چپتر 222: آزمون به پایان رسید
چپتر 222: آزمون به پایان رسید
شانگ به خدا روی تختش نگاه کرد.
شانگ پرسید: «اگه بدون یه دلیل جالب ۲۲ رو انتخاب میکردم، ازم میخواستی چیکار کنم؟»
خدا دست چپش را بالا آورد و پتک دلقک در آن ظاهر شد.
«همونطور که میدونی، من مرتباً تصمیماتم رو از روی هوس عوض میکنم.»
شانگ چیزی نگفت.
خدا به پتک نگاه کرد. «تو مستقیماً کسی رو نمیکشتی، اما غیرمستقیم هزاران نفر رو به کشتن میدادی.»
شانگ با شنیدن این حرف نفس عمیقی کشید.
خدا در حالی که به پتک نگاه میکرد، با پوزخندی گفت: «این پتک رو بهت میدادم.»
سپس به شانگ نگاه کرد.
«و ازت میخواستم که به پایه بهشت جنگجویان ضربه بزنی.»
موهای گردن شانگ سیخ شد.
«و چه اتفاقی میفتاد؟»
خدا فقط پوزخند زد. «نمیتونی تصور کنی؟»
«مثل یه درخت واژگون میشد.»
شانگ احساس کرد سیاهچاله عمیقی از وحشت در سینهاش باز شده است.
بله، شانگ میتوانست با کشتن دشمنانش کنار بیاید.
اما کشتن هزاران انسان بیگناه؟
نابود کردن همان چیزی که بیش از یک سال آن را خانه خود مینامید؟
شانگ سقوط آن شهر غولپیکر و تبدیل شدنش به آوار را تصور کرد.
تمام آهنگرها، کیمیاگران، جنگجویان، جادوگرها، کودکان، نگهبانان، کارمندان، تقریباً همه میمردند.
فقط جادوگرهای حقیقی و جنگجویان مرحله فرمانده میتوانستند به زنده ماندن از چنین فاجعهای امید داشته باشند، و حتی بقای آنها هم قطعی نبود.
خدا با دیدن حالت چهره شانگ فقط پوزخند زد.
«سرگرمکننده نمیشد؟ اینکه تماشات کنم که چطور به مردم عزادار اطرافت نگاه میکنی. چهرههای گریونشون که تو ذهنت حک میشد، در حالی که میدونستی تو مقصری.»
«همه اونا دنبال دلیلش میگشتن، و یه کینه بیپایان تو وجود تکتکشون متولد میشد.»
«اما تو تنها کسی بودی که حقیقت رو میدونست.»
«تو میدونستی که خودت مقصری.»
«یه راز که نمیتونی به هیچکس، حتی به استادت بگی.»
«ناتوان از به اشتراک گذاشتن چنین بار سنگینی که حس گناه رو تو تمام وجودت پخش میکنه.»
«هر روز، در ترس از اینکه کسی رازت رو بفهمه.»
«چهرههاشون، که دست از سرت برنمیدارن.»
خدا با پوزخندی پرسید: «این به اندازه کافی برام سرگرمکننده بود که بهت ۲۲ امتیاز بدم. اینطور فکر نمیکنی؟»
معده شانگ به هم پیچید.
نمیتوانست بودن در چنین موقعیتی را تصور کند.
وحشتناک میشد.
خدا با نیشخندی گفت: «اما، خوششانسی! تو تونستی بدون انجام چنین کاری پاداشت رو به دست بیاری.»
شانگ چیزی نگفت. ذهنش هنوز درگیر این بود که قرار گرفتن در چنین موقعیتی چه حسی داشت.
وحشتناک بود.
خدا گفت: «حالا، درگیر چیزهای بیاهمیت نشو. وقت پاداشته.»
شینگ!
دو کتاب ظاهر شدند و در مقابل خدا شناور ماندند.
«چی میخوای؟»
«چیزی میخوای که رسیدن به مرحله مسیر حقیقی رو برای هر جنگجویی راحتتر کنه؟»
«یا چیزی میخوای که توان نبرد هر جنگجوی مرحله ژنرال و بالاتر از اون رو افزایش بده؟»
«میتونی یکی از این دو تا رو داشته باشی.»
شانگ آن موقعیت فرضی را از ذهنش بیرون راند و روی انتخابش تمرکز کرد.
اما شانگ نیازی نداشت که مدت زیادی به آن فکر کند.
خدا گفت: «خیلی خستهکنندهست،» اما لبخند از روی لبش محو نشد.
یکی از دو کتاب ناپدید شد و دیگری جلوی شانگ افتاد.
خدا گفت: «پس چیزی که توان نبرد جنگجویان رو افزایش میده.»
«کتاب رو بخون. بعد از خوندنش، کتاب ناپدید میشه، اما تو تسلط اولیهای روی مهارتی که یاد میده پیدا میکنی. بقیه باید این مهارت رو آرومآروم یاد بگیرن، اما تو بهعنوان یه پاداش، اونو فورا یاد میگیری. البته نه همهش رو، اما اونقدر هست که توان نبرد تو رو حسابی بالا ببره.»
پک!
کتاب دومی جلوی شانگ ظاهر شد.
«این یکی رو بده به پیشگامت. اون میدونه باید چیکار کنه.»
«و اگه ندونه...»
لبخند خدا پهنتر شد.
«خب، مهم نیست. اون میدونه چه کاری میتونه بکنه و چه کاری نمیتونه.»
«بهزودی میبینمت، شانگ.»
شانگ به دو کتاب نگاه کرد، و وقتی دوباره به خدا نگاه کرد، او ناپدید شده بود.
سکوت.
حالا شانگ تنها کسی بود که درون دنیایش قرار داشت.
شانگ فقط برای چند ثانیه در سکوت منتظر ماند.
او دیگر نیازی به جنگیدن نداشت.
او دیگر نیازی نداشت از خلقوخوی خدا بترسد.
آزمون به پایان رسیده بود و شانگ پاداشش را گرفته بود.
برای مدتی طولانی، شانگ به تمام حریفانی که در آزمون با آنها جنگیده بود فکر کرد.
او نبردهای بسیار زیادی را پشت سر گذاشته بود.
سپس، شانگ نفس عمیقی کشید و کتابی را که برایش آماده شده بود، برداشت.
در ۳۰ دقیقه بعدی، شانگ کتاب را خواند.
کتاب خیلی طولانی نبود، اما مفاهیم درون آن پیچیده و غریب بودند.
شانگ در یک سال گذشته چیزهای زیادی در آکادمی یاد گرفته بود، اما مفاهیم این کتاب برایش تقریباً بیگانه به نظر میرسیدند.
انگار این کتاب مسیر کاملاً متفاوتی را دنبال میکرد.
وقتی خواندن کتاب تمام شد، تمام مفاهیم غریب، گویی با اراده خودشان، در ذهن شانگ جا افتادند.
ناگهان همهچیز منطقی به نظر رسید.
پس از اینکه شانگ کتاب را تا انتها خواند، کتاب تبدیل به پودر شد.
شانگ از شمشیر پرسید: «کتاب روی تو هم اثر گذاشت؟»
شمشیر جواب داد: «آره. این شکاف بین جنگجویان و جادوگرها رو حتی بیشتر از قبل پر میکنه.»
شانگ سر تکان داد. «فرایند پیوند فقط شکاف رو توی مرحله ژنرال پر میکنه، اما هرچی جادوگرها قدرتمندتر میشن، برتریهای بیشتری به دست میارن. فرایند پیوند بهتنهایی برای از بین بردن این اختلاف توی اون نقطه کافی نیست.»
شانگ کتاب دیگر را برداشت و به آن نگاه کرد.
«اما مفاهیم این کتاب ضربه بزرگی به برتریهای جادوگرها میزنه.»
«اگه قبل از شرکت توی آزمون این مفهوم رو میدونستم...»
«احتمالاً دو امتیاز بیشتر میگرفتم. شانس این رو داشتم که در برابر اون جوجهتیغی پیروز بشم، و بدون استفاده از مهارتم اون جنگجو رو شکست میدادم.»
برای مدتی، شانگ و شمشیر درباره مفاهیم کتاب و نحوه استفاده درست از آنها در طول نبرد صحبت کردند، اما شانگ خیلی زود متوجه شد که این کار حداقل چند روز، اگر نگوییم چند هفته، زمان میبرد.
بنابراین، نیم ساعت بعد، شانگ تصمیم گرفت آنجا را ترک کند.
در حالی که شانگ همراه با کتاب دنیایش را ترک میکرد، تنها یک فکر در سر داشت.
«کنجکاوم بدونم جنگجویان با این مهارت چقدر قدرتمند میشن.»