چپتر 1111: خون در برابر خون (بخش ۱)
چپتر 1111: خون در برابر خون (بخش ۱)
هر آسیبی که کریستالِ شب میدید، فقط با ساختنِ منشور یا جذبِ عنصرِ تاریکی درمان نمیشد. فقط زمان میتوانست اسبسوار را ترمیم کند. گذشته از این، هر زخمِ کوچکی روی بدنِ واقعیِ شب، تواناییهای فیزیکی و جادوییاش را ضعیف میکرد.
شب با خندهای جنونآمیز گفت: «حقهٔ قشنگی بود، ولی بارِ دوم گولش رو نمیخورم. بریم ببینیم کدوممون بیشتر دووم میاره، نیروی زندگیِ ناقصِ تو یا دخترِ بابا یاگا.»
لیت جریانِ دیگری از آتشِ آبیِ روشن پرتاب کرد و شب در حالی که سعی میکرد هستهٔ کریستالیاش را پشتِ گوشت و زرهش پنهان کند، گفت: «تا حالا کسی بهت گفته که شعلههای فسقلیت زورِ شعلههای واقعی رو ندارن؟»
آتش حسابی به او آسیب زد، اما اصلاً در حدی نبود که بکشدش.
لعنتی، راست میگه. شاید تو درازمدت ببرم، ولی نمیدونم نیروی زندگیم میتونه اینهمه استفاده از شعلههای مبدأ رو تاب بیاره یا نه. نفسِ من مالِ یه ویرملینگه، نه یه اژدها.
در عوض، ستونِ شعلههای مبدأ به رنگِ بنفش و به بزرگیِ یک آسمانخراش که به شب برخورد کرد، کاملاً واقعی بود. جریانِ آتش با قدرتِ کوهی در حالِ ریزش به اسبسوار کوبیده شد و او را مثلِ یک عروسکِ پارچهای به هوا پرتاب کرد.
زناگروش غرید: «چطور جرئت میکنی به خانوادهٔ ما حمله کنی؟» و با وجودِ تمامِ آرایههای محافظ، غرشِ او خانهٔ لیت را به لرزه درآورد.
اژدهای سایه با ظرافتِ یک بالرین و خشمِ یک طوفان فرود آمد. بیش از ۳۰ متر قد داشت، دهانش لبریز از آتش بود و چهار چشمش با جادوی آشوب میدرخشید.
شب به گافِ زناگروش خندید و گفت: «ممنون که آزادم کردی، احمق!» برخلافِ لیت، شعلههای او تمامِ بدنش را در بر گرفته و غلوزنجیرِ جاودانه را نابود کرده بود.
«من از یه دونه اژدها هم نمیترسم. یه دست فرش و پرده دارم که از پوستکندنِ شما مارمولکهای گنده درست شده. حضورتون هیچ فایدهای نداره جز اینکه موادِ لازم برای بازسازیِ سلاحهام رو بهم بده.»
کیگان، بادِ خونِ کویر، از پشتِ اژدها پایین پرید و به ققنوسِ سیاهی چنان بزرگ تبدیل شد که پهنای بالهایش آسمانِ پرستاره را پوشاند. او غرید: «چطور جرئت میکنی به ما درد و رنج بدی؟»
جریانی از شعلههای مبدأِ بنفش رها کرد که با شعلههای زناگروش تلاقی کرد و به اسبسواری که هنوز داخلِ اولین ستونِ آتش گیر افتاده بود، کوبیده شد. بهمحضِ اینکه دو جریانِ شعلههای مبدأ به هم رسیدند، سفید شدند و شب را مثلِ یک خورشیدِ کوچک روشن کردند.
این دو جانور چنان بر شعلههای مبدأ مسلط شده بودند که میتوانستند انرژیهای متضاد را بهجای برخورد، با هم ادغام کنند و حملهٔ ترکیبیِ بسازند که مسخشدگان به آن شعلههای نخستین میگفتند.
شب با دیدنِ چند نفر که از پشتِ اژدها پایین پریدند و هر کدام با دگردیسی به اندازهای شبیه به زناگروش درآمدند، به دهانِ لقش لعنت فرستاد: «من قبلاً با یه نگهبان جنگیدم. دوتا دورگه که چیزی نیس— ای لعنت بهش!»
پیکری مردانه به لویاتانی ۲۸ متری تبدیل شد و موجِ عظیمی از جادوی آشوب و آب پدید آورد که همزمان میزبانِ شب را نابود کرد و ارتشش را در هم شکست. او غرید: «چطور جرئت میکنی خونِ ما رو بریزی؟»
لیت، سولوس و هر آدمِ عاقلی که شاهدِ خشمِ مسخشدگان بود، آمیزهای از ترس و شگفتی را در تنِ خود حس میکرد.
جریانِ قدرتمندِ مانا در بدنِ لیت، درست مثلِ آرایههایی که از خانوادهاش محافظت میکردند، سپرِ بلایش شد؛ اما هالهای که دورگهها ساطع میکردند آنقدر قدرتمند بود که خیلیها در لوتیا بیدلیل غش کردند و عدهای دیگر دچارِ کابوسهایی شدند که تا آخرِ عمر رهایشان نمیکرد.
پیکری زنانه به گریفون تبدیل شد و تمامِ گردابِ زندگیِ انباشته در بدنش را یکجا رها کرد. با این کار، آسمان از غرشِ رعد به فریاد درآمد و زمین به لرزه افتاد. او غرید: «چطور جرئت میکنی چیزی رو که مالِ ماست بگیری؟»
«مرگ برای تاوانِ جنایاتت کافی نیست، ولی چارهای نیست!» مردی به یک گارودا تبدیل شد؛ انساننمایی پردار و غولآسا با دو جفت بال روی پشت، سرِ یک عقابِ سیاه و چنگالهایی به جای پا.
با ظاهر شدنِ یک فنریرِ ماده و پیوستنش به حمله، دومین فورانِ گردابِ زندگی به اولی برخورد کرد. بیترا با آنها نبود، فقط به این دلیل که مشغولِ ایجادِ سدی دورِ تمامِ لوتیا بود تا آن را از اثراتِ خشمِ همراهانش در امان نگه دارد.
این دیگه چه کوفتیه؟ لیث و سولوس نمیتوانستند چشمانشان را باور کنند.
در هر شرایطِ دیگری، از خود میپرسیدند چرا اینهمه موجود فقط برای کمک به او جمع شدهاند یا چه دلیلی میتواند آنها را به چنین خشمی وادارد. زناگروش پیشتر به آنها نشان داده بود که چقدر به خویشاوندانش اهمیت میدهد، اما مسخشدگانِ دیگر اژدها نبودند.
با این حال، خشمشان با خشمِ زناگروش برابری میکرد و قدرتشان نیز همینطور.
قدرتِ ترکیبیشان برای کشتنِ شب بیش از حدِ نیاز بود. لیث میدید که کریستالِ سیاه ترک میخورد، چرا که گردابِ زندگی طلسمهایی را که به میراثِ زنده قدرت میبخشیدند، علیه خودش برگردانده بود.
آذرخشِ نقرهای از درون به او ضربه میزد، در حالی که شعلههای مبدأ و طلسمها از بیرون به اسبسوار آسیب میرساندند و سطحش را پر از ترک میکردند. امواجِ ضربهایِ حملات تکتکِ نامردگان را کشته و آرایههای مهروموم را نابود کرده بود.
جانوران و خانهها تنها به لطفِ سدهای نقرهای که آنها را در بر گرفته بودند، جانِ سالم به در بردند.
«کافیه!» صدایی باستانیتر از خودِ شب طنینانداز شد. سدی سفید از کریستالِ در حالِ فروپاشی محافظت کرد و آن را به جای امنی وارپ کرد.
خشمِ شش جانورِ غولآسا چنان خیرهکننده بود که هیچکس متوجهِ کلبهٔ کوچکی نشده بود که روی پاهای مرغی با طولِ تقریبیِ ۱۰ متر، در سراسرِ میدانِ نبرد میدوید.
بابا یاگا با صدایی سرد گفت: «این بار واقعاً گل کاشتی، بچه.» اما مهربانیای که با آن اسبسوارِ در حالِ مرگ را در آغوشش تکان میداد، شبیه به مهربانیِ مادری با نوزادِ بیمارش بود.
زناگروش گفت: «شکارمون رو ول کن، مادرِ خون، وگرنه کاری میکنیم که اسمت روی سنگِ قبر تنها چیزی باشه که ازت باقی میمونه.» همزمان هفت ستونِ سیاه از آسمان ظاهر شدند و آرایهٔ آشوبی را که حضورِ ترکیبیشان پدید میآورد، آماده کردند.
«واقعاً مطمئنید که همینو میخواید؟ من از نقشهٔ ارباب خبر دارم. از اینکه چطور روی بازگردوندنِ قدرتهای تبارِ مستقیمِ نگهبانان تمرکز کردن تا در صورتِ لزوم با والدینِ مربوطهشون برابری کنن.
«از زنده کردنِ چهارمین فرمانروای شعلهها برای اینکه سلاحها و زرههایی بهتون بده که در صورتِ دخالتِ نگهبانان در صعودتون، زرههای بیشترِ اونا رو به حاشیه برونه. واقعاً نقشهٔ هوشمندانهایه.
بابا یاگا گفت: «با این حال میبینم که خیلی از شما هنوز سلاحهای آشغال و ازردهخارج دستتونه و قدرتتون با یه نگهبانِ واقعی خیلی فاصله داره.»
سیارهٔ فنریر گفت: «که چی؟ ما هفت نفریم و تو یه نفر. ما برای جنگیدن با والدینمون آماده شدیم و تو در مقایسه با پیرمردِ من هیچی نیستی.»
«من بابا یاگام، بچه، و داخلِ برجِ جادوی خودم ایستادم.» سولوس میدید که برخلافِ او، کلبهٔ بابا یاگا قادر بود حرکت کند و انرژیِ جهانِ اطراف را حتی در غیابِ چشمهٔ مانا جذب کند.
این کار قدرتِ بسیار کمتری نسبت به معدنِ کریستال به او میداد، اما از هیچی بهتر بود. علاوه بر این، این پدیده پدید آوردنِ انرژیِ جهان را دشوارتر میکرد، تمامِ فنونِ تنفس و شعلههای مبدأ را ضعیف میکرد و شارژِ مجددِ گردابِ زندگی را کند میساخت.
«اعتراف میکنم که نمیتونم بهتنهایی حریفِ همهتون بشم، اما اگه با تمامِ توان بجنگم و جونم رو کفِ دستم بذارم، مطمئنم میتونم قبل از تلاش برای فرار، دو یا حتی سه نفرتون رو بکشم. در بدترین حالت، بعد از اینکه تعدادتون رو نصف کردم میمیرم.»