب در سالن طنینانداز شد. «نیکو داره دفاعی میجنگه، ضربهای وارد نمیکنه. اون...» تپشی از مانا حس شد و به دنبال آن نالهای خفه به گوش رسید. «داره خودش رو کنترل میکنه.»
ملزری با لحنی که کمی بیحوصله به نظر میرسید، گفت: «خوبه. ادامه بده.»
برای بیست دقیقه بعدی، به طور مداوم مبارزه را روایت کردم و هر زمان که چیزی را از قلم میانداختم یا جریان مبارزه را اشتباه متوجه میشدم، ضربه محکمی به ران یا بازویم میخورد.
اما همانطور که گوش میدادم، حس کردم نگرشم دارد تغییر میکند.
دختر به وضوح تمرینات زیادی کرده بود. مشکل این بچههای تحتتکفل وریترا-خون—از بین آنهایی که من دیده بودم—این بود که همزمان با آنها هم مثل سلاح رفتار میشد و هم مثل اینکه از شیشه ساخته شدهاند. مغرور و پر از خودبزرگبینی و قدرت اجتماعیِ به ناحق به دست آمده؛ هیچکدامشان تمرکز نداشتند و تلاشی نمیکردند. ذاتاً بااستعداد بودند، بله، اما خوب آموزشدیده، نه.
به جز این دختر. با وجود اینکه کمی درشتهیکل بود، حتی از پسرهایی که با آنها تمرین کرده بودیم هم قویتر بود، اما همچنان سرعت بالایی داشت. او در طول این بیست دقیقه، تنها چند قدم را اشتباه برداشت و به نرمی در دهها گارد مختلف قرار میگرفت و از آنها خارج میشد. با وجود اینکه نیکو دقیقاً سختکوشترین فرد در تایگرین کائولوم نبود، اما باز هم با اختلاف زیاد از هر بچه دیگری که با او تمرین کرده بودیم بهتر بود، ولی این دختر پا به پای او پیش میرفت و در ازای هر ضربه نیکو، یک ضربه به او وارد میکرد.
وقتی کارشان تمام شد، متوجه شدم که دارم در فکر قبلیام تجدید نظر میکنم. شاید همهشون هم مثل هم نیستن.
ملزری با تندی گفت: «نیکو. بیا پیش من.» و به این ترتیب پایان مبارزه کئرا و نیکو را اعلام کرد. «گری. برو. ناامیدم نکن.» در حالی که شمشیر تمرینیام را به دستم میداد، نگاه معناداری به آن انداخت.
از آنجایی که در بیست دقیقه گذشته کئرا را به دقت بررسی کرده بودم، فرض را بر این گذاشتم که میدانم وقتی نوبت مبارزه ما شروع شود باید انتظار چه چیزی را داشته باشم. اما او بلافاصله غافلگیرم کرد؛ او گارد احمقی را که قبلاً در برابر نیکو گرفته بودم تقلید کرد، فقط برای اینکه در اولین ضربهاش به جلو فریبم دهد، سپس به گارد دُم عقب کشید، چرخید و با یک پرش، ضربهای برشی به سمت پایین به بازوی چپم وارد کرد. من فقط به موقع تیغهام را بالا آوردم، ضربهاش را دفع کردم و به جلو فشار آوردم تا تیغه خودش به سمت او پس زده شود. او در هوا چرخید، پاهایش به جلو پرتاب شد و با پشت به زمین خورد و سرش به کاشیهای سنگی برخورد کرد.
نیکو ناسزایی گفت و چرخید تا ببیند چه اتفاقی افتاده، اما فقط یک ضربه به پشت زانوهایش از طرف ملزری دریافت کرد. من به طور غریزی جلو رفتم تا دست کئرا را بگیرم و بلندش کنم و مطمئن شوم که حالش خوب است، اما نگاه سرد ویسا من را سر جایم میخکوب کرد.
کئرا غلتی زد، خودش را بالا کشید و با احتیاط پشت سرش را مالید. وقتی انگشتانش را برداشت، لکههای قرمز خون روی آنها دیده میشد.
ویسا گفت: «به یه درمانگر نیاز داری، دختر؟» سوالش بیشتر شبیه به یک تهدید بود.
کئرا بلافاصله در حالی که صاف میایستاد گفت: «نه.» خون را روی شلوارش پاک کرد، سپس دوباره رو به من ایستاد و شمشیر تمرینیاش را محکم با هر دو دست گرفت. «حرکت خوبی بود. فکر کردم با اون پرش غافلگیرت میکنم، اما...»
حرفش را قطع کردم: «اما تواناییت برای تنظیم گاردت و جذب نیروی فشار ناشی از یک مانور دفاعی قوی رو فدا کردی.»
او فقط سرش را تکان داد. با دستور ویسا، دوباره شروع کردیم.
بیست دقیقه ما در چیزی که شبیه به چند لحظه بود گذشت، و وقتی تمام شد، تازه فهمیدم که واقعاً به من خوش گذشته است. کئرا باتجربه بود، اما درک شهودی بسیار بالایی هم داشت. چه به خاطر تعادل در استعدادهایمان و چه به خاطر توانایی سریع خودش در سنجش حریف و تطبیق دادن خودش، او تقریباً به طور بینقصی با من و نیکو همگام شد، خیلی بهتر از هر کس دیگری. حتی قبل از پایان ساعت اول میدانستم که او همان شخص مورد نظر است.
این فکر به طرز غیرقابل توضیحی من را مضطرب کرد. اما او واقعاً برای چی اینجاست؟
ملزری در حالی که با نگاهی آزاردهنده و درندهخو ما را برانداز میکرد، گفت: «بد نبود، هیولاهای کوچولو. آب بخورید. چند دقیقه استراحت کنید و حرف بزنید. امروز چند ساعت دیگه آموزش هیجانانگیز و نفسگیر پیش رو داریم.» او دور شد و ویسا را هم با خود برد.
سه فنجان سنگی را از چشمهای که از یکی از دیوارهای سالن تمرین سرازیر بود پر کردم و به بقیه دادم. نیکو فقط غرولندی کرد، اما کئرا فنجان را با هر دو دست گرفت و برای ادای احترام کمی تعظیم کرد. «ممنون.»
نیکو مثل همیشه نتوانست جلوی خودش را بگیرد و یکدفعه گفت: «خب اینا رو از کجا یاد گرفتی؟ تو بهتر از چیزی هستی که باید باشی.»
کئرا که فنجان را تا نیمه به لبهایش نزدیک کرده بود، جا خورد. او به آرامی فنجان را پایین آورد و با آزردگیای که به سختی پنهان شده بود، به نیکو نگاه کرد. «دقیقاً باید چقدر خوب باشم؟»
چشمان نیکو گشاد شد و تقریباً یک قدم به عقب برداشت. «منظورم این نبود... فقط میخواستم بگم...» او برای کمک به من نگاه کرد، اما من در حالی که جرعهی بزرگی مینوشیدم و فنجانم را خالی میکردیم، وانمود کردم که نمیبینم. «فقط میخواستم بگم که تو واقعاً خوبی، همین.»
کئرا در حالی که چانهاش را بالا گرفته بود گفت: «البته که هستم، من از خون دنوارم.» اگرچه این رفتار کاملاً تمرینشده بود، اما رگهای از اجبار در آن وجود داشت که غرورش را کمرنگ میکرد. او با لحنی نرمتر و با تکبر کمتر افزود: «من قراره یه روزی یه صعودکننده بشم. باید تمرین کنم تا آماده باشم.»
چشمان نیکو برقی زد و وقتی مسیر گفتگو به سمت انجمن صعودکنندگان، رلیکتومز و افتخاراتی که میشد در آنجا پیدا کرد کشیده شد، تنش بینشان از بین رفت. متوجه شدم که در طول مکالمه لبخند میزنم و هر لحظه بیشتر از قبل نمیتوانستم چشم از کئرا از هایبلاد دنوار بردارم.
زمان به سرعت گذشت و همهچیز به جز ما سه نفر محو شد. در حالی که خودم را در هیاهوی مبارزه، تمرین و آموزش گم کرده بودم، چهره کئرا همیشه در کانون توجهم باقی میماند. همانطور که او در سالهای بعد با سرعت طاقتفرسای تمرینات عمو اگرونا آبدیده میشد، صورتش لاغرتر شد، هرگز گردیاش را کاملاً از دست نداد، اما زاویهدارتر و بالغتر شد. زیباتر شد.
دستش که دستم را میفشرد، سرد و عرقکرده بود. از گوشه چشم به من نگاه نکرد، اما میتوانستم توجهش را روی خودم حس کنم، میلش به آرامش و حمایت را. اینقدر عصبی بودن اصلاً به او نمیآمد، اما خب، امروز هم دقیقاً یک روز عادی نبود.
من، نیکو و کئرا در سکوت در سرسرای بیرونیِ بخشِ اگرونا در تایگرین کائولوم کنار هم ایستاده بودیم. چون نمیخواستم این تنش را بشکنم، فقط به روبهرو خیره شدم. یک بال بزرگ بخش زیادی از دیوار روبهرویم را پوشانده بود. غشای ضخیمی که چارچوب استخوانها را به هم متصل میکرد پاره شده و در چند جا ترمیم شده بود و فلسهای سفید در نور کم، کدر و رنگورو رفته به نظر میرسیدند. با خودم فکر کردم که آیا این بال متعلق به همان اژدهایی است که وقتی فقط یک پسر بچه بودم من را از خانوادهام گرفت، همان اژدهایی که کادل من را از دستش نجات داد.
نگاهی را روی خودم حس کردم و به نیکو چشم دوختم. او نگاهش را دزدید، اما نه قبل از اینکه حالت چهرهاش را وقتی به دست کئرا که دست من را گرفته بود نگاه میکرد، ببینم.
میخواستم آهی بکشم، اما نمیخواستم این سکوت پر از تنش را بشکنم.
همیشه یک رقابت بین من و نیکو وجود داشت. من سریعتر پیشرفت میکردم، سختتر تمرین میکردم و رونهای سطح بالاتری دریافت میکردم؛ کاملاً طبیعی بود که او گاهی از اینکه همیشه نفر دوم میشد، ناامید و کلافه شود. من او را به خاطر این موضوع سرزنش نمیکردم. او در طول دو زندگی، بهترین دوستم بود. ما توسط سرنوشت به هم گره خورده بودیم، یا حداقل من اینطور فکر میکردم. اما پویایی بین ما با ورود کئرا تغییر کرده بود. او... خب، هر چیزی بود که عمو اگرونا دنبالش میگشت. بااستعداد، باانگیزه و از نظر اجتماعی، ایجادکننده یک تعادل بینقص بین من و نیکو. حداقل، تا قبل از احساساتی که پیشتر به آنها اشاره شد.
در سبک زندگی ما، فضای زیادی برای سر در آوردن از چیزهایی مثل روابط وجود نداشت، و من هم دقیقاً از افرادی مثل سایت کادل، ملزری و ویسا که معلمان اصلی ما در میان دهها جادوگر قدرتمند دیگر در خدمت اگرونا بودند، راهنماییای نمیگرفتم. و هیچوقت هم برایش برنامهریزی نکرده بودم. ما فقط به نوعی درگیرش شدیم، وقتی که جاذبه متقابل بینمان شروع به نفوذ در تمرینات و آموزشهای مداوممان کرد. هر چه نباشد، ما تقریباً تمام ساعات بیداریمان را با هم میگذراندیم. شاید این اتفاق اجتنابناپذیر بود.
البته، احساسات نیکو هم همینطور بود. میدانستم که او از همان لحظهای که کئرا سالها پیش از آن در وارد سالن تمرین شد، شیفتهاش شده بود. دست خودش نبود، نیکو اینطوری بود. متأسفانه، او همچنین نمیتوانست جلوی کینهاش را از اینکه همیشه بعد از من نفر دوم میشد، بگیرد. و اولین باری که مچ ما را در حالتی گرفت که نگاهمان کمی بیش از حد به هم گره خورده بود، تقریباً بلافاصله خودش را از ما پس کشید.
فشار هوای اتاق تغییر کرد و متوجه شدم که درها باز شدهاند. عمو اگرونا که به سادگی یک تونیک گشاد پوشیده بود، اما با تزئینات همیشگیاش که از شاخهای گوزنمانندِ روی سرش آویزان بودند، با لبخندی حاکی از رضایت به ما سه نفر نگاه کرد. «آه، ایناهاش، سه تا از مهمترین آدمهای تمام دنیا. بیاید تو، بیاید تو، خیلی چیزها هست که باید در موردشون بحث کنیم.»
کئرا دوباره دستم را فشرد و بعد دستش را رها کرد و قبل از ما به دنبال اگرونا رفت. نیکو ابروهایش را بالا انداخت و شانهای بالا انداخت و همانطور که به دنبالشان میرفتیم، در کنار من قرار گرفت.
از میان مجموعهای از راهروها و اتاقهای مجلل گذشتیم تا اینکه به تالاری رسیدیم که یادم نمیاومد قبلاً اونجا رو دیده باشم. بوی تند و غلیظ خاک حاصلخیز و ترکیبی از انواع مختلف گیاهان، از لای دری نیمهباز که به نوعی باغ سرپوشیده ختم میشد، به مشام میرسید. نور خورشید از سقف شیشهای به داخل میتابید و آب در جویبارهای کوچکی از روی دیوارها به پایین میچکید و به داخل حوضچههایی که در زمین تعبیه شده بودن، میریخت.
گیاهان بهطور نامنظمی از خاک روییده بودن و چنان در هم تنیده بودن که انگار هر کدوم برای بقای خودشون میجنگیدن. گلهایی که برای رقابت بیش از حد ظریف به نظر میرسیدن، از میان بوتههای ضخیم و پر از خار بیرون زده بودن. تاکهای چنگکمانند از دیوارها آویزان بودن و با ورود ما بهوضوح خودشون رو عقب کشیدن.
آگرونا خندید و دستش رو دراز کرد تا یکی از تاکها رو نوازش کنه. گفت: «کئرا، تو خیلی خوششانسی.» پشتش به ما بود، اما میتونستم لبخند رو تو صداش حس کنم. «آدمای خیلی کمی تو این دنیا فرصت این رو پیدا میکنن که هدفشون رو به این کاملی برآورده کنن.»
کئرا آب دهانش رو بهسختی قورت داد و گفت: «هدف من چیه، فرمانروای والا؟»
آگرونا مکث کرد و برگشت تا به اون نگاه کنه، در حالی که یک ابروش رو بالا انداخته بود.
کئرا با تعظیمی کوتاه حرفش رو اصلاح کرد: «عمو آگرونا.»
او دوباره در اتاق شروع به قدم زدن کرد، خم میشد تا گلی رو ببوید یا گلبرگی رو بکنه. طوری که انگار همهچیز رو توضیح داده باشه، گفت: «کئرا، تو یک کالبدی.»
اخمهایم در هم رفت، اما میدونستم که نباید وسط حرفش بپرم. کالبد چیزیه که یه چیز دیگه رو توش قرار میدن...
آگرونا گفت: «دوستانت هدفشون رو بهعنوان لنگر به نحو احسن انجام دادن و کالبد بینقصی رو برام ساختن.» که البته هیچچیز رو روشن نمیکرد. «عزیزم، تو قراره دنیا رو تغییر بدی.»
کئرا با کمی وحشت به من نگاه کرد. «ببخشید عمو. متوجه نمیشم.»
آگرونا با حرکتی نمایشی چرخید و دستهاش رو از هم باز کرد. «البته که متوجه نمیشی! چطور میتونی بشی. لگاسی فراتر از درک توئه، اما نه برای مدت طولانی. بهزودی کاملاً متوجه میشی.»
با اشاره آگرونا به لگاسی، نگاهم به سمت نیکو چرخید. حالت چهرههامون اونقدر شبیه هم بود که انگار داشتم تو آینه نگاه میکردم.
سسیلیا...
وقتی بالاخره همهچیز رو فهمیدم، خشمی سرد مثل زغالهای داغ ته دلم نشست. نگاهم رو دزدیدم؛ نمیتونستم تو چشمهای کئرا نگاه کنم، نمیتونستم قبول کنم که چه بلایی سرش آوردم. وقتی آگرونا به حرفهاش ادامه میداد اصلاً گوش نمیکردم، و وقتی مرخصمون کرد، مستقیم به اتاق خودم برگشتم و بعداً که کئرا در زد، در رو به روش باز نکردم. نمیتونستم باهاش روبهرو بشم. نمیخواستم دستش رو بگیرم و تو چشمهاش نگاه کنم و بدونم که من کشتمش.
در عوض، خودم رو غرق تمریناتمون کردم. برای اون زندگی میکردم؛ برای پیشرفت و قدرتی که بهم میداد. تو این زندگی هرگز احساس ضعف نکرده بودم تا اینکه فهمیدم آگرونا چه نقشهای برای کئرا داره. بیشتر از هر چیزی از اون احساس متنفر بودم، و برای همین تصمیم گرفتم که ضعیف نباشم. یه روز، از همهشون قویتر میشدم.
چوب زغالین با ضربات سریع و پشتسرهم، بهشدت روی فولاد فرود میاومد. مانایی که هر دو تیغه رو در بر گرفته بود، ترقتوروق میکرد و جرقههایی به اطراف میپراکند. نیکو در حالت دفاعی بود و تمام تلاشش رو میکرد تا فقط تیغه من رو از خودش دور نگه داره، اما دستهاش بهتنهایی بهاندازه کافی سریع نبودن و با هر ضربه مجبور میشد نیمقدم به عقب بره.
حملاتم رو متنوع کردم و در حالی که به جلو رفتن ادامه میدادم، سریعاً از جهتهای مختلف ضربه میزدم و منتظر میموندم.
پاش لغزید و تیغهاش از مسیر منحرف شد. چوب زغالین که تا حد مرگباری تیز تراشیده شده بود، به بالای بازوش برخورد کرد. مانایی که به گوشت بدون محافظ و سطح بیرونی زرهش چسبیده بود، توسط مانای من شکافته شد و مانای من حتی چرم هیولای مانای زیر اون رو هم برید. وقتی تیغهام به گوشتش رسید و بریدگی سطحیای روی بازوش ایجاد کرد، نیکو از درد به خودش پیچید. اما به جای اینکه عقب بکشه و دوباره گارد بگیره، شونهاش رو به جلو هل داد و لبه تیغه رو عمیقتر کرد و من رو مجبور کرد تا ضربهام رو عقب بکشم، وگرنه خطر آسیب جدی بهش وجود داشت.
تا وقتی که دیگه خیلی دیر شده بود، متوجه مشتش نشدم.
مشت نیکو که در شعلههای آتش پیچیده شده بود، محکم به گونهام کوبیده شد. مانای خودم شدت ضربه رو کم کرد، اما آتش روح درد شدیدی رو تو گونه و چشمم پخش کرد. قبل از اینکه روی یک زانو بیفتم، تلوتلوخوران عقب رفتم و بعد اسلحهام رو به نشونه تسلیم زمین گذاشتم تا مبارزه تموم بشه. در حالی که چشمم رو میمالیدم که بلافاصله قرمز شده بود و اشک میریخت و دید سمت راستم رو تار کرده بود، غرولند کردم: «چه مرگته نیکو... قرار بود فقط از تزریق مانا استفاده کنیم. بدون هنرهای مانا.»
ملزری با لحنی کشدار و سرگرمشده گفت: «مخصوصاً نه طلسمهای مبتنی بر وریترا. با این حال، تاکتیک خوبی بود. فدا کردن یه زخم کوچیک برای وارد کردن یه حمله کشنده، البته اگه این یه نبرد واقعی در برابر یه حریف دیگه بود. کارت خوب بود، نیکو.»
برگشتم و با عصبانیت به ملزری خیره شدم. «اصلاً هم "خوب" نبود. نیکو از پایبندی من به قوانین تعیینشده مبارزهمون سوءاستفاده کرد تا یه ضربه ناجوانمردانه بزنه.»
ملزری در حالی که با دقت نگاهم میکرد، جواب داد: «پیروی از قوانین درگیری تو نبرد، یه تناقضه. پایبندی کورکورانه به این قوانین فقط به نفع دشمنته.»
«اما ما که دشمن نیستیم.» کئرا که کنار ملزری ایستاده بود، با چهرهای متفکر بین من و نیکو نگاه میکرد.
با ناامیدی از خودم و شرایط پیشآمده فکر کردم: ماهها گذشته و من هنوزم دارم همین کار رو میکنم. به نوعی، هنوزم خیلی سخت بود که به شخصی با اون موهای سرمهای، چشمهای قرمز یاقوتی و تاج شاخهاش نگاه کنم و اون رو کئرا نبینم. و با این حال، غیرممکن بود که اون رو کئرا بدونم، چون این دو نفر خیلی با هم فرق داشتن. و به همین خاطر به جای اینکه با اسمش بهش فکر کنم، به دستهای کئرا، صورتش و بازوهاش که حالا پر از خالکوبیهای رونیک بود و تا گردنش کشیده میشد، فکر میکردم.
در حالی که آروم بلند میشدم، به خودم گفتم: سسیلیا. اسمش سسیلیاست.
نیکو بالاخره، هرچند گذرا، به چشمهام نگاه کرد و پرسید: «حالت... خوبه؟»
با قاطعیت جواب دادم: «خوبم.» و اونقدر به کنار سرش خیره شدم تا اینکه گلوش رو صاف کرد و طوری وانمود کرد که انگار داره میدان نبرد رو به حالت اول برمیگردونه، به من پشت کرد و دور شد.
ملزری خندید و موهای سفید برفیاش رو به عقب انداخت و دور شاخهاش مرتب کرد. «فکر کنم برای الان شمشیربازی کافی باشه. گری، سسیلیا. فقط طلسم. بدون حرکت.»
نیکو تیغهاش رو به داخل یه وسیله ذخیرهسازی ابعادی دور مچش فرستاد و با عجله ازم دور شد. به شمشیر چوب زغالین تو دستم نگاه کردم. این یه سلاح تمرینی نبود، حتی اگه بیشتر شبیه همون چوبهای کندی بود که من و نیکو از بچگی باهاشون به هم ضربه میزدیم. لبهاش طوری تراشیده شده بود که مثل تیغ تیز باشه، و سطح صافش با چند رون آغشته شده بود که سلاح رو به من پیوند میداد و استفاده از اون رو برای هر کس دیگهای سخت و دردناک میکرد، اما در عین حال چوب زغالین رو هم تقویت میکرد. در نهایت، هنوز هم به اندازه یه شمشیر فولادی مقاوم نبود، اما چوب زغالین مانا رو خیلی بهتر از هر سلاح فلزیای که تا حالا دستم گرفته بودم هدایت میکرد. با استفاده کافی از مانا، میتونست خیلی قویتر از تیغه سادهای باشه که نیکو تو دست داشت.
با حسرت، من هم به مانایی که حلقه ابعادیام رو باز میکرد متوسل شدم و بعد تیغه رو کنار گذاشتم. میدونستم قراره چه اتفاقی بیفته و اصلاً مشتاقش نبودم.
وقتی نیکو و سسیلیا از کنار هم رد شدن، سسیلیا دستش رو دراز کرد و دست نیکو رو فشرد، بعد اون رو به سمت خودش کشید و سریع گونهاش رو بوسید.
نگاهم به زمین افتاد.
ملزری با تندی گفت: «هی، تا وقتی من اینجام از این مسخرهبازیا نداریم. تو لگاسی هستی، نه یه دختر مدرسهایِ عاشقپیشه. برام مهم نیست که چقدر مرده بودین و از هم دور موندین.»
سسیلیا در حالی که سرخ شده بود گفت: «ببخشید، سایت ملزری وریترا.» و قبل از اینکه با عجله بره و روبهروی من بایسته، تعظیم کوتاهی به سایت کرد.
سعی کردم ذهنم رو پاک کنم، اما با تماشای نزدیک شدن سسیلیا، ضربان کنار صورتم فقط شدیدتر شد. اون با هدایت مانای عنصر باد، بالشتکی از هوا زیر خودش احضار کرد، با دقت پاهاش رو روی هم انداخت و روی اون نشست، در حالی که حدود دو فوت بالاتر از زمین شناور بود.
دست خودم نبود، اما دندونهام رو به هم ساییدم. فقط چند ماه گذشته و اون از پس همچین کاری برمیاد.
پاکسازی سریع هستهاش و گسترش تواناییهاش خیلی فراتر از چیزی بود که میتونستم انتظارش رو داشته باشم. به نظر میرسید که تمام قوانین جادویی رو که تو این دنیا یاد گرفته بودم، نقض میکنه. خود من یک رگالیا، دو امبلم و یک نشان (کرست) داشتم که به من استعداد استفاده از سه تا از چهار عنصر سنتی رو میداد. من همچنین بعضی از هنرهای مانای وریترا رو یاد گرفته بودم، و روی آب زهرآگین و باد خلأ تمرکز کرده بودم تا تخصص نیکو تو آتش روح و آهن خونین رو تکمیل - یا باهاش مقابله - کنم.
اما سسیلیا فقط به زمان نیاز داشت تا با بدنی که حالا توش ساکن شده بود آشنا بشه، و تقریباً بلافاصله استعدادش رو تو هر چهار عنصر و همه متغیرهای ممکنشون نشون داد، اون هم بدون هیچ رون اضافهای که بعد از تناسخش بهش اعطا شده باشه.
این یه چیز دیگه بود که میدیدم اغلب انجامش میدم: نمیتونستم خودم رو راضی کنم که حقیقت کامل حضور سسیلیا تو این دنیا رو در کنارمون بپذیرم. چون این فقط یه تناسخ ساده نبود؛ اون بهطور تصادفی تو یه بدن ساکن نشده بود، یا تو بدن خودش دوباره متولد نشده بود. نه. روح اون به یه کالبد نیاز داشت. و با خشمی که درونم شکل میگرفت فکر کردم: و تو این فرایند، روح کئرا باید جابهجا میشد. آگرونا اون رو کشت. سسیلیا اون رو کشت.
ملزری چیزی گفت که متوجه نشدم و بعد مانا به شکل یه طلسم مرئی دور سسیلیا چرخید.
از افکارم بیرون پریدم و مانعی دور خودم شکل دادم، اما به خاطر تمرکز ضعیفم از همین حالا تو موضع ضعف بودم.
یه صاعقه آبیرنگ به شیلدم برخورد کرد و به دنبالش صدای رعدی متمرکز به گوش رسید. مانای متغیر عنصر صوت، که تو هسته سسیلیا تصفیه شده بود، از نقطه برخورد صاعقه شروع شد و مثل سنگی که تو برکه انداخته باشن، به سمت بیرون موج برداشت و سد محافظ من رو لرزوند.
به مانع تکیه دادم و با تمام مانایی که میتونستم جمع کنم، تقویتش کردم. حس کردم سسیلیا با ارادهاش داره به مرکز موج فشار میاره؛ اون طلسمی اجرا نمیکرد، بلکه فقط با مقابله با کنترل من روی مانا، مستقیماً به مانا فشار میاورد.
شیلد ناگهان ذوب شد و از بین رفت و یه مشت متمرکز از باد به سینهام برخورد کرد، من رو از زمین بلند کرد و فقط برای این بود که من رو به پشت بکوبه و پخش زمین کنه.
«گری، تو حرکت کردی.» به دنبال صدای ملزری، جرقهای از مانا شکل گرفت و بعد شلاقی از شعلههای سیاه به پشتم کشیده شد.
از شدت درد، دیدم برای چند ثانیه سفید شد.
ملزری بدون توجه به من که روی زمین به خودم میپیچیدم، ادامه داد: «فکر کنم این یه رکورد جدید بود، سسیلیا. اما استفادهات از مانا تنبلانهست. با اینکه تحسینبرانگیزه که تونستی شیلدش رو تقریباً فقط با مقابله با کنترل اون روی مانا بشکنی، اما این توانایی مثل یه عصا میمونه. اگه فقط یاد بگیری حریفات رو با نیروی خالص مانا در هم بشکنی، اونوقت نمیتونی خلاقیت لازم برای استفاده از تمام ظرفیتت رو پرورش بدی. تو تنها جادوگر تو آلاکریا هستی که میتونه تمام عناصر جادو رو کنترل کنه. ازش استفاده کن.»
«چشم، سایت ملزری وریترا!»
«گری، پاشو. بیا دوباره شروع کنیم. و این بار تمرکز کن!»
چشمهام رو بستم، نفس عمیقی کشیدم و با دستهای لرزان خودم رو بالا کشیدم.
با بیشتر شدن فاصله بین سسیلیا، نیکو و من، زندگی به هالهای غمانگیز از تکرار تبدیل شد. حس ضعفم فقط عمیقتر میشد، مثل یه چاه تاریک و خالی که زیر پام دهن باز کرده بود. و میدونستم اگه به داخلش نگاه کنم، ممکنه سقوط کنم و دیگه هیچوقت نتونم بلند بشم. اگه اصرار مداوم آگرونا برای زندگی، مطالعه و تمرین گروهی ما نبود، نمیتونستم تحملش کنم.
«تو عصبانی هستی، گری. خوبه.»
فکم رو اونقدر فشار دادم که به درد اومد و سعی کردم به فرمانروای والا خیره نشم.
«ازش استفاده کن، پسر. خودت رو عقب نکش. خشمت یه مکانیزم بقاست، برای اینه که تو رو از مرز تواناییهات فراتر ببره. مهار کردنش یعنی فلج کردن خودت. اگه خودت رو کمتر از اون چیزی که میتونی باشی نشون بدی، پس فقط داری منتظر مرگ میمونی.»
گارد گرفتم و به نیکو که روبهروم بود خیره شدم. وقتی سسیلیا مانای من رو سرکوب کرد، وزن سنگینی روی دست و پاهام نشست و من و نیکو رو مجبور کرد تا فقط به تمرینات رزمیمون تکیه کنیم. از گوشه چشم دیدم که با لبخونی گفت: «ببخشید.» کاش آگرونا حداقل یه بار من رو بدون مانا در برابر اون قرار میداد. اونوقت دیگه در برابرش اینقدر ضعیف و بیدستوپای لعنتی نبودم.
اون فکر رو از سرم بیرون کردم و تمرکز کردم.
«شروع کنید.»
این بار، نیکو به سمت راستم یورش برد و تهاجمی شروع کرد. تیغهاش با صدای بمی به تیغه من برخورد کرد. به سمت حملهاش قدم برداشتم، تیغهاش رو از مسیر خارج کردم و پام رو بین پاهای اون قرار دادم. اما یورش اون یه فریب بود، و دور من چرخید، تیغهاش رو به حالت معکوس درآورد و به سمت عقب، به سمت شکمم ضربه زد.
با کف دستم به سطح صاف سلاحش ضربه زدم و دوباره به سمت حملهاش رفتم، اونقدر نزدیک که شمشیرها نمیتونستن کاملاً مؤثر باشن. آرنجم رو به سمت دهانش بالا بردم، اما اون چرخید و ضربه رو روی فکش دریافت کرد، در حالی که شمشیرش رو به سمت خودش میکشید و روی بدنم خط مینداخت. شمشیر خودم چرخید و سر جاش قرار گرفت و لبه برنده رو از پوستم منحرف کرد. بدون مانایی که چوب زغالین رو در بر بگیره، حس کردم فولاد تو لبه تیغمانند سلاحم فرو رفت و تیغه رو دندونهدار کرد.
با تظاهر به یک قدم عقبنشینی، انگار که داشتم گاردم رو اصلاح میکردم، لگدی به جلو و به پهلوی زانوش زدم. نیکو خیلی دیر سعی کرد وضعیت پاهاش رو اصلاح کنه، اما چکمهام محکم بهش برخورد کرد و پاش رو با صدای تقِ ناخوشایندی به پهلو خم کرد.
نیکو چهرهاش در هم رفت و سلاحش رو به حالت دفاعی چرخوند و مانعی بینمون ایجاد کرد، اما حالا بوی خون به مشام میرسید. با جهش از روی پای عقبم، به جلو یورش بردم و مستقیماً به محافظ دست شمشیرش ضربه زدم. تلاشش برای دفاع ناشیانه بود و تیغه از جاش تکون خورد. به جلو هل دادم و لبه شمشیر چوب زغالینم رو روی دندههاش کشیدم.
خودش رو به سمت زخمش جمع کرد و سرش رو پایین آورد و به زانوی من کوبید که با صدای خرد شدن غضروف همراه شد.
نیکو تلوتلو خورد و به عقب افتاد و سلاحش با صدای خراشیدگی خفهای روی زمین چرخید.
با عصبانیت به سمت آگرونا چرخیدم. «همه ما میدونیم که من شمشیرزن بهتریام. هدف از این تمرین چیه؟»
لبخند آگرونا پررنگتر شد. «شفاگر، نیکو رو سر پا کن. بعد دوباره شروع میکنیم.»
وقتی سسیلیا برای کمک به درمان نیکو سرکوب رو متوقف کرد، مانای من با سرعت برگشت. در حالی که شفاگر ورم زانوی نیکو رو کم میکرد، بینیش رو جا مینداخت و خونریزی بریدگی روی دندههاش رو متوقف میکرد، نیکو ساکت بود، اما میتونستم حس کنم که از درون داره میجوشه. سسیلیا با عصبانیت به همهچیز نگاه میکرد. مدام سعی میکرد نگاهم رو جلب کنه، اما من نادیدهاش گرفتم.
وقتی نیکو دوباره سر پا شد، به موقعیتهای اولیهمون برگشتیم و تو گارد شروعمون قرار گرفتیم و منتظر فرمان آگرونا موندیم.
«شروع کنید.»
نیکو از یه گارد بالا جلو اومد. من با یه دفاع بالای سر شروع کردم، پاهام از قبل با مسیرم برای عبور از ضربه و رسیدن به پشت نیکو هماهنگ شده بود، جایی که میتونستم یه ضربه برشی به پشت پاهاش وارد کنم.
دو سلاحمون به هم برخورد کردن. فولاد دوباره تو لبه بدون محافظ چوب زغالین فرو رفت. سلاحها با مقاومت موردانتظار به هم گیر کردن، تکون خوردن و بعد از میان همدیگه به جلو حرکت کردن.
خط روشنی از درد روی شونهام و پایین قسمت بیرونی بازوم کشیده شد.
دو فوت آخر چوب سیاه با صدای تقتق روی زمین افتاد و بالا و پایین پرید. تو دستهام فقط دسته رو با یه فوت از تیغه نگه داشته بودم که انتهاش کاملاً تمیز بریده شده بود.
به حرکت اولیهام ادامه دادم، اما به جای حمله به پشت پاهای نیکو، که سلاحم دیگه اونقدر بلند نبود که بهش برسه، چرخیدم و دسته رو رها کردم.
نیکو با ضربهاش قدم برداشته بود و نیمچرخی زده بود، و در حالی که به تیغه چوب زغالین نگاه میکرد که برای بار دوم بالا و پایین میپرید و انگار با حرکت آهسته میچرخید، مکث کرد.
طول باقیمونده تیغه به استخوان جناغ بدون محافظش برخورد کرد و تا دسته توش فرو رفت. چشمهای نیکو از تعجب گرد شد و دهانش به شکل یه "اوه" بیصدا دراومد. یه قدم به عقب تلوتلو خورد، پاش به تیغه چوب زغالین که هنوز در حال بالا و پایین پریدن بود گیر کرد و با صدای بلندی روی زمین افتاد.
لحظهای گذشت که هیچکس حرکتی نکرد، بعد جیغ سسیلیا که فریاد زد: «نیکو!» مثل صدای رعد و برق هوا رو شکافت.
به سمتش دوید و دستش رو به سمت دسته دراز کرد، اما دستهاش با ترس روی اون معلق موند. با وحشت به دنبال شفاگر گشت و فریاد زد: «کمک!» اما شفاگر داشت به آگرونا نگاه میکرد و منتظر فرمان فرمانروای والا بود.
در حالی که احساسات سسیلیا با آشفتگی فوران میکرد، ارادهاش که مانای من رو در هم میکوبید، مثل گرگی که طعمهاش رو میدرید، به عقب و جلو کشیده میشد. «مانای من رو آزاد کن، سسیلیا.»
سسیلیا در حالی که با نوعی سردرگمی التماسآمیز به فرمانروای والا خیره شده بود، فریاد زد: «آگرونا!»
«سسیلیا، مانای من رو—»
سسیلیا جیغ کشید: «خفه شو!» و چیزی درونم پاره شد.
مثل عروسکی که نخهاش بریده شده باشه فرو ریختم و دستهام رو به استخوان جناغم چنگ زدم. مانایی که قبلاً توسط قدرت سسیلیا تو هستهام محدود شده بود، داشت به بیرون نشت میکرد و کمنور میشد. بیرون از بدنم، حس گرم مانایی که از همه افراد حاضر تو اتاق ساطع میشد، سرد شد. نفسنفس میزدم، نمیتونستم نفس بکشم، داشتم تو وحشت خودم خفه میشدم و تو ترسم غرق میشدم.
«شفاگر، ببین نیکو رو میتونی نجات بدی یا نه.»
چشمهام بسته شد. گوشهام اونقدر زنگ میزد که کلمات تقریباً نامفهوم شده بودن.
«و اون یکی چی، فرمانروای والا؟»
«هدف این پسر کامل شده. ولش کن.»
انگشتهام بیحس شدن و دیگه نمیتونستم حس کنم که چطور تو پوستم فرو میرن و ناامیدانه سعی میکنن به درد داخل جناغ سینهام برسن. زردآب ته گلوم رو پر کرد.
«نگران نباش سسیلیای عزیزم. یادت باشه، با اینکه یه لنگر ممکنه بهت ثبات بده، اما تو رو عقب هم نگه میداره. فکر کنم به نقطهای رسیدی که باید از شر سنگینی اینجور روابط خلاص بشی. وقتشه که آزادانه پرواز کنی.»
هقهق گریه سسیلیا آخرین چیزی بود که قبل از تاریک شدن دنیا شنیدم.
و بعد، تو اون تاریکی، نور ضعیفی از دوردست پدیدار شد.
نور نزدیکتر و روشنتر شد و بعد به یه تاریِ درخشان تبدیل شد که مجبورم کرد چشمهام رو ببندم. صداهای نامفهومی به گوشم هجوم آورد. وقتی سعی کردم حرف بزنم، کلمات به شکل گریه از دهنم بیرون اومدن.
«تبریک میگم آقا و خانم، اون یه پسر سالمه.»
همهچیز با سرعت به ذهنم هجوم آورد و یادم اومد که کجا هستم و دارم چه کار میکنم. زمینه زندگیای که تازه تجربه کرده بودم، درست مثل تلاشهای قبلی، سر جاش قرار گرفت. همهچیز شبیه یه کابوس وحشتناک بود، اما با بیدار شدنم محو نشد.
چون من واقعاً بیدار نیستم.
بدن نوزادم رو مجبور به سکوت کردم و در حالی که تمرکزم رو به سمت معمای کیاستون برمیگردوندم، هیاهوی اطرافم رو نادیده گرفتم. با ناامیدی فکر کردم: نمیتونم هر بار که سعی میکنم کار متفاوتی انجام بدم، خودم رو گم کنم. چطور میتونم یه معما رو حل کنم اگه هر بار که یه قطعه رو برمیدارم، یادم بره که دارم چیکار میکنم؟
با سرمای اون وجود غمانگیز و ناخواسته تو آلاکریا، لرزی به تنم افتاد. برای اولین بار، این ترس رو احساس کردم که ممکنه واقعاً برای همیشه تو کیاستون گیر بیفتم. با نیازی واقعی به گرمای مادرم چنگ زدم، اما نتونستم از احساس تنهایی غمانگیزی که تمام احساسات دیگهام رو در بر گرفته بود، فرار کنم. از خیلی جهات، فراموش کرده بودم که تنها بودن، تنها موندن تو افکار خودم چه حسی داره. دلم میخواست میتونستم از مادر و پدرم آرامش بگیرم، اما تو اون لحظه، با زندگی گری تو آلاکریا که هنوز تو ذهنم خیلی تازه بود، نمیتونستم کاملاً اونها رو به عنوان واقعیت بپذیرم.
سیلوی، رجیس، کدوم گوری هستین؟