چپتر 3113: استراحت و بهبودی (بخشِ ۱)
چپتر 3113: استراحت و بهبودی (بخشِ ۱)
دوشیزه نوزادان را از آغوشِ سولوس و کامیلا گرفت و روی سینهٔ لیث گذاشت و گفت: «اونقدرام سخت نیست.»
فلسهای اژدها به الیسیا و والرون اطمینان داد که پدرشان هم حالش خوب است و هر سه با هم به خواب رفتند.
سولوس با خیالی آسوده نفسش را بیرون داد و گفت: «خدا رو شکر.»
نگهبانان همصدا گفتند: «خواهش میکنیم.»
بابا یاگا پرسید: «حالا، اگه کسی مشکلی نداره، من و دخترم میخوایم یه قدمی بزنیم. قبل از اینکه مسیری رو انتخاب کنم، چیزی هست که باید بدونم؟»
لیگین به شمال اشاره کرد و گفت: «اون طرف قلمروِ منه. شرق فناگار رو پیدا میکنی و غرب یه لیچِ دیوونه که با یه باستانی زندگی میکنه. جنوب هم مالِ لیثه.»
بابا یاگا سر تکان داد و گفت: «پس میریم شمال.» و بهسمتِ دریاچهٔ نزدیکِ آزمایشگاهِ لیث رفت.
بیش از هشت ساعت طول کشید تا والتاک بیدار شود و وقتی بهوش آمد، فکر میکرد مرده است.
«دنیای پس از مرگ خیلی مزخرفه! چرا بدنم اینقدر درد میکنه و چرا دارم از گشنگی میمیرم؟» او در درهٔ زندگی از هوش رفته بود و وقتی چشمانش را باز کرد، داشت از صدها هزار کیلومتر دورتر به موگار خیره میشد.
مردن بسیار منطقیتر از حقیقت بود.
لیث آهی کشید و درحالیکه به پدرِ آتش یک صندلی و مقدارِ زیادی غذا که مستقیم از آشپزخانههای لیگین آمده بود تعارف میکرد، گفت: «شما نمردهاید و توضیحِ این قضیه یکم زمان میبره.»
نگهبان عاشقِ خوب غذا خوردن بود و بعد از تحملِ آنهمه فشارِ روانی، یک وعده غذای مفصل به دردِ همه میخورد.
ویرمِ ارشد درحالیکه به لیث و سولوس اشاره میکرد، گفت: «میدونستم یه چیزِ عجیبی بینِ شما دو تا هست! شما دو تا زیادی بوی همدیگه رو میدید و اون داستانِ "دخترعموی گمشدهام" هم زیادی جور درمیاومد.»
«شک داشتم که اون بچهٔ نامشروعِ الینا باشه، ولی هرگز فکر نمیکردم تو دخترِ راپا منادیونِ افسانهای باشی، سولوس.»
لیث با خشم گفت: «والتاک! مادرِ من هرگز همچین کاری نمیکنه. چطور اصلاً تونستید همچین فکری بکنید؟»
پدرِ آتش شانه بالا انداخت و گفت: «سولوس بوی اژدها میده و الینا خونِ منو تو رگهاش داره، نه رااز. اگه تبارِ پدر و مادرت برعکس بود، به وفاداریِ پدرت شک میکردم.»
لیث غرغر کرد: «این اصلاً قضیه رو بهتر نمیکنه.»
سولوس گفت: «و اسمِ مادرِ من ریفاست، نه راپا. شما اژدهایان چه مشکلی با به یاد آوردنِ اسمها دارید؟ شماها چی هستید؟ یه مشت لیچ؟»
والتاک سر تکان داد و گفت: «نه، جوجه. نمیتونم از طرفِ لیث یا هر اژدهای دیگهای که دیدی حرف بزنم، اما من پیرم. بیش از ۱۰ هزار سال زندگی کردم و با آدمهای زیادی روبهرو شدم که نمیتونم اسمِ همهشون رو به خاطر بسپارم.»
«مخصوصاً اونایی که فقط اسمشون رو شنیدم یا دربارهشون خوندم، مثلِ مادرت. قصدِ توهین نداشتم، سولوس. مطمئنم ریفا زنِ بزرگی بوده و خیلی دوست داشتم ببینمش، اما متأسفانه سرنوشت جورِ دیگهای رقم خورد.»
با دیدنِ لبخندِ غمگینش، رنگِ کدرِ فلسهایش و اینکه تا یکقدمیِ مرگ رفته بود، سولوس احساس کرد خیلی عوضی است.
او تعظیمِ عمیقی کرد و گفت: «نه، من معذرت میخوام. من واکنشِ تندی نشون دادم چون هنوز بهخاطرِ اتفاقی که نزدیک بود برای لیث بیفته، اعصابم خورده. فکر کنم اینکه پشتسرِ یکی از مادرام بد حرف زدی و اون یکی رو با اسمِ اشتباه صدا کردی، کاسهٔ صبرم رو لبریز کرد.»
ویرمِ ارشد خندید و گفت: «مشکلی نیست، لازم نیست عذرخواهی کنی. یکی دیگه از عادتهای بدی که با پیر شدن پیدا میکنی اینه که زیاد به احساساتِ بقیه اهمیت نمیدی. باید شکوشبهههام رو مؤدبانهتر بیان میکردم.»
«اون قدیما، اگه کسی همچین حرفی دربارهٔ مادرم میزد، بدونِ لحظهای درنگ میزدم تو دهنش.» او یک لحظه به تارما فکر کرد و بعد از آن گذشت.
تمام اتفاقاتِ فضای ذهن شبیه به یک رؤیا بود. وقتی والتاک بیدار شد، آن اتفاقات به تودهای درهموبرهم و تار تبدیل شده بود و با گذشتِ هر ثانیه، خاطرهاش از آن رویدادها محوتر و محوتر میشد.
اژدهای آتش پرسید: «وضعیتم چطوره، پدربزرگ؟»
لیگین پاسخ داد: «خبرِ خوب اینه که بدن و هستهٔ مانات ترمیم میشه. فقط به زمان و استراحت نیاز داری. خبرِ بد اینه که نیروی زندگیت به جایی رسید که هستهت شروع به محو شدن کرد.
«طولِ عمرت کم شده. نه خیلی، اما...»
والتاک با دیدنِ درد در چهرهٔ جدش، جملهٔ لیگین را تمام کرد: «به هر حال چیزِ زیادی ازش نمونده بود، میدونم. برای بهبودی باید روی ماه بمونم؟»
لیگین پاسخ داد: «نه. مگه اینکه بقیهٔ عمرت رو مثل یه کرم زیرِ خاک دفن بشی، وگرنه هیچ فایدهای برات نداره. کاملاً برعکس، بهتره تا وقتی کامل خوب نشدی، بدنت رو بیشتر از حدِ نیاز تحتِ فشار نذاری.
«نه درسی در کاره، نه شعلههای مبدأ، و نه جادو، تا وقتی که هستهٔ مانات دوباره به رنگِ بنفشِ روشن بدرخشه.»
لیث گفت: «و تا اون موقع، شما مهمانِ افتخاریِ من هستید. عمارت یه چشمه داره و با وجودِ برج، میتونم با آرایهٔ بدنِ جاودانه درمانتون کنم یا اگه وضعیتِ سلامتیتون بدتر شد، تو یه ثانیه شما رو پیشِ مادربزرگ ببرم.»
«ممنونم، اما—»
الیسیا به او تشر زد: «با! بادابا! بابا!»
بچهها بعد از اینکه دیدند لیث و والتاک تا پای مرگ رفتند و پس از شریک شدن در حسِ فقدانِ اژدهای آتش برای تارما، برنامهٔ چرخشیِ سفتوسختی داشتند. از لیث به کامیلا، بعد به سولوس، و در آخر به والتاک.
ویرمِ ارشد با خشمی نمایشی نفسش را تو داد و گفت: «من؟ عمیقاً بهم برخورد، بانوی جوان. این حرفت بیادبانه بود.»
والرون لبولوچهاش را آویزان کرد: «لنت بهت.»
همه یکصدا گفتند: «چی؟ کی اینو بهش یاد داده؟»
پدرِ آتش میتوانست از طریقِ فلسهای اژدها حس کند که هرچند خودِ کلمه بیخطر بود، اما احساساتِ پشتِ آن اصلاً اینطور نبود. پسرِ کوچک عصبانی بود و داشت مثلِ آدمبزرگها خشمش را ابراز میکرد.
«باشه، تو خونهتون میمونم، ولی دیگه هیچوقت این حرف رو به من نزن، جوجه، باشه؟»
والرون دستش را به سمتِ والتاک دراز کرد و دوباره همه را ماتومبهوت گذاشت.
والتاک در حالی که دستِ او را میفشرد، از تهِ دل خندید و گفت: «حسابی تو دردسر افتادید. این جوجهها به اندازهٔ تولههای اژدها باهوشان. خونهتون خیلی در برابرِ بچه ایمن نمیمونه.»
وقتی خندهاش تمام شد و بچهها رفتند تا به لیث سر بزنند، ویرمِ ارشد گفت:
«لیث، از پیشنهادت ممنونم. با کمالِ میل مهماننوازیت رو قبول میکنم و امیدوارم از هدیهٔ کوچیکی که بهت دادم لذت ببری.»
«منظورتون چیه؟» لیث متوجه شده بود که از وقتی بیدار شده، احساسِ قدرت و آرامشِ بیشتری میکند، اما اصلاً نمیدانست چرا.
والتاک پاسخ داد: «نیروی زندگیت رو بررسی کن، جوجه.»
لیث همانطور که خواسته شده بود عمل کرد و دید که ترکهای روی نیروی زندگیاش هنوز داغخورده و بسته است. هیچچیز از آنها بیرون نمیتراوید و لبههایشان چنان به هم نزدیک بود که زخمها تقریباً به چشم نمیآمدند.
تقریباً.
لیث پرسید: «شما نیروی زندگیِ منو ترمیم کردید؟»
اژدهای آتش آهی کشید و گفت: «کاش میتونستم. بخشی از نیروی زندگیِ خودم رو مصرف کردم تا مالِ تو رو ببندم و مطمئن بشم هیچچیز مانعِ بهبودیت نمیشه. تا وقتی که این اثر باقیه، بینشِ مرگ اذیتت نمیکنه و میتونی از تمامِ قدرتت استفاده کنی.
«اما بهایی هم داره. بیشترِ تواناییهایی که از نیمهٔ مسخشدهت نشئت میگیرن، ممکنه ضعیف یا حتی کاملاً مهروموم بشن. یه امتحانی بکن، اما زیاد به خودت فشار نیار.»
لیث سعی کرد اهریمنانِ تاریکیِ جدیدی پدید آورد، اما موفق نشد. فقط آنهایی که در مُهرهای خلأش بودند به ندایش پاسخ دادند. در عوض، زنجیرهای سیاه بیرون آمدند، اما کُند بودند و حرکاتشان ناشیانه بود.