LNCrawler

چپتر 246: فصل 246

جادوگر بی‌همتا — novelha.net · All chapters

چپتر 246: فصل 246

با رسیدن به سهماههٔ آخر، دانشآموزانِ آکادمیِ گریفونِ سفید دیگر کارنامههای مخفی نمیگرفتند. آنها بر اساسِ نمراتشان ردهبندی میشدند تا همه در پادشاهی از عملکردشان باخبر شوند.

فرمانِ سلطنتی مبنی بر لغوِ امتحانِ سوم، بسیاری از جوانان را مستأصل کرد. همکاری ناگهان بیارزش شد. امتیازاتِ اضافی بهطورِ غیرمنتظرهای از پلاتین هم ارزشمندتر شده بودند و دوست را مقابلِ دوست و برادر را مقابلِ خواهر قرار میدادند.

همه در طولِ دو هفتهٔ آخر به آب و آتش میزدند تا جای ممکن امتیاز کسب کنند، به این امید که رتبهٔ خود را حتی یک پله بالا ببرند. کلاسها و راهروها با پیروی از این اصل که حمله بهترین دفاع است، به میدانِ نبرد تبدیل شدند.

در طولِ درسهای عملی، خرابکاری در کارِ بغلدستیها به یک هنر تبدیل شد. از طرفی، هر دانشآموزی که تنها راه میرفت، در هر ساعتی از روز، قطعاً هدفِ حمله قرار میگرفت.

لیث بهسختی متوجهِ این دردسرها میشد. هنگامِ انجامِ گشتهای صبحگاهی برای تخصصِ درمانگر، تنها همراهانش اعضای گروهِ خودش بودند.

در کلاسهای کریستالهای جادو، پروفسور فارگ نشان داد که چشمانی بهطرزِ ترسناکی تیزبین و شخصیتی بیرحم دارد. او دانشآموزان را در بازیِ خودشان شکست داد.

بهمحضِ اینکه فهمید چه خبر است، از هر کسی که بدونِ دلیلی موجه روی سنگِ قیمتیاش کار نمیکرد، چند امتیاز کم میکرد. دو دانشآموز دست به حملهای هماهنگ زدند.

یکی از آنها از پروفسور کمک خواست و در همان حال، دیگری با استفاده از یک وزشِ بادِ تقریباً نامرئی، دستانِ حریفش را در لحظهای حساس از فرایندِ برش لرزاند.

نتیجه این شد که مچِ هر دویشان باز شد و هر کدام ۲۰ امتیاز از دست دادند که بهعنوانِ غرامت به قربانیشان تعلق گرفت.

در کلاسهای جادوآهنگری، هیچکس جرئت نمیکرد علیه لیث دست از پا خطا کند.

او همیشه سوگلیِ معلم بود، اما از زمانِ رفتنش به خاندانِ تاناش، پروفسور وانمایر آنقدر او را غرق در تحسین و توجه کرده بود که شایعه شد آن دو با هم سروسِرّی دارند.

دور از چشمِ عموم، وانمایر جزءِ حلقهٔ نزدیکانِ لینجوس بود، پس از سمِ ضد مانا خبر داشت و خودش هم یکی از قربانیانش بود. او نیز مانندِ بسیاری از همکارانش، فکر میکرد وضعیتِ بدِ جسمانیاش از عوارضِ حملهٔ بالکور است.

او هنوز در سوگندِ بسیاری از دوستانش بود و اثراتِ طولانیمدتِ زهرِ نامرده فقط حالش را بدتر میکرد. وانمایر هم از نظرِ شخصی و هم از نظرِ حرفهای آسیب دیده بود؛ بیشترِ ساختههای اخیرش چیزهایی بودند که خودش فقط میتوانست آنها را «آشغال» بنامد.

پس از پاک شدن از سمِ ضد مانا، توانمندیِ جادویی و مهارتِ جادوآهنگریاش بازگشت. وانمایر میدانست که همهٔ اینها به لطفِ لیث است. در میانِ احساسِ قدردانی و میل به یافتنِ مسببانِ اینهمه رنج، حتی چشمغره رفتن به شاگردِ محبوبش هم کافی بود تا از طرف امتیاز کم کند.

در فواصلِ بینِ کلاسها، درگیریها تنبهتن و شخصیتر میشد. همه میدانستند که لیث بالوت ندارد. چند نفر آنقدر مستأصل و خشمگین بودند که شانسشان را امتحان کنند.

۴۰ شکستگیِ ساده، ۲۴ شکستگیِ خُردشده، ۱۲ ضربهمغزی، ۷ ریهٔ سوراخشده و چند طحالِ پاره، لینجوس را مجبور کرد ردهبندی را پیش از موعد فاش کند.

در کمالِ تأسفِ مدیر، لیث مدتها بود که دیگر مراعات نمیکرد، بنابراین مهاجمانش هر روز بخشهای بیمارستانِ آکادمی را پر میکردند.

درمانگران، چه پروفسورها و چه کادرِ پزشکی، پس از اینکه میفهمیدند بیمارانشان چطور این جراحات را برداشتهاند، فقط وضعیتشان را تثبیت میکردند و پایینترین اولویت را به آنها میدادند. این کار بیماران را مجبور میکرد پیش از دریافتِ یک درمانِ سرسری، تقریباً یک روزِ کامل را در تخت تلف کنند.

درمانی که برای مرخص شدنشان کافی بود، اما نه آنقدر که بتوانند در فعالیتهای روزمرهشان عملکردِ خوبی داشته باشند. بخشِ جادوی نور هوای آدمهای خودش را داشت و میتوانست حسابی کینه به دل بگیرد.

یک هفته پیش از پایانِ ترمِ آخر، لیث به همراه فریا و یوریال به دفترِ مدیر احضار شد. هیچکدامشان خبر نداشتند چه خبر است.

وقتی از در وارد شدند، دیدند که جادوگرِ اعظم دیروس و زوجِ ارناس به همراهِ لینجوس منتظرشان هستند. با تکانِ دستِ مدیر، سه صندلیِ جدید ظاهر شد.

یوریال و فریا نزدیکِ والدینشان نشستند، اما لیث تنها بود. او اصلاً از این وضعیت خوشش نیامد.

بانو ارناس گفت: «این کار اصلاً درست نیست، لینجوس. پدر و مادرِ جادوگر لیث کجان؟ اونا هم نباید اینجا باشن؟ نمیدونم چرا خواستید ما بیایم، اما راحت میشه حدس زد که باید موضوعِ مهمی باشه.»

لیث و جادوگرِ اعظم دیروس همزمان سر تکان دادند.

لینجوس توضیح داد: «همینطوره. دلیلِ اینکه شما اینجایید اینه که بچههاتون رو وادار کنید درست رفتار کنن. لیث بیشتر از یک بار ثابت کرده که قابلِاعتماد و رازدارِ. اما پدر و مادرش، به خاطرِ زندگیِ سادهشون توی روستا، ممکنه بیشتر از اینکه کمکحال باشن، دردسرساز بشن. بهت برنخوره لیث.»

لیث در حالی که سعی میکرد از چهرهٔ لینجوس چیزی بخواند، جواب داد: «برنخورد.» به نظر میرسید لینجوس اگر خجالتزده نباشد، حداقل عصبی است. لیث هیچ حسِ خصومت یا خبرِ بدی دریافت نمیکرد و همین کنجکاوترش میکرد.

«شرایطِ فعلی محرمانگی میطلبه. همونطور که همهتون میدونید، ردهبندیها قراره بهزودی فاش بشن. برای جلوگیری از درزِ اطلاعات، این بار از پروفسورها خواستم مستقیماً به خودم گزارش بدن. نمراتِ هر دانشآموز به امتیاز تبدیل شده تا بشه اونا رو با امتیازاتِ اضافیِ ارزیابیهای روزانه و نتایجِ امتحانات جمع کرد.»

لینجوس به هر کدامشان یک تکه کاغذ داد. کاغذ، فهرستی از دانشآموزان بود که بر اساسِ امتیازشان به ترتیبِ صعودی مرتب شده بود.

لیث با ۱۹,۴۸۱ امتیاز در جایگاهِ اول، فریا با ۱۰,۲۷۶ امتیاز دوم و یوریال با ۹,۷۴۲ امتیاز سوم بود. فلوریا و کویلا نیز بهترتیب با ۸,۸۳۲ امتیاز در جایگاهِ شانزدهم و با ۹,۱۵۶ امتیاز در جایگاهِ چهاردهم قرار داشتند.

لیث نگاههای خیرهٔ زیادی را روی خودش حس میکرد. جیرنی، یوریال و فریا نیشخند میزدند، اما دهانِ اوریون و جادوگرِ اعظم دیروس از شدتِ تعجب تقریباً به زمین رسیده بود.

فریا گفت: «مقامِ دوم اونقدرها هم بد نیست. ولی نمیفهمم چرا امتیازِ لیث تقریباً دو برابرِ منه. میدونم عملکردش از من بهتر بود، اما نه دیگه اینقدر! این ردهبندی اون طلسمی رو که به اشتراک گذاشت هم حساب کرده؟»

لینجوس سر تکان داد: «نه... اما مشارکتش بهعنوانِ کادرِ پزشکی در دورانِ طاعون و... اتفاقاتِ اخیر رو در نظر گرفته. هر کارِ شایستهای که دانشآموز انجام بده، پاداشِ مناسبی میگیره. اگه فقط نتایجِ تحصیلی رو در نظر بگیریم، امتیازِ لیث ۱۲,۲۳۵ میشه.»

فریا حس کرد رگهای از حسادت دارد شیرینیِ این لحظه را برایش خراب میکند و یوریال هم همین حس را داشت. امیدوار بودند این اختلافِ امتیاز بیشتر بهخاطرِ خدماتِ لیث به پادشاهی و آکادمی باشد تا مهارتش. با توجه به اینکه بقیهٔ امتیازها چقدر به هم نزدیک بودند، اختلافِ دو هزار امتیازی مثلِ یک درهٔ عمیق بود.

«اهمیتی نداره، چون هیچکس هرگز اینو نمیفهمه.» لینجوس بشکنی زد و کاغذها پودر شدند.

«اگه از رابطهٔ خوبتون و اینکه چطور نمراتِ قبلیتون رو با هم در میون میذاشتید خبر نداشتم، هیچکدوم از اینا رو بهتون نشون نمیدادم. برای کاری که باید انجام بشه، به همکاریتون نیاز دارم. این چیزیه که حدودِ یک ساعتِ دیگه برای عموم منتشر میشه.»

میزِ لینجوس هولوگرامی وسطِ اتاق تاباند که ردهبندی را نشان میداد. فقط دو تفاوت با قبلی داشت. امتیازِ لیث و یوریال جابهجا شده بود و سه نفرِ اول به این شکل درآمده بودند: ۱) یوریال دیروس: ۱۰۳۵۳ ۲) فریا ارناس: ۱۰۲۷۶ ۳) لیث از لوتیا: ۱۰۱۲۵.

یوریال و فریا با هم پرسیدند: «این یعنی چی؟» در همین حال، پیش از آنکه لیث بفهمد چه خبر است، چشمانش از شدتِ خشم با مانا شعلهور شد.

لیث پرسید: «به دلایلِ سیاسی این کار رو میکنید؟»

لینجوس سر تکان داد و گفت: «بله. بعد از اینکه پادشاهیِ گریفون تا یکقدمیِ جنگِ داخلی رفت، جنگی که سم، فساد و خائنان را حتی به عمقِ وفادارترین نهادهای تاج کشاند، بعد از بالکور، ما دیگه توانِ تحملِ درگیریِ داخلیِ دیگهای رو نداریم.

«اینکه یه آدمِ عادیِ بیاصلونسب به رتبهٔ اولِ هر آکادمیای برسه بیسابقهست. این برای هر رئیسِ آکادمیای مشکلساز میشه، چه برسه به کسی مثلِ من که همین الانش هم چهرهٔ بحثبرانگیزی هستم. این کار سؤالاتِ کاملاً اشتباه و شکوشبهههای بیشماری رو به وجود میاره.

«میگن این فقط یه ترفندِ دیگه از طرفِ ملکه برای تحقیرِ خانوادههای اصیلِ باستانیه تا دوباره خاکسترهای شورش رو به آتش تبدیل کنه. در عوض، با این کار، سیاستهای جدیدِ ملکه رو تقویت میکنیم.

«رتبهٔ اولِ لُرد دیروس تبارهای جادوییِ جدید رو خوشحال میکنه، رتبهٔ دومِ بانو فریا با این فاصلهٔ کم با نفرِ اول، پذیرشِ اینکه تو رتبهٔ سوم شدی رو برای اشراف راحتتر میکنه. سؤالی دارید؟»

لینجوس پس از پاک شدن از سم، رنگورو و قدرتش را بازیافته بود، اما همچنان بهشدت خسته به نظر میرسید. چشمانِ گودرفتهای داشت و نمیتوانست غمی را که در دلش نهفته بود پنهان کند.

لینجوس پیشِ خودش فکر کرد:

هیچوقت زیاد از لیث خوشم نمیاومد، اما این دیگه واقعاً مزخرفه.

رئیسِ آکادمی شدم تا اوضاع رو از درون بهتر کنم، نه اینکه سیاست مجبورم کنه دستاوردهای یه دانشآموز رو فقط برای راضی کردنِ چندتا پیرمردِ خرفت ازش بگیرم. برای هر نبردی که میبرم، دوتا نبردِ دیگه رو میبازم.

لیث پرسید: «این یعنی امتیازام رو از دست میدم؟ در ضمن، جایزهای برای نفرِ اول یا دوم هست که به نفرِ سوم نرسه؟» سوم شدن همین حالا هم برای برنامههای لیث بد بود. او امیدوار بود در پایینترین جایگاههای ده نفرِ اول قرار بگیرد.

لیث با خودش فکر کرد:

هرچی بالاتر برم، دردسرِ بیشتری پیدا میکنم. برام هیچ اهمیتی نداره که سوم، پنجم یا حتی بیستم بشم، تا زمانی که امتیازا و جایزههام رو نگه دارم. این تنها راهیه که برای به دست آوردنِ تجهیزاتِ جادویی دارم.

لینجوس که از صرفِ این فکر خشمگین شده بود، صدایش را بالا برد: «البته که هیچ امتیازی رو از دست نمیدی!»

«مقدارِ کل تغییر نکرده، اما فقط کسانی که در این اتاق حضور دارن حقیقت رو میدونن. هر چیزی که بخوای امتیازهات رو باهاش معاوضه کنی، بهعنوانِ هدیهای از طرفِ تاج برای خدماتت ارائه میشه. در موردِ جایزهها، هیچ جایزهای وجود نداره. افتخارِ اول شدن خودش جایزهست، به همراهِ شکوه و شهرتی که به دنبال داره.»

لیث بهسختی توانست جلوی پوزخندش را بگیرد.

لیث گفت: «من با این تصمیم مشکلی ندارم.»

یوریال در حالی که غرورِ دستاوردش از قبل محو شده بود، از روی صندلیاش پرید: «خب، من مشکل دارم!»

«میخواستم اول بشم، اما نه اینطوری. این کار همونقدر که ناعادلانهست، تحقیرآمیز هم هست. چطور میتونم تو آینه به خودم نگاه کنم وقتی میدونم همهش یه دروغه؟ حاضر نیستم یه عروسکِ خیمهشببازی باشم! رتبهٔ اول رو بدید به فریا اگه خودش میخواد و دوم رو هم حداقل بدید به لیث.»

لینجوس پیش از پاسخ دادن آهِ عمیقی کشید.

«مردِ جوان، این یه درخواست نیست. دستوری از طرفِ تاجه. من از شما اجازه نمیخوام. اگر به خاطرِ این نبود که با دونستنِ نمراتِ همدیگه میتونستید بهراحتی حقیقت رو کشف کنید، هیچکدوم از اینا رو بهتون نمیگفتم.

«خبر ندارید که برای دستکاریِ امتیازات فقط با استفاده از امتیازاتِ سهماههٔ سوم، چقدر مجبور شدم از نظرِ ریاضی خلاقیت به خرج بدم. یک نفر داخلِ آکادمی تمامِ کارنامهها رو لو داده، وگرنه لیث رو حتی پایینتر میآوردم و این حرفا رو فقط با خودش میزدم.»

اوریون گفت: «خاندانِ ارناس هیچ اعتراضی نداره.» در واقع دوست داشت حرفهای زیادی بزند، اما بهعنوانِ یک سرباز میدانست که دستورات باید اجرا شوند نه اینکه روی آنها بحث شود. به همسرش نگاه کرد که با حالتی ازخودراضی به او چشمک زد.

اوریون با خودش فکر کرد:

معلومه که میدونه این هیولای کوچیک برای گرفتنِ اونهمه امتیاز چیکار کرده. حتماً چیزِ مهمیه که حتی اجازه نداره با من در موردش حرف بزنه.

جادوگرِ اعظم دیروس از رفتارِ پسرش خجالتزده بود. او میتوانست خشمِ یوریال را درک کند، خودش کسی بود که به او یاد داده بود هرگز از میانبُرها استفاده نکند و فقط به کارِ سخت تکیه کند.

با این حال، بهعنوانِ وارثِ خاندانِ دیروس، باید یاد میگرفت چطور بازی کند، حتی وقتی بازی کثیف بود.

ولان دیروس شانهٔ یوریال را فشرد و مانع از آن شد که حرفِ دیگری بزند: «خاندانِ دیروس هم هیچ اعتراضی نداره.»

لینجوس پاسخ داد: «عالیه. بانو فریا، رتبهٔ دومِ شایستهتون رو تبریک میگم. با وجودِ اینکه امسال سختیهای زیادی رو پشت سر گذاشتید، عملکردِ برجستهتون در جادوی بُعدی و کلاسهای درمانگر مایهٔ افتخارِ همهٔ ماست.»

رئیسِ آکادمی با او دست داد، کلماتش قلبِ یوریال را عمیقاً جریحهدار کرد.

لینجوس با لیث هم دست داد و گفت: «شما بهترین درمانگری هستید که از زمانِ ثبتنامِ مانوهار داشتیم.» سپس سنجاقِ سفیدِ بینقصی به اندازهٔ یک دکمه به او داد که به شکلِ یک گریفونِ سفیدِ ایستاده بود و عددِ چهار روی سطحش حک شده بود.

«شش آکادمیِ بزرگ هر کدوم در یک عنصر تخصص دارن. تخصصِ ما جادوی نوره. این سنجاق شما رو بهعنوانِ نفرِ اولِ تخصصِ درمانگر در سالِ چهارم نشون میده، نگینِ تاجِ مؤسسهٔ ما.

«هیچکس نمیتونه چنین دستاوردی رو از شما بگیره. میتونم بهتون تضمین بدم که سالِ آینده اوضاع متفاوت خواهد بود. اگه دوباره رتبهٔ اول رو به دست بیارید، اجازه خواهید داشت نگهش دارید.»

لیث سر تکان داد، سنجاق را در جیبش گذاشت و برای لینجوس توضیح داد که چطور قصد دارد بیشترِ امتیازاتش را سرمایهگذاری کند. چیزی بود که مدتها چشمش را گرفته بود، اما تنها با ردهبندیِ رسمی نمیتوانست از پسِ هزینهاش بربیاید.

رئیسِ آکادمی در آخر با یوریال دست داد و سنجاقی دقیقاً شبیه به آنچه لیث دریافت کرده بود، اما از جنسِ طلا به جای سنگِ ماه، به او داد و گفت: «اجازه نده این ترفند لحظهت رو خراب کنه، دیروسِ جوان.»

«امتیازِ واقعیِ تو از امتیازِ بیشترِ دانشآموزانی که در گذشته اول شدن بالاتره، این چیزیه که باید بهش افتخار کنی. همهٔ پروفسورها با علاقه از تو یاد میکنن و انتظارِ کارای بزرگی رو در آینده ازت دارن.»

یوریال لبخند زد، در حالی که دستش سنجاقِ طلا را چنان محکم فشرد که اگر افسونِ محافظش نبود، به گلولهای مچالهشده تبدیل میشد.

یوریال با خودش فکر کرد:

آخه کی به امتیازِ من در مقایسه با گذشته اهمیت میده؟ این سنجاق هیچ ارزشی نداره. بدونِ درسهای خصوصیِ لیث و کویلا هرگز نمیتونستم چنین امتیازی بگیرم. کویلا خیلی بیشتر از من لیاقتش رو داره. با وجودِ اینکه فقط یه تخصص داشت، امتیازِ دیوانهواری به دست آورد.

قلبِ یوریال تکهتکه شده بود. تمامِ ناامنیهایی که برای دور نگهداشتنشان آنقدر سخت جنگیده بود، چنان بر او غلبه کردند که میتوانست وزنِ قمقمهٔ آرامبخش را در جیبش حس کند که از روی لباسش میسوخت و مثلِ آوازِ سایرنها او را به سوی خود میخواند.