چپتر 2830: بیش از گوشت (بخشِ ۲)
چپتر 2830: بیش از گوشت (بخشِ ۲)
گرگومیش پاسخ داد: «این که قطعیه. توی زندگیِ روزمرهات بهش نیاز داری. در عوض اگه وقتِ بیشتری داشته باشی، تلقین ابزارِ قدرتمندیه، بهخصوص وقتی میزبانِت خواب باشه. برخلافِ ما، همهٔ موجودات موقعِ استراحت گاردشون رو پایین میارن، حتی نامردگان.
توی خواب، ذهنِشون بیدفاعه و هر چی بهشون بگی رو با افکارِ خودشون اشتباه میگیرن. با گذشتِ زمان، بذرِ شکی که میکاری تبدیل به باورِ محکمی میشه که میتونی حینِ رشد کردن پرورشش بدی یا هَرَسِش کنی.
یه راهِ دیگه برای تسلیم کردنِ ارادهٔ میزبانِت اینه که وقتی بیداره احساساتش رو تقویت یا سرکوب کنی. اینطوری...»
قرار بود وقتی گرگومیش به سولوس آموزش میداد، کلیا هستهٔ نیروی راهیاب را بررسی کند، اما آنقدر شوکه بود که کاری جز گوش دادن از دستش برنمیآمد.
تقریباً مطمئن بود که گرگومیش چنین کاری با او نکرده است. آنها بهندرت ذهنشان را به هم پیوند میزدند و وقتی هم این کار را میکردند، همیشه به موضوعی خاص محدود میشد. همچنین، هیچ خوابی به یاد نمیآورد که طرزِ فکرش را تغییر داده باشد.
همان معدود خوابهایی هم که به یاد میآورد، فقط چرتوپرت بود.
اگه دست از استراقسمعِ حرفاشون برندارم، تا هفتهها خوابم نمیبره.
کلیا لرزید و تمرکزش را روی فنِ تنفسش و سپس روی افسونهای اطرافشان گذاشت.
دور از واگنِ لیث، اطلاعاتِ کمتری دربارهٔ هستهٔ نیرو وجود داشت، اما رونهای نهانساز هم کمتر بود. وقتی به آخرین واگنِ راهیاب رسیدند و سپس به عقب برگشتند، کلیا از هر چیزی که میتوانست از میانِ کارهای جادوآهنگرهای سلطنتی درک کند، یادداشت برداشت.
لعنتی! جادوی گرانش، جادوی بُعدی، استادیِ نور، چند طلسمِ ناشناختهٔ جادوآهنگری، و خیلی چیزای دیگه که به تکتکِ عناصر بهجز جادوی روح تعلق دارن.
کلیا بهخاطرِ رونهای نهانساز نمیتوانست افسونها را بخواند، اما هنوز میتوانست جریانهای مختلفِ انرژی را تشخیص دهد.
این چیز فراتر از یه شاهکاره. مگه اینکه بتونیم یه نسخه از نقشههاش رو به دست بیاریم، وگرنه مهندسیِ معکوسِ راهیاب روندِ طولانی و سختی میشه. بدترین قسمتش اینه که بدونِ یه استادِ نور، امپراطوری نمیتونه هیچ پیشرفتی توش ایجاد کنه و فقط میتونه همینجوری که هست کپیش کنه.
مگه اینکه با سرزمینهای گرفته به توافق برسیم و سپیده بهمون کمک کنه.
لبخندِ کمرنگی روی چهرهٔ کلیا نقش بست.
به خودش افتخار میکرد که توانسته بود در طولِ قدم زدن اینهمه اطلاعات جمع کند و همچنین به تواناییاش در برنامهریزی برای آینده میبالید.
شاید حق با گرگومیشه. شاید من چیزی بیشتر از یه تیکه گوشتم که داره یه آرتیفکتِ قدرتمند رو حمل میکنه.
بقیهٔ روز بدونِ هیچ اتفاقِ خاصی گذشت و بخشِ اولِ شب هم همینطور.
لیث ایستاد و بهسمتِ پنلِ مخفیای رفت که هستهٔ نیروی راهیاب پشتِ آن محکم شده بود و گفت: «چه خبر شده؟ چرا داریم وایمیستیم؟»
جادوآهنگرهای سلطنتی آن را در امنترین جای موگار قرار داده بودند. داخلِ کوپهٔ لیث، زیرِ گهوارهای که بچهها در آن میخوابیدند.
لیث حتی برای کنار زدنِ گهواره و نمایان کردنِ پنل باید رمزی را وارد میکرد.
سپس رمزِ دیگری برای باز کردنش و رمزِ سومی برای غیرفعال کردنِ اقدامِ امنیتی. در غیر این صورت، لحظهای که تلاش میکرد هستهٔ نیرو را بررسی کند، آرتیفکت به شدیدترین شکلِ ممکن واکنش نشان میداد.
کامیلا روی تخت نشست و اول وضعیتِ الیزیا و والرون را بررسی کرد و پرسید: «همهچیز مرتبه؟»
میدونم که تایریس باید همین دور و بر باشه ولی تا مطمئن نشم حالشون خوبه خیالم راحت نمیشه.
تنفسِ آرامِ بچهها و لمسی از نگاهِ مغاکی، خیالش را از بابتِ وضعیتشان راحت کرد و به او هشدار داد که تا حدودِ ده دقیقهٔ دیگر گرسنه میشوند.
لیث پاسخ داد: «عالیه. اصلاً نمیدونم جادوآهنگرهای سلطنتی چطور این کار رو کردن، ولی تازه رسیدیم به نصفِ ظرفیت.»
کامیلا پنلِ هولوگرافیکِ دیوارِ بیرونی را فعال کرد و پرسید: «انقدر شگفتانگیزه؟»
تصاویر نشان میداد که راهیاب به جزیرهای رسیده و واگنها را بهشکلِ دایره چیده است.
لیث کنارش رفت و به محیطِ اطرافشان نگاه کرد: «داری شوخی میکنی؟ ما تا الان بدونِ توقف سفر کردیم و با سرعتِ چندصد کیلومتر بر ساعت حرکت کردیم. هر آرتیفکتی که میشناسم تا الان انرژیش تخلیه شده بود.»
لوکوموتیوهای دو سرِ قطار به هم قفل شدند و مدارِ آرایهها را بستند. رونهایی که شاسیِ راهیاب را پوشانده بودند به بیرون گسترش یافتند و سدی از انرژیِ جامد شکل دادند.
آرایهها به داخل نیز گسترش یافتند و بیشترِ انواعِ جادو را در فضای محصور میانِ واگنها مهروموم کردند. همزمان، درِ واگنها به رنگِ سبز چشمک زدند و به سرنشینانشان علامت دادند که آزادند بیرون بروند و قدمی بزنند.
«شرط میبندم بهمحضِ اینکه انرژیِ کریستالها تموم میشه، بیشترشون رو عوض میکنن، ولی ما سریعتر از اینکه شارژ بشن مصرفشون میکنیم. اگه حدسم درست باشه و این آخرین دسته باشه، حرکت به جلو یعنی در صورتِ حمله باید با نصفِ باک ادامه بدیم.»
کامیلا کالسکهای تاشو را سر هم کرد و بچهها را پس از پوشاندن با پتو، داخلش گذاشت: «منطقیه. حتی اگه بتونیم فرار کنیم، اگه سدها انرژیای رو که برای شناور موندن نیاز داریم تخلیه کنن و راهیاب غرق بشه، فایدهای نداره.»
تقهای به در توجهشان را جلب کرد.
صدای اوریون گفت: «بچهها، ما میخوایم بریم یه قدمی بزنیم. میخواید با ما بیاید؟»
لیث گفت: «یه لحظه!» و بیاختیار انگشترِ سولوس را مالید. سولوس در هیئتِ انسانیاش بیرون آمد.
او بهخاطرِ وزنش نمیتوانست در تخت بخوابد و بهمحضِ اینکه هوشیاریاش را از دست میداد، همجوشیِ جاذبه از بین میرفت. سولوس به انگشتر برگشته بود تا استراحت کند و انرژیای را که در طولِ روز از دست داده بود، بازیابد.
کامیلا از اینکه تختش را شریک شود و هیچ حریمِ خصوصیای نداشته باشد خوشحال نبود، اما آنقدر به سولوس اهمیت میداد که او را فقط بهخاطرِ این موضوع در گارلن رها نکند.
سولوس پرسید: «دقیقاً کجاییم؟»
اوریون پاسخ داد: «کمی مونده به نیمهٔ راه. مجبور شدیم یه مسیرِ انحرافیِ کوتاه بریم تا به جزیرهٔ وورا برسیم. قرار نیست تمامِ شب اینجا توقف کنیم. فقط تا وقتی که همهٔ سیستمها شارژ بشن.»
لیث آویزِ ارتباطیاش را از جیب بیرون آورد و دید رونهای روی سطحش هنوز سر جایشان هستند اما کار نمیکنند.
اوریون شانه بالا انداخت: «شرمنده. هنوز نمیتونیم اجازهٔ استفاده از جادوی بُعدی رو بدیم. خیلی خطرناکه.»
حتی جادوی عنصری هم برای لیث کار نکرد. سربازها داشتند در محوطهٔ بازِ وسطِ دایره، با سنگ، زغالچوب و جرقهای از یک سنگچخماق، آتشی برپا میکردند.
نیروهای پادشاهی، شورا و امپراطوری مدتی معذب به یکدیگر خیره ماندند و بعد جلوی آتش با هم گرم گرفتند. مشروب و نوشیدنیهای گرم از چرخدستیهای غذا سرو میشد و به شکستنِ یخِ جمع کمک میکرد.
راگو، نمایندهٔ انسانها، از واگنش بیرون آمد و گفت: «حیف شد که این فناوری رو با پادشاهی به اشتراک گذاشتی، ورهن. میتونست از تو یه فرمانروای شعلههای عالی بسازه.»
او چمدانِ بزرگی در دستِ راستش و گربهای سیاه در خمِ بازویش داشت.
لیث پرسید: «که بعدش چی بشه؟ من هنوز تو کویر تبعید بودم، ثرود هنوز داشت جولان میداد، و شورا هم دههها سرِ اینکه با قطارها چیکار کنه دعوا میکرد. اون هم با این فرض که تو جنگ پیروز میشدیم.»
راگو آهی کشید و پیش از باز کردنِ چمدان، مُهرهای روی آن را باز کرد: «دقیق به نظر میرسه.»
مشتی استخوانِ کثیف و رداهای پارهپوره روی زمین غلتیدند.