چپتر 1551: هیولاهای جهشیافته (بخشِ ۱)
چپتر 1551: هیولاهای جهشیافته (بخشِ ۱)
نالروند پرسید: «برای این مأموریت یا در ازای خدماتم تجهیزاتی هم بهم میدین؟»
حرفهای فالوئل لبخندی روی لبهایش آورد: «اگه موقعِ کار پیداشون کنی. همونطور که بارها گفتم، تو شاگردِ من نیستی و موادِ جادویی هم روی درخت سبز نمیشن.»
رزار در دل به هیدرا لعنت فرستاد و اول از همه از کنام بیرون رفت.
محافظ گفت: «من چی؟ من سالها برات جون کندم.»
فالوئل پاسخ داد: «این کار رو در ازای درسهای من و منابعی که برای راحت کردنِ خونهت مثلِ خونهٔ لیث نیاز داشتی انجام دادی. اما حق با توئه، نمیتونم تو رو با نمونههای اولیهٔ تجهیزاتِ لیث بفرستم اونجا...
«آجاتار تا ابد دست از سرم برنمیداره و هر فرصتی گیر بیاره پُز میده که چطور با شاگردش بهتر رفتار میکنه.»
محافظ مات و مبهوت ماند: «یعنی واقعاً فقط برای اینکه تو مسابقهٔ چشمهمچشمیِ بیدارشدهها کم نیاری داری بهم تجهیزات میدی؟»
فالوئل با خساستِ مغرورانهای که خاصِ همهٔ اژدهایان بود گفت: «معلومه. الان ماههاست که نیمکتنشین شدی و قبل از اون هم بیشترِ وقتت رو به عنوانِ مزدور کار میکردی. از لیث یاد بگیر. اون تجهیزاتش رو خودش میسازه و موادِ خودش رو داره.»
محافظ حرفهای نیشدارِ زیادی داشت که دلش میخواست بگوید، اما زرهِ تمامتنهٔ آدامانت به همراهِ گرزِ آدامانت دهانش را بست. او گنجی درخورِ یک تبارِ جادویی در آغوش داشت، گنجی که آنقدر میارزید که بشود لوتیا را چند بار با آن خرید و باز هم چیزی تهاش بماند.
پرسید: «اندازهش با من بزرگ میشه؟»
فالوئل با غرش پاسخ داد: «پاتو از گلیمت درازتر نکن، پشمالو. فقط دگردیسی پیدا میکنه تا وقتی تو هیئتِ اسکال هستی از اندامهای حیاتیت محافظت کنه، همین و بس.»
محافظ تجهیزات را نشان زد و سریع امتحانش کرد. هیئتِ انسانیاش کاملاً پوشیده شده بود، اما وقتی به جانورِ امپراطور تبدیل شد، زره فقط قلب، سر و ستونِ فقراتش را پوشاند.
کویلا پرسید: «توصیهای برای من ندارید؟»
با وجودِ ظاهرِ شجاعش، از کاری که پیشِ رو داشت میترسید. نه به خاطرِ سختیاش، بلکه چون هر بار که به میدان میرفت اتفاقِ بدی میافتاد.
«بله. سعی کن هیچوقت به همراهانت متکی نباشی. موروک اگه به خاطرِ گلموس نبود، این مأموریت رو تنهایی انجام میداد. نالروند و محافظ هم میتونستن همین کار رو بکنن، اما ما اونها رو محضِ احتیاط با هم میفرستیم.
فالوئل گفت: «تو رو هم میفرستم تا بتونی حد و مرزِ بدنِ انسانیت رو بسنجی. با تجهیزاتی که داری و تمامِ آموزشهایی که دیدی، باید در سطحِ اونا باشی، پس هر بار که به کمک نیاز پیدا کنی، یعنی داری یه کاری رو اشتباه انجام میدی.»
کویلا چند بار آبِ دهانش را قورت داد و ناگهان احساس کرد انگار شبِ قبل از امتحانات در آکادمیِ گریفونِ سفید است و هنوز دانشآموز است.
روزِ بعد، چند ساعت پس از طلوعِ آفتاب در خانهٔ فالوئل دورِ هم جمع شدند. به دلیلِ اختلافِ ساعت، زمانی به کنامِ آجاتار میرسیدند که در منطقهٔ وگان هنوز سپیدهدم بود. آرایهٔ وارپ آنها را به بخشِ مرکزیِ پادشاهیِ گریفون برد، جایی که تایرانت و دریک منتظرشان بودند.
موروک آغوشش را برای کویلا باز کرد و گفت: «خیلی دلم برات تنگ شده بود، عزیزم!» و کویلا پیوندِ خون را به سمتش پرتاب کرد و تایرانت را محکم به زمین کوبید، درست همانطور که روزِ قبل با رزار کرده بود.
نالروند گفت: «برای همینه که اینقدر سریع حرکت کرد. کویلا حتماً خیلی تمرین کرده تا دستای موروک رو از خودش دور نگه داره.»
آجاتار که حتی سعی نکرد از شاگردش دفاع کند، گفت: «همینطوره.»
دریک شبیهِ مارمولکی ۲۰ متری بود که با فلسهای آبیِ یاقوتی پوشیده شده بود و شاخِ سفیدِ بزرگی از پوزهاش بیرون زده بود. دمش تقریباً ۱۱ متر طول داشت و به خارهای استخوانیِ ضخیمی ختم میشد.
اجاتار هر وقت لازم بود روی پاهای عقبش بایستد، از آن یا بهعنوان سلاح یا برای حفظ تعادلِ بدنش استفاده میکرد.
کویلا پس از رها کردنِ تایرانت پرسید: «قراره چیکار کنیم؟»
اجاتار شانه بالا انداخت و گفت: «کارهای همیشگی. چند قبیله از هیولاها روی یکی از چشمههای مانای غیرمولدِ منطقهٔ من جمع شدن و ازتون میخوام به محض اینکه بررسی کردید تا الان به چی رسیدن، از شرشون خلاص بشید.»
نالروند با گیجی ریشِ مرتب کوتاهشدهاش را خاراند و گفت: «چشمهٔ مانای غیرمولد؟»
دریک پاسخ داد: «این اصطلاحیه که برای اون فورانهای انرژیِ جهان به کار میبریم که کریستالِ مانا یا فلزِ جادویی تولید نمیکنن. بعضیهاشون فقط برای بلوغ به زمان نیاز دارن، در حالی که بقیه گنجینههای طبیعیای رو تغذیه میکنن که راحتتر به چنگ میان.»
کویلا پرسید: «قبیلههای هیولاها چه استفادهای ازشون میبرن و منظورتون از اینکه تا الان به چی رسیدن چیه؟»
محافظ پس از اینکه دید اجاتار با شنیدنِ این سؤالها چشمغره رفت، به میانِ حرف پرید: «من میتونم به این یکی جواب بدم. تکامل قراره نژادها رو به هم نزدیکتر کنه و اونها رو قویتر بسازه.
«به همین دلیله که موجوداتِ تکاملیافته میتونن با اعضای نژادهای دیگه جفتگیری کنن و جانوران هرچی هستهشون بیشتر رشد میکنه، باهوشتر میشن. اما هیولاها در عوض، یک ویژگیِ نژادی رو که از قبل قوی بوده تقویت کردن و بقیهٔ ویژگیها رو بیشتر سرکوب کردن.
«برای مثال، وارگها زمانی جانورانِ جادویی بودن که خودشون رو به نیمهٔ جانوریشون باختن، در حالی که گونههای انساننما کنترلِ قدرتهای جادوییشون رو از دست میدن، همونطور که برای اورکها و ترولها اتفاق افتاد.
«اما در عین حال، وضعیتِ ناپایدارشون در کنارِ سرعتِ زادوولدِ بالاشون، اونها رو مستعدِ جهش میکنه.
«به همین خاطر، تمامِ نژادهای سقوطکرده بهطورِ طبیعی جذبِ چشمههای مانا میشن، حتی با اینکه تواناییِ بیداری ندارن. اونها همچنان میتونن انرژیِ جهان رو جذب کنن تا تغییری در بدنهاشون جرقه بزنه.
«اربابانِ بیدارشده باید حواسشون به چشمههای مانا باشه، نه فقط برای منابع، بلکه برای اینکه جمعیتِ هیولاها رو هم کنترل کنن. امیدِ ما اینه که انرژیِ جهان اونها رو بازیابی کنه، اما معمولاً فقط اوضاع رو بدتر میکنه.
«به همین دلیله که اجاتار گفت باید بررسی کنیم ببینیم به چی رسیدن. اگه یه قبیله داره بهتر میشه، به حالِ خودشون رهاشون میکنیم. اما اگه فقط دارن خطرناکتر یا دیوانهتر میشن، باید کارشون رو بسازیم.»
نالروند گفت: «فقط یه سؤالِ دیگه. شما به بیشتر از یه قبیله اشاره کردید. چطور ممکنه؟»
اجاتار گفت: «خلاصه بگم، همهٔ هیولاهای اونحوالی چشمه رو برای خودشون میخوان و هیچکدوم حاضر نیستن اونجا رو ترک کنن. بعد از یه مبارزه تا پای جان، قبیلههای ضعیفتر به بردگیِ برنده درمیان. چیزِ دیگهای هست؟»
نالروند و کویلا ناگهان احساسِ نادانیِ شدیدی کردند، اما چون سؤالاتی که برایشان باقی مانده بود بیشتر به کنجکاویشان مربوط میشد تا مأموریت، فقط سر تکان دادند.
اجاتار و محافظ از قبل کلافه شده بودند و هر دو بیصبرانه منتظر بودند تا مأموریت را به پایان برسانند.
دریک یکی از آرایههای غارش را فعال کرد و هولوگرامِ سهبعدیِ دقیقی از کلِ منطقهٔ وگان پدید آورد. هولوگرام پر از نقاطِ نورانیِ کوچکی بود که اجاتار در آنها نشانهها و جزئیاتِ لازم برای به خاطر سپردنِ مختصاتِ فضاییشان را یادداشت کرده بود.
او پس از باز کردنِ یک آرایهٔ وارپ که آنها را به مقصدشان میرساند، گفت: «اون بیرون مراقب باشید. گلموس در کار باشه یا نه، اگه هیولاها جهش رو شروع کرده باشن، خیلی خطرناکتر از همیشه میشن.»
آنها به وسطِ جنگلی انبوه، در چند کیلومتریِ چشمهٔ مانا رسیدند.
اجاتار هیچ ایدهای نداشت که چند قبیله دورِ هم جمع شدهاند یا تعدادشان چقدر افزایش یافته است، بنابراین ترجیح داد ریسکِ غیرضروری نکند.